مشاور
تبلیغات مشاور
  
  

نمایش نتایج: از 1 به 6 از 6

موضوع: دنیای واقعی

  1. Top | #1

    دلنوشته کاربر
    مشکل ما در فهم زندگیست ...لذت بردن را یادمان ندادند
    تاریخ عضویت
    Aug 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.64
    نوشته ها
    504
    تشکـر
    197
    تشکر شده 434 بار در 238 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Sepasgozar

    نمی تونم تظاهر کنم

    سلام دوستان عزیزم.عیدتون مبارک.پیشاپیش تشکرمیکنم بابت وقتی که میذارید .حقیقتش نمیدونم این قضیه مشکل محسوب میشه یا نه ولی من نمیتونم احساسات واقعیمو پنهان کنم.مثلا اگه ازچیزی ناراحت باشم تابلومیشم!یااینکه نمیتونم براخوشایند کسی تظاهرکنم به حسی که ندارم.مثلا خونه ی پدرهمسرم بودیم و مهمون داشتن مهموناشون سه نفرخانوم بودن ازاقوام و من بودم و همسرمو پدرهمسرم.مادرهمسرم و خواهرشون بقول خودمون محفل زنونه گرفته بودن و تو اتاق پذیرایی مشغول صحبت کردن بودن و دو سه دفعه بمن گفتن تنهایی نشین بیا تو جمع خانوما درصورتیکه من کنارهمسرم نشسته بودم و مشغول صحبت بودیم و من ترجیح میدادم با ایشون باشم تا اون جمع (ما عقدکردیم و هنوز تااماده شدن خونه صبرکردیم و هنوز براعروسی مراسم نگرفتیم و طبیعتا نمیتونیم هرروز باهم باشیم)بخاطرهمین چندبارکه ازم خواستن برم پیششون من هربارگفتم چشم الان میام ولی دوست نداشتم برم و ازطرفی دلم نمیخواست ناراحت بشن یا فکرکنن من خودمومیگیرم!شام اماده شد و همه اومدن و من دیگه نرفتم ولی احساس میکردم اشتباه کردمو پیش خودشون فکرمیکنن من ازبودنه باهاشون طفره میرم و دوس ندارم توجمعشون باشم درصورتیکه اینطورنبود.یا اینکه چند روز پیش همسرم بهم زنگ زد و گفت ماشینو داداشم لازم داره ومن اونموقع بامامانم رفته بودیم خونه ی خاله م،البته برادرهمسرم خیلی پسرخوبیه و چندین بار ازهم ماشین گرفتیم و چیزای دیگه و همسرم رودرواسی داره باهاش و نه نمیگه بهش،درصورتیکه من ماشین رو لازم داشتم وقتی اومدن دنبال ماشین خب برادرشوهرم ماشینوگرفت و خداحافظی کرد و رفت .بعد شوهرم گفت وقتی سوییچ و میدادی ناراحتی تو چهره ت معلوم بود (البته معذرت خواهی کردوگفت میدونم لازمش داری ولی یهویی شداین قضیه و زودبرش میگردونه)وداداشم شایدفکرکنه نمیخواستیم ماشین و بدیم و شاید دلخورشده باشه.منم ازیه طرف عصبانی بودم که چرا باید وقتی خودم وسیله نیازمه بدمش به کسی دیگه از طرفیم چون برادرهمسرم هم ازاین معرفتا براماگذاشته عذاب وجدان داشتم که نکنه متوجه بشه که من اذیت شدم.نمیدونم رفتار درست تو اون موقعیت چی بوده یعنی من با لبخندمصنوعی و کلی تعارف و به دروغ بایدمیگفتم نه ماشینو ببرین من اصلانیازی ندارم تاهرموقع که خواستین پیشتون باشه!؟یبارم مادرهمسرم قراربود باجاریم برن خونه ی مادرجاریم و بزورواصرارمیخواستن منو ببرن ولی من خسته بودم و حوصله نداشتم اونموقع جایی برم وگفتم دوس دارم بیام ولی خسته م باشه یوقت دیگه .ازمن انکاروازایشون اصرارکه تو تنهایی و حتمابایدبامابیای وگرنه مانمیریم البته تنهاهم نبودم همسرمم خونه بود!ناراحت شدن ولی دیگه اصرارنکردن منم نرفتم.یا اوایل نامزدیمون و تواولین مراسمی که فامیل همسرمومیدیدم (جشن عروسی برادرهمسرم) بزور دستموکشیدن اوردن وسط مجلس که برقصم.منم معذب بودم برااولین بارجلو کل فامیل بیام وسط،اصلاانتظارشونداشتم .رفتم ولی زیادنتونستم همراهی کنم وقتی برگشتم زن داداشم میگفت غافلگیری و خجالت تو چهرت تابلو بود باید تظاهرمیکردی که ارومی وازاین حرفا و بازهم من رفتم تو فکر نکنه ناراحت شده باشن یا رفتارم اشتباه بوده باشه.ببخشید که طولانی شد ممنون از نظرات و تجربه هاتون
    ویرایش توسط hamideh banoo : 08-30-2018 در ساعت 12:36 PM
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    جوری عاشقتم که

