مشاور
تبلیغات مشاور
  
  



صفحه 3 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 21 به 30 از 44

موضوع: اگه من طرفش نرم هيچ وقت طرفم نمياد!

  1. Top | #21



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Jun 2014
    شماره عضويت
    3968
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.36
    نوشته ها
    425
    تشکـر
    917
    تشکر شده 477 بار در 244 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Kesel
    میزان امتیاز
    4

    پاسخ : اگه من طرفش نرم هيچ وقت طرفم نمياد!

    ...
    ویرایش توسط hamidrm : 03-07-2016 در ساعت 06:25 PM
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  2. Top | #22



    نمایش مشخصات کاربری
    دلنوشته کاربر
    در لحظه زندگی کن
    تاریخ عضویت
    Sep 2014
    شماره عضويت
    6176
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.08
    نوشته ها
    86
    تشکـر
    98
    تشکر شده 76 بار در 44 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Ashegh
    میزان امتیاز
    3

    پاسخ : اگه من طرفش نرم هيچ وقت طرفم نمياد!

    نقل قول نوشته اصلی توسط شقايق نمایش پست ها
    سلام. من يه خانوم ۳۰ ساله هستم و هشت ساله كه ازدواج كردم. يه پسر هشت ماهه دارم. همسرم تو دوران بارداري مي ترسيد كه نز... داشته باشيم و اگه رابطه اي هم بود به درخواست من و مثل دوران نامزدي بود. بعد از زايمان هم باز ترس از ضرر داشتن يا اذيت شدن من رو بيان ميكرد. تا اينكه بعد از دو ماه بازهم به پيشنهاد من بالاخره رابطه برقرار شد. از اون موقع تا حالا هم عادت كرده كه من برم طرفش. يعني اگه من دوماه هم بهش كاري نداشته باشم طرفم نمياد. ايشون ۳۸ سالشونه و خيلي هم بهم علاقه منديم و وقتي هم كه من ميرم طرفش با آغوش باز استقبال ميكنه و مي تونيم رابطه ي خيلي خوبي داشته باشيم. اما اين موضوع اعتماد به نفس من رو كم ميكنه. من دوست دارم شوهرم نازم رو بكشه و ازم درخواست كنه ولي اگه صبح تا شب باهم تنها باشيم اون حتي يه لمس س..سي هم منو نميكنه!!!! لباس و آرايش و اين ادا اطوارا هم براش فايده اي نداره!!!‌ منو خيلي خيلي دوست داره ولي نميدونم چرا اينجوريه!!!
    عزیزم این مشکل برای اکثر زوجها در دروان بارداری و بعد از بارداری به وجود میاد یکم بهش وقت بده درست میشه.
    من هر وقت از شوهرم چیزی میخام چند تا راهو انتخاب میکنم اگه غرورم اجازه نده که خودمو بگم یه شخص سوم مثال میزنم و هر چی خودم میخوام در قالب یه داستان از این شخص سوم میگم و بعد خودم اون نکته ای که مد نظرمه تأیید میکنم.(مثلا نرگس برام تعریف میکرد دیشب .... انقد خوشم میاد حامد اینجور با زنش برخورد میکنه)
    اگه این راه نتیجه نداد با فاصله چند روز یه رفتارایی میکنم بهش بفهمونم از این موضوع ناراحتم اگه بازم نتیجه نداد.
    مثل همینکه شما اینجا نوشتی یا پستای بعدیتون من همه اینارو به صورت دلونشته مینویسم تو دفتر خاطراتم با تمام جزئیات,بعد دفتر خاطراتمو یه جور باز میزارم که بتونه بخونه بعد که اون خوند و خیالم راحت شد که کامل همه رو خونده میرم میگم : ای وای چرا دفتر خاطراتمو خوندی این یه چیز شخصیه و مثلا غرور خودمو حفظ میکنم, اونم معمولا بر میگرده میگه بین ما چیز شخصی وجود نداره و یه لبخند و همه چیز تموم میشه.اینجوری خیلی نتیجه هم میده معمولا این مرحله را من میزارم برای آخرین راه کارم یعنی شاید دو بار در سال بیان خواسته هام به این مرحله برسه!
    البته این مراحل برای خواسته هایی که روم نمیشه بهش بگم یا فکر میکنم غرورم میره زیر سوال.
    امیدورام کمکت کرده باشم کاملا درکت میکنم مشکلت چیه و چی میخوای و بهت حق میدم.
    موفق باشی.اگه خواستی جواب بدی به صورت نقل قول جواب بده من متوجه بشم.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  3. کاربران زیر از الینا بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  4. Top | #23



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Jun 2014
    شماره عضويت
    3968
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.36
    نوشته ها
    425
    تشکـر
    917
    تشکر شده 477 بار در 244 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Kesel
    میزان امتیاز
    4

    پاسخ : اگه من طرفش نرم هيچ وقت طرفم نمياد!

