مشاور
تبلیغات مشاور
  
  

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 20 از 22

موضوع: مادرشوهر روانی

  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.56
    نوشته ها
    555
    تشکـر
    1
    تشکر شده 567 بار در 296 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    مادرشوهر روانی

    سلام.
    من یک مادرشوهری دارم که تمام خصلتهای بد دنیا توش جمع شده. حسود، بددهن، عصبی، خشکه مقدس، بی منطق و...
    یعنی شش ساله روی روان منه. جوری که این اواخر ارزوی مردنشو میکنم. اونقدر تو این شش سال ازارم داده که صدای فامیل خودشم در اومده.
    من خیلی کم رو هستم و اصلا نمیتونم وارد بحث و دعوا بشم. شاید یکی از دلایلی که باعث شده زندگی ما خداروشکر پر از عشق و ارامش باشه همینه که اصلا اهل بگو و مگو نیستیم.
    همسرم این وسط خیلی اسیب میبینه.
    مادرشوهرم حتی به پسر خودش هم رحم نمیکنه. باور کنین جوری باهاش رفتار میکنه که انگار فرزند خونده شونه.
    در عوض اونقدر به برادرشوهرم محبت میکنه که تبدیل شده به یک پسر لوس و حاضرجواب که هیچکس جلودارش نیست.
    بذارین کمی از کاراشون بگم تا بهتر متوجه بشین.
    ما میخواستیم ماشینمون رو تبدیل به احسن کنیم. همکار شوهرم یه پرشیای در حد نو داشت که به همسرم پیشنهاد داد قسطی بهمون بفروشدش. از اون طرف مادربزرگ همسرم هم تصمیم گرفت 206 شش رو بفروشه. ما نظرمون این بود که 206 رو برداریم که ارزونتره. مادرشوهرم به محض اطلاع زنگ زد به ما که پرشیای درب و داغون خودش رو بندازه به ما. وقتی دید ما راضی نمیشیم شروع کرد از 206 مادرش بد گفتن که اره من در جریانم. این خرابه، به درد نخوره، ضرر میکنین و...
    تا جایی که همسرم کلا از خرید ماشین پشیمون شد.
    فردای همون روز مادربزرگش زنگ زد و گفت مادرشوهرم 206 رو چند میلیون بالاتر از قیمت پیشنهادی خریده!!!!!!
    این زرنگی نیست؟
    همسرم هم بدتر از من خجالتیه. با اصرار من زنگ زد به مادرش تا بپرسه اگه بد بود چرا شما خریدین. مادرش هم با پررویی تمام شروع کرد به توجیه کردن که شما همون پراید بسه تونه و...


    خونه ای که ما توش نشستیم به نام مادرشوهرمه. یعنی اینجوری بگم پدرشوهر من مثل یه رباته. تمام دارایی هاشون به نام مادرشوهر منه. و تصمیم گیرنده هم مادرشوهرمه. یه زن مستبد و خودخواه. یعنی از وقتی ما اینجا نشستیم روزی نبوده که تهدیدمون نکنه مارو بلند کنه تا برادرشوهرم بعد از ازدواجش بی خونه نمونه. شاید بگین خب حق دارن. اون هم یه پسرشونه. ولی مادرشوهرم خییییلی ثروتمنده. یه خونه بزرگ پاسداران دارن، یه خونه هم ما توش نشستیم. سه تا ماشین رنگارنگ زیر پاشه، پدرشوهرم از چندجا حقوق میگیره و واقعا ثروتمندن.
    خلاصه اونقدر مارو چزوند تا سال سوم ازدواجمون، همسرم تمام پس انداز و هدایای ازدواج و هرچی داشتیم دودستی تقدیم مادرش کرد که برای برادرشوهرم خونه بخره!!!! اونام که حتی به خودشون زحمت نمیدادن دنبال خونه بگردن، وظیفه گشتن رو به عهده ما که هردوشاغل بودیم گذاشتن و ما با چه فلاکتی بالاخره خونه ای مناسب پیدا کردیم و مادره با کلی منت اومد و دید و غر زد و بالاخره رضایت داد. بعد هم خونه هه رو اجاره داد و تمام پول اجاره تو این 3 سال مستقیم رفت تو جیب مادرشوهرم و کل پس انداز ما بدون سود خوابید تو اون خونه لعنتی.

    باز هم هستا. از اینکارا زیاد میکنن. حالا هرچی اون زن بدی میکنه. من با خوبی جواب میدادم. تا سال 92. اون سال تو فضای مجازی مادرشوهرم که اصلا فرهنگ استفاده از تکنولوژی رو نداره، تو یه گروه خانوادگی با یه اقایی بحثش شد و البته حق با اون اقا بود. و خلاصه کار به فحاشی کشید. منم اصلا دخالت نکردم چون میدونستم مادرشوهرم کاملا بی منطقه. تا اینکه مادره اومد تو پیج خصوصی و بهم توهین کرد که چرا از من دفاع نمیکنی که باز هم من از ترس دعوا و به خواست همسرم جوابی ندادم. در نتیجه مادرشوهرم که حسابی داغ کرده بود رفت توی گروه و جلوی تمام فامیل شروع به فحاشی و توهین به من و خانواده م کرد. و براحتی ابروی منو جلوی همه برد. از اونور هم زنگ زده بود خونه مادر من که از همه جا بی خبر بود داد و هوار که دخترتو درست تربیت کن!
    البته همسرم به خاطر این موضوع تا 1 سال باهاشون قطع رابطه کرد و چه دوران خوبی بود که از شر این زن روانی در امان بودم. اما بالاخره با واسطه گری مادربزرگش مجبور شدیم اشتی کنیم اما کینه شون تو دلم موند.

    بعد از اون جریان انگار مادرشوهرم عقده ای تر شد. چون تو مصالحه مون بزرگترها هم بودن و وقتی جریان اون دعوا و موارد دیگه رو براشون تعریف کردم همه بدون استثنا حق رو به من دادن و مادرشوهرمو وادار کردن ازم عذرخواهی کنه که خیلی براش گرون تموم شد.
    اون لجبازی هاشو بیشتر کرد. من تنها عروسشونم. ولی رفت مکه و برام سوغاتی نیاورد. رفت کربلا برام فقط یه رژ لب اورد در حالیکه من چشم روشنی گرونی براش برده بودم. تو جشن تولدی که برای همسرم گرفتم و فامیل هم بودن، شرکت نکرد با اینکه چندبار تلفنی دعوتش کردیم!

    عیدی دادنش که دیگه نوبر بود. هیچی بهم عیدی نداد. اونوقت برادرشوهرم که اومد خونه ما، همسرم 20 تومن با یه سررسید بهش داد.