    انگار دنیا فقط همین یه مرد رو داره

  2. Top | #2

    دلنوشته کاربر
    همیشه با خودمان مهربان باشیم
    تاریخ عضویت
    Nov 2016
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    1.87
    نوشته ها
    1,345
    تشکـر
    1,906
    تشکر شده 1,440 بار در 816 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Relax

    پاسخ : نمی تونم تظاهر کنم

    [QUOTE=hamideh banoo;276798]سلام دوستان عزیزم.عیدتون مبارک.پیشاپیش تشکرمیکنم بابت وقتی که میذارید .حقیقتش نمیدونم این قضیه مشکل محسوب میشه یا نه ولی من نمیتونم احساسات واقعیمو پنهان کنم.مثلا اگه ازچیزی ناراحت باشم تابلومیشم!یااینکه نمیتونم براخوشایند کسی تظاهرکنم به حسی که ندارم.مثلا خونه ی پدرهمسرم بودیم و مهمون داشتن مهموناشون سه نفرخانوم بودن ازاقوام و من بودم و همسرمو پدرهمسرم.مادرهمسرم و خواهرشون بقول خودمون محفل زنونه گرفته بودن و تو اتاق پذیرایی مشغول صحبت کردن بودن و دو سه دفعه بمن گفتن تنهایی نشین بیا تو جمع خانوما درصورتیکه من کنارهمسرم نشسته بودم و مشغول صحبت بودیم و من ترجیح میدادم با ایشون باشم تا اون جمع (ما عقدکردیم و هنوز تااماده شدن خونه صبرکردیم و هنوز براعروسی مراسم نگرفتیم و طبیعتا نمیتونیم هرروز باهم باشیم)بخاطرهمین چندبارکه ازم خواستن برم پیششون من هربارگفتم چشم الان میام ولی دوست نداشتم برم و ازطرفی دلم نمیخواست ناراحت بشن یا فکرکنن من خودمومیگیرم!شام اماده شد و همه اومدن و من دیگه نرفتم ولی احساس میکردم اشتباه کردمو پیش خودشون فکرمیکنن من ازبودنه باهاشون طفره میرم و دوس ندارم توجمعشون باشم درصورتیکه اینطورنبود.یا اینکه چند روز پیش همسرم بهم زنگ زد و گفت ماشینو داداشم لازم داره ومن اونموقع بامامانم رفته بودیم خونه ی خاله م،البته برادرهمسرم خیلی پسرخوبیه و چندین بار ازهم ماشین گرفتیم و چیزای دیگه و همسرم رودرواسی داره باهاش و نه نمیگه بهش،درصورتیکه من ماشین رو لازم داشتم وقتی اومدن دنبال ماشین خب برادرشوهرم ماشینوگرفت و خداحافظی کرد و رفت .بعد شوهرم گفت وقتی سوییچ و میدادی ناراحتی تو چهره ت معلوم بود (البته معذرت خواهی کردوگفت میدونم لازمش داری ولی یهویی شداین قضیه و زودبرش میگردونه)وداداشم شایدفکرکنه نمیخواستیم ماشین و بدیم و شاید دلخورشده باشه.