مشاور
تبلیغات مشاور
  
  

نمایش نتایج: از 1 به 8 از 8

موضوع: مشکلات دوران عقد

  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Sep 2017
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.04
    نوشته ها
    4
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    مشکلات دوران عقد

    سلام.بهتره از اول و کامل بگم تا بهتر قضاوت بشم.
    بچه که بودم حدود 5ساله با یه دختری دوست شدم که همسایمون بود.
    خواهرم توقع داشت که تو خونه بمونم و با اون بازی کنم.ولی من بچه بودم و دختر همسایه رو واقعا همراه خوبی واسه بازی کودکانه میدیدم.
    این شد که خواهرم تا پارسال هی زد تو سرم.که تو رفتی با اون ولی با من بازی نکردیم.
    مامانم خیلی توی درسای خواهرم دقت میکرد.و همچنین خیلی تعریف ازش تو فامیل.و این باعث شد خیلی بهش حسادت کنن.و خیلی تو سری بخورن.
    بزرگتر که شدیم.یعنی من حدود راهنمایی و خواهرم دبیرستان.
    تو درس زبان و ریاضی مشکل پیدا کردم.یاد نمیگرفتم.سرم داد میزد که تو خنگی.
    تو هیچی نمیفهمی.!که بییشتر وقتها گریم میگرفت.
    دوباری که مادر و پدرم رفتن مسافرت.و داییم اومد خونمون.خواهرم جلوی دایی منو به باد کتک میگرفت.
    حتی یارم داییمو از خونه بیرون کرد.
    کلا کیسه بوکس خواهرم بودم.البته منم از خودم دفاع میکردم.
    ولی جثه خواهرم بزرگ بود و زورش بیشتز.
    مادر و پدرم دخالت نمیکردن.و میزاشتن کتک بخورم.میگفتن بزرگ بشین به اینجور چیزا میخندین.
    ولی من بزرگ شدم و نخندیدم.بیشتر غصه خوردم.
    رفتم اول دبیرستان و خواهرم دانشگاه قبول شد یه شهر دور.
    همیشه مادر و پدرمو خواهرم باهم دعوا داشتن.
    سر خوابگاه.سر پول.سر لباس.سر ازدواج و خواستگار.سر دوست و رفیق.
    مسافرتامون اکثرا شهر دانشگاه خواهرم بود.
    وضع خونه.داغون و متشنج شده بود.
    گوشه گیر شده بودم.خسته بودم.
    همه میگفتن خواهرش رفته گوشه گیر شده.
    ولی من.میگفتم نه !
    ولی هیشکی اون نه گفتن منو باور نمیکرد.
    لباس میخواستن بخرن.اول خواهرم.میگفت واسه تو بعدا میخریم.تو حالا پیش ما هستی

    دلم پناه میخواست.ارامش میخواست.
    ولی کاری کردم.که تو تمام عمرم حس پشیمونی داشته باشم.
    کلاس اول دبیرستانمون.دخترا اکثرا دوست پسر داشتن و خراب بودن.
    متاسفانه گوشی دار هم شده بودم.
    شروع کردم به شیطنت کردن.
    فقط در حد تماس.
    دنبال ارامشی بودم که نداشتم.ولی بیشتر ارامش رو گم کردم
    میفتادم از چاله تو چاه.
    تا اینکه پیش دانشگاهی افتادم تو دردسر.
    یه مزاحم.که دوست هم مدرسه ایم بود.
    دوستم خودشو سریع کنار کشید.من موندم و ادمی که هیچی واسه از دست دادن نداشت.
    هنوز خط قرمز داشتم.و دوست داشتم پاک بمونم.
    با مشورت از یه روحانی که خدا خیرش بده.به پدرم گفتم.تبعا مادرمم در جریان قرار گرفت.
    ولی متاسفانه خواهرم.که خودشو مالک من میدونست.خودشو دخالت داد.
    جریان رو متوجه شد.
    و کاری که پدرم اصلا نکرد.
    خواهرم انجام داد و زد تو گوشم.
    کسی هم.چیزی بهش نگفت
    تحقیرم کرد.زد تو سرم اشتباهمو.

    ولی بابام این مورد رو پشتم بود.بهم گفت تا دوست پسر همراهت میام ولی تو درستو بخون.
    تغییر کردم خیلی زیاد.حجابم.تو انجام کارهای دینیم.
    پیش دانشگاهی که بودم دوستم ازدواج کرد.
    واقعا چیزی ازش کم نداشتم.
    دوستام میگفتن تو چرا ازدواج نمیکنی??
    اونجا بود که فهمیدم نمیتونم ازدواج کنم چون خواهرم بزرگتر داشتم.
    کنکور اون سالمو داغون دادم و دانشگاه قبول نشدم.
    هم به دلیل اتفاقی که واسم افتاده بود.هم دعوای هرروز خواهرم به خاطر خواستگاراش.
    و هم یه هفته مونده به کنکورم یه سوال فیزیک از خواهرم پرسیدم.و گفت:جمعه کنکور داری.هنوز بلد نیستی اینو?خاک تو سرت.هیچی حالیت نیست.چجوری میخوایی کنکور بدی?
    یه ذره اعتماد به نفسی هم.که داشتم داغون شد.
    قبول نشدم.و پوزخند خواهرمو دیدم.

    ولی از یک روز بعد از جواب قبول نشدنم.شروع کردم به خوندن.کم نیاوردم.