    نقل قول نوشته اصلی توسط الینا نمایش پست ها
    عزیزم این مشکل برای اکثر زوجها در دروان بارداری و بعد از بارداری به وجود میاد یکم بهش وقت بده درست میشه.
    من هر وقت از شوهرم چیزی میخام چند تا راهو انتخاب میکنم اگه غرورم اجازه نده که خودمو بگم یه شخص سوم مثال میزنم و هر چی خودم میخوام در قالب یه داستان از این شخص سوم میگم و بعد خودم اون نکته ای که مد نظرمه تأیید میکنم.(مثلا نرگس برام تعریف میکرد دیشب .... انقد خوشم میاد حامد اینجور با زنش برخورد میکنه)
    اگه این راه نتیجه نداد با فاصله چند روز یه رفتارایی میکنم بهش بفهمونم از این موضوع ناراحتم اگه بازم نتیجه نداد.
    مثل همینکه شما اینجا نوشتی یا پستای بعدیتون من همه اینارو به صورت دلونشته مینویسم تو دفتر خاطراتم با تمام جزئیات,بعد دفتر خاطراتمو یه جور باز میزارم که بتونه بخونه بعد که اون خوند و خیالم راحت شد که کامل همه رو خونده میرم میگم : ای وای چرا دفتر خاطراتمو خوندی این یه چیز شخصیه و مثلا غرور خودمو حفظ میکنم, اونم معمولا بر میگرده میگه بین ما چیز شخصی وجود نداره و یه لبخند و همه چیز تموم میشه.اینجوری خیلی نتیجه هم میده معمولا این مرحله را من میزارم برای آخرین راه کارم یعنی شاید دو بار در سال بیان خواسته هام به این مرحله برسه!
    البته این مراحل برای خواسته هایی که روم نمیشه بهش بگم یا فکر میکنم غرورم میره زیر سوال.
    امیدورام کمکت کرده باشم کاملا درکت میکنم مشکلت چیه و چی میخوای و بهت حق میدم.
    موفق باشی.اگه خواستی جواب بدی به صورت نقل قول جواب بده من متوجه بشم.
    اگه همه خانوما مثل شما رفتار میکردن، خیلی از مشکلا پیش نمیومد
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  5. Top | #24



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Jun 2014
    شماره عضويت
    3968
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.36
    نوشته ها
    425
    تشکـر
    917
    تشکر شده 477 بار در 244 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Kesel
    میزان امتیاز
    4

    پاسخ : اگه من طرفش نرم هيچ وقت طرفم نمياد!

    نقل قول نوشته اصلی توسط الینا نمایش پست ها
    یه شخص سوم مثال میزنم و هر چی خودم میخوام در قالب یه داستان از این شخص سوم میگم و بعد خودم اون نکته ای که مد نظرمه تأیید میکنم.(مثلا نرگس برام تعریف میکرد دیشب .... انقد خوشم میاد حامد اینجور با زنش برخورد میکنه)
    همه اینارو به صورت دلونشته مینویسم تو دفتر خاطراتم با تمام جزئیات
    .
    این روش ها رو آقایون نمیتونن انجام بدن چون نه دفتر خاطرات دارن و نه در مورد مسایل خصوصی شون با هم صحبت میکنن
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  6. Top | #25



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Aug 2014
    شماره عضويت
    5789
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.03
    نوشته ها
    33
    تشکـر
    4
    تشکر شده 8 بار در 5 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : اگه من طرفش نرم هيچ وقت طرفم نمياد!

    نقل قول نوشته اصلی توسط الینا نمایش پست ها
    عزیزم این مشکل برای اکثر زوجها در دروان بارداری و بعد از بارداری به وجود میاد یکم بهش وقت بده درست میشه.
    من هر وقت از شوهرم چیزی میخام چند تا راهو انتخاب میکنم اگه غرورم اجازه نده که خودمو بگم یه شخص سوم مثال میزنم و هر چی خودم میخوام در قالب یه داستان از این شخص سوم میگم و بعد خودم اون نکته ای که مد نظرمه تأیید میکنم.(مثلا نرگس برام تعریف میکرد دیشب .... انقد خوشم میاد حامد اینجور با زنش برخورد میکنه)
    اگه این راه نتیجه نداد با فاصله چند روز یه رفتارایی میکنم بهش بفهمونم از این موضوع ناراحتم اگه بازم نتیجه نداد.
    مثل همینکه شما اینجا نوشتی یا پستای بعدیتون من همه اینارو به صورت دلونشته مینویسم تو دفتر خاطراتم با تمام جزئیات,بعد دفتر خاطراتمو یه جور باز میزارم که بتونه بخونه بعد که اون خوند و خیالم راحت شد که کامل همه رو خونده میرم میگم : ای وای چرا دفتر خاطراتمو خوندی این یه چیز شخصیه و مثلا غرور خودمو حفظ میکنم, اونم معمولا بر میگرده میگه بین ما چیز شخصی وجود نداره و یه لبخند و همه چیز تموم میشه.اینجوری خیلی نتیجه هم میده معمولا این مرحله را من میزارم برای آخرین راه کارم یعنی شاید دو بار در سال بیان خواسته هام به این مرحله برسه!
    البته این مراحل برای خواسته هایی که روم نمیشه بهش بگم یا فکر میکنم غرورم میره زیر سوال.
    امیدورام کمکت کرده باشم کاملا درکت میکنم مشکلت چیه و چی میخوای و بهت حق میدم.
    موفق باشی.اگه خواستی جواب بدی به صورت نقل قول جواب بده من متوجه بشم.