منم ازیه طرف عصبانی بودم که چرا باید وقتی خودم وسیله نیازمه بدمش به کسی دیگه از طرفیم چون برادرهمسرم هم ازاین معرفتا براماگذاشته عذاب وجدان داشتم که نکنه متوجه بشه که من اذیت شدم.نمیدونم رفتار درست تو اون موقعیت چی بوده یعنی من با لبخندمصنوعی و کلی تعارف و به دروغ بایدمیگفتم نه ماشینو ببرین من اصلانیازی ندارم تاهرموقع که خواستین پیشتون باشه!؟یبارم مادرهمسرم قراربود باجاریم برن خونه ی مادرجاریم و بزورواصرارمیخواستن منو ببرن ولی من خسته بودم و حوصله نداشتم اونموقع جایی برم وگفتم دوس دارم بیام ولی خسته م باشه یوقت دیگه .ازمن انکاروازایشون اصرارکه تو تنهایی و حتمابایدبامابیای وگرنه مانمیریم البته تنهاهم نبودم همسرمم خونه بود!ناراحت شدن ولی دیگه اصرارنکردن منم نرفتم.یا اوایل نامزدیمون و تواولین مراسمی که فامیل همسرمومیدیدم (جشن عروسی برادرهمسرم) بزور دستموکشیدن اوردن وسط مجلس که برقصم.منم معذب بودم برااولین بارجلو کل فامیل بیام وسط،اصلاانتظارشونداشتم .رفتم ولی زیادنتونستم همراهی کنم وقتی برگشتم زن داداشم میگفت غافلگیری و خجالت تو چهرت تابلو بود باید تظاهرمیکردی که ارومی وازاین حرفا و بازهم من رفتم تو فکر نکنه ناراحت شده باشن یا رفتارم اشتباه بوده باشه.ببخشید که طولانی شد ممنون از نظرات و تجربه هاتون[/QUOTE]
    سلام
    خوب آدم رکی هستید منم تا حدی اینجوری بودم ولی سعی کردم سعی نکنید تظاهر کنید ضمنا من یاد گرفتم صادق باشم ولی خودم وقتی کسی بهم محبت کرده بخواهم جبران کنم ولو الان نیاز داشته باشم ولی خودم را متقاعد می کنم چون کمکم کرده منم کمکش می کنم تا راحت باشد حتی شده به کسی کمک کردم او بهم ضرر رسانده به خودم گفتم من کار درست کردم واقعا از ته دل شاد باشید که یک نفر را شاد یا خوشحال می کنید واقعا به موضوع عمیق نگاه کنید می فهمید که همین کمک خودش حس خیلی خوبی به شما میدهد طرز دیدتان را عوض کنید تا وقتی خودتان به کاری که می کنید اعتقاد ندارید شما آدم پاکی هستید و دروغ تو ذاتتون نیست منم میگویم دروغ نگویید واقعا بعضی وقتها لذت در از خودگذشتن بدانید لذت را مفید بودن برای دیگران بدانید البته نباید در این کار افراط کنید به خودتان هم بها دهید و در بعضی جاها واقعا حستان را رک بگویید نترسید و خیالتان را آرام باشد. به هر حال نمی شود همه را راضی نگه داشت.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

