مشاور
تبلیغات مشاور
  
  

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 20 از 36

موضوع: بدترین بلا

  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    27
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    بدترین بلا

    نمیدونم از کجاش بگم ولی دیگه تصمیمم. گرفتم انتقامی ک خدا هم اجازه شو داده بگیرم،
    ذهنم این قد هستی حتی نمیتونم این مطلب رو بنویسم، نمیدونم چند سالم بود بدترین بلای عالم ک میتونه سر ی دختر بیاد توسط برادر مادرم اومد، هنوز ک هنوز دارم تاوانش میدم .از مادر خودم متنفر شدم چون همون موقع بهش گفتم ولی بهم توجه نکرد نمیدونم چند سالم بود ولی فک کنم هنوز ی سالم نشده بود ک باز می خاست ... من این قد جیغ زدم و فرار کردم، هیچ حسی نداشتم فقط ی چیزی بهم میگفت نذار فقط همین ، بعضی اوقات ب خدا میگم چرا کمکم نکردی یا چرا آدمو اینجوری خلق کردی ک تو خردسالی زندگی شو نابود کنم بعدم بگم اختیار آدم دست خودشه، جراحات؟ چرا حداقل الان از دست این بی همه چیز خلاصه نمیکنی ، ب خدا خانواده این قد احترامش دارم همش اسمشو ب خوبی میبرم دلم میخواد فریاد بزنم بهشون بگم و خلاص، وقتی گذاشتن این بلا سرم بیاد بذار آبرو شؤون ببرم بعدش میگن اینا چ گناهی کردن اول انتقامم میگیرم بعدم نابود میشم میبرم ی جایی ک کمتر خاطرات بیاد سراغم، وقتی تو حالا بودم خیلی راحتتر بودم میدونستم تا اونو بذارم تو این خونه نحس می ریزم ب هم، همین امروز این قد با خانواده دعوا کردم ک از این خونه برسم، نمیدونم چیکار کنم این قد از خودم بدم میاد ک دوس ندارم غذا بخورم ،اعضای بدنم ک میخوره ب هم مثلا این دستم میخوره ب اون دستم هم احساس میکنم ک هستم چرا هستم؟؟؟ انواع وسواس فکری ،انواع مریضی ک دیگه جاش نیس بگم، یکی بیاد فقط باهام دو کلوم حرف بزنه ،حتی نمیتونم قرآن بخونم چون اسم کسی ک بدبختم کرده اسم خداس، خدایا کجاییی؟؟؟؟؟؟؟
    چن وقت پیش درددل ی دختر رو اینجا خوندم بعضی ها بهش گفته بودن مگه میشه محرم آدم... خیلی ب اون آدم حسودیم شد، کاش منم من نبودم
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.71
    نوشته ها
    1,443
    تشکـر
    765
    تشکر شده 1,200 بار در 750 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : بدترین بلا

    سلام
    ببخشید من اصلا متوجه نشدم چی نوشتین...شاید چون خیلی ناراحت بودین اشفته نوشتین.
    وقتی اروم شدین دوباره روان و شمرده تر بنویسین.
    فقط فکر کنم از خاطره یک سالگی دارین میکین!!!!!عزیزم خاطرات زیر سه سال اصلا تو مغز نقش نمیبنده چون هیپوکامپ رشد لازم رو نکرده.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  3. Top | #3

    دلنوشته کاربر
    خدای من... این روزها بیشتر حواست به من باشد...میگویند بزرگترین شکست از دست دادن ایمان است...حواست باشد که من شکست نخورم... من هنوز هم تورا به نام قاضی الحاجات میخوانم... خدای خوب من...! برای دلم امن یجیب بخوان...!
    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    2.18
    نوشته ها
    979
    تشکـر
    1,178
    تشکر شده 1,156 بار در 625 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Ashegh