    سال بعد چون خود خواهرمم واسه ارشد میخواست بخونه.محیط خونه 50درصد اروم شد.و توقع داشت و سروصدا نکنم.
    منم با استقلال کامل میرفتم کتابخونه و درسمو میخوندم که البته تا اونجا هم دنبال من اومد.
    دانشگاه قبول شدم.
    خواهرمم قبول شد.
    کلی کارتشو به همه نشون داد.و خانوادم کلی افتخار کردن.
    زمان انتخاب رشتم.
    پدرم و خواهرم واسم برخلاف میلم انتخاب رشته کردن.
    که بعدشم پشیمون شدم از رشته ایی که قبول شد.خواهرم گفت.خودت خواستی.!!!
    یه تبریک خشک و خالی از بقیه دریافت کردم.
    تازه من دوره لیسانسمو دانشگاه بهتری از خواهرم قبول شده بودم.
    خلاصه رفتم دانشگاه.
    و گفتم دیگه وقتشه.
    محیط دانشگاه اصلا برام مناسب نبود.نگران بودم.
    دلم همراه و پشتیبان میخواست نداشتم.
    تصمیم به ازدواج گرفتم.
    از دونفر مشاور مشورت گرفتن.و گفتن با خواهرت صحبت کن.
    فکر میکردم خواهرم منطقی برخورد میکنه ولی نکرد.
    ابرومو جلوی خانوادمم برد.
    منو با هرکس و ناکسی مقایسه کرد.
    خواستگار پیدا میشد.با مامانم دعوا میکرد و میگفت میخوایی من ازدواج کنم.
    که این زودتر بره??
    از مردم و فامیل کلی حرف شنیدم.

    واسم خیلی سنگین تموم شد.
    خیلی از خواستگارای خوبم داشت رد میشد یا واسه خواهرم میومد.
    کسی منو خواستگاری میکرد.اطرافیان میگفتن تو که نمیتونی ازدواج کنی.یا میگفتن این خواهر بزرگتر داره.
    و منم نمیتونستم از خودم دفاع کنم.
    مجبور شدم دعا کنم.و ختم بگیرم واسه ازدواج خواهرم.
    برای همین رفتم کلاس حفظ قران.رو خیلی چیزام کار کردم.
    خواهرم اخلاقش.اعتقاداتش داشت به شدت تغییر کرد.
    و من. خیلی خیلی مسخره میکرد.
    حتی یه بار زمانی که داشتم قران میخوندم به باد کتک گرفت.
    پارسال واسه خواهرم یه خواستگار پیدا شد.
    بماند که چند ماه بعدش تازه با توهین من متوجه شدم.
    و جقدر خواهرم به من به پدرم ومادرم به خاطر یه پسر غریبه توهین کرد.
    که کاره هرشبم گریه بود.
    بابایی که میگفت به خواهرم ازدواج زودتر من باعث بسته شدن بخت خواهرمه.
    به صورت خیلی ازاد بدون صیغه محرمیت.میزاشت خواهرم و اون پسر برن یه شهر دیگه مشاوره.یا برن تو یه اتاق با دره بسته.
    6ماه طول کشید.
    خواهرم بعد 6ماه گفت جوابم منفیه و قضیه بهم خورد.
    تو این 6ماه3 تا خواستگار واسم اومد.
    چون خواهرم خیالش از بابت خودش راحت شد.
    هر سه تارو بابام گفت نه.
    و منم بوق بودم اون وسط.
    بعد از بهم خوردن نامزدیه خواهرم.که هیشکی هم از اطرافیان ما نمیدونستن.
    مامانم دبگه جواب خواستگارارو.چه واسه خواهرم چه من نمیداد.
    اصلا خواهرم خستش کرده بود.
    حوصله منم نداشت دیگه.
    باید واقعا خواهرم داد میزد کتکم میزد.من ساکت میشدم.
    چون خواهرم حال روحیش خوب نبود.

    خواهرم از دانشگاه انصراف داد.یکم فهمیدم داشته به انحراف میرفته.مامان و بابامم ترسیدن.
    خلاصه وضع اخلاقی رفتاری.حجابی و نمازی.با توحه به خانواده مزهبی ما خواهرم.شده بود 5درصد.
    مامانم میگفت تو بهش بگو حجابشو درست کنه.تو فلان کن.
    کلی مسخره میشدم از طرف خواهرم به خاطر حجابم.
    ولی اخرشم نگاهش به من بود.
    مامانم میگفت تو اغماض کن.میدونم فلان و بهمان.
    خلاصه گذشت و واقعا خسته بودم خیلی هم خسته.
    از دست پدرم که میگفت تا دوست پسر همراهت میام.ولی واسه ازدواج دخترش 4سال تقریبا کاری نکرد.
    واسه مادرم که معلم بود.ولی دخترش از دست بی عدالتیش در عذاب بود.
    رفتم با یه خانوم امین درددل کردم.
    خدا خیرش بده.
    واسطه شد.
    خواستگار اومد.خانوادم قبول کردن که بیان.تازه با اصرار من.
    البته قبلا پدر و مادرم از خواهرم اجازه گرفته بودن که من میتونم ازواج کنم یا نه??خواهرمم گفته بود که میتونم.

