مشاور
تبلیغات مشاور
  
  

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 20 از 25

موضوع: با رفتارای عجیب خواهرم چیکار کنم

  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Sep 2017
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    28
    تشکـر
    0
    تشکر شده 2 بار در 2 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    با رفتارای عجیب خواهرم چیکار کنم

    دلم میخواد یکی یه راه حلی بده که من برای اخرین بار بتونم مشکلمو کنم و بفهمم چجوری باید باهاش رفتار کنم.دارم بدبخت میشم از دستش😭

    خواهرم از اول همچیو برا خودش میخواست.اختلاف سنیمون3:5 ساله.الان 27سالشه.من 23
    بچه که بودم 5ساله دختره همسایه بغلیمون که اونم پنج سالش بود اومد و باهم دوست شدیم.تا سال پیش میزد تو سرم که تو رفتی با یکی دیگه دوست شدی😐
    من بچه بودم عقلمم مگه میکشید در ضمن اینکه دلم میخواست برم تو کوچه بازی کنم ولی خواهرم همش تو خونه بود.
    تا یادم میاد همش زده تو سرم یا خودشو دست بالا گرفته.
    یادمه یه زبان یا ریاضی میخواست بهم درس بده نمیفهمیدم سرم داد میزد حتی کتکم میزد منم کلی گریه میکردم.
    یا مامانم یا بابام میرفتن سوریه و مکه منم با خواهرم تنها میزاشتن داییمم میومد پیشمون چون مجرد بود.حتی سر دایی هم داد میزد جلوی داییم منو زد یا جلوی پدر بزرگ و مادربزرگم منو از غذا محروم میکرد.
    وقتی رفت دانشگاه.
    اوضاع خونمون خیلی متشنج بود.
    همش به خاطر خواهرم.
    درس خواهرم.یعنی دانشگاهش.
    خواستگاراش.
    دوران بحرانی یه دختر،دوران بلوغشه.
    دوران بلوغ منم مصادف با رفتن خواهرم به دانشگاه بود.
    سال88
    یادمه همش تماس بابام یا مامانم با خواهرم و دعوا سر دوستو، بیرون رفتنو.خوابگاه بود.
    تمام فکر و ذهن خانوادم شده بود خواهرم

    خواهرم سر درس زیاد تو سر من میزد.میگفت خنگ.میگفت احمق.سرم داد میزد یه مسئله رو دیر یاد میگرفتم.

    کلا هیچوقت حس نکردم دوستم داره.
    زور میگفت.
    حرفشو گوش نمیکردم بهم میزد البته منم کم نمیاوردم.چون دوست تداشتم کسی بهم بزنه.حس میکردم کوچیک میشم.
    وقتی رفت دانشگاهش از دوریش واقعا خوشحال بودم با اینکه همه میخواستن به زور تو مخم کنن که دلم برای خواهرم تنگ شده.
    ولی من همیشه میگفتم نه تنگ نشده.

    وقتی خواهرم تو تماس هایی که مامان و بابام باهاش داشتن بد رفتار میکرد و دعواشون میشد.
    تو رفتارشون با منم تاثیر میزاشتو میگفتن همتون مثل همیدو به من محل نمیزاشتن.

    حتی لباس اول برای خواهرم میخریدن.لباس مامانم اول واسه خواهرم میدوخت.
    چون اون دور بود و من تزدیک.تازه من مدرسه ایی بودمو خواهرم دانشجو و باید خودشو نشون میداد جلوی دوستاش که کم نیاره.
    و هیچوقت نفهمیدم چرا الان که من دانشجو هستم اینقدر لباس واسم نه دوخته شد نه خریده.
    رفتم تجربی درسام متوسط بود بعضی هاشم ضعیف.
    وقتی خواهرم میومد خونمون واقعا تب به جونم میومد که وایی الان میاد میره بالا منبر و میگه تو نباید به پزشکی فکر کنی تو باید رشتتو عوض کنی.
    یادمه با چه ذوقی شب میگفتن بریم پیاده روی منم بلند میشدم میرفتم.
    اخر سر میشستن تو پارک نزدیک خونمون و بابامو خواهرم در مورد من ،ایندم و درسم نظر میدادن.واقعا لحظه شماری میکردم که ساکت بشن و بزارن یکم ارامش بگیرم.
    تا چند وقت پیشم واسه زندگیم هی تصمیم گیری میکرد ولی من مقاومت میکردم که نزارم حرفشو به کرسی بشونه.
    خواهرم شهر ما نبود.
    خواستگاراشم کم کم داشتن پیدا میشدن
    و من مجبور بودم برم اتاق بالای خونمون دو ساعت بمونم تا خواستگاراش بیان و برن.همش به تمیز کردن خونه بودم اونم به خودش میرسید.
    رو هر کدوم یه ایرادی میزاشت.
    وا من دولتی میخونم اون پیام نوره
    وا من دارم لیسانس میگیرم اون دیپلمه.
    وا فلان.
    وا بهمان.
    سر هر خواستگاری با مامانم و بابام دعوا میکرد.
    صداشون تا همت فلک میرفت.
    و من همیشه دلم میخواست فریاد بزنم و بگم من نیستماااا خواهرمه که اینقدر وقیح و وحشیه.
    بازم میاید خواستگاریش???
    افسرده شده بودم و گوشه گیر واقعا دلم ارامش میخواست.
    خواهرم یه بار بهم گفت کنار من راه نرو شبیه منی.تو موهات پیداس.
    ابرومو میبری😔
    اون روزا شیخ شده بود.
    ولی خب دست بالای دست بسیاره
    چهارم دبیرستان.یه اتفاقی برام افتاد.
    واقعا برای اینکه پاک بمونم به شیخ شهرمون پیام دادم.اونم گفت به بابات بگو.
    به بابام گفتم.
    الحق که یه تو گوشی یه دعوا هم نکردو.پشتم بود.کمکم کرد که از این مرحله بگذرم.

    ولی امان از خواهرم که فهمید امان.
    زد تو گوشم.کلی بهم متلک گفت که تو فکر ابروی ما نیستی.

    اون سال من دانشگاه قبول نشدم.
    ولی دست خدارو دیدم که مشکلی که برام پیش اومد حل شد.
    یه تغییر بزرگ تو زندگیم پیش اومد.
    من حجابمو رعایت کردم.نمازامو میخوندم.
    چسبیدم به درس.
    میدونید سخت ترین چیز واسه یه دختر اینکه انتخاب نشه.
    یه دختر براش خیلی مهمه که گل سر سبد یه جمع باشه.و بشنوه که انتخاب میشه.
    ولی خواهرم این مورد رو داشت ولی من نداشتم.

    هرچی خواستگار میومد و زنگ میزد ردش میکرد.
    بابام میگفت تو باید تو محیط کار و دانشگاه یکیو پیدا کنی و باهاش ازدواج کنی.
    بابام دو سال بعدش چوب این حرفشو خورد
    دانشگاه قبول شدم.
    گفتم دیگه بزرگ شدم.
    مورد هام نباید رد بشه.
    هم محیط دانشگاه پسرونه بود.و من میترسیدم.هم دلم واقعا ارامش نداشتمو میخواست
    فکر میکردم با ازدواج و دوری از خانوادم حل میشه.
    نزاشتن که برم شهر دور چون تجربه خواهرمو داشتن.
    ولی همراه با من خواهرم فوق قبول شد.رفت یه شهر دیگه 😕
    و مشکلات جدیدش😑
    همیشه دنبال این بودم که ببینم کی زودتر از خواهر بزرگترش ازدواج کرده.
    با یه خانومی مشورت کردم.
    بهم گفت از خواهرت برای این مورد اجازه بگیر.
    منه خنگ هم اومدم به خواهرم گفتم.
    یادمه شب بود.مامان بابامم تو حیاط بودن.

    تا گفتم شروع کرد از ازدواج بد گفتن.
    بعدشم به مامان بابام با متلک گفت.
    یعنی ابرومو برد.

    دختر خالم عروسیش بود هرکاری خواهر کوچیک دختر خالم میکرد میزد تو سر من.
    میگفت منم عروسی کنم لابد میخوایی تو هم خودتو عرضه کنی و بگی بعدی تویی.
    خواستگار زنگ میزد داد میزد من ازدواج نمیکنم میحواید من ازدواج کنم که این زودتر بره.عمرا اینکارو نمیکنم.

    جالب اینجاست که همیشه میگفت ازت نمیگذرم تو دلمو ش************دی

    خواستگارام همو رد میشدن همه.
    حتی پدری منو واسه پسرش پسندید مامانم ادرس خواهرمو داد.
    به مامانم گفتم نکن خواهش میکنم.
    بگو قصد ازدواج نداره ولی منو دیده.قیافه و حجاب منو دیده.عقاید من با خواهرم فرق میکنه.

    اخه من تغییر کردم بعد اون قضیه.
    رو حجابم خیلی خیلی کار کردم.رفتم کلاس قران تا حفظ بشم.
    چون تو دانشگاه واقعا تنها بودم.
    حتی واسه اولین بار.منه گرمایی تو گرمای جنوب چادر سر کردم.
    ولی خواهرم تغییر کرده بود.
    نماز نمیخوند.حجابش داشت میفتاد.

    مامانم به من همش میگفت تو تقریبا به سنش میخوری.تو بهش بگو نماز بخونه حجابشو رعایت کنه.ولی من میگفتم به من چه???
    ولی یکی دوبار از بس مامانم گفت بهش گفتم.
    خواهرمم رفتار خوبی نشون نداد منم دیگه نگفتم.
    بابام میگفت ازدواج من لگد میزنه به بخت خواهرم😑

    دیدم نمیتونم ازدواج کنم.
    رفتم سراغ تعیین معیارهام.
    سه سال برای معیار ازدواجم فکر کردم.
    که ارامش.عشق و معنویت داشته باشه.
    نوشته هام هست که چقدر با خدا درد دل کردم.
    ماه رمضون دوسال پیش من میرفتم مسجد.
    دعا و نذر زیاد واسه ازدواج خواهرم کردم.
    از مسجد اومدم.
    خوشحال بودم دوستم ازدواج کرده بود.
    اومدم با ذوق به خانوادم گفتم.
    یه پچ پچ هایی هم میشنیدم از خانوادم.
    ولی منو تو حرفاشون راه نمیدادن یعنی خواهرم نمیزاشت.
    ولی خودش تو تک تک مراحل زندگیه من دخالت میکرد و بهش میگفتم نیا.بهش برمیخورد و جلسه ما رو هم بهم میزد.

    خواهرم یه عکس بهم نشون داد.گفت نظر چیه.?
    گفتم شبیه علیرضا پسر خاله و یکمم شبیه احسان علیخانیه.
    بهش برخورد داد که تو واسه دوستات ذوق میکنی ولی واسه خواهرت ذوق نمیکنی.
    تازه فهمیدم خواهرم چندماهه خواستگار داره.
    همون که بابام همیشه میگفت تو دانشگاه باید یه مورد برات پیدا بشه.
    مشکلاتمون بدتر شد.جوریکه من میگفتم خدایا نمیخوام خواهرم ازدواج کنه.
    سرم داد میزد سر بابام واسه یه پسر غریبه داد میزد و میگفت تو بیخود کردی.
    ماه رمضونم همش گریه بود.
    هر سحر تا طلوع افتاب گریه میکردم میرفتم تو حیاط و با خدا درد دل میکردم.