    یعنی از ازار من لذت میبره. امکان نداره همسرم چیزی برام بخره و اون حسادت نکنه. حتی چندبار جلوی خودم به پدرشوهرم گفت ببین پسرت برای زنش چکار کرده تو چی بی عرضه؟

    اصلا توهین و بی ادبی از دهنش نمیفته. دوبار تا حالا تو جمع بهم گفته خر!
    خب این ادم روانی نیست؟ میبینه جوابش رو نمیدم بدتر میکنه. حالا اینا یه طرف. بدترین قسمتش اینه که بی ادبی هاشو به پای دین میذاره. خودشو مومن و بقیه رو جهنمی میدونه. با الفاظ زشتی به بقیه توهین میکنه و اگه کسی هم اعتراض کنه میگه حرف من نیست، حرف دینه.
    به نظرم خودش به تنهایی میتونه یه گروه داعش رو در ایران تشکیل بده. مثال میزنم که بهتر متوجه بشین. یه بار بهم میوه تعارف کرد، گفتم ممنون میل ندارم. گفت روایت داریم ردالاحسان عادات الحمار!
    من که تا چند روز تو شوک حرفش بودم.
    یا یه بار تو پیاده روی تو یه مسیری چندقدم ازش جلو زدم، یهو گفت روایت داریم فقط خر جلوتر از صاحبش میره!
    قبلا یه روز در میون بهش زنگ میزدم و حالشو میپرسیدم که البته همون وقتها هم متلک بارونم میکرد. جدیدا ماهی یه بارم زنگ نمیزنم. البته به همسرم یاداوری میکنم بهشون زنگ بزنه. هرچند اونم دل خوشی از مادرو برادر روانیش نداره.
    تو یکی از این تماسها دوباره مادرش وحشی شد و شروع کرد داد و بیداد که چرا دیر به دیر زنگ میزنین؟
    همسرم زد به شوخی و خنده که خب شما زنگ بزنین شاید مشکلی داشتیم که نشده زنگ بزنیم.
    مادرش گفت روایت داریم وظیفه بچه س به والدینش زنگ بزنه، نه وظیفه والدین. وظیفه تو به جا بیار تا عاق نشی!!!!

    همه چیزش رو با چرتکه میسنجه. حتی محبت کردن رو.
    چون روایت داریم مهمون حبیب خداست، صله رحم واجبه و... هر چندماه یه بار با اکراه نزدیکانش رو دعوت میکنه و اونقدر هم جو بدی می سازه که همه میخوان فوری برن خونه هاشون.

    به بهانه امربه معروف، به کار همه هم کار داره. مثلا این اواخر گیر داده چرا پسرعمه همسرم میخواد تو عروسیش موسیقی بذاره، برم نصیحتش کنم!
    همه ازش فراری هستن. منتها بقیه یا بزرگترن جوابشو میدن، یا راحت قطع ارتباط میکنن و خلاص. این وسط من بیچاره موندم که همش باید حرف بشنوم.
    از وقتی فهمیده بچه دار نمیشیم هم که بدتر کرده. مدام تحقیرم میکنه. حتی همسرم بهش گفته ایراد از خودشه ولی قبول نمیکنه.
    ازش متنفرم. واقعا ارزوی مرگشو دارم. همه رو از دین زده کرده. ادمارو راحت قضاوت میکنه. ملاکش هم صرفا چادری بودن طرف مقابله.
    یکی دوبار محترمانه بهش گفتم قضاوت کار خوبی نیست. دلیلی نداره هرکی چادریه خوبه، هرکی نیست بد.

    ولی شروع به فحاشی و جیغ و داد میکنه. تعادل روانی هم نداره. شبایی که ناچار میشدیم خونه شون بمونیم تا صبح صدبار بیدارمون میکردن واسه نماز شب و صبح و...

    اونقدر هم وسواس نجس و پاکی داره که همه رو به صلابه میکشه. ظرفها رو قبل و بعد از گذاشتن تو ماشین ظرفشویی میشوره! هرکی بره دستشویی پشت سرش پا میشه به شستن کامل دستشویی و...
    کافیه حرفی بزنی که مخالفش باشه، چنان جیغ و دادی میکنه که همسایه ها هم خبردار میشن. توجیه کاراشم اینه که استخاره گرفتم بد اومده.
    که چقدر من از این حرفش ضربه خوردم و تو دلم مونده.

    خلاصه از دیشب که خونه شون بودیم و کلی متلک شنیدم، اعصابم داغونه. نمیدونم چکارش کنم. از وقتی هم برگشتیم مدام به گوشی همسرم پیام میدن و پشت سرم صفحه میذارن و ایراد میگیرن.
    نمیخوام از خودم تعریف کنم ولی همه اعتقاد دارن از همه عروساشون یه سروگردن بالاترم. اونوقت مدام هم باید تیکه بشنوم.
    ببخشید طولانی شد. لطفا بگین با این ادمای روانی چکار کنم؟
    ویرایش توسط talieh : 03-27-2016 در ساعت 02:54 PM
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    Feb 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.45
    نوشته ها
    303
    تشکـر
    84
    تشکر شده 153 بار در 109 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : مادرشوهر روانی

    شما و همسرتون چند ساله هستید؟ واسه این پرسیدم که چون هر دو کار میکنین نمیتونید یه خونه بگیرین یا اجاره کنین؟ یا مثلا شرایط فراهم نیست که برین یه شهر دیگه؟
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  3. Top | #3

    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.56
    نوشته ها
    555
    تشکـر
    1
    تشکر شده 567 بار در 296 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : مادرشوهر روانی

    من 27 و همسرم 31 ساله ایم.
    سه سال پیش 42 میلیون سرمایه کل عمرمون رو دادیم به مادرشوهرم تا بذاره روی پول خودش و یه خونه اندازه مال ما حدود 80 متر برای پسر کوچیکش که نورچشمیشونه بخره و مدام مارو تهدید نکنه که بریم.
    خب با 40 تومن ما و 100 میلیونه اونا به تنهایی نمیشد خونه خرید. ناچار شدیم کمک کنیم وگرنه الان مستاجر بودیم.

    همسرم خیلی محتاطه. کوچکترین کاری رو بخواد انجام بده صدبار جوانب رو میسنجه و متاسفانه این باور براش پیش اومده که تا مادرش نخواد، اون نمیتونه قدم از قدم برداره.
    برای از بین بردن این باور غلط، بعد از ماجرای ماشین خریدن، بخش زیادی از سرمایه مونو به اصرار ازش گرفتم و وادارش کردم یه ماشین خارجی خوب بدون کمک مالی دیگرون بخره تا اعتماد به نفسش برگرده و خوشبختانه موفق شدم تا حد زیادی وابستگی مالی به مادرش رو کم کنم.
    البته با خرید ماشینی نسبتا گرونقیمت بخش قابل توجهی از پس اندازمون از دست رفت و مادرشوهرم هم بیکار نموند و تا تونست شماتتمون کرد که البته بهش اهمیتی ندادیم و خلاصه کلی حرص خورد که بدون اجازه ش کاری کردیم چون خودشو عقل کل میدونه.

    همه میگن تا برای پسر کوچیکه زن نگیره و پدرش درنیاد قدر محبت های تورو نمیفهمه. ولی برادرشوهر من زن بگیر نیست. بی عرضه ترین و دست و پاچلفتی ترین پسریه که تو عمرم دیدم. حتی سربازی هم با کلی رفت و امد معافش کردن چون عرضه تنها تا سر خیابون رفتن رو هم نداشت.

    تبعیضهای وحشتناکی بین دوتا بچه شون هست که باورم نمیشه اسم این ادمو بشه مادر گذاشت.