    ممنون الينا جون كه وقت گذاشتي. راستش به راه حل اولت فكر نكردم چون نمي تونم درباره افرادي كه ميشناسيم باهاش اينطوري حرف بزنم!! چون فكر ميكنم كسي راضي نباشه از مسائل خصوصيش براي ديگران تعريف بشه. مگر اينكه بيام از دوتا شخص مجازي استفاده كنم و مثلا بگم فلان جا خوندم يا فلاني تعريف ميكرد. در مورد دفتر خاطرات منم مثل آقا حميد دفتر خاطرات ندارم اما وبلاگ دارم. حتي يه وبلاگ دارم كه فقط براي همسرم توش مي نويسم يا بهتر بگم مي نوشتم. من چهار پنج سال براي همسرم عاشقانه مي نوشتم و ايشون خبر نداشتن. ولي وقتي فهميد فقط همون لحظه خوشحال شد و تشكر كرد اما هرچي ازش خواستم كه هراز گاهي بره و نوشته هامو كه به عشق اون نوشته بودم رو بخونه نرفت! يا بهتر بگم خيلي كم رفت اونم با اصرار من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! واقعا ناراحت شدم و ميخواستم كل وبلاگ رو حذف كنم اما باور كن دلم نيومد. و گفتم بزارم باشه حداقل براي خودم خاطره ميشه و شايد بعدها پسرم از خوندنشون لذت ببره.
    مقاله هايي رو كه خودم سرچ كردم و براش ايميل ميكنم رو هم بايد كلي اصرار كنم تا بره و بخونه. گاهي فكر ميكنم اونا رو هم خيلي سرسري ازشون رد ميشه!!!‌ چون كلا اهل مطالعه نيست!!!‌ به جاي اينكه خودش بره دنبال راه حل براي مشكلش حتي از راه حل هاي پيشنهادي من هم چندان استقبال نميكنه!!! البته به زبون ميگه باشه ميرم دنبالش يا حتي عذرخواهي ميكنه و ميگه ميدونم مشكل از منه!‌ اما در عمل هيچ كار خاصي براي رفع مشكل نميكنه.
    جديدا من هم كلا ميل جنسيم خيلي كم شده و فكر ميكنم كه حتي به بدنم هم برخورده. يعني نه اينكه خودم نخوام و بخوام لج كنم، نه!!!!‌ سيستم بدنم اينجوري شده! يعني ديگه احساس نياز نميكنم. كلا حتي اگه اون هم بياد طرفم ديگه مثل قبل نيستم. شايد خيلي ها بگن خب اينكه خوبه چون همسرت هم سرده شما هم سرد بشي مشكل برطرف ميشه. اما من از اين موضوع ناراحتم چون سرد شدن رابطه ي جنسي باعث سرد شدن روابط هم ميشه و شده!!!!
    ویرایش توسط شقايق : 09-13-2014 در ساعت 08:11 AM
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  7. Top | #26



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Aug 2014
    شماره عضويت
    5789
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.03
    نوشته ها
    33
    تشکـر
    4
    تشکر شده 8 بار در 5 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : اگه من طرفش نرم هيچ وقت طرفم نمياد!