    از روزی که خواستگارم اومد و فهمید از مادره خوشم نیومده.
    هی تعریف مادره رو کرد.
    تو خرید بازار تو جلسات خواستگاریم.
    تو بیرون رفتم با خانواده همسرم.
    خیلی خیلی دخالت کرد و بازی در اورد.

    که واقعا دوران نامزدیمو به دهنم تلخ کرد.
    خانوادمم هیچی بهش نمیگفتن.
    و هر موضوع در مورد من رو جلوش میگفتن.
    تا زمانیکه عقد کرد.و گفت خب کار ما تموم شد.
    ان شاءالله جهزیه خریدنت میام.😒
    فامیلم چون سنت شکنی کردم اصلا یه تبریک خشکو خالی هم بهم نگفتن.

    خواهرم به مادر شوهرم توهین کرد.ولی توروش گفت و خندید.
    جلوی شوهر من که مذهبی بود.لباس تنگ و چادر تور پوشید.و قهقهه زد.
    به شوهرم و من توهین کرد.که چرا شوهرت بت من نمیگه و بخنده.
    کاری کرد که مادرشوهرم به جای اینکه به عروسش شور بده به خواهرم داد.

    از اون طرف اختلاف فرهنگی که بین بین من و خانواده شوهرم بودّو طبیعی بود که من مشکل داشته باشم.ولی خواهرم دخالتشو میکردّ
    مادرمم مدام رفتار.حرکات.لباس پوشیدن گ هرچیزیم رو زیر نظر داشت.
    مدام با شوهرم حرف میزدّو خودشو میبرد بالا و از خودش تعریف میکرد.
    که یه بار شوهرم گفت از مامانت یاد بگیر که واقعا عصبانی شدم.
    و با مامانم بحث کردم گفتم افراط داری میکنی.
    یعنی مامانم در حدی رفتار میکرد که شوهرمو میبرد بالا و تو هرکاری صلاح شوهرمو در نظر میگرفت و منو میبرد زیر پاش.
    بیرون میخواستم برم.روز قبلش مامانم میگفت تو تو دوران عقدی اجازه نمیخواد بگیری از همسرت.
    فردا میخواستم برم بیرون.با بابام هماهنگ میکردم.
    میگفت وایییی به شوهرت گفتی که میخوایی بری بیرون??
    راضی نیستم که بری بیرون.
    واسه تولدم که میدونست چقدر مهه.روز تولدم زنگ زد بهم و کلی دعوا که میزاشتی یه روز تعطیل.صلاح شوهرتو در نظر نمیگیری.
    بچه ایی نمیفهمی.بعدا میفهمی.
    کلی گریه کردم.
    روزمو نابود کرد.
    اومدم خونه محل نزاشتم.
    میگه من این همه کاری کردم.چی کم گزاشتم که تو ناراحت شدی??
    با فامیل مادرم که واقعا ازشون خوشم نمیاد به زور میخواد من و شوهرم رفت و امد کنیم..
    داییم تا ساعت 3نصف شب بدون ملاحظه خونه ما میموند و نمیرفت.
    و شوهرمم که زود میخوابه واقعا داشت نابود میشد.
    زنداییم به قول خودش نخود تو دهنش خیس نمیخوره.
    کنار مادرشوهرم کلی چیزی بهش اطلاع داده بود.

    همه این رفتارها.
    حسادت های زیاد خواهرم.
    که الانم از ظاهرم.ارایشم.رفتار شوهرم.ایراد میگیره و میخواد منو خورد کنه.و عشوه ها و توهین هایی که واسه شوهرم و خانوادش داره.
    دخالت های زیاد مادرم.که فکر میکنه به صلاحمه.
    (مثلا من یه جیزی بگم یا از خودم تعریف کنم.یا از ناراحتیم بگم.مامانم امکان نداره اسم خواهرمو بیاره و بگه اره فامیل به خاطر ازدواج نکردنش فلان.
    بنده خدا بچم.
    اره خواهرتم اینجور)(کلا میدونن که خواخرم اینجوریه.ولی بازم هی طرفش.هی چیزی بهش نمیگن)

    و اختلاف فرهنگی با خانواده شوهرم.
    باعث شده بعد چهار ماه.
    هی اسم طلاق بیاد تو سرم.
    هی یاد خواستگارای خوبی که رد شدن بیفتم.
    یه دختر افسرده بشم.
    تو نمازم کاهلی کنم.
    واقعا نمیدونم چیکار کنم.
    الانم با خواهرم حرف نمیزنم.
    چون اصلا حالشو ندارم.
    نزاشتم تو چیدمان اتاقم دخالت کنه.بهش برخورده.
    منم باهاش حرف نزدم که دیگه نتونه مدام تحقیرم کنه.
    ولی همچنان هرکاری کنه.به مادرمم کتک بزنه.عزیز دل مامان و باباس.
    و نمیدونم چرا??
    چیکار کنم??😔
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    4.84
    نوشته ها
    5,253
    تشکـر
    6,021
    تشکر شده 6,162 بار در 2,942 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : مشکلات دوران عقد