    چون خیال خانوادم از بابت خواهرم راحت شده بود واسه من خواستگار راه دادن.
    اولین خواستگارم چند ماه بود از من خوشش اومده بود فقط از من.
    و هی زنگ میزدن خانوادم رد میکردن.
    اخری ها هم من رد میکردم.
    چون ترسیده بودم.
    ولی اومدن.

    تو این چندماه که خواستگارام میومد 3تا خواستگار فقط راه دادن برام. خواهرم با خواستگارش میرفت و میومد.
    نمیدونم جرا?
    بابام که رو من سنتی عمل میکرد.
    رو خواهرم اینقدر ذهنش باز بود.ّمثلا ما مذهبی بوديم
    خواهرم بدون صیغه رفتن چند ساعت با اون پسره تو اتاق بالای خونمون.
    حتی رفتن مشاوره تو یه شهر دیگه.
    بابام کلی رفت تحقیق تو شهری که از ما خیلی دور بود.
    حتی یه بارم خانوادم با خواهرم پا شدن رفتن خونه خواستگار خواهرم.
    بعد تقریبا یه سالّ.و ازمایش دادن.
    فامیل هم نمیدونستن.
    فهمیدن پسره خوب نیست.
    خانوادم گفتن نه
    خواهرم انگار یه مشکل براش تو دانشگاه پیش اومدّ
    درسم نمیخوند.
    برای اینکه دانشگاه اخراجش نکنه.
    خودش انصراف داد.
    دوباره من باید ملاحظه خواهرمو میکردم.
    چپ نرم راست نرم.
    از خواستگار حرف نزنم.
    یادمه یه بار خواهرم از بس اذیتم میکرد و نمیزاشت بخوابم.
    منم فرداش کلاس و دانشگاه داشتم.
    خسته هم بودم.
    به خواهرم گفتم تو درس نداری من فردا باید برم دانشگاهّ
    اصلا با قصد و منظور نبود.
    اون لحظه اصلا فکر نمیکردم خواهرم انصراف داده.
    ولی تا یه هفته مامانم باهام حرف نزد.حتی سرمم داد زد که چرا اینو به عزیز کردش گفتم.

    من بالاخره پارسال ازدواج کردم.عجیب بود که خانوادم ردش نکردن.
    ولی خواهرم خیلی بازی در اورد.نمیزاشت برم حتی با خانوادم خونه طرف تا بشناسمشون.صیغه بودم میرفنم با پسره و خانوادش(تنها با پسره بیرون نرفتم)بیرون استرس مینداخت به جونم که اشتباه میکنیّ
    خیلی زود خانوادم قضیه منو بستن یه ماه.نه تحقیق درست حسابی نه سختگیری هیچی انگار یه ادم اضافه بودم.
    بعد از ازدواجم مشکل بسیار داشتم چون تازه خانواده همسرمو شناختم.
    ولی خانوادم بیشتر به خواهرم اهمیت میدادن.چون فکر میکردن حالا افسرده میشه😑
    خودش کلی عیب گذاشت رو خواستگاراش حتی بهترینشون 4سال خواستگارام رد شدن یا اومدن واسه خواهرم.هنوز چقدر افسوس میخورم چون من میخواستم زودتر ازدواج کنم موردهای خوبی داشتم.همش به خاطر خودخواهیه خواهرم و نا عدالتیه خانوادم زندگیه منم خراب شد.

    خواهرم اوایل به شوهرم خیلی توهین میکرد.شوهر من طلبس و خیلی مذهبیه.خانواده ما هم مذهبیه یه سری حرکات و رفتارها تو خانواده مذهبی زشته.یکیش اینکه نامحرم نامحرمه.شوخی و خنده بده بین دو نامحرم.
    خواهرم حتی به منم توهین میکرد ناراحت بود چرا شوهرم باهاش نمیگه و بخنده و به من میگفت تو و شوهرت انگ همین.
    ولی یه دفعه رفتارش تغییر کرد من رفتارای خواهرمو میشناسم دیگه.
    عشوه میومد بلند میخندید.با مادرشوهرم جوری رفتار میکرد که انگار اون عروسه.خودشیرینی میکرد.
    با شوهرم میگفت و میخندید.
    نگران شدم خیلی.
    احساس میکردم زندگیمو میخواد ازم بگیره.ولی صبر کردم چیزی نگفتم چند ماه.گفتم قضاوته خواهرته.
    حتی شوهرم با اینکه دست پخت من خوبه.دست پخت خواهرمو زد تو سرم که ببین چقدر دستپختش خوبه,ازش یادبگیر.
    به مامانم تذکر دادم مامانم هی میگفت نه .
    به خواهرم نمیتونستم چیزی بگم چون بهش برمیخورد ممکن بود جلو شوهرمم چیزی بگه.
    دو هفته پیش داشتیم با خانوادم و همسرم یه بازی پرسش و پاسخ میکردیم.
    خواهرم متاسفانه چون خودشو تو مشکلات متاهلیه من انداخت و متوجه شد.
    به سوال ها جوری جواب میداد که شخصیت واقعیش این نبود ولی مشکلات منو برعکس و خوبشو به شخصیت خودش نسبت میداد و در جواب به سوال ها میگفت
    مثلا میدونست شوهرم به من میگه منفی نگر.در جواب به سوالا میگفت از منفی نگری متنفرم.زندگی و ارامش رو بهم میزنه.
    من اونجا بود که به همسرم در خفا تذکر دادم.گفتم حواستو جمع کن چون تو به من گفتی اگه به برادرت اجازه بدم راحت باشه دیگه نمیشه کنترلش کرد.پس تو هم به همین دلیل حواستو به خواهرم جمع کن.
    دبشب خواهرم یه کاری کرد پدر و مادرمم ناراحتن.خواهرم چادرشو جلو شوهرم گذاشت کنار.ابروم جلو شوهرم رفت😭
    دارم دق میکنم.
    از وقتی ازدواج کردم و عقدم انگار غم اومده به خونمون چون خواهرم نمیزاره خوش باشیم.
    با من اینهو غریبه ها رفتار میکنه.بهم میگفت بیا با لپ تاپم زبان کار کن.الان چون مصاحبه زبان دارم بازی دراورده.محل نمیده.
    براش کادو هم میخرم محبت هم میکنم رفتاراشو ندید میگیرم.بازم انگار غریبس.
    نمیدونم چیکار کنم.
    مادر و پدرمم موندن.نتونستن جلوشو بگیرن دیگه نمیتونن.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    Sep 2017
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    28
    تشکـر
    0
    تشکر شده 2 بار در 2 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : با رفتارای عجیب خواهرم چیکار کنم

    میدونم زیاده ولی به عقل خودم باید کامل توضیح میدادم.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  3. Top | #3

    دلنوشته کاربر
    همیشه با خودمان مهربان باشیم
    تاریخ عضویت
    Nov 2016
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    1.88
    نوشته ها
    1,344
    تشکـر
    1,905
    تشکر شده 1,439 بار در 815 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Relax

    پاسخ : با رفتارای عجیب خواهرم چیکار کنم

    نقل قول نوشته اصلی توسط بنت الزهرا نمایش پست ها
    میدونم زیاده ولی به عقل خودم باید کامل توضیح میدادم.
    سلام
    الان که شما شوهر دارید و خانه مجزا. خوب دیگر جای نگرانی ندارد کمتر با خواهرت رفت و آمد کن الان دگه شما یک خانواده مستقل تشکیل دادی.
    خوب خواهرت هم ضربه خورده الان مجرد هست کمتر جلو چشمش باشی بهتر هستش.
    در هر حالت زیاد به خواهرت فکر نکن زندگی خودت را کن تلاش کن و خودت را بالا بکش. ضمنا خواهرتان افسردگی شدید دارد بهتر پیش یک روانشناس برود.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  4. Top | #4

    تاریخ عضویت
    Sep 2017
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    28
    تشکـر
    0
    تشکر شده 2 بار در 2 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : با رفتارای عجیب خواهرم چیکار کنم

    نقل قول نوشته اصلی توسط سعید62 نمایش پست ها
    سلام
    الان که شما شوهر دارید و خانه مجزا. خوب دیگر جای نگرانی ندارد کمتر با خواهرت رفت و آمد کن الان دگه شما یک خانواده مستقل تشکیل دادی.
    خوب خواهرت هم ضربه خورده الان مجرد هست کمتر جلو چشمش باشی بهتر هستش.
    در هر حالت زیاد به خواهرت فکر نکن زندگی خودت را کن تلاش کن و خودت را بالا بکش. ضمنا خواهرتان افسردگی شدید دارد بهتر پیش یک روانشناس برود.
    بنده عقد هستم و تا یه سال دیگه امکان رفتن به خونه مستقل ندارم.
    این نمیشه که همش اون افسرده باشه و ما حواسمون بهش،باشه.مادرم امروز داشت از غصه نابود میشد به خاطر چادر دراوردن خواهرم.
    یه ماه پیش من کارم با همسرم به طلاق داشت میکشسد تب داشتم حالم به شدت بد بود.نزاشت کسی به حال من رسیدگی کنه.مدام سر مشکلات پوچ و بیهودش ذهن خانوادمو به سمت خودش میکشید.من داشتم گریه میکردم بلند بلند وسط خونه میگفت به مشکلات من که نمیرسی.گریه کن!!
    محبورم کرد با اون حالم براش به روانشناس زنگ بزنم.برلش دنبال کلاس باشم که روحیه ش عوض بشه.رفتیم پیش روانشناس.رواتشناسه به خواهرم گفت مشکلاتت لوس بازیای دخترونس برو دیگه نمیخواد بیایی ولی خواهرت رنگ چهرش پریده یه مشکل عمیقی داره.اون اختیاج داره تو چرا اومدی??
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  5. Top | #5

    دلنوشته کاربر
    همیشه با خودمان مهربان باشیم
    تاریخ عضویت
    Nov 2016
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    1.88
    نوشته ها
    1,344
    تشکـر
    1,905
    تشکر شده 1,439 بار در 815 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Relax

    پاسخ : با رفتارای عجیب خواهرم چیکار کنم

    سلام
    مشکل این هست که شما از اول زندگیت لیست کردید بدیهای خواهرت را.
    شما تسلطی به کارهای خواهرت نداری. پس به فکر تغییر خواهرت نباش. شما می توانید خودتان را تغییر دهید اولا اعتنایی به رفتارهای خواهرت نداشته باش الان هم همه فکرت خواهرت هست دقیقا با این فکرها داری خودت را آزار میدهی. به جای فکر کردن به خواهر خودت را سرگرم فعالیتهای مفید کن. وقتی سرگرم باشی کمتر تحت تاثیر خواهرت خواهی بود هر چند گاهی با شوهرت برو بیرون و خوش بگذران. برنامه ریزی کن زمانهایت را پرکن از فعالیتهای سازنده.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  6. Top | #6