    پاسخ : بدترین بلا

    نقل قول نوشته اصلی توسط ghazal1 نمایش پست ها
    سلام
    ببخشید من اصلا متوجه نشدم چی نوشتین...شاید چون خیلی ناراحت بودین اشفته نوشتین.
    وقتی اروم شدین دوباره روان و شمرده تر بنویسین.
    فقط فکر کنم از خاطره یک سالگی دارین میکین!!!!!عزیزم خاطرات زیر سه سال اصلا تو مغز نقش نمیبنده چون هیپوکامپ رشد لازم رو نکرده.
    غزل جان منظورشون یکسال بعد از اتفاقیه که واسشون افتاده نه یک سالگی!
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  4. Top | #4

    دلنوشته کاربر
    خدای من... این روزها بیشتر حواست به من باشد...میگویند بزرگترین شکست از دست دادن ایمان است...حواست باشد که من شکست نخورم... من هنوز هم تورا به نام قاضی الحاجات میخوانم... خدای خوب من...! برای دلم امن یجیب بخوان...!
    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    2.18
    نوشته ها
    979
    تشکـر
    1,178
    تشکر شده 1,156 بار در 625 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Ashegh

    پاسخ : بدترین بلا

    نقل قول نوشته اصلی توسط بافقی نمایش پست ها
    نمیدونم از کجاش بگم ولی دیگه تصمیمم. گرفتم انتقامی ک خدا هم اجازه شو داده بگیرم،
    ذهنم این قد هستی حتی نمیتونم این مطلب رو بنویسم، نمیدونم چند سالم بود بدترین بلای عالم ک میتونه سر ی دختر بیاد توسط برادر مادرم اومد، هنوز ک هنوز دارم تاوانش میدم .از مادر خودم متنفر شدم چون همون موقع بهش گفتم ولی بهم توجه نکرد نمیدونم چند سالم بود ولی فک کنم هنوز ی سالم نشده بود ک باز می خاست ... من این قد جیغ زدم و فرار کردم، هیچ حسی نداشتم فقط ی چیزی بهم میگفت نذار فقط همین ، بعضی اوقات ب خدا میگم چرا کمکم نکردی یا چرا آدمو اینجوری خلق کردی ک تو خردسالی زندگی شو نابود کنم بعدم بگم اختیار آدم دست خودشه، جراحات؟ چرا حداقل الان از دست این بی همه چیز خلاصه نمیکنی ، ب خدا خانواده این قد احترامش دارم همش اسمشو ب خوبی میبرم دلم میخواد فریاد بزنم بهشون بگم و خلاص، وقتی گذاشتن این بلا سرم بیاد بذار آبرو شؤون ببرم بعدش میگن اینا چ گناهی کردن اول انتقامم میگیرم بعدم نابود میشم میبرم ی جایی ک کمتر خاطرات بیاد سراغم، وقتی تو حالا بودم خیلی راحتتر بودم میدونستم تا اونو بذارم تو این خونه نحس می ریزم ب هم، همین امروز این قد با خانواده دعوا کردم ک از این خونه برسم، نمیدونم چیکار کنم این قد از خودم بدم میاد ک دوس ندارم غذا بخورم ،اعضای بدنم ک میخوره ب هم مثلا این دستم میخوره ب اون دستم هم احساس میکنم ک هستم چرا هستم؟؟؟ انواع وسواس فکری ،انواع مریضی ک دیگه جاش نیس بگم، یکی بیاد فقط باهام دو کلوم حرف بزنه ،حتی نمیتونم قرآن بخونم چون اسم کسی ک بدبختم کرده اسم خداس، خدایا کجاییی؟؟؟؟؟؟؟
    چن وقت پیش درددل ی دختر رو اینجا خوندم بعضی ها بهش گفته بودن مگه میشه محرم آدم... خیلی ب اون آدم حسودیم شد، کاش منم من نبودم
    عزیزم آدمایی که این کارو با بچه ها میکنن از حیوونم پست ترن.

    من به چرخش روزگار اعتقاد دارم و معتقدم تو این دنیا هیچ کاری بی حساب کتاب نیس٬ از هر دست بدی از همون دست پس میگیری.

    مطمئن باش خدا نمیزاره کاری که اون آقا باهات کرده بی جواب بمونه و تاوانشو پس میده!!

    الان چیزی که مهمه حال روحی خودته٬ حتما به یک روانشناس مراجعه کن و جلسات مشاوره رو به طور جدی پیگیری کن!