    میدونم چرا اینقدر از من متنفره. چون همه فامیل همیشه به خوبی ازم یاد میکنن و بارها شنیدم در نبودم هم گفتن مادرشوهرش شانس اورد چنین عروس همه چیز تمامی گیرش اومد.

    از نظر فرهنگی و تحصیلات فردی و خانوادگی خیلی بالاتریم ولی از نظر مالی کمی پایینتر هستیم.
    اشپزی مادرشوهرم افتضاحه ولی همه از دستپخت من تعریف میکنن و این حرصش میده و شروع میکنه به ایرادگیری.
    من بااینکه چادری هستم چون چادرم ملیه و همیشه ارایش دارم و خوشتیپ میگردم ازم انتقاد میکنه و مدام چشم و ابرو برام میاد.
    همسر من دیوانه وار عاشق منه و همه از این نظر متفق القول هستن که بهترین و مهربونترین مرد دنیا نصیبم شده. این هم باعث حسادت مادرشوهرمه و مدام پشت سرم به شوهرم حرف میزنه.
    اونقدر رفتارهای منو زیر ذره بین گذاشته که همسرم قسمم داده به مادرش نگم ماشینی که خریده به نام من کرده!!!!

    یه مدت مهربون شد گفت جوونا بدون کمک بزرگترا نمیتونن رو پاشون وایسن. برین دنبال خونه بگردین تا 500 میلیون بهتون میدم.
    چون شاغل بودیم و وقت نمیشد، مامان و بابام با فداکاری از صبح تا شب دنبال خونه میگشتن و موارد خوبشو میذاشتن تا اخرهفته بریم ببینیم.
    بالاخره یه خونه 90 متری شیک غرب تهران دیدیم.
    اینم بگم که خانواده من همه غرب تهرانن و خانواده همسرم همه شرقن. و منو به زور اوردن شرق که از این دوری کلافه م.
    تا پای معامله خونه رفتیم اما یهو مادرشوهرم لج کرد و گفت یک ریال هم بهمون کمک نمیکنه اگه بخوایم غرب تهران خونه بخریم!

    همش میخواد مارو وابسته نگه داره چون میدونه ادمی نیست که بخوان از روی دوست داشتن باهاش رابطه داشته باشن، میخواد از طریق پول مارو بکشونه سمت خودش.

    من نمیخوام به کسی باج بدم. ولی ذاتا نمیتونم بدی کنم به کسی. اصلا تو خانواده من جروبحث معنی نداشت. همش عشق و محبت بود. ولی تو خونواده همسرم فقط جنگ و دعواس. من نمیتونم مثل اونا باشم نه اینکه نخوام از حقم دفاع کنم. واقعا نمیتونم.

    شاید باور نکنید ولی همسرم اوایل ازدواج خیلی بهم بدبین بود، فکر میکرد منم مثل مادرش بی اعصاب و بداخلاقم.
    الان فقط میگه تو چقدر مهربون و مظلومی. و تمام تلاشش رو میکنه حرفایی که مادرشوهرم پشتم میزنه به گوشم نرسه ولی خب بالاخره میرسه دیگه.

    امسال عید قانون گذاشتن هرکی میره خونه شون عیددیدنی اگه 1 جز کامل قران رو از حفظ بخونه بهش عیدی میدن!!! اسمشم گذاشتن عیدی معنوی.

    حالم از همشون بهم میخوره. حیا هم که کلا تو خانواده شون معنا نداره. حرفهای رکیک، جوکهای جنسی و... عین نقل و نبات میریزه از دهنشون.
    چندبار هم همسرم تذکر داده که ما و خانواده خانم خیییییلی بد میدونیم این جور حرفهارو ولی حالیشون نیست. شعور ندارن.

    فردا راهی کربلان. واقعا امیدوارم دیگه هرگز برنگردن. واقعا متنفر شدم ازشون.

    از هرکی بپرسین بهتون میگه من تو این 6 سال عروس خوبی بودم. راه به راه چشم روشنی برای سفرهای بی پایان مذهبی شون بردم. روز زن، روز تولد، سوغاتی حتی در سفرهای یه روزه ام، خدایی کم نذاشتم بااینکه وضع زندگیمون معمولیه. حتی وقتی برای یک سر زدن کوتاه میریم خونه شون امکان نداره شکلاتی، بستنی چیزی دستم نگیرم و نبرم.

    اونوقت هربار که باهم جایی دعوت میشیم، طبق چیزی که خانواده م یادم دادن، شکلات یا هدیه کوچیکی میارم، از دستم میقاپه و میگه لازم نکرده بیاری و هرگز ندیدم خودش هم چیزی برای میزبان ببره.
    به من یاد دادن فردای مهمونی زنگ بزنم از میزبان تشکر کنم ولی اونا این کارارو مسخره میدونن و اعتقاد دارن خود میزبان دعوتمون کرده دلیلی نداره چیزی ببریم براش!
    خیلی بی فرهنگ و فوق العاده خسیسن.
    یعنی برای خودش یا پسر کوچیکش حاضره میلیونها تومن پول لباس بده ولی برای من که تنها مناسبتی که دارم تولدمه، هدیه های بی ارزشی میاره و گاهی با پررویی میگه برام اوردن ولی گفتم شاید به درد تو بخوره!
    اونوقت من چقدر وقت و سلیقه میذارم براش هدیه بخرم، یا فرداش زنگ میزنه به شوهرم که این چه اشغالیه خریدین برام، یا به خودم میگه پولشو بهم میدادی بیشتر خوشحال میشدم.

    خب نمیشه که. من مثلا یه روسری 50 تومنی رو از بازار میخرم 20 تومن. ولی اسمش 50 تومنیه. اگه بخوام 50 تومن نقدا بدم که با اینهمه تولد مادر و پدر و برادر و مادربزرگ و پدربزرگ و خاله و خواهرزاده دیگه کل حقوقمو باید کادو بخرم که.
    دلم نمیخواد باهاشون رفت و امد کنم. واسه بچه های فامیل نسخه میپیچه که باید بذارینشون دارالقران و جلسات حفظ قران.
    وای به حال بچه بیچاره من.
    فکر کنم دلیل اینکه خدا فعلا به ما بچه نمیده همینه که منتظر مرگ این ادم بیشعوره. همین الانش هم بهم گفته بچه تون باید بره کلاس تفسیر قران.

    دلم میخواد داد بزنم.
    دیگه تحمل ندارم.
    خودشو با من مقایسه میکنه. من اگه با 600 تومن حقوق کارمندی شوهرم زندگی میکنم و مدام برای مناسبتهای بی پایان شون هدیه میخرم، فرق دارم با اون که سالی یه بار فقط میخواد یه کادوی تولد بهم بده اونم درحالیکه پدرشوهرم هم حقوق بازنشتگی بالایی میگیره، هم حقوق کار دوم، هم اجاره خونه برادرشوهرم، هم سود بانکی.

    خیلی خسته م. دیگه بریدم.
    همه کاری برای همه بده و گناهه ولی خودش مبراست.
    خداشاهده چندتا از کادوهای پاتختیم رو کش رفت و بعدا دیدم چیده تو ویترین خونه ش.
    و اونقدر احمقم که به کسی نگفتم که ابروش نره!!!!!