    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    4.21
    نوشته ها
    5,476
    تشکـر
    646
    تشکر شده 3,124 بار در 1,753 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : با رفتارای عجیب خواهرم چیکار کنم

    فقط میتونم بگم صبر کن
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  7. Top | #7

    تاریخ عضویت
    Sep 2017
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    28
    تشکـر
    0
    تشکر شده 2 بار در 2 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : با رفتارای عجیب خواهرم چیکار کنم

    نقل قول نوشته اصلی توسط sam127 نمایش پست ها
    فقط میتونم بگم صبر کن
    قران میخوندم .درس داشتم باید قرانمو تموم میکردم.همون لحظه اومد گفت میخوام خونه رو تمیز کنم گفتم نمیتونم.الان درس دارم.بزار یه ساعت دیگه باهم تمیز کنبم.بهش برخورد اومد منو به باد کتک گرفت این موضوع واسه سال گذشتش.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  8. Top | #8

    تاریخ عضویت
    Aug 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.40
    نوشته ها
    319
    تشکـر
    60
    تشکر شده 103 بار در 87 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : با رفتارای عجیب خواهرم چیکار کنم

    نقل قول نوشته اصلی توسط بنت الزهرا نمایش پست ها
    دلم میخواد یکی یه راه حلی بده که من برای اخرین بار بتونم مشکلمو کنم و بفهمم چجوری باید باهاش رفتار کنم.دارم بدبخت میشم از دستش������

    خواهرم از اول همچیو برا خودش میخواست.اختلاف سنیمون3:5 ساله.الان 27سالشه.من 23
    بچه که بودم 5ساله دختره همسایه بغلیمون که اونم پنج سالش بود اومد و باهم دوست شدیم.تا سال پیش میزد تو سرم که تو رفتی با یکی دیگه دوست شدی������
    من بچه بودم عقلمم مگه میکشید در ضمن اینکه دلم میخواست برم تو کوچه بازی کنم ولی خواهرم همش تو خونه بود.
    تا یادم میاد همش زده تو سرم یا خودشو دست بالا گرفته.
    یادمه یه زبان یا ریاضی میخواست بهم درس بده نمیفهمیدم سرم داد میزد حتی کتکم میزد منم کلی گریه میکردم.
    یا مامانم یا بابام میرفتن سوریه و مکه منم با خواهرم تنها میزاشتن داییمم میومد پیشمون چون مجرد بود.حتی سر دایی هم داد میزد جلوی داییم منو زد یا جلوی پدر بزرگ و مادربزرگم منو از غذا محروم میکرد.
    وقتی رفت دانشگاه.
    اوضاع خونمون خیلی متشنج بود.
    همش به خاطر خواهرم.
    درس خواهرم.یعنی دانشگاهش.
    خواستگاراش.
    دوران بحرانی یه دختر،دوران بلوغشه.
    دوران بلوغ منم مصادف با رفتن خواهرم به دانشگاه بود.
    سال88
    یادمه همش تماس بابام یا مامانم با خواهرم و دعوا سر دوستو، بیرون رفتنو.خوابگاه بود.
    تمام فکر و ذهن خانوادم شده بود خواهرم

    خواهرم سر درس زیاد تو سر من میزد.میگفت خنگ.میگفت احمق.سرم داد میزد یه مسئله رو دیر یاد میگرفتم.

    کلا هیچوقت حس نکردم دوستم داره.
    زور میگفت.
    حرفشو گوش نمیکردم بهم میزد البته منم کم نمیاوردم.چون دوست تداشتم کسی بهم بزنه.حس میکردم کوچیک میشم.
    وقتی رفت دانشگاهش از دوریش واقعا خوشحال بودم با اینکه همه میخواستن به زور تو مخم کنن که دلم برای خواهرم تنگ شده.
    ولی من همیشه میگفتم نه تنگ نشده.

    وقتی خواهرم تو تماس هایی که مامان و بابام باهاش داشتن بد رفتار میکرد و دعواشون میشد.
    تو رفتارشون با منم تاثیر میزاشتو میگفتن همتون مثل همیدو به من محل نمیزاشتن.

    حتی لباس اول برای خواهرم میخریدن.لباس مامانم اول واسه خواهرم میدوخت.
    چون اون دور بود و من تزدیک.تازه من مدرسه ایی بودمو خواهرم دانشجو و باید خودشو نشون میداد جلوی دوستاش که کم نیاره.
    و هیچوقت نفهمیدم چرا الان که من دانشجو هستم اینقدر لباس واسم نه دوخته شد نه خریده.
    رفتم تجربی درسام متوسط بود بعضی هاشم ضعیف.
    وقتی خواهرم میومد خونمون واقعا تب به جونم میومد که وایی الان میاد میره بالا منبر و میگه تو نباید به پزشکی فکر کنی تو باید رشتتو عوض کنی.
    یادمه با چه ذوقی شب میگفتن بریم پیاده روی منم بلند میشدم میرفتم.
    اخر سر میشستن تو پارک نزدیک خونمون و بابامو خواهرم در مورد من ،ایندم و درسم نظر میدادن.واقعا لحظه شماری میکردم که ساکت بشن و بزارن یکم ارامش بگیرم.
    تا چند وقت پیشم واسه زندگیم هی تصمیم گیری میکرد ولی من مقاومت میکردم که نزارم حرفشو به کرسی بشونه.
    خواهرم شهر ما نبود.
    خواستگاراشم کم کم داشتن پیدا میشدن
    و من مجبور بودم برم اتاق بالای خونمون دو ساعت بمونم تا خواستگاراش بیان و برن.همش به تمیز کردن خونه بودم اونم به خودش میرسید.
    رو هر کدوم یه ایرادی میزاشت.
    وا من دولتی میخونم اون پیام نوره
    وا من دارم لیسانس میگیرم اون دیپلمه.
    وا فلان.
    وا بهمان.
    سر هر خواستگاری با مامانم و بابام دعوا میکرد.
    صداشون تا همت فلک میرفت.
    و من همیشه دلم میخواست فریاد بزنم و بگم من نیستماااا خواهرمه که اینقدر وقیح و وحشیه.
    بازم میاید خواستگاریش???
    افسرده شده بودم و گوشه گیر واقعا دلم ارامش میخواست.
    خواهرم یه بار بهم گفت کنار من راه نرو شبیه منی.تو موهات پیداس.
    ابرومو میبری������
    اون روزا شیخ شده بود.
    ولی خب دست بالای دست بسیاره
    چهارم دبیرستان.یه اتفاقی برام افتاد.
    واقعا برای اینکه پاک بمونم به شیخ شهرمون پیام دادم.اونم گفت به بابات بگو.
    به بابام گفتم.
    الحق که یه تو گوشی یه دعوا هم نکردو.پشتم بود.کمکم کرد که از این مرحله بگذرم.

    ولی امان از خواهرم که فهمید امان.
    زد تو گوشم.کلی بهم متلک گفت که تو فکر ابروی ما نیستی.

    اون سال من دانشگاه قبول نشدم.
    ولی دست خدارو دیدم که مشکلی که برام پیش اومد حل شد.
    یه تغییر بزرگ تو زندگیم پیش اومد.
    من حجابمو رعایت کردم.نمازامو میخوندم.
    چسبیدم به درس.
    میدونید سخت ترین چیز واسه یه دختر اینکه انتخاب نشه.
    یه دختر براش خیلی مهمه که گل سر سبد یه جمع باشه.و بشنوه که انتخاب میشه.
    ولی خواهرم این مورد رو داشت ولی من نداشتم.

    هرچی خواستگار میومد و زنگ میزد ردش میکرد.
    بابام میگفت تو باید تو محیط کار و دانشگاه یکیو پیدا کنی و باهاش ازدواج کنی.
    بابام دو سال بعدش چوب این حرفشو خورد
    دانشگاه قبول شدم.
    گفتم دیگه بزرگ شدم.
    مورد هام نباید رد بشه.
    هم محیط دانشگاه پسرونه بود.و من میترسیدم.هم دلم واقعا ارامش نداشتمو میخواست
    فکر میکردم با ازدواج و دوری از خانوادم حل میشه.
    نزاشتن که برم شهر دور چون تجربه خواهرمو داشتن.
    ولی همراه با من خواهرم فوق قبول شد.رفت یه شهر دیگه ������
    و مشکلات جدیدش������
    همیشه دنبال این بودم که ببینم کی زودتر از خواهر بزرگترش ازدواج کرده.
    با یه خانومی مشورت کردم.
    بهم گفت از خواهرت برای این مورد اجازه بگیر.
    منه خنگ هم اومدم به خواهرم گفتم.
    یادمه شب بود.مامان بابامم تو حیاط بودن.

    تا گفتم شروع کرد از ازدواج بد گفتن.
    بعدشم به مامان بابام با متلک گفت.
    یعنی ابرومو برد.

    دختر خالم عروسیش بود هرکاری خواهر کوچیک دختر خالم میکرد میزد تو سر من.
    میگفت منم عروسی کنم لابد میخوایی تو هم خودتو عرضه کنی و بگی بعدی تویی.
    خواستگار زنگ میزد داد میزد من ازدواج نمیکنم میحواید من ازدواج کنم که این زودتر بره.عمرا اینکارو نمیکنم.

    جالب اینجاست که همیشه میگفت ازت نمیگذرم تو دلمو ش************دی

    خواستگارام همو رد میشدن همه.
    حتی پدری منو واسه پسرش پسندید مامانم ادرس خواهرمو داد.
    به مامانم گفتم نکن خواهش میکنم.
    بگو قصد ازدواج نداره ولی منو دیده.قیافه و حجاب منو دیده.عقاید من با خواهرم فرق میکنه.

    اخه من تغییر کردم بعد اون قضیه.
    رو حجابم خیلی خیلی کار کردم.رفتم کلاس قران تا حفظ بشم.
    چون تو دانشگاه واقعا تنها بودم.
    حتی واسه اولین بار.منه گرمایی تو گرمای جنوب چادر سر کردم.
    ولی خواهرم تغییر کرده بود.
    نماز نمیخوند.حجابش داشت میفتاد.

    مامانم به من همش میگفت تو تقریبا به سنش میخوری.تو بهش بگو نماز بخونه حجابشو رعایت کنه.ولی من میگفتم به من چه???
    ولی یکی دوبار از بس مامانم گفت بهش گفتم.
    خواهرمم رفتار خوبی نشون نداد منم دیگه نگفتم.
    بابام میگفت ازدواج من لگد میزنه به بخت خواهرم������

    دیدم نمیتونم ازدواج کنم.
    رفتم سراغ تعیین معیارهام.
    سه سال برای معیار ازدواجم فکر کردم.
    که ارامش.عشق و معنویت داشته باشه.
    نوشته هام هست که چقدر با خدا درد دل کردم.
    ماه رمضون دوسال پیش من میرفتم مسجد.
    دعا و نذر زیاد واسه ازدواج خواهرم کردم.
    از مسجد اومدم.
    خوشحال بودم دوستم ازدواج کرده بود.
    اومدم با ذوق به خانوادم گفتم.
    یه پچ پچ هایی هم میشنیدم از خانوادم.
    ولی منو تو حرفاشون راه نمیدادن یعنی خواهرم نمیزاشت.
    ولی خودش تو تک تک مراحل زندگیه من دخالت میکرد و بهش میگفتم نیا.بهش برمیخورد و جلسه ما رو هم بهم میزد.