    باید مدت طولانی و طی جلسات زیاد با یک روانشناس در ارتباط باشی تا عواقب این اتفاق تلخو توی ذهنت بی اثر کنه.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  5. 2 کاربران زیر از رامونا بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  6. Top | #5

    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    27
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : بدترین بلا

    سلام عذر میخوام ،آره همین عصر با داداشم دعوام شد، نمیدونم فقط میدونم خردسال بودم و تا زمانی ک مدرسه میرفتم برادر مادرم از من سو استفاده جنسی کرد، هر چی با خودم کلنجار می رم نمیتونم اسم تک.... رو ب زبون بیارم ،باورمان میشه وقتی فیلم هیس دخترها فریاد نمیکنن رو دیدم صحنه ای که طناز طباطبایی با اون روانی مواجه شد و زانوهایش سست شدن رو تا ته وجودم درک کردم ، الان میخوام درس بخونم تا چند ماه دیگه امتحان دارم اصلا نمیتونم هر روز اسمش ب خاطر احترامی ک قایان براش تو خونمون میارن درست تو زمانی ک تو اوج درسم کنم ک اتاقی چیزی ندارم ،خونه هامون قدیمیه، همین کنار آشپزخونه درس می خونم، چون تو انتقامی دیگه خاطرات تلخ جلو چشمم، از خودم بدم میاد ک با مادرم اینطوری میگم شاید اون زمان بچگی ک بهش گفتم دقیقا یادم نیس با چ کلماتی گفتم ، الان میگم شاید فکرش مشغول بوده شاید نشنیده، شنیده برادرش و ب من ترجیح داده، یا شایدم مثلا میخواسته حفظ آبرو کنه(ببخشید نمیدونم آبرو رو درس نوشتم یا نه هر کاری میکنم یادم نمیاد چ جور بود) بازم میگم ولش کن مادرت ک کاری نکرده بعلاوه همه میدونم مادرت چ قدر پاکن و خوب بچه شون میخوام، تازه این چند ماهه خواهرم عمرو دادن ب شما همش گریه میکنه میگم درس نیس راستش کنی باز ک یادم میاد یا اسم برادرش و تو این خونه میبره قاطی میکنه ،این چند هفته از آخرین باری ک اون دیوس (واقعا ببخشید) اومده خونمون نمیتونم ی کلوم درس بخونم
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  7. Top | #6

    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    27
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : بدترین بلا

    میخوام برام روانشناس اما میترسم ، از این ک خوب شم و نتو نم انتقام بگیرم ، این گراز(واقعا عذر میخوام) در حدی خودشو خوب جا زده اون بار داداشم میگفت تو چرا وقتی عمو و بقیه میان میای پشیمون ولی وقتی این اومد رفتی زیر چادر قاسم شدی ،دلم می خاست فریاد بزنم و بهش بگم ولی باز دیدم اینطوری ممکنه کشته بشم و میتونم انتقام بگیرم،از اون موقعی که فهمیدم جرأت خودکشی ندارم فهمیدم باید انتقامی که خدا خودش گفته بگیرین رو بگیرم مسلمان باید از حق خودش دفاع کنه حداقل باید از میدون ببرمش که دیگه حداقل وقتی حالا چند سال دیگه مهمونی ای چیزی تو فامیل بود منم بیام پیش دختر دربیام پیش پسرخاله هام نه اینکه فقط دلم بخواد قاسم شم ک چهره ی... باور کنین امسال ک مراسم عزاداری ایکیو بود هر کاری میخواستم بکنم کلوم بود تو زمانی ک اصلا این مساله یادم نبود دوباره دنیا رو سرم خراب میشد، مثلا ی بار ابجیم و ی سری بچه ها گفتن پاشیم برسم قابلمه هارو بشوریم منم پا شدم اما همین ک چهره ی .... تو حیات دیدم اومدم و زدم ب سردرد و تا شب هیچی نخوردم چون تو حیاط شام خوردن هی ب من می گفتن بیا منم هی می گفتم سرم خیلی درد میکنه، بقیه فک میکردم من گوشه گیرم
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  8. Top | #7