    خیلی خسته شدم. واقعا ارزوی مردنشو دارم. از ایرادگیریهای الکی شون خسته م. نشد یه بار با خوشی برم خونه شون و برگردم. شب عید غذای مونده شو که از بس گرم و سرد شده بود خشک شده بود گذاشت جلومون و گفت فکر نمیکردم روز اول عید بیاین خونه ما، غذامون همینه دیگه. حتی حاضر نشد از بیرون غذا بگیره. درحالیکه مامان و بابای من به دست و دلبازی معروفن و اینجور مواقع صددرصد از بیرون سفارش غذا میدن لااقل به احترام خودشون!
    فعلا هم که داد و بیداد راه انداخته که حق ندارین عروسی پسرعمه همسرت برین چون موسیقی داره.

    میخوام اتفاقا از لج اون هم شده برم چون میدونه من اهل ساز و اواز و هنری هستم و به خیال خودش میخواست بعد از ازدواج تغییرم بده که نتونست و از همین حرص میخوره.

    سرم درد گرفته از دیشب که از خونه شون اومدیم. جدیدا اونقدر وقیح شده که توی روم پشتم حرف میرنه تا مطمئن بشه شنیدم.
    همین دیشب وقتی رفتم تو اتاق نماز بخونم، شنیدم داشت حرفای زشتی درباره م به مادربزرگش میزد. درصورتیکه دوماه پیش که بیمارستان بود، دوبار رفتم عیادتش و وقتی هم مرخص شد براش کلی غذا پختم چون مادربزرگش همش ناله میکرد که دخترم دختر نداره، کسی نیست پرستاری شو کنه و ...
    همون روزم کلی بهم توهین کرد و بچه دار نشدنم رو به رخم کشید.

    یه سال خواستن عید برن کربلا. بااینکه میدونست ما برنامه سفر دسته جمعی به یزد رو داریم، پسرشو گذاشت خونه ما و برنامه مونو عقب انداخت. با این حال برای برادرشوهرم که دانشجوئه سنگ تموم گذاشتم و غذاهای دلخواهشو پختم و با همسرم فرستادمشون یه روز کامل استخر تا بهش خوش بگذره. روزی که قرار بود عصرش مادرشوهرم اینا برگردن، چندساعت برادرشو گذاشتیم خونه مادربزرگه تا به سفرمون که به خاطر اونت دوروز عقبش انداخته بودیم برسیم و چقدر بهشون برخورده بود. فکر کنم سوغاتی نیاوردنش واسه همین بود، اونوقت من از یزد براشون سوغاتی خریدم!

    حالا فردا دارن دوباره میرن کربلا. اینبار از عصبانیت حتی یک بار هم تعارف نکردم برادرش بیاد خونه ما. چون جز زحمت برام چیزی نداره. مادرشوهرم چندبار غیرمستقیم هم اشاره کرد ولی به روم نیاوردم. حس میکنم از همین سوخته که از دیشب برای شوهرم پیام میفرسته و اعصابشو خرد کرده.
    اخه ادم نیستن که. میان اینجا تلویزیون نباید روشن باشه تا صدای موسیقی، چهره خانم های تو فیلمها، خانمهای بی حجاب فیلمهای خارجی و... رو نبینن. فقط مجازی شبکه قران رو ببینی.
    غذا خوردنشونم مکافاته. اقا هر غذایی رو نمیخورن. اصلا هم اجتماعی نیست. من که میگم عقب افتاده س!


    به نظرتون چکار کنم از دستشون خلاص شم؟
    ویرایش توسط talieh : 03-27-2016 در ساعت 04:29 PM
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  4. Top | #4

    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.56
    نوشته ها
    555
    تشکـر
    1
    تشکر شده 567 بار در 296 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : مادرشوهر روانی

    چرا کسی جوابی نمیده؟
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  5. Top | #5

    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.04
    نوشته ها
    36
    تشکـر
    1
    تشکر شده 16 بار در 10 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : مادرشوهر روانی

    سلام
    خوب این مادرشوهرها تو زندگی خیلی ها هستش مهم اینه که شما باید این دندون لق رو بکشی تا خدایی نکرده زندگیت بدتر از این نشه
    من اگه جای همسر شما بودم یه خونه میگرفتم و از اونجا میرفتم تا بیشتر مورد ازار اذیت واقع نشم
    چون با این شرایطی که شما گفتی اصلا این مادر شوهر شما درست بشو نیست و مشکل داره
    این هم بستگی به عرزه شوهرت داره که باعث میشه این رفتار با شما بشه
    همسر شما نباید اجازه مادرش با شما چنین برخوردی کنه
    احترام باید دو طرفه باشه
    من جای شما باشم با همسرم صحبت میکنم و قضیه رو جمع و جور میکنم نزارید وضعیت بدتر از این بشه
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  6. Top | #6

    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.56
    نوشته ها
    555
    تشکـر
    1
    تشکر شده 567 بار در 296 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : مادرشوهر روانی

    من از خدامه مستقل بشم. بارها به همسرم گفتم حاضرم برم تو یه 40 متری بشینم و از زیر منت این ادم دربیام. ولی خب حتی یه چهل متری تو جنوبی ترین نقطه تهران هم به بودجه مون نمیخوره.
    البته یه بار بابابزرگش گفت 300 میلیون بهمون کمک میکنه تا خونه بخریم. اما چند روز بعد مادربزرگش گفت دخترم گفته کسی حق نداره به شما کمک مالی کنه چون میخواین برین غرب تهران!
    با اینکه 500 میلیون و 300 میلیون براشون شوخیه ولی حاضر نیستن ریالی کمک کنن تا ما از این وضعیت نجات پیدا کنیم.

    حالا که دارن میرن کربلا بعد از اینهمه مدت که از اجاره اون خونه میگذره واسه اینکه به قول خودشون بدهکار کسی نباشن شماره حساب همسرم رو گرفتن تا سهم اجاره مارو هم از اون خونه بدن. با نهایت دست و دلبازی ماهی 50 هزارتومن سهم مارو حساب کردن. همه جا هم پر کردن ما به اینا اجاره هم میدیم!
    یعنی اون پول اگه تو بانک بود سودش خیلی بیشتر از این میشد.