    نقل قول نوشته اصلی توسط hamidrm نمایش پست ها
    من هم مثل شوهر شما هستم و لی دلیلش سرد بودنم نیست، برعکس من خیلی هم هات هستم و اونه که سرده و غرورم بهم اجازه نمیده بهش پیشنهاد بدم، چون بارها شده که پیشنهادمو رد کرده و حالا من اگه شده مشکل خودمو با خود ارضایی حل میکنم ولی سراغ اون نمیرم مگه اینکه خودش بخواد. شاید شوهر شما هم غرورش ...
    خب من سرد نيستم يعني نبودم اما انگار منم دارم كم كم سرد ميشم. ميدونم كه چي ميگيد. براي شما كه مرد هستيد غرور بيشتري وجود داره. اما خب من يه مقاله هايي خوندم درباره اينكه چكار ميشه كرد كه زن خودش تشنه بشه و بياد طرف مرد. اگه خواستيد براتون مي فرستم. شايد به دردتون بخوره. در اين زمينه مقاله و راه حل زياده چون اكثرا مردها هات هستند و خانومها سرد. اما در مورد ما برعكسه و متاسفانه تو اين زمينه مطلب زيادي در دسترس نيست. چون خانومها اكثرا به خاطر حيا و خجالت حتي اگه چنين مشكلي مثل من داشته باشن حرفي نميزنن و تو خودشون ميريزن. مثل مردها هم نمي تونن اگه همسرشون نتونست نيازهاشون رو برطرف كنه برن سراغ يكي ديگه و به اصطلاح صيغه كنن!!
    اما مطمئن باشيد اين سركوب كردن نياز تو زندگيشون تاثير منفيش رو ميذاره و باعث ايجاد مشكلات ديگه ميشه.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  8. Top | #27



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Jun 2014
    شماره عضويت
    3968
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.36
    نوشته ها
    425
    تشکـر
    917
    تشکر شده 477 بار در 244 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Kesel
    میزان امتیاز
    4

    پاسخ : اگه من طرفش نرم هيچ وقت طرفم نمياد!

    نقل قول نوشته اصلی توسط شقايق نمایش پست ها
    خب من سرد نيستم يعني نبودم اما انگار منم دارم كم كم سرد ميشم. ميدونم كه چي ميگيد. براي شما كه مرد هستيد غرور بيشتري وجود داره. اما خب من يه مقاله هايي خوندم درباره اينكه چكار ميشه كرد كه زن خودش تشنه بشه و بياد طرف مرد. اگه خواستيد براتون مي فرستم. شايد به دردتون بخوره. در اين زمينه مقاله و راه حل زياده چون اكثرا مردها هات هستند و خانومها سرد. اما در مورد ما برعكسه و متاسفانه تو اين زمينه مطلب زيادي در دسترس نيست. چون خانومها اكثرا به خاطر حيا و خجالت حتي اگه چنين مشكلي مثل من داشته باشن حرفي نميزنن و تو خودشون ميريزن. مثل مردها هم نمي تونن اگه همسرشون نتونست نيازهاشون رو برطرف كنه برن سراغ يكي ديگه و به اصطلاح صيغه كنن!!
    اما مطمئن باشيد اين سركوب كردن نياز تو زندگيشون تاثير منفيش رو ميذاره و باعث ايجاد مشكلات ديگه ميشه.
    ممنون میشم اگه اون مقالات رو برام بفرستین
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  9. Top | #28



    نمایش مشخصات کاربری
    دلنوشته کاربر
    خوشبختی یعنی آرامش و آسایش فکر و هارمونی مغز
    تاریخ عضویت
    Aug 2014
    شماره عضويت
    5704
    عنوان کاربر
    کاربر محروم
    ميانگين پست در روز
    0.59
    نوشته ها
    645
    تشکـر
    75
    تشکر شده 415 بار در 244 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Relax
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : اگه من طرفش نرم هيچ وقت طرفم نمياد!

    نقل قول نوشته اصلی توسط شقايق نمایش پست ها
    سلام. من يه خانوم ۳۰ ساله هستم و هشت ساله كه ازدواج كردم. يه پسر هشت ماهه دارم. همسرم تو دوران بارداري مي ترسيد كه نز... داشته باشيم و اگه رابطه اي هم بود به درخواست من و مثل دوران نامزدي بود. بعد از زايمان هم باز ترس از ضرر داشتن يا اذيت شدن من رو بيان ميكرد. تا اينكه بعد از دو ماه بازهم به پيشنهاد من بالاخره رابطه برقرار شد. از اون موقع تا حالا هم عادت كرده كه من برم طرفش. يعني اگه من دوماه هم بهش كاري نداشته باشم طرفم نمياد. ايشون ۳۸ سالشونه و خيلي هم بهم علاقه منديم و وقتي هم كه من ميرم طرفش با آغوش باز استقبال ميكنه و مي تونيم رابطه ي خيلي خوبي داشته باشيم. اما اين موضوع اعتماد به نفس من رو كم ميكنه. من دوست دارم شوهرم نازم رو بكشه و ازم درخواست كنه ولي اگه صبح تا شب باهم تنها باشيم اون حتي يه لمس س..سي هم منو نميكنه!!!! لباس و آرايش و اين ادا اطوارا هم براش فايده اي نداره!!!‌ منو خيلي خيلي دوست داره ولي نميدونم چرا اينجوريه!!!
    سلام