    خواهرم یه عکس بهم نشون داد.گفت نظر چیه.?
    گفتم شبیه علیرضا پسر خاله و یکمم شبیه احسان علیخانیه.
    بهش برخورد داد که تو واسه دوستات ذوق میکنی ولی واسه خواهرت ذوق نمیکنی.
    تازه فهمیدم خواهرم چندماهه خواستگار داره.
    همون که بابام همیشه میگفت تو دانشگاه باید یه مورد برات پیدا بشه.
    مشکلاتمون بدتر شد.جوریکه من میگفتم خدایا نمیخوام خواهرم ازدواج کنه.
    سرم داد میزد سر بابام واسه یه پسر غریبه داد میزد و میگفت تو بیخود کردی.
    ماه رمضونم همش گریه بود.
    هر سحر تا طلوع افتاب گریه میکردم میرفتم تو حیاط و با خدا درد دل میکردم.

    چون خیال خانوادم از بابت خواهرم راحت شده بود واسه من خواستگار راه دادن.
    اولین خواستگارم چند ماه بود از من خوشش اومده بود فقط از من.
    و هی زنگ میزدن خانوادم رد میکردن.
    اخری ها هم من رد میکردم.
    چون ترسیده بودم.
    ولی اومدن.

    تو این چندماه که خواستگارام میومد 3تا خواستگار فقط راه دادن برام. خواهرم با خواستگارش میرفت و میومد.
    نمیدونم جرا?
    بابام که رو من سنتی عمل میکرد.
    رو خواهرم اینقدر ذهنش باز بود.ّمثلا ما مذهبی بوديم
    خواهرم بدون صیغه رفتن چند ساعت با اون پسره تو اتاق بالای خونمون.
    حتی رفتن مشاوره تو یه شهر دیگه.
    بابام کلی رفت تحقیق تو شهری که از ما خیلی دور بود.
    حتی یه بارم خانوادم با خواهرم پا شدن رفتن خونه خواستگار خواهرم.
    بعد تقریبا یه سالّ.و ازمایش دادن.
    فامیل هم نمیدونستن.
    فهمیدن پسره خوب نیست.
    خانوادم گفتن نه
    خواهرم انگار یه مشکل براش تو دانشگاه پیش اومدّ
    درسم نمیخوند.
    برای اینکه دانشگاه اخراجش نکنه.
    خودش انصراف داد.
    دوباره من باید ملاحظه خواهرمو میکردم.
    چپ نرم راست نرم.
    از خواستگار حرف نزنم.
    یادمه یه بار خواهرم از بس اذیتم میکرد و نمیزاشت بخوابم.
    منم فرداش کلاس و دانشگاه داشتم.
    خسته هم بودم.
    به خواهرم گفتم تو درس نداری من فردا باید برم دانشگاهّ
    اصلا با قصد و منظور نبود.
    اون لحظه اصلا فکر نمیکردم خواهرم انصراف داده.
    ولی تا یه هفته مامانم باهام حرف نزد.حتی سرمم داد زد که چرا اینو به عزیز کردش گفتم.

    من بالاخره پارسال ازدواج کردم.عجیب بود که خانوادم ردش نکردن.
    ولی خواهرم خیلی بازی در اورد.نمیزاشت برم حتی با خانوادم خونه طرف تا بشناسمشون.صیغه بودم میرفنم با پسره و خانوادش(تنها با پسره بیرون نرفتم)بیرون استرس مینداخت به جونم که اشتباه میکنیّ
    خیلی زود خانوادم قضیه منو بستن یه ماه.نه تحقیق درست حسابی نه سختگیری هیچی انگار یه ادم اضافه بودم.
    بعد از ازدواجم مشکل بسیار داشتم چون تازه خانواده همسرمو شناختم.
    ولی خانوادم بیشتر به خواهرم اهمیت میدادن.چون فکر میکردن حالا افسرده میشه������
    خودش کلی عیب گذاشت رو خواستگاراش حتی بهترینشون 4سال خواستگارام رد شدن یا اومدن واسه خواهرم.هنوز چقدر افسوس میخورم چون من میخواستم زودتر ازدواج کنم موردهای خوبی داشتم.همش به خاطر خودخواهیه خواهرم و نا عدالتیه خانوادم زندگیه منم خراب شد.

    خواهرم اوایل به شوهرم خیلی توهین میکرد.شوهر من طلبس و خیلی مذهبیه.خانواده ما هم مذهبیه یه سری حرکات و رفتارها تو خانواده مذهبی زشته.یکیش اینکه نامحرم نامحرمه.شوخی و خنده بده بین دو نامحرم.
    خواهرم حتی به منم توهین میکرد ناراحت بود چرا شوهرم باهاش نمیگه و بخنده و به من میگفت تو و شوهرت انگ همین.
    ولی یه دفعه رفتارش تغییر کرد من رفتارای خواهرمو میشناسم دیگه.
    عشوه میومد بلند میخندید.با مادرشوهرم جوری رفتار میکرد که انگار اون عروسه.خودشیرینی میکرد.
    با شوهرم میگفت و میخندید.
    نگران شدم خیلی.
    احساس میکردم زندگیمو میخواد ازم بگیره.ولی صبر کردم چیزی نگفتم چند ماه.گفتم قضاوته خواهرته.
    حتی شوهرم با اینکه دست پخت من خوبه.دست پخت خواهرمو زد تو سرم که ببین چقدر دستپختش خوبه,ازش یادبگیر.
    به مامانم تذکر دادم مامانم هی میگفت نه .
    به خواهرم نمیتونستم چیزی بگم چون بهش برمیخورد ممکن بود جلو شوهرمم چیزی بگه.
    دو هفته پیش داشتیم با خانوادم و همسرم یه بازی پرسش و پاسخ میکردیم.
    خواهرم متاسفانه چون خودشو تو مشکلات متاهلیه من انداخت و متوجه شد.
    به سوال ها جوری جواب میداد که شخصیت واقعیش این نبود ولی مشکلات منو برعکس و خوبشو به شخصیت خودش نسبت میداد و در جواب به سوال ها میگفت
    مثلا میدونست شوهرم به من میگه منفی نگر.در جواب به سوالا میگفت از منفی نگری متنفرم.زندگی و ارامش رو بهم میزنه.
    من اونجا بود که به همسرم در خفا تذکر دادم.گفتم حواستو جمع کن چون تو به من گفتی اگه به برادرت اجازه بدم راحت باشه دیگه نمیشه کنترلش کرد.پس تو هم به همین دلیل حواستو به خواهرم جمع کن.
    دبشب خواهرم یه کاری کرد پدر و مادرمم ناراحتن.خواهرم چادرشو جلو شوهرم گذاشت کنار.ابروم جلو شوهرم رفت������
    دارم دق میکنم.
    از وقتی ازدواج کردم و عقدم انگار غم اومده به خونمون چون خواهرم نمیزاره خوش باشیم.
    با من اینهو غریبه ها رفتار میکنه.بهم میگفت بیا با لپ تاپم زبان کار کن.الان چون مصاحبه زبان دارم بازی دراورده.محل نمیده.
    براش کادو هم میخرم محبت هم میکنم رفتاراشو ندید میگیرم.بازم انگار غریبس.
    نمیدونم چیکار کنم.
    مادر و پدرمم موندن.نتونستن جلوشو بگیرن دیگه نمیتونن.
    الان خواهرتون انصراف داده یا داره فوق میخونه؟ خب من این رفتاراشو ناشی از حسادتش میدونم ، خب این افراد هرچقدر ببینن حساسین بدتر میکنن، تا جایی که ممکنه اهمیت ندین و درمورد نگرانیتون برای همسرتون، شما برخورد های خانومانه تر داشته باشین تا هیچ رفتاری به چشمشون نیاد
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  9. Top | #9

    تاریخ عضویت
    Jan 2016
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    1.48
    نوشته ها
    1,482
    تشکـر
    2,237
    تشکر شده 1,857 بار در 965 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : با رفتارای عجیب خواهرم چیکار کنم

    دوست عزیز این چیزایی که شما گفتید بین خواهرا اتفاق میوفته مخصوصا وقتی تعداد خواهرا کمتر و فاصله سنیشون کمتر باشه
    حس برترن بودن و اینکه خودشو بالاتر و بااستعداد تر از شما خودشو نشون بده و با تحقیر و کوچیک کردن سعی کنه که نشون بده که شما توانایی یادگیریتون پایین تره
    اینکه نظر خانواده رو به سمته خودش جلب کنه تا توجهشون به شما کم بشه که بعد این حس در شما ایجاد بشه که خانوادم منو کمتر دوست دارن چون به حرفام گوش نمیدن
    اینکه سعی کنه که استعداد شما شکوفا نشه که مبادا شما ازش جلو بزنید و وضع زندگی شما بهتر بشه و شما خوشبخت تر بشید .
    اینکه مبادا همسر شما بهتر از ایشون باشه و همسر خودش کمترباشه و فردا بزنن تو چشم خواهرت
    میدونی علت این رفتارهایی که داره برای خواهرت میوفته به خاطر اینکه همش داره خودشو با شما مقایسه میکنه و یک ترس بسیار وحشتناکی داره که مبادا در صورت شکستش و موفقیت شما ، از حمایت خانواده محروم بشه و مورد سرکوفت قرار بگیره . اون میترسه فقط یه احساس اشتباس که باعث شده که اون دچار وسواس های فکری شدید بشه و از زندگیش لذت نبره . اون شمارو دوست داره خیلیم دوست داره ولی شمارو رقیب خودش میبینه . شاید بگی نه دوسم نداره ولی اگر کمی فکر کنی مطمنم مطمنم به یک سری لحظاتی از زندگیت پی میبری که بهت محبت کرده تو رو در اغوش گرفته باهم عروسک بازی کردید . اینکه میگفته چرا رفتی با دختر همسایه دوست شدی این نشون میده که چقدر دلش میخواسته با شما باشه .
    پس اولین کاری که باید بکنی سعی کن ببخشیش هر کاری کرده همشو ببخشش به خواهرت با نفرت نگاه نکن به کسی که قراره زندگیتو بهم بزنه نگاه نکن تو قراره وارد یه دوره ای جدیدی از زندگیت بشی که اگر دلت پره کینه باشه محبت همسرت وارد قلبت نمیشه و همیشه غمگینی . اما بخشیدنش قلبت اروم میشه و اینجوری صبورتر میشی و ارامش بیشتری داری .
    اما سعی کن همسرتوازین محیط پرتنش خونتون دور نگه داری ، خودتو همسرت جلو خواهرت زیاد ظاهر نشید تا کمتر حسادتش تحریک بشه مخصوصا گفتن حرفای محبت امیزو تو خلوت دوتایی خودتون منتقل کنید و اصلا جلوش باش باش نکنید که اونم غمگین بشه . حتی برای درس خوندن برو کتابخونه تا بتونی به بالاترین درجه علمی برسی . خب زندگی پر ازاتفاقات غیر قابل پیش بینی هست که هر کسی به یک نحوی باهاش روبه رو میشه یکی مادرش مشکل داره یکی با پدر یکی با خواهر شوهر یکی مادر شوهر و... حالا شما هم با خواهرت . پس مطمن شما تنها کسی نیستید که با این بحرانا روبه رو هست مهم اینه که در سخترین شرایط بتونید خودتونو کنترل کنید و در برابر رفتار اشتباه و ناپسند دیگران شما رفتار اشتباهی ازخودتون نشون ندید
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    ارباب صدای قدمت می آید...