    اینقدر دلم پره ازشون که حد نداره. چپ میره و راست میره سرک میکشه تو زندگی من. اگه بفهمه جایی رفتم و چادر سرم نبوده اونقدر نق میزنه و به شوهرم شکایت میکنه تا اعصاب همه مونو بهم میریزه.
    فکر میکنه تو خیابون همه دارن نگاش میکنن. وقتی میبینه ما خیلی پارک و مسافرت و تفریح میریم، از حسادت منفجر میشه. چون خودش حاضر نیست پاش رو از خونه بیرون بذاره که یه وقت نامحرم نبیندش! تازه از منم ایراد میگیره که پسرم غیرت نداره تو رو راه میندازه با شوهرخواهرت و مردای نامحرم فامیل میبره مسافرت بعد باهم میگین و میخندین!
    با خودش درگیره.
    انصافا همسرم خیلی جلوش وایمیسته. چندبار پای تلفن کارشون به داد و بیداد کشیده ولی ماشالا مگه از رو میرن؟ نهایت با همون خنده های عصبی و هیستیریک میگه عاقت میکنم.
    یه بار که مادربزرگه به خیال خودش داشت نصیحتمون میکرد که مادرشوهرم زودرنجه و بیشتر هواشو داشته باشین و...
    همسرم گفت شما خیلی ساده این. مشکل مادرمن محبت و توجه نیست. مشکلش حسادته تا وقتی هم که من زنم رو طلاق ندم خیالش راحت نمیشه!
    واقعا هم همینه. از خوشی ما ناراحته. شش ماه بعد از ازدواجم به زور فرستادمون مکه. شب حرکت زنگ زد بهم و گفت اگه خرج سفر پسرمو دادم دلیلی نداره خرج تورو هم بدم، پس یه شرطی داره. اگه قول بدی کلاس قران بری خرج تورو هم میدم. من که زیربار نمیرفتم تا به اصرار همسرم قبول کردم و دوسال عمرم رو باهاش میرفتم جلسات مسخره ای که میرفت و چه حرفای مزخرفی در جمع امثال مادرشوهرم میشنیدم. وقتی هم دوباره تصمیم گرفتم برم سرکار و کلاس نرم، چه دعوایی به پا کرد و وقتی دید اهمیت نمیدم زنگ زد بهم و گفت روایت داریم اگه تو بری سرکار روزی تون کم میشه!
    یعنی یه دیوونه تمام عیاره که اگه معرفیش کنین به تیمارستان بصورت اورژانسی بستری میشه.
    متاسفانه هیچکس هم چیزی بهش نمیگه و به منم تاکید میکنن باهاش مدارا کن. چون دختری داشته که عقب مونده بوده و تو نوجوونی به خاطر نارسایی قلبی فوت میشه.
    حالا اطرافیان به اصطلاح مراعاتش رو میکنن. اما انگار مادرشوهرم میخواد انتقام مرگ بچه شو از من و زندگیم بگیره.
    سر خرید عروسی هم خیلی عذابم داد. اولا که اجازه نداد همسرم باهامون بیاد (احتمالا میدونست اگه همسرم بیاد جلوش وایمیسته ولی من به تنهایی روم نمیشه اعتراضی کنم)
    دوما هرچی میپسندیدم فورا قرانشو برمیداشت و میگفت استخاره کردم سوره طلاق اومده!!!!
    یعنی کاری کرد که از سری بعد اجازه ندادیم باهامون بیاد. اون هم هرچی خریده بودیم مسخره کرد و ایراد گرفت درحالیکه به گفته اطرافیان، من سلیقه خیلی خوبی دارم.
    از بدی هاش هرچی بگم کم گفتم. پسرش هم لنگه خودشه. اون هم با وقاحت تمام بهم بی احترامی میکنه. حتی سر دعوای فضای مجازی به همسرم پیام میداد که زنت رو ول کن و برگرد پیش مامان. چون مامان ادم مهم تر از زنه!
    یا هروقت میرم خونه شون با اینکه علیرغم میل باطنیم چادرخونه سرمیکنم، باز هم میره به مادرش میگه زن داداش ارایش کرده، من تو اتاقم میمونم... یا دستش رو که دراز کرد استین مانتوش یه بند انگشت رفت بالا من تو اتاقم میمونم!

    ادمهای فوق العاده روانی هستن. گاهی نفرینشون میکنم که خدا بدترین عروس دنیارو نصیب برادرشوهرم کنه تا قدر محبتهای منو بفهمن.
    وقتی مناسبتی در راهه واقعا استرس میگیرم چی ببرم براشون.
    مثلا یه بار پارچه کت دامنی اعلا بردم برای تولد مادرشوهرم. تو جمع گفت اخه کی الان لباس میده میدوزن؟ که البته از بس چاق بود نتونست لباس حاضری پیدا کنه و مجبور شد پارچه رو بده براش بدوزن!
    یا برای برادرشوهرم عطر خریدم. تو جمع گفت من هرگز عطر نمیزنم چون الکل دارن و نجسه!
    یا یه پیرهن شیک برای مادرشوهرم خریدم که گفت یقه ش خیلی بازه، ببر عوضش کن برام!
    یه بار هم روسری طلاکوب بردم که گفت من هرگز زیرچادرم روسری غیر از مشکی ساده یا مقنعه سرنمیکنم چون باعث جلب توجه نامحرم میشه.
    یه بار هم همسرم علیرغم مخالفت من یه عینک افتابی برای تولد برادرش خرید که اونم با انتقادات شدیدشون مواجه شد.

    خودشون هیچی، از منم مدام ایراد میگیرن.
    چرا مانتوت کوتاهه؟
    چرا رنگ شاد میپوشی؟
    چرا روسریت گل گلیه؟
    چرا ارایش داری؟
    چرا تو سفر چادر سرت نیست؟
    چرا همکار مرد تو محل کارت هست؟
    چرا به جای کلاس قران میری سرکار؟
    چرا با ما هیئت و حسینیه نمیای و همش با خانواده زنت میگردی؟
    چرا دوا و درمونی واسه بچه دار شدن نمیکنی؟
    چرا فلانی بعد از ازدواجش کلی پیشرفت مالی کرده ولی شما پیشرفت چندانی ندارین؟ (که البته دروغه)
    چرا با متاهلای فامیل و دوستانتون که میرین گردش، پسر نازپرورده منم نمیبرین ولی خواهرزنت و باجناقت هستن؟
    چرا به مادرزنت هم میگی مامان؟!!!!!
    چرا برای سالگرد ازدواجتون رفتین رستوران گرونقیمت؟
    و...

    با جوابهای سربالا هم نمیشه راضیشون کرد. کلا فضولن. یعنی اگه بگه فلان کارو انجام بدین و شما نخواین، بعدا صدهابار حضوری و تلفنی پیگیری میکنه و با هردوتون چک میکنه تا مطمئن بشه چیزی که خواسته انجام شده.

    اونقدر اعصابم رو به هم ریختن که اگه همسرم اینقدر مهربون و خوش اخلاق نبود، شاید تا الان صدبار طلاق گرفته بودم.
    منتها میبینم اگه طلاق بگیرم اولا اونا به هدفشون که خراب کردن زندگی ماست میرسن.
    دوما واقعا همسرم داره تمام تلاشش رو برای ایجاد ارامش برای من میکنه. انصاف نیست رهاش کنم چون بارها هم گفته بدون تو یه دقیقه هم زنده نمیمونم.
    البته فکر کنم خودشم برای فرار از دست خانواده ش زود ازدواج کرده. حتی دوران مجردی هم چند سال به بهونه دانشگاه و سربازی از خانواده ش دور بوده.
    الان هم وقتی محبت بی شائبه خانواده منو نسبت به خودش میبینه حتی وقتی من حوصله ندارم اصرار میکنه حتما هرهفته بریم خونه پدرمن چون اونجا کلی تحویلش میگیرن و واقعا دوستش دارن و کمبود محبت خانوادگیش جبران میشه.