    عزیز مرسی از لطفت, چند سوال دارم که خواهش میکنم با کمی تائمل و بی غرض جواب بده: -نوع ازدواجتون(سنتی-فامیلی-آشنایی و...)- شرو ع رابطه جنسی قبل یا بعد از ازدواج- همیشه همینطوری بوده اند اگر نه دقیقا از کی شروع شده- گفتید 2 سال برای بچه دار شدن تلاش کردید مشکل از کی بوده-تحصیلات هر دو- کار و شغل شما و ایشون- تعداد خواهران و برادران و فاصله سنی و جایگاه شما در بین آنها هر دو- سابقه بیمای و یا اختلالات روانی در خانواده هر دو- ایشون هم بچه میخواستند و یا خیر-گرایشات مذهبی در هر دو- سپاس
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  10. Top | #29



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Aug 2014
    شماره عضويت
    5789
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.03
    نوشته ها
    33
    تشکـر
    4
    تشکر شده 8 بار در 5 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : اگه من طرفش نرم هيچ وقت طرفم نمياد!

    سلام. ممنون كه وقت گذاشتيد. ازدواجمون سنتي بوده. راستش لازمه يه توضيحي بدم. من قبل از ازدواج با يه آقا پسري دوست بودم كه رابطه مون در حد دست دادن و بوسيدن هم رسيده بود. اما در همين حد نه بيشتر! يعني ايشون حتي منو بدون مانتو و روسري هم نديدن. من از اين موضوع ناراحت بودم و نمي خواستم بيشتر از اين با ايشون ادامه بدم. هرچي ميگفتم كه كلا ميخوام كات كنم قبول نميكرد و از اون طرف هم ميگفت موقعيت ازدواج ندارم چون برادر بزرگتر از خودش داشت. خلاصه من هي ميگفتم خواستگار دارم و ايشون كاري نميكرد. تا اينكه بالاخره تصميم گرفتم به همسرم پاسخ مثبت بدم و از ايشون با كلي گريه و ناراحتي خداحافظي كرديم. بعد از عقدم ايشون متوجه موضوع شد و دوباره شروع كرد به زنگ زدن و التماس كردن. و ميگفت كه من باور نميكردم كه تو اين كار رو بكني و شوكه شده بود. ميگفت من داشتم خانواده ام رو راضي ميكردم كه بيان خواستگاري. و ازم خواست كه طلاق بگيرم. خب من چون ازدواجم سنتي بود علاقه ي خاصي به همسرم نداشتم و با حرفهاي ايشون دوباره ديوونه شدم. با همسرم سرد شدم و ازش خواستم كه حتي اگه شب پيش هميم به من كاري نداشته باشه. و بهشون گفتم كه من دچار ترديد شدم و ازشون فرصت خواستم تا خودم رو پيدا كنم. ايشون هم در كمال احترام و خوبي قبول كردند و از اين موضوع حتي به خانواده خودش و من چيزي نگفت. البته من به خانواده خودم گفتم كه پشيمون شدم. حالا فكر كنيد يه ماه از عقدم نگذشته بود. بالاخره تصميم گرفتم برم مشاوره. همسرم هم همراهيم كرد و از اون طرف مشاور هم همسرم و هم دوستم رو جدا جدا خواست و باهاشون صحبت كرد. بعد هم به من و دوستم گفت كه اگه ميخواهيد من كمكتون كنم كه طلاق بگيري بايد قبلش به خانواده هاتون بگيد كه موضوع از چه قراره. و برادر من خودش با زيركي كه داشت حدس زده بود و من با اينكه روم نميشد از طريق يه واسطه جريان رو به برادرم گفتم. و دوستم هم به خواهر بزرگترش كه معلم بود گفت. اما هر دو خانواده برخورد بدي داشتند. برادرم گفت وقتي خواهرم ميخواد سرش رو بكوبه به سنگ من حاضر نيستم كه كمكش كنم محكم تر بكوبه!!! و خواهر دوستم هم گفت اگه ايشون زندگي كن بودن با همون همسر اولشون مي موندن ( مشاور به خواهر دوستم گفته بود كه من طلاق گرفتم و برادرش ميخواد كه با من ازدواج كنه) و خلاصه رفتار بدي باهامون داشتن. دوستم كه فكر ميكنم كتك هم خورده بود. چون اون روز حسابي سر و صورتش قرمز بود و چشمهاش پف كرده بود. تو خانواده