    سلام
    واقعا متاسفم بخاطره این همه زجری ک کشیدی
    دختر خوب حالا ک خانواده ات اینجوری پشتت خالی کردن تو هم زودتر عروسی کن و برو سرخونه زندگیت
    تا نامزد هسین این اختلافات هست اما وقتی رفتی خونه خودت برای شوهرت خوشکل میکنی و لباسای ناز میپوشی و براش عشوهدمیریزی و حسابی اونو شیفته خودت میکنی
    دختر خوب برای به دست اوردن دل بقیه فقط کافیه زبون بریزی و خوش برخورد باشی و باادب
    اگه مادرت و خواهرت باعث اختلاف بین تو و شوهرت میشن سعی کن زیاد نیاد خونه اتون و بیشتر بیرون قرار بزارین و وقتی میاد خونتون برو کنارش بشین و سعی کن اونو ببری اتاق خودت و یا با فیلم تلویزیون و گوشی مشعولش کنی تا زیاد با اونا همکلام نشه
    و اگه مادرت و خواهرت گفتن فلان رفتار را با شوهرت نکن بگو من به مشاور ازدواج رفتم و باهاش درمورد برخوردها حرف زدم و میدونم چی درسته و احساس میکنم شما بااین حرفا فقط دارین زندگیم را خراب میکنید
    هرجا خواستن خودشون بالا ببرن و تو را خورد کنن با لبخند و شوخی حرفشون را قطع کن و بفهمون ک دارن خیلی اغراق میکنن.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  3. Top | #3

    تاریخ عضویت
    Sep 2017
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.04
    نوشته ها
    4
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : مشکلات دوران عقد

    خیلی ممنون از اینکه با دقت خوندین🙏
    متاسفانه نمیتونیم زودتر از دوسال بریم.خونه هنوز نگرفتیم.و کسی کمک شوهرم نیست.
    شوهرم درامدی نداره.
    از اون تر جهاز من جور نیست.
    از طرف دیگه پدرم شرط گذاشته درس من باید حتما تموم بشه.من سال 98درسم تموم میشه.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  4. Top | #4

    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    4.84
    نوشته ها
    5,253
    تشکـر
    6,021
    تشکر شده 6,162 بار در 2,942 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : مشکلات دوران عقد

    پس سعی کن با شوهرت خیلی مهربون باشی و نزاری زیاد با خانوادهدات همکلام و تنها باشه
    نزار اونا خیلی از خودشون بگن و یا تورا کوچیک کنن سریع بحث را عوض کن و یا ی حرفی بزن ک خودشون ساکت بشن و ادامه ندن و بعد با شوهرت برو تو اتاق.
    وقای هم میری خونه مادرشوهرت احترام بزار و زبون بریز (اما نه طوری ک فک کنن میتونن ازت سواستفاده کنن ) و کمکشون کن تو کار مثلا موقع سفره گداشتن و ظرف شستن و کمکت درحد بقیه باشه نه بیشتر .همیشه هم مهربون باش و لبخند بزن
    موقع صدا زدنشون ی جون ته اسمشون بزار
    با شوهرت قرار تفریح دونفره اخرهفته بزار و حسابی خودتو تو دلش جا کن.
    دوره نامزدی طولانی مشکل سازه
    سعی کن زودتر عروسی کنین بهتره.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  5. Top | #5

    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.50
    نوشته ها
    179
    تشکـر
    42
    تشکر شده 80 بار در 72 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Delvapas

    پاسخ : مشکلات دوران عقد

    عزیزم به نظرم فاطمه خیلی خوب و جامع راهنمایی کرد. در کل من خودم شخصا به این نتیجه رسیدم که ادمهایی که دلت رو میشکن و تو رنج میکشی، چون نمیتونی مث اونها رفتار کنی، ازشون فاصله میگیری چون از خودت نمیتونی دفاع کنی. لازم نیست مث اونها رفتار کنی فقط خودت باش خودت رو نباز عزیزم بهترین کار این هست که بیتفاوت باشی نسبت به رفتارشون نزاری رفتارشون تورو گوشه گیر کنه شما از اونها دلگیر میشی چرا؟ چون دوسشون داری و براشون ارزش قائلی انتظارشو نداری خونواده ت و خواهرت ک بهت نزدیکن اینطور برخورد کنند. خب عزیزم واقعیت رو بپذیر باهاش مواجه شو سعی کن رابطه ت رو با همسرت گرمتر کنی. سعی نکن هرگز خودت رو بهش بقبولونی یا بخوای از خودت تعریف کنی ک اونو از بقیه دور کنی تو خودت خود خود واقعیت باش و به خودت ایمان داشته با اعتماد ب نفستو بالا ببر. وقتی میبینی خواهرت از روی عمد این رفتار رو با همسرت داره تو بیخیال باش و اهمیت نده میدونم سخته. اما نباید نقطه ضعفت رو نشون بدی. وقتی طرفت ببینه رفتارش نمیتونه تو رو ناراحت کنه و تو سخت تر از اینهایی، کم کم رفتارش رو اصلاح میکنه
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  6. Top | #6
    ghm
    ghm آنلاین نیست.