    اخه طفلی همسرم چندبار هم گفته مادرش اول که فقط به خواهر بیمارش توجه میکرده، بعد از فوت اون هم پسر کوچیکه شده محور توجه خانواده. دلم برای اون بیشتر میسوزه چون من از طرف همسرم و خانواده خودم واقعا حمایت عاطفی میشم ولی همسرم خیلی تنهاست.

    خلاصه یه روز خوش من با این خانواده دیوانه نداشتم. و فقط دعا میکنم زودتر از زیر بار منت شون بیایم بیرون.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  7. Top | #7

    تاریخ عضویت
    Mar 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.02
    نوشته ها
    12
    تشکـر
    0
    تشکر شده 6 بار در 3 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : مادرشوهر روانی

    سلام
    معلومه که خیلی دلتون پره.
    بهتون حق میدم.
    تنها راه حل مشکل شما اینه که یه خونه بگیرین و مستقل زندگی کنین. باید یخورده سختی بکشین، پس انداز کنین، وام بگیرین از فامیل خودتون پول قرض بگیرین و قسطی بهشون بر گردونین، ماشینیتون رو بفروشید و.... تا بتونین یه خونه بخرین و دور زندگی کنید.
    تا اون موقع هم سعی کنید احترامشو حفظ کنید (میدونم که خیلی خیلی سخته) اما اگه مقابله به مثل کنید وضعیت از اینی که هست بدتر میشه. همین که شوهرتون دوستتون داره و پشتتون هست بزرگترین نقطه قوت زندگیتونه. تو این شرایط سخت سعی کنید با هم خوش باشین و به حرف ها و کارهای مادر شوهرتون اهمیت ندین. معلومه بهتون حسادت میکنه...
    از خدا میخوام بهتون صبر بده تا از این وضعیت هر چه زودتر رد بشید.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  8. Top | #8

    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.59
    نوشته ها
    519
    تشکـر
    48
    تشکر شده 227 بار در 159 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : مادرشوهر روانی

    آخی
    خیلی ناراحت شدم خوندم رفتاراشو
    اما چاره ای نیست
    بالاخره مادرشه و نمیشه کاریش کرد
    به نظرم تنها کاری که میشه کرد اینه که بزنی به بیخیالی و محلش نذاری و حرفاش برات اهمیت نداشته باشه
    حالا اون هرچقدر میخواد حدیث بیاره و حمار حمار کنه
    بقیه که میشناسنش و چیزی از ارزش تو کم نمیشه
    مهم همسرته که همو دوست دارین و همه چی روبراهه
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  9. کاربران زیر از دختر شاد بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  10. Top | #9

    تاریخ عضویت
    Apr 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.01
    نوشته ها
    6
    تشکـر
    0
    تشکر شده 2 بار در 2 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : مادرشوهر روانی

    خوبه این وسط شوهرت طرفته،من بدبخت هرچی خوبی میکنم باز
    شوهرم پشت مامانشه حتی اگه حق با من باشه،مادر شوهر منم روانیه حتی قرص اعصاب میخوره..قدر شوهرتو بدون همین که همراهته خیلی خوبه.محلش نذار و سعی کنین از ایتج
    برین یجای دور
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  11. Top | #10

    تاریخ عضویت
    Apr 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.01
    نوشته ها
    6
    تشکـر
    0
    تشکر شده 2 بار در 2 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : مادرشوهر روانی

    خوبه این وسط شوهرت طرفته،من بدبخت هرچی خوبی میکنم باز
    شوهرم پشت مامانشه حتی اگه حق با من باشه،مادر شوهر منم روانیه حتی قرص اعصاب میخوره..قدر شوهرتو بدون همین که همراهته خیلی خوبه.محلش نذار و سعی کنین از اینجا
    برین یجای دور
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  12. Top | #11

    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.72
    نوشته ها
    1,443
    تشکـر
    765
    تشکر شده 1,200 بار در 750 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : مادرشوهر روانی

    ردالاحسان عادات الحمار
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  13. کاربران زیر از ghazal1 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  14. Top | #12

    تاریخ عضویت
    Jul 2014
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.01
    نوشته ها
    1,259
    تشکـر
    920
    تشکر شده 1,135 بار در 614 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Mehraboon

    پاسخ : مادرشوهر روانی

    نقل قول نوشته اصلی توسط talieh نمایش پست ها
    چرا کسی جوابی نمیده؟
    عزیزم همسر شما که همراه شماست و شما رو باور میکنه دیگه چرا خودتون رو ناراحت میکنید رفت و آمدتون رو کم کنید برخوردهاتون رو کم کنید بذارید شاید یکم بترسه پسرش ازش دور میشه و به خودش بیاد درسته هر چی باشه مادرشه و حقشه پسرش رو ببینه ولی خب اینطوری که نمیشه از یه جایی باید به خودش بیاد هیچ وقت هم جلوی همسرت رو نگیر که مادرش رو نبینه
    من کاملا بهت حق میدم چون یه نمونش رو دارم
    ولی هیچ وقت آرزوی مرگش رو نکردم چون مادره و چراغ یه خونه.هیچ وقت برای هیچ کس بد نخواه .شما متانت خودتون رو حفظ کنید
    شما که احتیاجی به ایشون نداری حالا هر چی میخاد بگه بگه خودت رو ناراحت نکن یه لبخند اینجور مواقع ممیکنه خیلی جواب خوبی واسه سوزندن طرف مقابل باشه یعنی اینکه اهمیت نمیدی
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  15. کاربران زیر از محمدزاده بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  16. Top | #13

    تاریخ عضویت
    Apr 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.17
    نوشته ها
    104
    تشکـر
    35
    تشکر شده 35 بار در 29 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : مادرشوهر روانی

    چه شرایطههههههههههه سختی...به نظرم مادرشوهرت امتحان بزرگه زندگیته...هر کسی با یه سختیه بزرگی امتحان مشه به قول ویکتور هوگو "سرنوشت هر بار که بخواهد کسی را بیازماید و یک تبهکار یا یک نیمه خدا بسازد او را به این کوره ی آزمایش می افکند. "البته منظور ویکتورهوگو فقر بوده...ولی به نظر من این کوره ی آزمایش واسه هر کس یه چیزه....یکی فقر...یکی بیماری...یکی کمبوده محبت....یکی جنگ...یکیم عین شما با مادرشوهره مشکلدارش...پس این تویی که یا باید از این کوره ی آزمایش موفق بیرون بیایو صبرت قدره مقام نیمه خدایی ارزش داره یا دیگه طاق نیاریو خودت آدم بدی بشی.....هر چی بیشتر اذیتت کرد بیشتر در حقش در خلوت دعا کن.و حتی خدارو شکر کن که کوره ی آزمایش تو اینه و مثلا سرطان یکی از عزیزانت نیس....ایشالا هر روز آرامش بیشتری بدست بیاری...در کنار شوهرت(واقعیتش بهت از لحاظ همسرت خیلی حسودیم شدمن خیلی دارم در مورد ازدواج کردنم اذیت میشم...هر موقع مادرشوهرت اذیتت کرد برای من دعا کن(چه ربطی داشت؟!) منم برات حتما دعا میکنم.
    ویرایش توسط مبینا1111111111 : 04-17-2016 در ساعت 04:57 PM
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  17. Top | #14

    دلنوشته کاربر
    خــــدایا … دخیــل می‌بنــدم! 
نـه اینـکه گــره بگــشایی ؛ نـه ! می‌بنـدم که رهــایم نکــنی !
    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    ميانگين پست در روز
    3.76
    نوشته ها
    3,474
    تشکـر
    3,335
    تشکر شده 6,558 بار در 2,599 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Ashegh

    پاسخ : مادرشوهر روانی

    طلیعه جان

    این عنوان رو بارها دیده بودم تو صفحه اصلی

    ولی اصلا فکر نمیکردم استارترش شما باشی .