  10. Top | #10

    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    2.06
    نوشته ها
    1,584
    تشکـر
    1,236
    تشکر شده 2,020 بار در 1,083 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : با رفتارای عجیب خواهرم چیکار کنم

    سلام
    اینکه خانواده شما در این حد تبعیض قائل میشدند زیاد جالب نیست
    ولی باید این را قبول کرد دختر بزرگتر یا فرزند بزرگتر در خانواده معمولا عزیز تر هستش . الان در خانواده ما با وجود اینکه همه تشکیل خانواده دادیم پدر من خواهر بزرگم رو ازهمه بیشتر دوست داره و حرفش رو قبول داره. دیگه واسه ما پذیرفته شده است
    اما اینکه حتی همسر شما با وجود اعتقادات مذهبی و رعایت کردن حد و حدود به شما منفی نگر میگن پس حتما شما جاهایی رو خیلی حساسیت بی مورد نشان میدهی
    قصد خواهر شما فکر نمیکنم این باشه زندگیتون رو از شما بگیره چون کسانی با تیپ خواهر شما به مردهایی مثل شوهر شما رغبتی ندارن
    احتمالا میخوان فضای خانوادگی کمی دوستانه تر باشه و تنش ها رو کم کنند و متاسفانه شما با ذهنیت منفی که از گذشته داشتید این اجازه رو نمی دید
    به هر حال اگر با هم سازگاری ندارید لزومی به صمیمی شدن نیست صبر کنید ازدواج کنید و رابطه ها رو آن فرمی که می خواهید پیش ببرید
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    طالع بخت مرا هیچ منجم نشناخت
    یا رب
    ز مادر گیتی به چه طالع زادم !

  11. کاربران زیر از siavash_en بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  12. Top | #11

    تاریخ عضویت
    Sep 2017
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    28
    تشکـر
    0
    تشکر شده 2 بار در 2 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : با رفتارای عجیب خواهرم چیکار کنم

    نقل قول نوشته اصلی توسط siavash_en نمایش پست ها
    سلام
    اینکه خانواده شما در این حد تبعیض قائل میشدند زیاد جالب نیست
    ولی باید این را قبول کرد دختر بزرگتر یا فرزند بزرگتر در خانواده معمولا عزیز تر هستش . الان در خانواده ما با وجود اینکه همه تشکیل خانواده دادیم پدر من خواهر بزرگم رو ازهمه بیشتر دوست داره و حرفش رو قبول داره. دیگه واسه ما پذیرفته شده است
    اما اینکه حتی همسر شما با وجود اعتقادات مذهبی و رعایت کردن حد و حدود به شما منفی نگر میگن پس حتما شما جاهایی رو خیلی حساسیت بی مورد نشان میدهی
    قصد خواهر شما فکر نمیکنم این باشه زندگیتون رو از شما بگیره چون کسانی با تیپ خواهر شما به مردهایی مثل شوهر شما رغبتی ندارن
    احتمالا میخوان فضای خانوادگی کمی دوستانه تر باشه و تنش ها رو کم کنند و متاسفانه شما با ذهنیت منفی که از گذشته داشتید این اجازه رو نمی دید
    به هر حال اگر با هم سازگاری ندارید لزومی به صمیمی شدن نیست صبر کنید ازدواج کنید و رابطه ها رو آن فرمی که می خواهید پیش ببرید
    قضاوت عجولانه!!
    همسر بنده در رابطه با رفتار خانواده خودش به من گفتن منفی نگر.
    در صورتی که هیچ ادمی تا به حال به من منفی نگر نگفنه.
    همسر من از بنده انتظار دارن تا توهین های خانوادش و فامیلش رو ندید بگیرم.
    وگرنه من به هیچ عنوان نسبت به همسرم منفی نگری یا شکی نداشتم.
    اتفاقا خانوادم بارها من رو عقل کل دونستن و به من گفتن تو از پس زندگیت برمیایی تو مومنی تو خانومی.تو نسبت به رفتارهای خواهرت کوتاه بیا.
    این توقع ها از من زیاد شد جوریکه حتی فامیل و بقیه حتی میگفتن انگار تو خواهر بزرگی چون هم سنگین رفتار میکنی و هم عاقلی.
    ولی خواهرم نه رفتار و فکرش بچگانس و تازگی ها میخواد با حرفا و کارهاش شخصیت اصلیشو و ذهنیت مارو نسبت به خودش عوض کنه.
    حتی یادمه جلوی یه عده پسر دختر چادری حرکات جلف و سبکی میزد خواهری که به من چند سال پیش به خاطر دو تا تکه مو که بیرون بود میگقت کنار من راه نرو ابروم میره.
    من حتی تا طلاق با همسرم به خاطر اختلافاتم پیش رغتم ولی پدرم به من گفت که اگه طلاق بگیری واسه خواهرت خواستگار دیگه نمیاد.
    مثل حرفی که 4سال نزاشت من ازدواج کنم.که اگه ازدواج کنم لگد به بخت خواهرم میزنم.
    و تمام خواستگارهای من رد میشدن.
    من نمیخوام از خانوادم با اینکه ناعدالتی کنم ببرم.خانوادم دارن نابود میشدن.خواهرم نزاشته اب خوش از گلوشون پایین بره.
    من پدر و مادرم رو دوست دارم وخواهرم رو از وقتی که دیشب پل اخر رو ش************د دیگه جزء خانوادم نمیدونم.و هیچ حسی دیگه بهش ندارم.
    قطعا برم خونه خودم فقط با پدر و مادرم رابطه خواهم داشت
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  13. Top | #12

    تاریخ عضویت
    Sep 2017
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    28
    تشکـر
    0
    تشکر شده 2 بار در 2 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : با رفتارای عجیب خواهرم چیکار کنم

    نقل قول نوشته اصلی توسط eli2 نمایش پست ها
    دوست عزیز این چیزایی که شما گفتید بین خواهرا اتفاق میوفته مخصوصا وقتی تعداد خواهرا کمتر و فاصله سنیشون کمتر باشه
    حس برترن بودن و اینکه خودشو بالاتر و بااستعداد تر از شما خودشو نشون بده و با تحقیر و کوچیک کردن سعی کنه که نشون بده که شما توانایی یادگیریتون پایین تره
    اینکه نظر خانواده رو به سمته خودش جلب کنه تا توجهشون به شما کم بشه که بعد این حس در شما ایجاد بشه که خانوادم منو کمتر دوست دارن چون به حرفام گوش نمیدن
    اینکه سعی کنه که استعداد شما شکوفا نشه که مبادا شما ازش جلو بزنید و وضع زندگی شما بهتر بشه و شما خوشبخت تر بشید .
    اینکه مبادا همسر شما بهتر از ایشون باشه و همسر خودش کمترباشه و فردا بزنن تو چشم خواهرت
    میدونی علت این رفتارهایی که داره برای خواهرت میوفته به خاطر اینکه همش داره خودشو با شما مقایسه میکنه و یک ترس بسیار وحشتناکی داره که مبادا در صورت شکستش و موفقیت شما ، از حمایت خانواده محروم بشه و مورد سرکوفت قرار بگیره . اون میترسه فقط یه احساس اشتباس که باعث شده که اون دچار وسواس های فکری شدید بشه و از زندگیش لذت نبره . اون شمارو دوست داره خیلیم دوست داره ولی شمارو رقیب خودش میبینه . شاید بگی نه دوسم نداره ولی اگر کمی فکر کنی مطمنم مطمنم به یک سری لحظاتی از زندگیت پی میبری که بهت محبت کرده تو رو در اغوش گرفته باهم عروسک بازی کردید . اینکه میگفته چرا رفتی با دختر همسایه دوست شدی این نشون میده که چقدر دلش میخواسته با شما باشه .
    پس اولین کاری که باید بکنی سعی کن ببخشیش هر کاری کرده همشو ببخشش به خواهرت با نفرت نگاه نکن به کسی که قراره زندگیتو بهم بزنه نگاه نکن تو قراره وارد یه دوره ای جدیدی از زندگیت بشی که اگر دلت پره کینه باشه محبت همسرت وارد قلبت نمیشه و همیشه غمگینی . اما بخشیدنش قلبت اروم میشه و اینجوری صبورتر میشی و ارامش بیشتری داری .
    اما سعی کن همسرتوازین محیط پرتنش خونتون دور نگه داری ، خودتو همسرت جلو خواهرت زیاد ظاهر نشید تا کمتر حسادتش تحریک بشه مخصوصا گفتن حرفای محبت امیزو تو خلوت دوتایی خودتون منتقل کنید و اصلا جلوش باش باش نکنید که اونم غمگین بشه . حتی برای درس خوندن برو کتابخونه تا بتونی به بالاترین درجه علمی برسی . خب زندگی پر ازاتفاقات غیر قابل پیش بینی هست که هر کسی به یک نحوی باهاش روبه رو میشه یکی مادرش مشکل داره یکی با پدر یکی با خواهر شوهر یکی مادر شوهر و... حالا شما هم با خواهرت . پس مطمن شما تنها کسی نیستید که با این بحرانا روبه رو هست مهم اینه که در سخترین شرایط بتونید خودتونو کنترل کنید و در برابر رفتار اشتباه و ناپسند دیگران شما رفتار اشتباهی ازخودتون نشون ندید
    حرفاتون قشنگه و بهم حس خوب میده دلم میخواد بارها بخونمش
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  14. کاربران زیر از بنت الزهرا بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  15. Top | #13

    تاریخ عضویت
    Sep 2017
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    28
    تشکـر
    0
    تشکر شده 2 بار در 2 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : با رفتارای عجیب خواهرم چیکار کنم