    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    27
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : بدترین بلا

    ممنون ک میخونید، ببخشید هر کاری میکنم نوشته هام طولانی نشه هی نمیشه،
    ن الان دیگه نه ،ماشالله خدا هم زن خوب هم خونه خوب بهش دادن، خدایا تو خدای منم هستی
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  9. Top | #8

    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    27
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : بدترین بلا

    اونجا نوشته بودم عزاداری خواهرم ،ببخشید گوشیم خودش خود ب خود هی اینطوری چاپ میکنه،
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  10. Top | #9

    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    27
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : بدترین بلا

    25 سالمه، و خدا میدونه تو این 25 سال چ دردهایی کشیدم،تا سن راهنمائی نمیدونستم ولی ی چیزی تو ذهنم میومد ک چیز خوبی نیس و هر وقت نگاهشو میدیم دلم می خاست فرار کنم ک دیگه هیچ کی این مدل بد نگام نکنه دقیقا یادمه سوم دبیرستان بودم ک تازه فهمیدم چ بالایی سرم اومده تا قبل اون فقط بعد از اون رفتار مادرم حس میکردم نباید راجع بهش حرف نزنم ولی ای کاش مامانم دیگه اجازه نمی داد این بر درو. سرم بیاره ن این که خودم آخرین بار ب صورت خودجوش فریاد بزنم و نذارم.
    تا قبل از سوم دبیرستان ب خاطر نوع برخورد مامانم فک میکردم واسه همه هست، آلان که فکرشو میکنم فقط خدا بوده ک کمکم کرد که حس بدی داشته باشم و دیگه از خودم دفاع کردم، بعد تو سن راهنمایی ک یکی از دوستام بهم گفت ب خاطر کار بد که حامله میشن همش حس میکردم منم میخوام حامله بشم و هی ب خودم دلداری میدادم ک من هنوز بزرگ نشدم، ن فلان ن بهنام و هی نماز میخوندم نماز نذری ک تا قبل اینکه ازدواج نکردم حامله نشن، شاید کسی ب حرفام خودش بگیره یا باور نکنه ولی باور کنید تا این حد زندگیم با ترس گذشته مادری ک لااقل میتونست باهام حرف بزنه و نداره این ترسا کل زندگیمو بگیره و از اون طرف با برادرش حداقل قطع رابطه کنه، هنوز کم هنوزم، چ طور ازش متنفر نباشم ک سنگش ب سینه میزنه، احساس میکنم از دخترا متنفرم احساسم وقتی بیشتر شد ک همین خواهرم هم حقیقت تلخ زندگی شو قبل کردنش برام تعریف کرد...
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  11. Top | #10

    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    27
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : بدترین بلا

    آقا یا خانم خیلی خوب و محترم، بازم ممنون ایشالله خدا خیر دنیا و آخرت رو بهتون بده ک تا الان و خوندین، ایشالله بچه اون ب بهترین شکل زندگی کنه
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  12. Top | #11

    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    27
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : بدترین بلا