    تا میتوانی دلی به دست آور
    دل شکستن هنر نمی باشد

  3. کاربران زیر از سعید62 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  4. Top | #3

    دلنوشته کاربر
    خدایا یارو یاورم تو باش
    تاریخ عضویت
    Apr 2018
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.30
    نوشته ها
    264
    تشکـر
    135
    تشکر شده 86 بار در 71 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : نمی تونم تظاهر کنم

    [QUOTE=hamideh banoo;276798]سلام دوستان عزیزم.عیدتون مبارک.پیشاپیش تشکرمیکنم بابت وقتی که میذارید .حقیقتش نمیدونم این قضیه مشکل محسوب میشه یا نه ولی من نمیتونم احساسات واقعیمو پنهان کنم.مثلا اگه ازچیزی ناراحت باشم تابلومیشم!یااینکه نمیتونم براخوشایند کسی تظاهرکنم به حسی که ندارم.مثلا خونه ی پدرهمسرم بودیم و مهمون داشتن مهموناشون سه نفرخانوم بودن ازاقوام و من بودم و همسرمو پدرهمسرم.مادرهمسرم و خواهرشون بقول خودمون محفل زنونه گرفته بودن و تو اتاق پذیرایی مشغول صحبت کردن بودن و دو سه دفعه بمن گفتن تنهایی نشین بیا تو جمع خانوما درصورتیکه من کنارهمسرم نشسته بودم و مشغول صحبت بودیم و من ترجیح میدادم با ایشون باشم تا اون جمع (ما عقدکردیم و هنوز تااماده شدن خونه صبرکردیم و هنوز براعروسی مراسم نگرفتیم و طبیعتا نمیتونیم هرروز باهم باشیم)بخاطرهمین چندبارکه ازم خواستن برم پیششون من هربارگفتم چشم الان میام ولی دوست نداشتم برم و ازطرفی دلم نمیخواست ناراحت بشن یا فکرکنن من خودمومیگیرم!شام اماده شد و همه اومدن و من دیگه نرفتم ولی احساس میکردم اشتباه کردمو پیش خودشون فکرمیکنن من ازبودنه باهاشون طفره میرم و دوس ندارم توجمعشون باشم درصورتیکه اینطورنبود.یا اینکه چند روز پیش همسرم بهم زنگ زد و گفت ماشینو داداشم لازم داره ومن اونموقع بامامانم رفته بودیم خونه ی خاله م،البته برادرهمسرم خیلی پسرخوبیه و چندین بار ازهم ماشین گرفتیم و چیزای دیگه و همسرم رودرواسی داره باهاش و نه نمیگه بهش،درصورتیکه من ماشین رو لازم داشتم وقتی اومدن دنبال ماشین خب برادرشوهرم ماشینوگرفت و خداحافظی کرد و رفت .بعد شوهرم گفت وقتی سوییچ و میدادی ناراحتی تو چهره ت معلوم بود (البته معذرت خواهی کردوگفت میدونم لازمش داری ولی یهویی شداین قضیه و زودبرش میگردونه)وداداشم شایدفکرکنه نمیخواستیم ماشین و بدیم و شاید دلخورشده باشه.منم ازیه طرف عصبانی بودم که چرا باید وقتی خودم وسیله نیازمه بدمش به کسی دیگه از طرفیم چون برادرهمسرم هم ازاین معرفتا براماگذاشته عذاب وجدان داشتم که نکنه متوجه بشه که من اذیت شدم.نمیدونم رفتار درست تو اون موقعیت چی بوده یعنی من با لبخندمصنوعی و کلی تعارف و به دروغ بایدمیگفتم نه ماشینو ببرین من اصلانیازی ندارم تاهرموقع که خواستین پیشتون باشه!؟یبارم مادرهمسرم قراربود باجاریم برن خونه ی مادرجاریم و بزورواصرارمیخواستن منو ببرن ولی من خسته بودم و حوصله نداشتم اونموقع جایی برم وگفتم دوس دارم بیام ولی خسته م باشه یوقت دیگه .ازمن انکاروازایشون اصرارکه تو تنهایی و حتمابایدبامابیای وگرنه مانمیریم البته تنهاهم نبودم همسرمم خونه بود!ناراحت شدن ولی دیگه اصرارنکردن منم نرفتم.یا اوایل نامزدیمون و تواولین مراسمی که فامیل همسرمومیدیدم (جشن عروسی برادرهمسرم) بزور دستموکشیدن اوردن وسط مجلس که برقصم.منم معذب بودم برااولین بارجلو کل فامیل بیام وسط،اصلاانتظارشونداشتم .رفتم ولی زیادنتونستم همراهی کنم وقتی برگشتم زن داداشم میگفت غافلگیری و خجالت تو چهرت تابلو بود باید تظاهرمیکردی که ارومی وازاین حرفا و بازهم من رفتم تو فکر نکنه ناراحت شده باشن یا رفتارم اشتباه بوده باشه.ببخشید که طولانی شد ممنون از نظرات و تجربه هاتون[/QUOTE]
    سلام
    این ویژگی هایی که گفتین خوبن ،این که ادم صاف وصادق،راستگو هستی خیلی خوبع.همیشه همچین آدماییی دوست داشتنی و بین ادما طرفدار زیاد دارن
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    مهدی76ص

  5. کاربران زیر از maam76 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  6. Top | #4

    دلنوشته کاربر
    مشکل ما در فهم زندگیست ...لذت بردن را یادمان ندادند
    تاریخ عضویت
    Aug 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.64
    نوشته ها
    504
    تشکـر
    197
    تشکر شده 434 بار در 238 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Sepasgozar

    پاسخ : دنیای واقعی

    چراسایت اینجوری شده
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    جوری عاشقتم که

    انگار دنیا فقط همین یه مرد رو داره

  7. Top | #5

    دلنوشته کاربر
    مشکل ما در فهم زندگیست ...لذت بردن را یادمان ندادند
    تاریخ عضویت
    Aug 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.64
    نوشته ها
    504
    تشکـر
    197
    تشکر شده 434 بار در 238 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Sepasgozar