    نقل قول نوشته اصلی توسط mina22 نمایش پست ها
    الان خواهرتون انصراف داده یا داره فوق میخونه؟ خب من این رفتاراشو ناشی از حسادتش میدونم ، خب این افراد هرچقدر ببینن حساسین بدتر میکنن، تا جایی که ممکنه اهمیت ندین و درمورد نگرانیتون برای همسرتون، شما برخورد های خانومانه تر داشته باشین تا هیچ رفتاری به چشمشون نیاد
    خیلی کلاس اومد بابت فوقش و من چون سال دومم بود که کنکور لیسانس میدادم.با حرفاش و کلاساش خیلی ناراحتم میکرد.
    نتونست و انصراف داد
    منم ترم اخر لیسانسم.
    حسادت خیلی میکنهّ
    مدام تازگی ها میگفت کسی که از طلبع بدش میومد میگفت چقدر خوبه همسرت طلبس کاشکی همسر منم طلبه بود.
    جقدر خوبه همسرت فلانه.
    برام عجیب بود تا چند روز پیش فحش میداد به همسرم تازگی ها خوب شده
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  16. Top | #14

    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    2.06
    نوشته ها
    1,584
    تشکـر
    1,236
    تشکر شده 2,020 بار در 1,083 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : با رفتارای عجیب خواهرم چیکار کنم

    نقل قول نوشته اصلی توسط بنت الزهرا نمایش پست ها
    قضاوت عجولانه!!
    همسر بنده در رابطه با رفتار خانواده خودش به من گفتن منفی نگر.
    در صورتی که هیچ ادمی تا به حال به من منفی نگر نگفنه.
    همسر من از بنده انتظار دارن تا توهین های خانوادش و فامیلش رو ندید بگیرم.
    وگرنه من به هیچ عنوان نسبت به همسرم منفی نگری یا شکی نداشتم.
    اتفاقا خانوادم بارها من رو عقل کل دونستن و به من گفتن تو از پس زندگیت برمیایی تو مومنی تو خانومی.تو نسبت به رفتارهای خواهرت کوتاه بیا.
    این توقع ها از من زیاد شد جوریکه حتی فامیل و بقیه حتی میگفتن انگار تو خواهر بزرگی چون هم سنگین رفتار میکنی و هم عاقلی.
    ولی خواهرم نه رفتار و فکرش بچگانس و تازگی ها میخواد با حرفا و کارهاش شخصیت اصلیشو و ذهنیت مارو نسبت به خودش عوض کنه.
    حتی یادمه جلوی یه عده پسر دختر چادری حرکات جلف و سبکی میزد خواهری که به من چند سال پیش به خاطر دو تا تکه مو که بیرون بود میگقت کنار من راه نرو ابروم میره.
    من حتی تا طلاق با همسرم به خاطر اختلافاتم پیش رغتم ولی پدرم به من گفت که اگه طلاق بگیری واسه خواهرت خواستگار دیگه نمیاد.
    مثل حرفی که 4سال نزاشت من ازدواج کنم.که اگه ازدواج کنم لگد به بخت خواهرم میزنم.
    و تمام خواستگارهای من رد میشدن.
    من نمیخوام از خانوادم با اینکه ناعدالتی کنم ببرم.خانوادم دارن نابود میشدن.خواهرم نزاشته اب خوش از گلوشون پایین بره.
    من پدر و مادرم رو دوست دارم وخواهرم رو از وقتی که دیشب پل اخر رو ش************د دیگه جزء خانوادم نمیدونم.و هیچ حسی دیگه بهش ندارم.
    قطعا برم خونه خودم فقط با پدر و مادرم رابطه خواهم داشت
    خانم شما که همه عقل کل میدونند شما رو دیگه چرا از دیگران نظرخواهی می کنید
    پس شما اختلافاتتون خیلی بیشتر از این حرفاست با خواهر و همسر و خانواده همسر به مشکل برخوردید
    بهترین کار رفتن به مشاوره حضوری هستش
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    طالع بخت مرا هیچ منجم نشناخت
    یا رب
    ز مادر گیتی به چه طالع زادم !

  17. 2 کاربران زیر از siavash_en بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  18. Top | #15

    تاریخ عضویت
    Oct 2017
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.33
    نوشته ها
    481
    تشکـر
    147
    تشکر شده 426 بار در 237 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : با رفتارای عجیب خواهرم چیکار کنم

    نقل قول نوشته اصلی توسط بنت الزهرا نمایش پست ها
    دلم میخواد یکی یه راه حلی بده که من برای اخرین بار بتونم مشکلمو کنم و بفهمم چجوری باید باهاش رفتار کنم.دارم بدبخت میشم از دستش������

    خواهرم از اول همچیو برا خودش میخواست.اختلاف سنیمون3:5 ساله.الان 27سالشه.من 23
    بچه که بودم 5ساله دختره همسایه بغلیمون که اونم پنج سالش بود اومد و باهم دوست شدیم.تا سال پیش میزد تو سرم که تو رفتی با یکی دیگه دوست شدی������
    من بچه بودم عقلمم مگه میکشید در ضمن اینکه دلم میخواست برم تو کوچه بازی کنم ولی خواهرم همش تو خونه بود.
    تا یادم میاد همش زده تو سرم یا خودشو دست بالا گرفته.
    یادمه یه زبان یا ریاضی میخواست بهم درس بده نمیفهمیدم سرم داد میزد حتی کتکم میزد منم کلی گریه میکردم.
    یا مامانم یا بابام میرفتن سوریه و مکه منم با خواهرم تنها میزاشتن داییمم میومد پیشمون چون مجرد بود.حتی سر دایی هم داد میزد جلوی داییم منو زد یا جلوی پدر بزرگ و مادربزرگم منو از غذا محروم میکرد.
    وقتی رفت دانشگاه.
    اوضاع خونمون خیلی متشنج بود.
    همش به خاطر خواهرم.
    درس خواهرم.یعنی دانشگاهش.
    خواستگاراش.
    دوران بحرانی یه دختر،دوران بلوغشه.
    دوران بلوغ منم مصادف با رفتن خواهرم به دانشگاه بود.
    سال88
    یادمه همش تماس بابام یا مامانم با خواهرم و دعوا سر دوستو، بیرون رفتنو.خوابگاه بود.
    تمام فکر و ذهن خانوادم شده بود خواهرم

    خواهرم سر درس زیاد تو سر من میزد.میگفت خنگ.میگفت احمق.سرم داد میزد یه مسئله رو دیر یاد میگرفتم.

    کلا هیچوقت حس نکردم دوستم داره.
    زور میگفت.
    حرفشو گوش نمیکردم بهم میزد البته منم کم نمیاوردم.چون دوست تداشتم کسی بهم بزنه.حس میکردم کوچیک میشم.
    وقتی رفت دانشگاهش از دوریش واقعا خوشحال بودم با اینکه همه میخواستن به زور تو مخم کنن که دلم برای خواهرم تنگ شده.
    ولی من همیشه میگفتم نه تنگ نشده.

    وقتی خواهرم تو تماس هایی که مامان و بابام باهاش داشتن بد رفتار میکرد و دعواشون میشد.
    تو رفتارشون با منم تاثیر میزاشتو میگفتن همتون مثل همیدو به من محل نمیزاشتن.

    حتی لباس اول برای خواهرم میخریدن.لباس مامانم اول واسه خواهرم میدوخت.
    چون اون دور بود و من تزدیک.تازه من مدرسه ایی بودمو خواهرم دانشجو و باید خودشو نشون میداد جلوی دوستاش که کم نیاره.
    و هیچوقت نفهمیدم چرا الان که من دانشجو هستم اینقدر لباس واسم نه دوخته شد نه خریده.
    رفتم تجربی درسام متوسط بود بعضی هاشم ضعیف.
    وقتی خواهرم میومد خونمون واقعا تب به جونم میومد که وایی الان میاد میره بالا منبر و میگه تو نباید به پزشکی فکر کنی تو باید رشتتو عوض کنی.
    یادمه با چه ذوقی شب میگفتن بریم پیاده روی منم بلند میشدم میرفتم.
    اخر سر میشستن تو پارک نزدیک خونمون و بابامو خواهرم در مورد من ،ایندم و درسم نظر میدادن.واقعا لحظه شماری میکردم که ساکت بشن و بزارن یکم ارامش بگیرم.
    تا چند وقت پیشم واسه زندگیم هی تصمیم گیری میکرد ولی من مقاومت میکردم که نزارم حرفشو به کرسی بشونه.
    خواهرم شهر ما نبود.
    خواستگاراشم کم کم داشتن پیدا میشدن
    و من مجبور بودم برم اتاق بالای خونمون دو ساعت بمونم تا خواستگاراش بیان و برن.همش به تمیز کردن خونه بودم اونم به خودش میرسید.
    رو هر کدوم یه ایرادی میزاشت.
    وا من دولتی میخونم اون پیام نوره
    وا من دارم لیسانس میگیرم اون دیپلمه.
    وا فلان.
    وا بهمان.
    سر هر خواستگاری با مامانم و بابام دعوا میکرد.
    صداشون تا همت فلک میرفت.
    و من همیشه دلم میخواست فریاد بزنم و بگم من نیستماااا خواهرمه که اینقدر وقیح و وحشیه.
    بازم میاید خواستگاریش???
    افسرده شده بودم و گوشه گیر واقعا دلم ارامش میخواست.
    خواهرم یه بار بهم گفت کنار من راه نرو شبیه منی.تو موهات پیداس.
    ابرومو میبری������
    اون روزا شیخ شده بود.
    ولی خب دست بالای دست بسیاره
    چهارم دبیرستان.یه اتفاقی برام افتاد.
    واقعا برای اینکه پاک بمونم به شیخ شهرمون پیام دادم.اونم گفت به بابات بگو.
    به بابام گفتم.
    الحق که یه تو گوشی یه دعوا هم نکردو.پشتم بود.کمکم کرد که از این مرحله بگذرم.

    ولی امان از خواهرم که فهمید امان.
    زد تو گوشم.کلی بهم متلک گفت که تو فکر ابروی ما نیستی.

    اون سال من دانشگاه قبول نشدم.
    ولی دست خدارو دیدم که مشکلی که برام پیش اومد حل شد.
    یه تغییر بزرگ تو زندگیم پیش اومد.
    من حجابمو رعایت کردم.نمازامو میخوندم.
    چسبیدم به درس.
    میدونید سخت ترین چیز واسه یه دختر اینکه انتخاب نشه.
    یه دختر براش خیلی مهمه که گل سر سبد یه جمع باشه.و بشنوه که انتخاب میشه.
    ولی خواهرم این مورد رو داشت ولی من نداشتم.

    هرچی خواستگار میومد و زنگ میزد ردش میکرد.
    بابام میگفت تو باید تو محیط کار و دانشگاه یکیو پیدا کنی و باهاش ازدواج کنی.
    بابام دو سال بعدش چوب این حرفشو خورد
    دانشگاه قبول شدم.
    گفتم دیگه بزرگ شدم.
    مورد هام نباید رد بشه.
    هم محیط دانشگاه پسرونه بود.و من میترسیدم.هم دلم واقعا ارامش نداشتمو میخواست
    فکر میکردم با ازدواج و دوری از خانوادم حل میشه.
    نزاشتن که برم شهر دور چون تجربه خواهرمو داشتن.
    ولی همراه با من خواهرم فوق قبول شد.رفت یه شهر دیگه ������
    و مشکلات جدیدش������
    همیشه دنبال این بودم که ببینم کی زودتر از خواهر بزرگترش ازدواج کرده.
    با یه خانومی مشورت کردم.
    بهم گفت از خواهرت برای این مورد اجازه بگیر.
    منه خنگ هم اومدم به خواهرم گفتم.
    یادمه شب بود.مامان بابامم تو حیاط بودن.