    شما که همسرت پشت و پناهته چرا ناراحتی ؟

    هروقت دلت شکست بدون خدا ناظر بر اعمال ورفتارشه .

    تمام عشق ومحبتت رو به پای همسرت بریز

    این روایات رو مادرشوهرت از خودش نقل میکنه .

    من هم مذهبیم متاسفم که امثال مادر شوهر شما در جلساتشون یه مشت مزخرفات رو به خورد جوونای ما میدن .

    ما هم چادریم و قران زیاد میخونیم ولی خوندنش رو به کسی تحمیل نمی کنیم .
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    خدا مرهم تمام دردهاست هر چه عمق

    خراش های وجودت بیشتر باشد

    خدا برای پر کردن آن بیشتر در وجودت جای می گیرد

    خدایا دردهایم دلنشین می شود

    وقتی درمانم " تویی "

  18. کاربران زیر از ستیلا بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  19. Top | #15

    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.56
    نوشته ها
    555
    تشکـر
    1
    تشکر شده 567 بار در 296 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : مادرشوهر روانی

    نقل قول نوشته اصلی توسط مبینا1111111111 نمایش پست ها
    چه شرایطههههههههههه سختی...به نظرم مادرشوهرت امتحان بزرگه زندگیته...هر کسی با یه سختیه بزرگی امتحان مشه به قول ویکتور هوگو "سرنوشت هر بار که بخواهد کسی را بیازماید و یک تبهکار یا یک نیمه خدا بسازد او را به این کوره ی آزمایش می افکند. "البته منظور ویکتورهوگو فقر بوده...ولی به نظر من این کوره ی آزمایش واسه هر کس یه چیزه....یکی فقر...یکی بیماری...یکی کمبوده محبت....یکی جنگ...یکیم عین شما با مادرشوهره مشکلدارش...پس این تویی که یا باید از این کوره ی آزمایش موفق بیرون بیایو صبرت قدره مقام نیمه خدایی ارزش داره یا دیگه طاق نیاریو خودت آدم بدی بشی.....هر چی بیشتر اذیتت کرد بیشتر در حقش در خلوت دعا کن.و حتی خدارو شکر کن که کوره ی آزمایش تو اینه و مثلا سرطان یکی از عزیزانت نیس....ایشالا هر روز آرامش بیشتری بدست بیاری...در کنار شوهرت(واقعیتش بهت از لحاظ همسرت خیلی حسودیم شدمن خیلی دارم در مورد ازدواج کردنم اذیت میشم...هر موقع مادرشوهرت اذیتت کرد برای من دعا کن(چه ربطی داشت؟!) منم برات حتما دعا میکنم.
    امیدوارم شما هم بزودی ارامش حقیقی رو در کنار همسرتون تجربه کنین. چون به نظر من هیچ عشقی نمیتونه جای عشق بین زن و شوهر رو بگیره.
    ولی اینکه میگین امتحان خداست.
    من حس میکنم تو شش سالی که از ازدواجم گذشته اونقدر امتحانات متعددی برام پیش اومده که دیگه اون ادم قبل از ازدواج نیستم. به قول معروف فولاد ابدیده شدم!
    سر قضیه بچه دار نشدنم اونقدر زجر کشیدم و میکشم که واقعا فکر میکنم همین مساله به حد کافی بزرگ هست که بخوان باهاش یه نفر رو امتحان کنن.
    حالا قضیه مادرشوهرم هم شده قوز بالا قوز.
    سر کار کردن همسرم اونقدر اتفاقات عجیبی برامون افتاد که مثل فیلمها اکشن و جنایی شده بود زندگیم! البته هنوزم بطور کامل جریان حل نشده.

    مگه یه ادم چقدر ظرفیت داره.
    مگه من چند سالمه که اینهمه امتحان باید پس بدم.
    من دختر نازپرورده خونه مون بودم. ولی تو این مدت اونقدر اتفاقات جور واجور برام افتاده که حس میکنم اندازه یه زن 50 ساله سختی کشیدم و تجربه دارم!

    خدا تو زندگی هر کسی یه امتحان بزرگ قرار داده ولی تو زندگی من چندین امتحان بزرگه که واقعا نمیدونم تا کی میتونم دوام بیارم.

    شاید 21 سالی که تو ناز و نعمت بزرگ شدم و اب تو دلم ت************ نخورد و به هرچی خواستم بدون دغدغه رسیدم، حالا باید عوضش رو پس بدم.
    کاش زندگی روی خوشش رو به ما هم نشون بده.

    نمیخوام سختی های زندگی از من یه ادم منفی باف و غرغرو و عقده ای بسازه.
    من برای شما دعا میکنم و متقابلا التماس دعا از شما دارم.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  20. Top | #16

    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.02
    نوشته ها
    20
    تشکـر
    0
    تشکر شده 4 بار در 4 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : مادرشوهر روانی

    اگه جای من بودین چیکار میکردین.شوهرم همش حرف مادرشو قبول داره به خونوادم و خودم بی احترامی میکنه.هر چی داره خرج مادرش میکنه،قدر شوهرتو بدون که باهاته
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  21. Top | #17

    دلنوشته کاربر
    خــــدایا … دخیــل می‌بنــدم! 
نـه اینـکه گــره بگــشایی ؛ نـه ! می‌بنـدم که رهــایم نکــنی !
    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    ميانگين پست در روز
    3.76
    نوشته ها
    3,474
    تشکـر
    3,335
    تشکر شده 6,558 بار در 2,599 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Ashegh

    پاسخ : مادرشوهر روانی

    http://photos02.wisgoon.com/media/pi...9067760557.jpg
    نقل قول نوشته اصلی توسط talieh نمایش پست ها
    امیدوارم شما هم بزودی ارامش حقیقی رو در کنار همسرتون تجربه کنین. چون به نظر من هیچ عشقی نمیتونه جای عشق بین زن و شوهر رو بگیره.
    ولی اینکه میگین امتحان خداست.
    من حس میکنم تو شش سالی که از ازدواجم گذشته اونقدر امتحانات متعددی برام پیش اومده که دیگه اون ادم قبل از ازدواج نیستم. به قول معروف فولاد ابدیده شدم.
    نمیخوام سختی های زندگی از من یه ادم منفی باف و غرغرو و عقده ای بسازه.
    من برای شما دعا میکنم و متقابلا التماس دعا از شما دارم.
    ومن هنوز به این آیه دلخوشم .آسانی پس از سختی
    نکند فراموش کنی ما خدا را داریم .
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    خدا مرهم تمام دردهاست هر چه عمق