    پاسخ : نمی تونم تظاهر کنم

    [QUOTE=سعید62;276804]سلامخوب آدم رکی هستید منم تا حدی اینجوری بودم ولی سعی کردم سعی نکنید تظاهر کنید ضمنا من یاد گرفتم صادق باشم ولی خودم وقتی کسی بهم محبت کرده بخواهم جبران کنم ولو الان نیاز داشته باشم ولی خودم را متقاعد می کنم چون کمکم کرده منم کمکش می کنم تا راحت باشد حتی شده به کسی کمک کردم او بهم ضرر رسانده به خودم گفتم من کار درست کردم واقعا از ته دل شاد باشید که یک نفر را شاد یا خوشحال می کنید واقعا به موضوع عمیق نگاه کنید می فهمید که همین کمک خودش حس خیلی خوبی به شما میدهد طرز دیدتان را عوض کنید تا وقتی خودتان به کاری که می کنید اعتقاد ندارید شما آدم پاکی هستید و دروغ تو ذاتتون نیست منم میگویم دروغ نگویید واقعا بعضی وقتها لذت در از خودگذشتن بدانید لذت را مفید بودن برای دیگران بدانید البته نباید در این کار افراط کنید به خودتان هم بها دهید و در بعضی جاها واقعا حستان را رک بگویید نترسید و خیالتان را آرام باشد. به هر حال نمی شود همه را راضی نگه داشت.[/QUOTE]ممنون ولی بازم نمیتونم احساس واقعیموپنهان کنم
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    جوری عاشقتم که

    انگار دنیا فقط همین یه مرد رو داره

  8. Top | #6

    دلنوشته کاربر
    مشکل ما در فهم زندگیست ...لذت بردن را یادمان ندادند
    تاریخ عضویت
    Aug 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.64
    نوشته ها
    504
    تشکـر
    197
    تشکر شده 434 بار در 238 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Sepasgozar

    پاسخ : دنیای واقعی

    خانمای متاهل کجان پس
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    جوری عاشقتم که

    انگار دنیا فقط همین یه مرد رو داره

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. شبکه‌های اجتماعی و طلاق
    توسط saeed021 در انجمن مشاوره طلاق
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 06-15-2015, 01:14 PM
  2. اختلال در ارتباطات اجتماعی
    توسط creativeson در انجمن مشاوره های فردی
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 06-07-2015, 09:26 PM
  3. تصاویر آدم فضایی واقعی. آیا واقعی هستند؟
    توسط ASSASSIN در انجمن عکس های دیدنی
    پاسخ: 4
    آخرين نوشته: 05-14-2015, 09:19 AM
  4. مشکل اجتماعی
    توسط شهاب1 در انجمن مشاوره های فردی
    پاسخ: 5
    آخرين نوشته: 11-19-2014, 01:58 PM
  5. عشق واقعی
    توسط شیدا۱۳۹۳ در انجمن مشاوره فقهی و دینی
    پاسخ: 6
    آخرين نوشته: 10-18-2014, 05:16 PM

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

مشاوره, روانشناسی,مشاوره جنسی ,مشاوره کودک, مشاوره خانواده,روانشناس ,روانپزشک, مشاور خانواده

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

جستجوهای مرتبط در گوگل
دنیای اقتصاد,  دنیای سوفی,  دنیای خودرو,  دنیای ترانه,  دنیای ژوراسیک,  دنیای بورس,  دنیای پردازش,  دنیای مردگان,  دنیای بازی,  دنیای ژوراسیک سقوط پادشاهی,  دنیای واقعی,  دنیای واقعیت مجازی,  دنیای واقعی پس از مرگ,  دنیای واقعی چیست,  دنیای واقعی پوتک,  دنیای واقعیت مجازی ترسناک,  دنیای واقعی کلش رویال,  دنیای واقعی و مجازی,  دنیای واقعی جن,  دنیای واقعی پوریا پوتک,  مجازی ایما,  مجازی دانشگاه آزاد,  مجازی بانک پاسارگاد,  مجازی سازی,  مجازی دنیای,  مجازی هدست واقعیت,  مجازی شماره,  مجازی بانک آینده پیشخوان,  مجازی جامعه الزهرا,  مجازی دانشگاه چیست,  با تشکر از شما,  باما,  بابړه,  بانک ملی,  بانک ملت,  بامیلو,  بازار,  بانک مسکن,  بامية,  باب المندب,  

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
  • BB code غیر فعال است
  • شكلك ها غیر فعال است
  • [IMG] غیر فعال است
  • [VIDEO] کد غیر فعال است
  • کد HTML غیر فعال است
twitter Google Plus facebook


آدرس ایمیلتان را بدون دابلیو دابلیو وارد کنید