    تاریخ عضویت
    Oct 2017
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.38
    نوشته ها
    71
    تشکـر
    4
    تشکر شده 19 بار در 18 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : مشکلات دوران عقد

    نقل قول نوشته اصلی توسط بنت الزهرا نمایش پست ها
    سلام.بهتره از اول و کامل بگم تا بهتر قضاوت بشم.
    بچه که بودم حدود 5ساله با یه دختری دوست شدم که همسایمون بود.
    خواهرم توقع داشت که تو خونه بمونم و با اون بازی کنم.ولی من بچه بودم و دختر همسایه رو واقعا همراه خوبی واسه بازی کودکانه میدیدم.
    این شد که خواهرم تا پارسال هی زد تو سرم.که تو رفتی با اون ولی با من بازی نکردیم.
    مامانم خیلی توی درسای خواهرم دقت میکرد.و همچنین خیلی تعریف ازش تو فامیل.و این باعث شد خیلی بهش حسادت کنن.و خیلی تو سری بخورن.
    بزرگتر که شدیم.یعنی من حدود راهنمایی و خواهرم دبیرستان.
    تو درس زبان و ریاضی مشکل پیدا کردم.یاد نمیگرفتم.سرم داد میزد که تو خنگی.
    تو هیچی نمیفهمی.!که بییشتر وقتها گریم میگرفت.
    دوباری که مادر و پدرم رفتن مسافرت.و داییم اومد خونمون.خواهرم جلوی دایی منو به باد کتک میگرفت.
    حتی یارم داییمو از خونه بیرون کرد.
    کلا کیسه بوکس خواهرم بودم.البته منم از خودم دفاع میکردم.
    ولی جثه خواهرم بزرگ بود و زورش بیشتز.
    مادر و پدرم دخالت نمیکردن.و میزاشتن کتک بخورم.میگفتن بزرگ بشین به اینجور چیزا میخندین.
    ولی من بزرگ شدم و نخندیدم.بیشتر غصه خوردم.
    رفتم اول دبیرستان و خواهرم دانشگاه قبول شد یه شهر دور.
    همیشه مادر و پدرمو خواهرم باهم دعوا داشتن.
    سر خوابگاه.سر پول.سر لباس.سر ازدواج و خواستگار.سر دوست و رفیق.
    مسافرتامون اکثرا شهر دانشگاه خواهرم بود.
    وضع خونه.داغون و متشنج شده بود.
    گوشه گیر شده بودم.خسته بودم.
    همه میگفتن خواهرش رفته گوشه گیر شده.
    ولی من.میگفتم نه !
    ولی هیشکی اون نه گفتن منو باور نمیکرد.
    لباس میخواستن بخرن.اول خواهرم.میگفت واسه تو بعدا میخریم.تو حالا پیش ما هستی

    دلم پناه میخواست.ارامش میخواست.
    ولی کاری کردم.که تو تمام عمرم حس پشیمونی داشته باشم.
    کلاس اول دبیرستانمون.دخترا اکثرا دوست پسر داشتن و خراب بودن.
    متاسفانه گوشی دار هم شده بودم.
    شروع کردم به شیطنت کردن.
    فقط در حد تماس.
    دنبال ارامشی بودم که نداشتم.ولی بیشتر ارامش رو گم کردم
    میفتادم از چاله تو چاه.
    تا اینکه پیش دانشگاهی افتادم تو دردسر.
    یه مزاحم.که دوست هم مدرسه ایم بود.
    دوستم خودشو سریع کنار کشید.من موندم و ادمی که هیچی واسه از دست دادن نداشت.
    هنوز خط قرمز داشتم.و دوست داشتم پاک بمونم.
    با مشورت از یه روحانی که خدا خیرش بده.به پدرم گفتم.تبعا مادرمم در جریان قرار گرفت.
    ولی متاسفانه خواهرم.که خودشو مالک من میدونست.خودشو دخالت داد.
    جریان رو متوجه شد.
    و کاری که پدرم اصلا نکرد.
    خواهرم انجام داد و زد تو گوشم.
    کسی هم.چیزی بهش نگفت
    تحقیرم کرد.زد تو سرم اشتباهمو.

    ولی بابام این مورد رو پشتم بود.بهم گفت تا دوست پسر همراهت میام ولی تو درستو بخون.
    تغییر کردم خیلی زیاد.حجابم.تو انجام کارهای دینیم.
    پیش دانشگاهی که بودم دوستم ازدواج کرد.
    واقعا چیزی ازش کم نداشتم.
    دوستام میگفتن تو چرا ازدواج نمیکنی??
    اونجا بود که فهمیدم نمیتونم ازدواج کنم چون خواهرم بزرگتر داشتم.
    کنکور اون سالمو داغون دادم و دانشگاه قبول نشدم.
    هم به دلیل اتفاقی که واسم افتاده بود.هم دعوای هرروز خواهرم به خاطر خواستگاراش.
    و هم یه هفته مونده به کنکورم یه سوال فیزیک از خواهرم پرسیدم.و گفت:جمعه کنکور داری.هنوز بلد نیستی اینو?خاک تو سرت.هیچی حالیت نیست.چجوری میخوایی کنکور بدی?
    یه ذره اعتماد به نفسی هم.که داشتم داغون شد.
    قبول نشدم.و پوزخند خواهرمو دیدم.

    ولی از یک روز بعد از جواب قبول نشدنم.شروع کردم به خوندن.کم نیاوردم.