ي ما فقط برادرم جريان اصلي رو فهميد اما تو خانواده ي اون همه فكر كرده بودن كه س (دوستم) ميخواد با يه خانوم مطلقه ازدواج كنه و برخورد بدي باهاش داشتن. بالاخره مشاور كمك كرد تا ما بفهميم كه چه اشتباهي داريم ميكنيم و خودمون تشخيص داديم كه بهتره به زندگيمون بدون هم ادامه بديم. البته تو دوران عقد دوستم مناسبتهايي مثل تولد و ولنتاين به من زنگ ميزد و تبريك ميگفت و گفت كه ازدواج نكرده و بعد از من نمي تونه به كس ديگه اي فكر كنه. ما سه سال و نيم عقد بوديم. ولي وقتي ميخواستيم عروسي كنيم من از دوستم خواستم كه ديگه بهم زنگ نزنه و ايشون هم قبول كرد و الان كه پنج سال از عروسيمون ميگذره من ديگه هيچ خبري از ايشون ندارم. اوايل خب به همسرم علاقه اي نداشتم ولي كم كم با ديدن خوبيهاش عاشقش شدم و خدا رو شكر كردم بابت انتخاب خوبم. همسرم خيلي مهربون و وفادار و آرومه. و هيچ وقت بهم دروغ نميگه. اما دوستم خيلي زبون باز و شيطون بود. گاهي وقتا من رو هم مي پيچوند من مي فهميدم اما به روش نمي آوردم هرچند اين اواخر خودش به كارهاش هم اعتراف كرده بود و ميگفت ديگه نمي تونم به تو دروغ بگم. اما من هيچ وقت همسرم رو با اون مقايسه نمي كنم. چون همسرم از اول با من صادق بوده. ولي خب همسرم رو با مردهاي ديگه كه مقايسه ميكنم مي بينم خيلي تو اين زمينه سرده. (با توجه به شنيده هام ميگم)
    نه ايشون از زمان بارداريم اينجوري شدن. يعني قبل از بارداريم هم زياد اهل بازي با كلمات نبود ولي حداقل شروع كننده رابطه بود. البته توي دوسالي هم كه براي بچه تلاش ميكرديم رابطه مون خيلي زياد شده بود. و تمركزمون روي بچه بود. مشكل هم از من بود كه البته در اصل مشكل خاصي نبود تشخيص دكترا اشتباه بود كه بالاخره يه دكتر تشخيص درست داد و با يه نسخه مشكل رفع شد.
    تحصيلات من ليسانس و همسرم ديپلم. بنده كارمند هستم و ايشون شغلشون آٌزاده. تو كار چاپ هستن.
    من يه خواهر و سه تا برادر دارم. آخرين بچه هستم و با برادر قبل از خودم ۱۲ سال اختلاف سني دارم! يعني ۱۲ سال از ايشون كوچيكترم. خب چون بچه آخر هستم همه هوام رو داشتن. اما ميشه گفت خواهر و برادرهام مثل پدر و مادر برام بودن چون اختلاف سنيمون زياد بود. همبازيهاي دوران بچگيم دو تا خواهر زاده ام بودن كه هردو شون پسر هستن. يكي شون سه سال از من بزرگتره و يكي شون يكسال كوچيكتر.
    همسرم دوتا برادر و يه خواهر داره. كه خواهرش از ايشون بزرگتره و ايشون هم پسر بزرگترن. روابط خوبي بين همه شون برقراره.
    خواهر من به علت شكستگي جمجمه در كودكي دچار صرع هستش و وسواس شديد هم داره.
    پدر شوهرم كلا آدم آروم و كم صحبتيه و ناراحتي معده داره كه ميگن عصبيه. چون آدم درون ريزيه.
    خواهرشوهرم هم يه مدت تيك عصبي گرفته بود و گاهي چونش بي علت مي لرزيد كه بهتر شدن.
    هر دو بچه ميخواستيم.
    گرايشات مذهبي من و ايشون و خانواده هامون دقيقا مثل همه.
    من و همسرم ۸ سال اختلاف سني داريم و ايشون ۸ سال از من بزرگترن.
    ببخشيد اگه طولاني شد ولي فكر ميكنم اين توضيحات لازم بود.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  11. Top | #30



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Aug 2014
    شماره عضويت
    5789
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.03
    نوشته ها
    33
    تشکـر
    4
    تشکر شده 8 بار در 5 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : اگه من طرفش نرم هيچ وقت طرفم نمياد!