    خراش های وجودت بیشتر باشد

    خدا برای پر کردن آن بیشتر در وجودت جای می گیرد

    خدایا دردهایم دلنشین می شود

    وقتی درمانم " تویی "

  22. Top | #18

    تاریخ عضویت
    Apr 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.09
    نوشته ها
    52
    تشکـر
    7
    تشکر شده 31 بار در 20 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : مادرشوهر روانی

    سلام،منم با مادر شوهرم به تازگی مشکل دارم ،یعنی همه اعم از دختران و پسران و عروساش و شوهرش مشکل داشتند ،مادر شوهرمم با همه مشکل داره ،اکا من یه سیستمی که داشتم اصلا حرف و حدیثی نبودم و دل به حرفاش نمی دادم ،اهمیت هم نمی دادم ،ضمن این که شوهرم حرفاشو به گوشم نمیرسوند،تا دو سال خوب بودیم ،یعنی سیستم منم جوری بود که اون خوشش میومد ،مجال نیست ازش بگم تا بیشتر بشناسیم ،اما جدیدا منم شدم عین بقیه عروساش ،باهام بد شد یهو ،حدسم اینه یا قرصای اعصابشو میپیچونه و نمیخوره که کاملا برمیاد ازش ،یا این که یکی تو خانوادشو زیر آب منو زده که خیلی معموله اونجا ،یعنی مادر زیر آب بچشو میزنه همینطور خواهر زیر آب برادرو و برادر با برادر ،همممممه اینا رو گفتم که بگم شوهرم بدبین و دهن بینه ،وخیلی حرف روش زود تاثیر میذاره ،با این که من خییییییلی باهاش راه اومدم از نظر اخلاقی و تحمل کردن اخلاقای مضخرفش ،با این که خودمو خوب بهش نشون دادم و میدونه چه کاری ازم برمیاد و چه کاری برنمیاد مادرش وقتی برام دام پهن میکنه و پاپوش درست میکنه و به خانم تخریب چی معروفه البته ،شوهرم به گفته خودش ده درصد حقو به مادرش میده ،یعنی غافل بشم ممکنه بشه صد در صد ،ولی همو ن ده درصد هم خییییییلیه ، مادرش قرص اعصاب مصرف میکنه ،خیلی بهم فشار میاد حتی اگر ذره ای حرفمو باور نکنه یا شک کنه و پشتم نباشه ،آخه خیییییلی باهاش خوب تا کردم ،که البته به خاطر خودم و زندگیم کردم ،تنها ناراحتیم اینه که مادر شوهرم با حرفاش زندگیم به گند نکشه و از اینی که هست بدتر نکنه ،چون برمیاد ازش ، اگر شوهر منم صد درصد عین شوهر شما پشتم بود و اینقدر تحت تاثیر حرررررف نبود ،من حرفاو اعمال مادرشوهرم هیییییچ تاثیری روم نداشت ،هررررگز ارزش نداره بخوای برای این آدم اعصاب بذاری ،شما اعصابتو حالا حالا ها لازم داری جانم ،پس قدر شوهرتو بدون و فقط شوهرت مهم باشه برات.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  23. Top | #19

    تاریخ عضویت
    Mar 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.19
    نوشته ها
    122
    تشکـر
    11
    تشکر شده 94 بار در 49 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : مادرشوهر روانی

    عزیزم خدا صبرت بده ان شاالله ...........توکل کن به خدا تو جواب بدیشو با خوبی بده چون دنیا دار مکافاته فردایکی پیدا میشه که باتو بد باشه پس زیاد محلش نده رفت امدت رو کم کن و خونتو ببر یه جای دیگه ...سعی کن دور بشی ازش بعدشم با خوبی جوابشو بده تا خدا خودش یه جوری راحتت کنه
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  24. Top | #20

    دلنوشته کاربر
    دیوانه بمانید اما عاقلانه رفتار کنید خطر متفاوت بودن را بپذیرید اما بیاموزید بدون جلب توجه متفاوت باشید...
    تاریخ عضویت
    Mar 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    2.05
    نوشته ها
    1,280
    تشکـر
    2,165
    تشکر شده 2,206 بار در 1,055 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Konjkav

    پاسخ : مادرشوهر روانی

    به نظره من خوب نیست در مقابل حرفای مادر شوهرت همش سکوت میکنی سکوت کردن و صبر و تحمل خیلی خوبه اما نه بیش از حد که موجب بشه به روح و روانت و زندگیت آسیب بزنه
    یه همایشه زندگیه بهتر رفته بودم مشاوره اونجا میگفت
    اگر دید کسی با بی منطقی و از راه نادرست شما رو آزرد سعی کنید با سیاسیت و شوخی جوابشو بدید هم اون حساب کار بیشتر دستش میاد هم شما توی دلتون ازش کینه به دل نمیگیرید
    کینه حسه خیلی بدیه و آدمو نابود میکنه هرچی بیشتر توی خودتون بریزید این غده بیشتر بزرگ تر میشه
    به نظرم بهتره جوابشو مثه خودش بدی بری مطالعاتتو بیشتر کنی و بهت چیزی گفت با همونا بهش جواب بدی
    مثلن در جواب اینکه گفت رد الاحسان عادت حمار با یه لبخند ژ************د بهش میگفتی
    اللسان سبع ان خلی عنه عقر :
    زبان، درنده اى است كه اگر رها شود، گاز مى گيرد.



    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

تالارهمدردی مادر شوهر روانیمادرشوهر روانیمادرشوهر دوروتالارهمدردیمادرشوهر پررومادر شوهر روانیمادر شوهر احمقممادرشوهرم روانیه شوهرم همه چيزش به نام مادرشهزندگیم پر از دعواست چون شوهرم بدهکاره چه کنممادرشوهرروانيتالارهمدردی بهاره رهنمامادرشوهرروانیپدرشوهرم روانيهمادرشوهرم روانی استمادرشوهرفحاش بی ادب ایرادگیرمادر شوهر پررومادر شوهر روانيه منمادرشوهر فحاشكدپيشوازچراتوبا من ديونه سرنميكني

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

جستجوهای مرتبط در گوگل
مادرشوهر مهناز افشار,  مادرشوهر من,  مادرشوهر پررو,  مادرشوهر حسود,  مادرشوهر نی نی سایت,  مادرشوهر فکرت,  مادرشوهر عوضی,  مادرشوهر و خواهرشوهر,  مادرشوهر دورو,  مادرشوهر طنز,  مادر شوهر روانی,  مادرشوهر روانی من,  فحاشی,  فحاشی علی ضیا,  فحاشی الهام چرخنده,  فحاشی نورمحمدی,  فحاشی بازیکنان پرسپولیس,  فحاشی مرد به زن,  فحاشی به علی ضیا,  فحاشی به بهاره رهنما,  فحاشی مداح اهل بیت,  فحاشی خانزاده,  فرزند,  فرزندان رهبر,  فرزندان پیامبر,  فرزند زبير محمود,  فرزندان حضرت عباس,  فرزندان امام حسين,  فرزندان سردار سلیمانی,  فرزند خواندگی,  فرزندان خامنه ای,  فرزندان حضرت محمد,  

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
twitter Google Plus facebook


آدرس ایمیلتان را بدون دابلیو دابلیو وارد کنید