    سال بعد چون خود خواهرمم واسه ارشد میخواست بخونه.محیط خونه 50درصد اروم شد.و توقع داشت و سروصدا نکنم.
    منم با استقلال کامل میرفتم کتابخونه و درسمو میخوندم که البته تا اونجا هم دنبال من اومد.
    دانشگاه قبول شدم.
    خواهرمم قبول شد.
    کلی کارتشو به همه نشون داد.و خانوادم کلی افتخار کردن.
    زمان انتخاب رشتم.
    پدرم و خواهرم واسم برخلاف میلم انتخاب رشته کردن.
    که بعدشم پشیمون شدم از رشته ایی که قبول شد.خواهرم گفت.خودت خواستی.!!!
    یه تبریک خشک و خالی از بقیه دریافت کردم.
    تازه من دوره لیسانسمو دانشگاه بهتری از خواهرم قبول شده بودم.
    خلاصه رفتم دانشگاه.
    و گفتم دیگه وقتشه.
    محیط دانشگاه اصلا برام مناسب نبود.نگران بودم.
    دلم همراه و پشتیبان میخواست نداشتم.
    تصمیم به ازدواج گرفتم.
    از دونفر مشاور مشورت گرفتن.و گفتن با خواهرت صحبت کن.
    فکر میکردم خواهرم منطقی برخورد میکنه ولی نکرد.
    ابرومو جلوی خانوادمم برد.
    منو با هرکس و ناکسی مقایسه کرد.
    خواستگار پیدا میشد.با مامانم دعوا میکرد و میگفت میخوایی من ازدواج کنم.
    که این زودتر بره??
    از مردم و فامیل کلی حرف شنیدم.

    واسم خیلی سنگین تموم شد.
    خیلی از خواستگارای خوبم داشت رد میشد یا واسه خواهرم میومد.
    کسی منو خواستگاری میکرد.اطرافیان میگفتن تو که نمیتونی ازدواج کنی.یا میگفتن این خواهر بزرگتر داره.
    و منم نمیتونستم از خودم دفاع کنم.
    مجبور شدم دعا کنم.و ختم بگیرم واسه ازدواج خواهرم.
    برای همین رفتم کلاس حفظ قران.رو خیلی چیزام کار کردم.
    خواهرم اخلاقش.اعتقاداتش داشت به شدت تغییر کرد.
    و من. خیلی خیلی مسخره میکرد.
    حتی یه بار زمانی که داشتم قران میخوندم به باد کتک گرفت.
    پارسال واسه خواهرم یه خواستگار پیدا شد.
    بماند که چند ماه بعدش تازه با توهین من متوجه شدم.
    و جقدر خواهرم به من به پدرم ومادرم به خاطر یه پسر غریبه توهین کرد.
    که کاره هرشبم گریه بود.
    بابایی که میگفت به خواهرم ازدواج زودتر من باعث بسته شدن بخت خواهرمه.
    به صورت خیلی ازاد بدون صیغه محرمیت.میزاشت خواهرم و اون پسر برن یه شهر دیگه مشاوره.یا برن تو یه اتاق با دره بسته.
    6ماه طول کشید.
    خواهرم بعد 6ماه گفت جوابم منفیه و قضیه بهم خورد.
    تو این 6ماه3 تا خواستگار واسم اومد.
    چون خواهرم خیالش از بابت خودش راحت شد.
    هر سه تارو بابام گفت نه.
    و منم بوق بودم اون وسط.
    بعد از بهم خوردن نامزدیه خواهرم.که هیشکی هم از اطرافیان ما نمیدونستن.
    مامانم دبگه جواب خواستگارارو.چه واسه خواهرم چه من نمیداد.
    اصلا خواهرم خستش کرده بود.
    حوصله منم نداشت دیگه.
    باید واقعا خواهرم داد میزد کتکم میزد.من ساکت میشدم.
    چون خواهرم حال روحیش خوب نبود.

    خواهرم از دانشگاه انصراف داد.یکم فهمیدم داشته به انحراف میرفته.مامان و بابامم ترسیدن.
    خلاصه وضع اخلاقی رفتاری.حجابی و نمازی.با توحه به خانواده مزهبی ما خواهرم.شده بود 5درصد.
    مامانم میگفت تو بهش بگو حجابشو درست کنه.تو فلان کن.
    کلی مسخره میشدم از طرف خواهرم به خاطر حجابم.
    ولی اخرشم نگاهش به من بود.
    مامانم میگفت تو اغماض کن.میدونم فلان و بهمان.
    خلاصه گذشت و واقعا خسته بودم خیلی هم خسته.
    از دست پدرم که میگفت تا دوست پسر همراهت میام.ولی واسه ازدواج دخترش 4سال تقریبا کاری نکرد.
    واسه مادرم که معلم بود.ولی دخترش از دست بی عدالتیش در عذاب بود.
    رفتم با یه خانوم امین درددل کردم.
    خدا خیرش بده.
    واسطه شد.
    خواستگار اومد.خانوادم قبول کردن که بیان.تازه با اصرار من.
    البته قبلا پدر و مادرم از خواهرم اجازه گرفته بودن که من میتونم ازواج کنم یا نه??خواهرمم گفته بود که میتونم.

    از روزی که خواستگارم اومد و فهمید از مادره خوشم نیومده.
    هی تعریف مادره رو کرد.
    تو خرید بازار تو جلسات خواستگاریم.
    تو بیرون رفتم با خانواده همسرم.
    خیلی خیلی دخالت کرد و بازی در اورد.

    که واقعا دوران نامزدیمو به دهنم تلخ کرد.
    خانوادمم هیچی بهش نمیگفتن.
    و هر موضوع در مورد من رو جلوش میگفتن.
    تا زمانیکه عقد کرد.و گفت خب کار ما تموم شد.
    ان شاءالله جهزیه خریدنت میام.
    فامیلم چون سنت شکنی کردم اصلا یه تبریک خشکو خالی هم بهم نگفتن.