    نقل قول نوشته اصلی توسط فرشاد1020 نمایش پست ها
    سلام

    عزیز مرسی از لطفت, چند سوال دارم که خواهش میکنم با کمی تائمل و بی غرض جواب بده: -نوع ازدواجتون(سنتی-فامیلی-آشنایی و...)- شرو ع رابطه جنسی قبل یا بعد از ازدواج- همیشه همینطوری بوده اند اگر نه دقیقا از کی شروع شده- گفتید 2 سال برای بچه دار شدن تلاش کردید مشکل از کی بوده-تحصیلات هر دو- کار و شغل شما و ایشون- تعداد خواهران و برادران و فاصله سنی و جایگاه شما در بین آنها هر دو- سابقه بیمای و یا اختلالات روانی در خانواده هر دو- ایشون هم بچه میخواستند و یا خیر-گرایشات مذهبی در هر دو- سپاس
    سلام. ممنون كه وقت گذاشتيد. ازدواجمون سنتي بوده. راستش لازمه يه توضيحي بدم. من قبل از ازدواج با يه آقا پسري دوست بودم كه رابطه مون در حد دست دادن و بوسيدن هم رسيده بود. اما در همين حد نه بيشتر! يعني ايشون حتي منو بدون مانتو و روسري هم نديدن. من از اين موضوع ناراحت بودم و نمي خواستم بيشتر از اين با ايشون ادامه بدم. هرچي ميگفتم كه كلا ميخوام كات كنم قبول نميكرد و از اون طرف هم ميگفت موقعيت ازدواج ندارم چون برادر بزرگتر از خودش داشت. خلاصه من هي ميگفتم خواستگار دارم و ايشون كاري نميكرد. تا اينكه بالاخره تصميم گرفتم به همسرم پاسخ مثبت بدم و از ايشون با كلي گريه و ناراحتي خداحافظي كرديم. بعد از عقدم ايشون متوجه موضوع شد و دوباره شروع كرد به زنگ زدن و التماس كردن. و ميگفت كه من باور نميكردم كه تو اين كار رو بكني و شوكه شده بود. ميگفت من داشتم خانواده ام رو راضي ميكردم كه بيان خواستگاري. و ازم خواست كه طلاق بگيرم. خب من چون ازدواجم سنتي بود علاقه ي خاصي به همسرم نداشتم و با حرفهاي ايشون دوباره ديوونه شدم. با همسرم سرد شدم و ازش خواستم كه حتي اگه شب پيش هميم به من كاري نداشته باشه. و بهشون گفتم كه من دچار ترديد شدم و ازشون فرصت خواستم تا خودم رو پيدا كنم. ايشون هم در كمال احترام و خوبي قبول كردند و از اين موضوع حتي به خانواده خودش و من چيزي نگفت. البته من به خانواده خودم گفتم كه پشيمون شدم. حالا فكر كنيد يه ماه از عقدم نگذشته بود. بالاخره تصميم گرفتم برم مشاوره. همسرم هم همراهيم كرد و از اون طرف مشاور هم همسرم و هم دوستم رو جدا جدا خواست و باهاشون صحبت كرد. بعد هم به من و دوستم گفت كه اگه ميخواهيد من كمكتون كنم كه طلاق بگيري بايد قبلش به خانواده هاتون بگيد كه موضوع از چه قراره. و برادر من خودش با زيركي كه داشت حدس زده بود و من با اينكه روم نميشد از طريق يه واسطه جريان رو به برادرم گفتم. و دوستم هم به خواهر بزرگترش كه معلم بود گفت. اما هر دو خانواده برخورد بدي داشتند. برادرم گفت وقتي خواهرم ميخواد سرش رو بكوبه به سنگ من حاضر نيستم كه كمكش كنم محكم تر بكوبه!!! و خواهر دوستم هم گفت اگه ايشون زندگي كن بودن با همون همسر اولشون مي موندن ( مشاور به خواهر دوستم گفته بود كه من طلاق گرفتم و برادرش ميخواد كه با من ازدواج كنه) و خلاصه رفتار بدي باهامون داشتن. دوستم كه فكر ميكنم كتك هم خورده بود. چون اون روز حسابي سر و صورتش قرمز بود و چشمهاش پف كرده بود. تو خانواده ي ما فقط برادرم جريان اصلي رو فهميد اما تو خانواده ي اون همه فكر كرده بودن كه س (دوستم) ميخواد با يه خانوم مطلقه ازدواج كنه و برخورد بدي باهاش داشتن. بالاخره مشاور كمك كرد تا ما بفهميم كه چه اشتباهي داريم ميكنيم و خودمون تشخيص داديم كه بهتره به زندگيمون بدون هم ادامه بديم. البته تو دوران عقد دوستم مناسبتهايي مثل تولد و ولنتاين به من زنگ ميزد و تبريك ميگفت و گفت كه ازدواج نكرده و بعد از من نمي تونه به كس ديگه اي فكر كنه. ما سه سال و نيم عقد بوديم. ولي وقتي ميخواستيم عروسي كنيم من از دوستم خواستم كه ديگه بهم زنگ نزنه و ايشون هم قبول كرد و الان كه پنج سال از عروسيمون ميگذره من ديگه هيچ خبري از ايشون ندارم. اوايل خب به همسرم علاقه اي نداشتم ولي كم كم با ديدن خوبيهاش عاشقش شدم و خدا رو شكر كردم بابت انتخاب خوبم. همسرم خيلي مهربون و وفادار و آرومه. و هيچ وقت بهم دروغ نميگه. اما دوستم خيلي زبون باز و شيطون بود. گاهي وقتا من رو هم مي پيچوند من مي فهميدم اما به روش نمي آوردم هرچند اين اواخر خودش به كارهاش هم اعتراف كرده بود و ميگفت ديگه نمي تونم به تو دروغ بگم. اما من هيچ وقت همسرم رو با اون مقايسه نمي كنم. چون همسرم از اول با من صادق بوده. ولي خب همسرم رو با مردهاي ديگه كه مقايسه ميكنم مي بينم خيلي تو اين زمينه سرده. (با توجه به شنيده هام ميگم)
    نه ايشون از زمان بارداريم اينجوري شدن. يعني قبل از بارداريم هم زياد اهل بازي با كلمات نبود ولي حداقل شروع كننده رابطه بود. البته توي دوسالي هم كه براي بچه تلاش ميكرديم رابطه مون خيلي زياد شده بود. و تمركزمون روي بچه بود. مشكل هم از من بود كه البته در اصل مشكل خاصي نبود تشخيص دكترا اشتباه بود كه بالاخره يه دكتر تشخيص درست داد و با يه نسخه مشكل رفع شد.
    تحصيلات من ليسانس و همسرم ديپلم. بنده كارمند هستم و ايشون شغلشون آٌزاده. تو كار چاپ هستن.
    من يه خواهر و سه تا برادر دارم. آخرين بچه هستم و با برادر قبل از خودم ۱۲ سال اختلاف سني دارم! يعني ۱۲ سال از ايشون كوچيكترم. خب چون بچه آخر هستم همه هوام رو داشتن. اما ميشه گفت خواهر و برادرهام مثل پدر و مادر برام بودن چون اختلاف سنيمون زياد بود. همبازيهاي دوران بچگيم دو تا خواهر زاده ام بودن كه هردو شون پسر هستن. يكي شون سه سال از من بزرگتره و يكي شون يكسال كوچيكتر.
    همسرم دوتا برادر و يه خواهر داره. كه خواهرش از ايشون بزرگتره و ايشون هم پسر بزرگترن. روابط خوبي بين همه شون برقراره.
    خواهر من به علت شكستگي جمجمه در كودكي دچار صرع هستش و وسواس شديد هم داره.
    پدر شوهرم كلا آدم آروم و كم صحبتيه و ناراحتي معده داره كه ميگن عصبيه. چون آدم درون ريزيه.
    خواهرشوهرم هم يه مدت تيك عصبي گرفته بود و گاهي چونش بي علت مي لرزيد كه بهتر شدن.
    هر دو بچه ميخواستيم.
    گرايشات مذهبي من و ايشون و خانواده هامون دقيقا مثل همه.
    من و همسرم ۸ سال اختلاف سني داريم و ايشون ۸ سال از من بزرگترن.
    ببخشيد اگه طولاني شد ولي فكر ميكنم اين توضيحات لازم بود.