    تا گفتم شروع کرد از ازدواج بد گفتن.
    بعدشم به مامان بابام با متلک گفت.
    یعنی ابرومو برد.

    دختر خالم عروسیش بود هرکاری خواهر کوچیک دختر خالم میکرد میزد تو سر من.
    میگفت منم عروسی کنم لابد میخوایی تو هم خودتو عرضه کنی و بگی بعدی تویی.
    خواستگار زنگ میزد داد میزد من ازدواج نمیکنم میحواید من ازدواج کنم که این زودتر بره.عمرا اینکارو نمیکنم.

    جالب اینجاست که همیشه میگفت ازت نمیگذرم تو دلمو ش************دی

    خواستگارام همو رد میشدن همه.
    حتی پدری منو واسه پسرش پسندید مامانم ادرس خواهرمو داد.
    به مامانم گفتم نکن خواهش میکنم.
    بگو قصد ازدواج نداره ولی منو دیده.قیافه و حجاب منو دیده.عقاید من با خواهرم فرق میکنه.

    اخه من تغییر کردم بعد اون قضیه.
    رو حجابم خیلی خیلی کار کردم.رفتم کلاس قران تا حفظ بشم.
    چون تو دانشگاه واقعا تنها بودم.
    حتی واسه اولین بار.منه گرمایی تو گرمای جنوب چادر سر کردم.
    ولی خواهرم تغییر کرده بود.
    نماز نمیخوند.حجابش داشت میفتاد.

    مامانم به من همش میگفت تو تقریبا به سنش میخوری.تو بهش بگو نماز بخونه حجابشو رعایت کنه.ولی من میگفتم به من چه???
    ولی یکی دوبار از بس مامانم گفت بهش گفتم.
    خواهرمم رفتار خوبی نشون نداد منم دیگه نگفتم.
    بابام میگفت ازدواج من لگد میزنه به بخت خواهرم������

    دیدم نمیتونم ازدواج کنم.
    رفتم سراغ تعیین معیارهام.
    سه سال برای معیار ازدواجم فکر کردم.
    که ارامش.عشق و معنویت داشته باشه.
    نوشته هام هست که چقدر با خدا درد دل کردم.
    ماه رمضون دوسال پیش من میرفتم مسجد.
    دعا و نذر زیاد واسه ازدواج خواهرم کردم.
    از مسجد اومدم.
    خوشحال بودم دوستم ازدواج کرده بود.
    اومدم با ذوق به خانوادم گفتم.
    یه پچ پچ هایی هم میشنیدم از خانوادم.
    ولی منو تو حرفاشون راه نمیدادن یعنی خواهرم نمیزاشت.
    ولی خودش تو تک تک مراحل زندگیه من دخالت میکرد و بهش میگفتم نیا.بهش برمیخورد و جلسه ما رو هم بهم میزد.

    خواهرم یه عکس بهم نشون داد.گفت نظر چیه.?
    گفتم شبیه علیرضا پسر خاله و یکمم شبیه احسان علیخانیه.
    بهش برخورد داد که تو واسه دوستات ذوق میکنی ولی واسه خواهرت ذوق نمیکنی.
    تازه فهمیدم خواهرم چندماهه خواستگار داره.
    همون که بابام همیشه میگفت تو دانشگاه باید یه مورد برات پیدا بشه.
    مشکلاتمون بدتر شد.جوریکه من میگفتم خدایا نمیخوام خواهرم ازدواج کنه.
    سرم داد میزد سر بابام واسه یه پسر غریبه داد میزد و میگفت تو بیخود کردی.
    ماه رمضونم همش گریه بود.
    هر سحر تا طلوع افتاب گریه میکردم میرفتم تو حیاط و با خدا درد دل میکردم.

    چون خیال خانوادم از بابت خواهرم راحت شده بود واسه من خواستگار راه دادن.
    اولین خواستگارم چند ماه بود از من خوشش اومده بود فقط از من.
    و هی زنگ میزدن خانوادم رد میکردن.
    اخری ها هم من رد میکردم.
    چون ترسیده بودم.
    ولی اومدن.

    تو این چندماه که خواستگارام میومد 3تا خواستگار فقط راه دادن برام. خواهرم با خواستگارش میرفت و میومد.
    نمیدونم جرا?
    بابام که رو من سنتی عمل میکرد.
    رو خواهرم اینقدر ذهنش باز بود.ّمثلا ما مذهبی بوديم
    خواهرم بدون صیغه رفتن چند ساعت با اون پسره تو اتاق بالای خونمون.
    حتی رفتن مشاوره تو یه شهر دیگه.
    بابام کلی رفت تحقیق تو شهری که از ما خیلی دور بود.
    حتی یه بارم خانوادم با خواهرم پا شدن رفتن خونه خواستگار خواهرم.
    بعد تقریبا یه سالّ.و ازمایش دادن.
    فامیل هم نمیدونستن.
    فهمیدن پسره خوب نیست.
    خانوادم گفتن نه
    خواهرم انگار یه مشکل براش تو دانشگاه پیش اومدّ
    درسم نمیخوند.
    برای اینکه دانشگاه اخراجش نکنه.
    خودش انصراف داد.
    دوباره من باید ملاحظه خواهرمو میکردم.
    چپ نرم راست نرم.
    از خواستگار حرف نزنم.
    یادمه یه بار خواهرم از بس اذیتم میکرد و نمیزاشت بخوابم.
    منم فرداش کلاس و دانشگاه داشتم.
    خسته هم بودم.
    به خواهرم گفتم تو درس نداری من فردا باید برم دانشگاهّ
    اصلا با قصد و منظور نبود.
    اون لحظه اصلا فکر نمیکردم خواهرم انصراف داده.
    ولی تا یه هفته مامانم باهام حرف نزد.حتی سرمم داد زد که چرا اینو به عزیز کردش گفتم.

    من بالاخره پارسال ازدواج کردم.عجیب بود که خانوادم ردش نکردن.
    ولی خواهرم خیلی بازی در اورد.نمیزاشت برم حتی با خانوادم خونه طرف تا بشناسمشون.صیغه بودم میرفنم با پسره و خانوادش(تنها با پسره بیرون نرفتم)بیرون استرس مینداخت به جونم که اشتباه میکنیّ
    خیلی زود خانوادم قضیه منو بستن یه ماه.نه تحقیق درست حسابی نه سختگیری هیچی انگار یه ادم اضافه بودم.
    بعد از ازدواجم مشکل بسیار داشتم چون تازه خانواده همسرمو شناختم.
    ولی خانوادم بیشتر به خواهرم اهمیت میدادن.چون فکر میکردن حالا افسرده میشه������
    خودش کلی عیب گذاشت رو خواستگاراش حتی بهترینشون 4سال خواستگارام رد شدن یا اومدن واسه خواهرم.هنوز چقدر افسوس میخورم چون من میخواستم زودتر ازدواج کنم موردهای خوبی داشتم.همش به خاطر خودخواهیه خواهرم و نا عدالتیه خانوادم زندگیه منم خراب شد.

    خواهرم اوایل به شوهرم خیلی توهین میکرد.شوهر من طلبس و خیلی مذهبیه.خانواده ما هم مذهبیه یه سری حرکات و رفتارها تو خانواده مذهبی زشته.یکیش اینکه نامحرم نامحرمه.شوخی و خنده بده بین دو نامحرم.
    خواهرم حتی به منم توهین میکرد ناراحت بود چرا شوهرم باهاش نمیگه و بخنده و به من میگفت تو و شوهرت انگ همین.
    ولی یه دفعه رفتارش تغییر کرد من رفتارای خواهرمو میشناسم دیگه.
    عشوه میومد بلند میخندید.با مادرشوهرم جوری رفتار میکرد که انگار اون عروسه.خودشیرینی میکرد.
    با شوهرم میگفت و میخندید.
    نگران شدم خیلی.
    احساس میکردم زندگیمو میخواد ازم بگیره.ولی صبر کردم چیزی نگفتم چند ماه.گفتم قضاوته خواهرته.
    حتی شوهرم با اینکه دست پخت من خوبه.دست پخت خواهرمو زد تو سرم که ببین چقدر دستپختش خوبه,ازش یادبگیر.
    به مامانم تذکر دادم مامانم هی میگفت نه .
    به خواهرم نمیتونستم چیزی بگم چون بهش برمیخورد ممکن بود جلو شوهرمم چیزی بگه.
    دو هفته پیش داشتیم با خانوادم و همسرم یه بازی پرسش و پاسخ میکردیم.
    خواهرم متاسفانه چون خودشو تو مشکلات متاهلیه من انداخت و متوجه شد.
    به سوال ها جوری جواب میداد که شخصیت واقعیش این نبود ولی مشکلات منو برعکس و خوبشو به شخصیت خودش نسبت میداد و در جواب به سوال ها میگفت
    مثلا میدونست شوهرم به من میگه منفی نگر.در جواب به سوالا میگفت از منفی نگری متنفرم.زندگی و ارامش رو بهم میزنه.
    من اونجا بود که به همسرم در خفا تذکر دادم.گفتم حواستو جمع کن چون تو به من گفتی اگه به برادرت اجازه بدم راحت باشه دیگه نمیشه کنترلش کرد.پس تو هم به همین دلیل حواستو به خواهرم جمع کن.
    دبشب خواهرم یه کاری کرد پدر و مادرمم ناراحتن.خواهرم چادرشو جلو شوهرم گذاشت کنار.ابروم جلو شوهرم رفت������
    دارم دق میکنم.
    از وقتی ازدواج کردم و عقدم انگار غم اومده به خونمون چون خواهرم نمیزاره خوش باشیم.
    با من اینهو غریبه ها رفتار میکنه.بهم میگفت بیا با لپ تاپم زبان کار کن.الان چون مصاحبه زبان دارم بازی دراورده.محل نمیده.
    براش کادو هم میخرم محبت هم میکنم رفتاراشو ندید میگیرم.بازم انگار غریبس.
    نمیدونم چیکار کنم.
    مادر و پدرمم موندن.نتونستن جلوشو بگیرن دیگه نمیتونن.
    سلام سرکار خانم
    بنده روانشناس هستم و ممکنه حرف های بنده به مذاقتون خیلی خوش نیاد با توصیفاتی که شما کردید. این ها موضوعاتی هست که توی هرخانواده ای اتفاق میافته و بین دوخواهر همیشه حسادت ها و قهر و اشتی هایی به وجود میاد. اما شما کوچکترین حرف دیگران رو به منظور برمیدارید و ازش می رنجید. شما فوق العاده حساس و منفی باف که تمامش از اثرات افسردگیه هستید.این توی نوشتارتون و سایر پست هاتون کاملا واضحه
    خواهر شما با شما متفاوت هستند و قطعا اونقدر بزرگ شدن که اخلاقشون شکل گرفته باشه و قابل تغییر نباشه و اینکه توی خیابون و یا جلوی دیگران چطوری رفتار میکنن کاملا بحثی خصوصی هست و به خودشون مربوطه و شما نمیتونید برای ایشون تعیین و تکلیف کنید که چی بپوشن و چی بگن و مذهبشون رو چطوری تعریف کنند.
    بهترین کار مراجعه به مشاور حضوری جهت رفع مشکلاتتون هستش. وگرنه اینجوری وارد زندگی بشید قطعا به زودی با مقوله ای به نام طلاق رو به رو خواهید شد.
    موفق باشید
    ویرایش توسط ghm : 06-10-2018 در ساعت 01:20 PM
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  19. 3 کاربران زیر از ghm بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  20. Top | #16