    خواهرم به مادر شوهرم توهین کرد.ولی توروش گفت و خندید.
    جلوی شوهر من که مذهبی بود.لباس تنگ و چادر تور پوشید.و قهقهه زد.
    به شوهرم و من توهین کرد.که چرا شوهرت بت من نمیگه و بخنده.
    کاری کرد که مادرشوهرم به جای اینکه به عروسش شور بده به خواهرم داد.

    از اون طرف اختلاف فرهنگی که بین بین من و خانواده شوهرم بودّو طبیعی بود که من مشکل داشته باشم.ولی خواهرم دخالتشو میکردّ
    مادرمم مدام رفتار.حرکات.لباس پوشیدن گ هرچیزیم رو زیر نظر داشت.
    مدام با شوهرم حرف میزدّو خودشو میبرد بالا و از خودش تعریف میکرد.
    که یه بار شوهرم گفت از مامانت یاد بگیر که واقعا عصبانی شدم.
    و با مامانم بحث کردم گفتم افراط داری میکنی.
    یعنی مامانم در حدی رفتار میکرد که شوهرمو میبرد بالا و تو هرکاری صلاح شوهرمو در نظر میگرفت و منو میبرد زیر پاش.
    بیرون میخواستم برم.روز قبلش مامانم میگفت تو تو دوران عقدی اجازه نمیخواد بگیری از همسرت.
    فردا میخواستم برم بیرون.با بابام هماهنگ میکردم.
    میگفت وایییی به شوهرت گفتی که میخوایی بری بیرون??
    راضی نیستم که بری بیرون.
    واسه تولدم که میدونست چقدر مهه.روز تولدم زنگ زد بهم و کلی دعوا که میزاشتی یه روز تعطیل.صلاح شوهرتو در نظر نمیگیری.
    بچه ایی نمیفهمی.بعدا میفهمی.
    کلی گریه کردم.
    روزمو نابود کرد.
    اومدم خونه محل نزاشتم.
    میگه من این همه کاری کردم.چی کم گزاشتم که تو ناراحت شدی??
    با فامیل مادرم که واقعا ازشون خوشم نمیاد به زور میخواد من و شوهرم رفت و امد کنیم..
    داییم تا ساعت 3نصف شب بدون ملاحظه خونه ما میموند و نمیرفت.
    و شوهرمم که زود میخوابه واقعا داشت نابود میشد.
    زنداییم به قول خودش نخود تو دهنش خیس نمیخوره.
    کنار مادرشوهرم کلی چیزی بهش اطلاع داده بود.

    همه این رفتارها.
    حسادت های زیاد خواهرم.
    که الانم از ظاهرم.ارایشم.رفتار شوهرم.ایراد میگیره و میخواد منو خورد کنه.و عشوه ها و توهین هایی که واسه شوهرم و خانوادش داره.
    دخالت های زیاد مادرم.که فکر میکنه به صلاحمه.
    (مثلا من یه جیزی بگم یا از خودم تعریف کنم.یا از ناراحتیم بگم.مامانم امکان نداره اسم خواهرمو بیاره و بگه اره فامیل به خاطر ازدواج نکردنش فلان.
    بنده خدا بچم.
    اره خواهرتم اینجور)(کلا میدونن که خواخرم اینجوریه.ولی بازم هی طرفش.هی چیزی بهش نمیگن)

    و اختلاف فرهنگی با خانواده شوهرم.
    باعث شده بعد چهار ماه.
    هی اسم طلاق بیاد تو سرم.
    هی یاد خواستگارای خوبی که رد شدن بیفتم.
    یه دختر افسرده بشم.
    تو نمازم کاهلی کنم.
    واقعا نمیدونم چیکار کنم.
    الانم با خواهرم حرف نمیزنم.
    چون اصلا حالشو ندارم.
    نزاشتم تو چیدمان اتاقم دخالت کنه.بهش برخورده.
    منم باهاش حرف نزدم که دیگه نتونه مدام تحقیرم کنه.
    ولی همچنان هرکاری کنه.به مادرمم کتک بزنه.عزیز دل مامان و باباس.
    و نمیدونم چرا??
    چیکار کنم??
    سلام دوست عزیز
    متن شمارو با دقت خوندم به نظر میاد شما بخاطر مشکلاتی م
    که داشتید دچار افسردگی هستید و بسیار حساس و زودرنج می باشید. تمام مشکلاتی که ذکر کردید توی تمام خانواده ها وجود داره.ذکر نکردید که دقیقااز چند سالته و چراانقدر اصرار به ازدواج زود داشتید. ازدواج های از روی تنهایی و یا کم کردن روی بقیه خوانواده ازدواج جالبی نخواهد بود. علاقه مادر زن ها به داماد چیزی هست که از لحاظ روانشناسی اثبات شدن.(داماد نزد مادر زن و عروس نزد پدرشوهر به لحاظ مخالف بودن جنسیت ها جذاب هستند.) هر خانواده ای همیشه یه برهه زمانی از زندگیشون رو وقف یکی از اعضا کردند. مسلم هست که مادر شمازن خیالش از بابت شما راحت شده ولی چون اخلاقای خاص دختر بزرگش رو میدونه نگرانشه و برای خواهرتون ناراحته. خواهرتون هم عصبی و افسرده به نظر میاد که باید درمان بشه.بهتره به صورت دسته جمعی برای درمان و حل دوستانه مسائل بین اعضای خانواده به مشاور خانواده مراجعه کنید.
    موفق باشید
    ویرایش توسط ghm : 12-07-2017 در ساعت 11:55 PM
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  7. Top | #7