    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

صفحه 3 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

هیچ پسری طرفم نمیاد

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

جستجوهای مرتبط در گوگل

اگه چشمات بگن آره,  اگه تواز پیشم بری,  اگه به تو نمیرسم,  اگه يروز بري سفر,  اگهی نامه ایلیاد,  اگهی استخدام,  اگهی همشهری,  اگهی دیوار,  اگهی رایگان,  اگهی روزنامه همشهری,  اگه منو دوسم داری نگار,  اگه منو دوسم داری,  اگه من بمیرم,  اگه من مردم,  اگه من بمیرم اولین خاطره,  اگه من برم متن اهنگ,  اگه من خدا بودم,  اگه من نباشم کامران هومن,  اگه من بزرگ نمیشدم,  اگه من نباشم,  موضوع,  موضوع تعبير,  موضوع تعبير عن الوطن,  موضوع تعبير عن التعاون,  موضوع تعبير عن الام,  موضوع تعبير عن الرياضة,  موضوع تعبير عن الربيع,  موضوع عن بر الوالدين,  موضوع للنقاش,  موضوع تعبير عن القراءة,  ازدواج موقت,  ازدواج الشخصية,  ازدواج,  ازدواجية المعايير,  ازدواجية,  ازدواج الرؤية,  ازدواجية الموجة والجسيم,  ازدواجية اللغة,  ازدواج الجنسيات,  ازدواج سفید,  

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
twitter Google Plus facebook


آدرس ایمیلتان را بدون دابلیو دابلیو وارد کنید