    تاریخ عضویت
    Sep 2017
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    28
    تشکـر
    0
    تشکر شده 2 بار در 2 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : با رفتارای عجیب خواهرم چیکار کنم

    نقل قول نوشته اصلی توسط ghm نمایش پست ها
    سلام سرکار خانم
    بنده روانشناس هستم و ممکنه حرف های بنده به مذاقتون خیلی خوش نیاد با توصیفاتی که شما کردید. این ها موضوعاتی هست که توی هرخانواده ای اتفاق میافته و بین دوخواهر همیشه حسادت ها و قهر و اشتی هایی به وجود میاد. اما شما کوچکترین حرف دیگران رو به منظور برمیدارید و ازش می رنجید. شما فوق العاده حساس و منفی باف که تمامش از اثرات افسردگیه هستید.این توی نوشتارتون و سایر پست هاتون کاملا واضحه
    خواهر شما با شما متفاوت هستند و قطعا اونقدر بزرگ شدن که اخلاقشون شکل گرفته باشه و قابل تغییر نباشه و اینکه توی خیابون و یا جلوی دیگران چطوری رفتار میکنن کاملا بحثی خصوصی هست و به خودشون مربوطه و شما نمیتونید برای ایشون تعیین و تکلیف کنید که چی بپوشن و چی بگن و مذهبشون رو چطوری تعریف کنند.
    بهترین کار مراجعه به مشاور حضوری جهت رفع مشکلاتتون هستش. وگرنه اینجوری وارد زندگی بشید قطعا به زودی با مقوله ای به نام طلاق رو به رو خواهید شد.
    موفق باشید
    چه شخصی به شما مدرک داده?
    بنده بسیار مشاوره حضوری رفتم و بسیار اجتماعی و خوش مشرب هستم.
    این بسیار اشتباهه ما داخل یه خونه هستیم و طبیعتا اشتباه یک نفر به دیگری لطمه میزنه.
    توی جامعه هم همینه مثل دزدی یا کارهای اشتباه دیگه.فرض کنید داخل یه کشتی هستیم و یه نفر کشتی رو سوراخ کنه.
    مشاوره ایی که من به زحمت برا خواهرم زنگ زدم و رفتیم.به ایشون گفتن مشکلات تو پوچ و بیهودس اجازه بده یه بار مسئله خواهرت مطرح بشه چون معلومه مشکلش جدیه.(مشکل شخصی و خانوادگی با همسزن داشتمو مادرم سر این چادر دراوردن به من گفت مه خواهرت داره با من لجبازی میکنه
    لجبازی کردن کار یه ادنمیه که شخصیتش ساخته شده?😂😂
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  21. Top | #17

    تاریخ عضویت
    Sep 2017
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    28
    تشکـر
    0
    تشکر شده 2 بار در 2 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : با رفتارای عجیب خواهرم چیکار کنم

    نقل قول نوشته اصلی توسط siavash_en نمایش پست ها
    خانم شما که همه عقل کل میدونند شما رو دیگه چرا از دیگران نظرخواهی می کنید
    پس شما اختلافاتتون خیلی بیشتر از این حرفاست با خواهر و همسر و خانواده همسر به مشکل برخوردید
    بهترین کار رفتن به مشاوره حضوری هستش
    دلیل نمیشه که من هر حرف و تهمت و قضوتیه رو سریع قبول کنم.چون حالا یه تفر زحمت کشیده و نظر گذاشته.
    اشتباه باشه میگم اشتباه گفتین.یا میگم به شرایط زندگی من نمیخوره یه روش دیگه بگین.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  22. Top | #18

    دلنوشته کاربر
    همیشه با خودمان مهربان باشیم
    تاریخ عضویت
    Nov 2016
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    1.88
    نوشته ها
    1,344
    تشکـر
    1,905
    تشکر شده 1,439 بار در 815 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Relax

    پاسخ : با رفتارای عجیب خواهرم چیکار کنم

    سلام
    خانم بنت الزهرا آرام باشید چندتا نفس عمیق بکشید. اینجا کسی دنبال مقصر نیست یا اینکه کسی را محکوم کند آمدیم تا روش صحیح و بهتر را انتخاب کنیم شما هم مثل من و خیلیهای دیگر اشتباه می کنید هیچ کس کامل نیست یکیش همین تل انبار کردن بدیهای خواهرتان از بدو تولد شما تا کنون. چند بار اشتباههای خودتان را دیدید آدمهای اطراف ما هم اشتباه می کنند پس بخشش را یاد بگیرید کینه دل آدم را سیاه می کند وقتی همه بدیهای خواهرتان را به خاطر دارید یعنی اهل فراموش کردن کینه نیستید دلی که پر از خشم و کینه هست هرگز روی آرامش به خود نمی بیند حتما به یک روانشناس حاذق مراجعه کنید.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  23. Top | #19

    دلنوشته کاربر
    همه چیز از آنجا شروع میشود که تصمیم می گیرید، مثل دیگران نباشید...
    تاریخ عضویت
    Jun 2018
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.75
    نوشته ها
    237
    تشکـر
    96
    تشکر شده 80 بار در 60 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Relax

    پاسخ : با رفتارای عجیب خواهرم چیکار کنم

    سلام ببخشید یه سوال از همه دارم از اونایی ک میان و میگن خانوم بنت الزهرا مشکل افسردگی دارن! اینکه دقیقا از کجا و کدوم متن فهمیدید افسردگی دارن ؟ کسی ک درسشو خونده کارشو به اندازه کافی انجام میده و داده حتی کارهایی ک برعهده ابجی بزرگترشم بوده بر عهدش بوده و انجام داده و درحال انجام دادنه ! چطوری افسردگی داره؟
    نه نه نه شما افسردگی ندارین بنظرم خیلی خیلی هم فعال و پرانرژی هستین, همین متن طولانی خودش نشون میده چقدر انرژی داریو با حوصله ای اجی گلم خیلی از ما حتی حوصله نداریم یه متن طولانیو بخونیم چه برسه ک بخایم دو خط بنویسیم
    اما درمورد مشکلتون
    نوشتتونو خوندم خیلی خیلی خوب و کامل توضیح دادین : ) نگاه کنین مشکل شما با بقیه خیلی متفاوته ولی بنظرم خیلی زودم حل میشه مثلا میان تو انجمن پست میزارن میگن بین من و همسرم اختلافه ک بعضیا میگن طلاق بگیر بعضیا میگن صبر کن بعضیا هم میگن محلش نده و خلاصه تو همین چیزا ولی رابطه خواهری با بقیه مشکلات فرق داره ک مثلا بیایم بگیم کلا رابطتتو باهاش قطع کن خب اینکه خودش یه مشکل میشه !باید روانشناسیو ببریم زیر سوال ک میگه خب دوتا ابجی رابطشونو قطع کنن ! یا محلش نده خب این خودش تبدیل به کینه و دست دادن حس بی ارزشی میشه ..یعنی هرچی هم ک راهکار بدیم خودش در اینده تبدیل به یه مشکل میشه ...چون هرچی باشه از یه خونواده این و تا قیامت قراره باهم باشید
    ولی ولی بدونین که 100 درصد قابل حله خیلی هم زود حل میشه که بهتون میگم چجوری
    پس از همه میخام خو اگر نمیتونن کمک کنن لطفا رو بقیه اسم نزارن مرسی ممنون


    ویرایش توسط Armin_EM : 06-10-2018 در ساعت 08:13 PM
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  24. Top | #20

    تاریخ عضویت
    Sep 2017
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    28
    تشکـر
    0
    تشکر شده 2 بار در 2 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : با رفتارای عجیب خواهرم چیکار کنم

    نقل قول نوشته اصلی توسط سعید62 نمایش پست ها
    سلام
    خانم بنت الزهرا آرام باشید چندتا نفس عمیق بکشید. اینجا کسی دنبال مقصر نیست یا اینکه کسی را محکوم کند آمدیم تا روش صحیح و بهتر را انتخاب کنیم شما هم مثل من و خیلیهای دیگر اشتباه می کنید هیچ کس کامل نیست یکیش همین تل انبار کردن بدیهای خواهرتان از بدو تولد شما تا کنون. چند بار اشتباههای خودتان را دیدید آدمهای اطراف ما هم اشتباه می کنند پس بخشش را یاد بگیرید کینه دل آدم را سیاه می کند وقتی همه بدیهای خواهرتان را به خاطر دارید یعنی اهل فراموش کردن کینه نیستید دلی که پر از خشم و کینه هست هرگز روی آرامش به خود نمی بیند حتما به یک روانشناس حاذق مراجعه کنید.
    من بسیار ارومم.
    نمیخوام بار دیگه زندگیم به وسیله خواهرم خراب بشه.
    با قضاوت ولی برخورد میکنم چون سیب زمینی نیستم.
    از مشاور وقت گرفتمّولی خواستم تا اونموقع ببینم کسی نظری داره یا نه.
    کینه ایی نیستم.همین چند روز پیش برای خواهرم هدیه خریدم.ولی چی جواب داد?
    جزء بی محلی و تحقیر و کارهای دیگش
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

مشاوره, روانشناسی,مشاوره جنسی ,مشاوره کودک, مشاوره خانواده,روانشناس ,روانپزشک, مشاور خانواده

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

جستجوهای مرتبط در گوگل
با تشکر از شما,  باما,  بابړه,  بانک ملی,  بانک ملت,  بامیلو,  بازار,  بانک مسکن,  بامية,  باب المندب,  قصد ازدواج دارم,  قصد ازدواج ندارم,  قصد ازدواج,  قصد ازدواج ندارم یعنی چه,  قصد ازدواج داشتن به انگلیسی,  قصد ازدواج داشتن,  قصد ازدواج ندارم به انگلیسی,  قصد ازدواج ندارد,  قصد ازدواج دختر,  من قصد ازدواج دارم,  منفی نگری,  منفی نگری چیست,  منفی نگری در اسلام,  منفی نگری در قران,  منفی نگری همسر,  منفی نگری یعنی چه,  ریشه منفی نگری,  درمان منفی نگری,  علت منفی نگری,  مبارزه با منفی نگری,  

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
twitter Google Plus facebook


آدرس ایمیلتان را بدون دابلیو دابلیو وارد کنید