    تاریخ عضویت
    Sep 2017
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.04
    نوشته ها
    4
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : مشکلات دوران عقد

    اصلا من نه حساسم و نه زودرنج.
    هر زن و مردی دلش میخواپ حداقل بعد از ازدواج بتونه دیگه مستقل عمل کنه یعنی اینقدر بزرگ شدن که ازدواج کردن.
    راهنمایی مادر و پدر با دخالت فرق داره
    کار مادر و.خواهرم دیگه داره به دخالت میکشه.سر مدل دسشویی رفتن هم دیگه دارن نظر میدن.
    من هم بدتر بحران خواهرمو گذروندم ولی اینقدر بهم بها داده نشده.
    چیزی که پدر و مادرم هم قبول دارن.
    از پس خواهرم بر نمیان.
    مادرم دیگه صاحب خونه نیست.
    حرف قدرت نداره تو خونه.
    جون زور خواهرم جایگاه اول رو دارهّ
    ولی من نمیخوام قبول کنم این وضع رو.
    دلم میخواست ازدواج کنم و اصلا به خواهرم ارتباطی نداشت.
    واسه خواهرم ازدواج خیلی زوده.واقعا بیچاره مردی که باهاش ازدواج کنه.
    رفتارشو سر نامزدی قبلیش یادمه.
    حالا هم از حسادتشه.
    اینو هم مادرم قبول داره هم پدرم.
    ولی هیچ کاری نمیکنن.
    بیشتر بهش بها میدن
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  8. Top | #8

    دلنوشته کاربر
    همیشه با خودمان مهربان باشیم
    تاریخ عضویت
    Nov 2016
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    1.78
    نوشته ها
    722
    تشکـر
    708
    تشکر شده 701 بار در 424 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Relax

    پاسخ : مشکلات دوران عقد

    نقل قول نوشته اصلی توسط بنت الزهرا نمایش پست ها
    اصلا من نه حساسم و نه زودرنج.
    هر زن و مردی دلش میخواپ حداقل بعد از ازدواج بتونه دیگه مستقل عمل کنه یعنی اینقدر بزرگ شدن که ازدواج کردن.
    راهنمایی مادر و پدر با دخالت فرق داره
    کار مادر و.خواهرم دیگه داره به دخالت میکشه.سر مدل دسشویی رفتن هم دیگه دارن نظر میدن.
    من هم بدتر بحران خواهرمو گذروندم ولی اینقدر بهم بها داده نشده.
    چیزی که پدر و مادرم هم قبول دارن.
    از پس خواهرم بر نمیان.
    مادرم دیگه صاحب خونه نیست.
    حرف قدرت نداره تو خونه.
    جون زور خواهرم جایگاه اول رو دارهّ
    ولی من نمیخوام قبول کنم این وضع رو.
    دلم میخواست ازدواج کنم و اصلا به خواهرم ارتباطی نداشت.
    واسه خواهرم ازدواج خیلی زوده.واقعا بیچاره مردی که باهاش ازدواج کنه.
    رفتارشو سر نامزدی قبلیش یادمه.
    حالا هم از حسادتشه.
    اینو هم مادرم قبول داره هم پدرم.
    ولی هیچ کاری نمیکنن.
    بیشتر بهش بها میدن
    سلام
    این مدت که در خانه هستی سعی کن کار خودت را بکنی اگر خواهرت حرفی زد یک چشم بگو برو کار خودت را انجام ده. تا آنجا که می توانی از مشاجره با خواهرت فرار کن. خواهرت ضربه روحی خورده و موفقیت شما برایش گران هست خودش در برابر شما شکست خورده می بیند تحقیر کردن هایش هم به خاطر حس حسادتش به شماست پس سعی کن کاری نکنی که این حس حسادت شعله ور شود
    تا آنجا که می توانی از خانه برو بیرون با همسرت وقت بگذران و درست را در کتابخانه دانشگاه بخوان
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

مشاوره, روانشناسی,مشاوره جنسی ,مشاوره کودک, مشاوره خانواده,روانشناس ,روانپزشک, مشاور خانواده

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

جستجوهای مرتبط در گوگل
مشکلات زندگی در گرجستان,  مشکلات زندگی در کانادا,  مشکلات زناشویی,  مشکلات بازی gta v,  مشکلات اینستاگرام,  مشکلات شب عروسی,  مشکلات زندگی,  مشکلات کبد,  مشکلات معده,  مشکلات وایبر,  مشکلات دوران عقد,  مشکلات دوران نوجوانی,  مشکلات دوران بلوغ,  مشکلات دوران یائسگی,  مشکلات دوران سالمندی,  مشکلات دوران پریودی,  مشکلات دوران عقد طولانی,  مشکلات دوران جوانی,  مشکلات دوران بلوغ پسران,  مشکلات دوران حاملگی,  موضوع,  موضوع تعبير عن الوطن,  موضوع تعبير,  موضوع تعبير عن العمل,  موضوع تعبير عن حرب اكتوبر,  موضوع تعبير عن النظافة,  موضوع تعبير عن نهر النيل,  موضوع عن بر الوالدين,  موضوع تعبير عن التعاون,  موضوع عن الام,  

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
twitter Google Plus facebook


آدرس ایمیلتان را بدون دابلیو دابلیو وارد کنید