    تشکر و خدا رفتگان شما هم بیامرزه،
    خواهرم قبل اینکه بمیره همیشه زودرنج بود و خیلی زود عصبانی میشد، همه بهش می گفتن روانی اونم ب اینا میگفت، اصلا از این خانواده متنفرم خانواده ای کاملا بحران زده، حقم داشت بهشون میگفت، همین مادرم خیلی دوسش داشت و بعد فوت بابام(اینم تو پرانتز بگم تا مدت ها بعد از فوت بابام فکر میکردم چون من اون روز جیغ زدم بابام اینطوری شده) همیشه به خواهرم وابسته بود و تو کل کاراش باهاش مشورت میکرد ،بعضی اوقاتم خیلی باهام دعوا میکردم، از هر مدل سختی ای ک فکرشو کنین این خواهرم داشته جا نداشتیم درس بخونه از این طرف مادر پدر دل رحمم از هر کی تو فامیل یکی رو آوردن اینجا درس بخونه ،خونه کاروانسرا الحیم میرفته تو سرما درس بخونه ، ب خاطر دشمنی‌ها اون موقع تو جو این سری مناطق دخترا تو مدرسه همیشه چون درسش خوب بوده هی اذیتش کردن مثلا ب سرویس یا هر چی بوده اونموقع ها گفتن اینو جا بذاریم الحیم با پا پیاده تو برف مجبور بوده برسه، توضیحش سخته، خونه کاروانسرا همه سختی ها گردن الحیم، مثلا زنداییم خودشو سوزانده بود الحیم مجبور بوده همش ازش پرستاری کنه ،از اون طرف مادربزرگم هر کی تو فامیلشون مریض میشده میگفته نه حتما باید برید خونه اینا خونه فامیل خودتون نرید، اینا خوبن، بچه ها عمو ک کلا بعد از طلاق و مرگ عمم پیش پدر نامادریشون نرفتن و اینجا بزرگ شدن، یکی از برادران مادرم که مریض روانی میشه و همش می شینه ی جا الان تو بیمارستانه کلا،هم مادرم میاره ک با خودش زندگی کنن،ابجیم قسم میخورد میگفت زنش وقتی داد میزده و ب مرده های مادرم بد میگفته مامانم هیچی نمیگفته و همیشه داد میزده فوش ناموسی ب من میگفته،حتی زنای همسایه میومدن ب مادرم میگفتن این دختر گناه داره تو مجبور نیستی تحمل کنی بذار این خانواده داداشت برن ی جا دیگه، بازم گوشی گوش شنوا....
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  13. Top | #12

    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    27
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : بدترین بلا

    یکی از همینایی که مادرم «که همیشه فقط می خاست فامیل بهش بگم خوب» آورد واسه تحصیل همین دیوس(عذر میخوام) بوده هرچی بابابزرگم می گفته نمیخواد این درس بخونی نیس بذار همین چوپانی کنه، میاد تو رو اذیت میکنه ،مادرم همیشه هی ب زور میاوردتش، الحیم میگفت هر بالایی بگی سرم آورده، شب امتحان جبر کتابمو دزدیده ،ی بار از بس با سیم رادیو منو زده سیم رادیو تو گفتم دو نصف شده و مادرم حتی ی کلوم ازم دفاع نکرده فقط هیچ کاریش نداشته پول تو جیبی انقد زیاد بهش داده ک واسه همه ولخرجی میکرده بعد من واسه ی شاهی گریه میکردم، خواهرم میگفت عین شاه تو این خونه زندگی میکرده...
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  14. Top | #13

    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    27
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : بدترین بلا

    خیلی خوشحالم که با یکی راجع ب دغدغه های ذهنیم با کسی حرف زدم،
    همین حرف زدنتون نشانه ی خوبی و تخته زیاد داشتنتونه:-)
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  15. Top | #14

    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    27
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : بدترین بلا

    خواهرممو خیلی دوس داشتم همیشه در حق همه ی خواهر برادراش مادری کرد، ی بار داداش کوچیکم شب تب داشته بود الان خودش یادشه گفت کنار مادرم داشتم از حال میرفتم بعد همین الحیم رفته نذاشته تشنج کنه ،داداشم میگه در همون موقع مامانم گفته دختر چیکارش داری الان خودش خوب میشه، یعنی هممون میدونستیم خواهرم چی بود برامون ،خوب
    ی بار ک کوچیکتر از الان بودم و با اون یکی ابجی ک 2سال از من بزرگتره تو خونه خالم خاب بودیم این دیوسم اونجا بود اولش ک اول شب اینطوری کرد فلانی ،اسم خواهر بزرگمو، گفت ،هنوزم مادرتونو اذیت میکنه، یعنی دلم میخاست سرمو بکوبم رو دیوار، هرشب ک این اینجا باشه تا صب عین دیوونه ها فقط از ترس از خواب می پرم،
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  16. Top | #15

    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    27
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : بدترین بلا

    ببخشید پرسیده بودید الحیم؟
    نمیدونم همین هم ذهنم و خیلی مشغول کرده، ما 4 تا خواهر بودیم،
    ی بار ک دعوام شده بود با همین خواهرم ک مرد، سرو صدا اون و مادرم نمیذاشت درس بخونم منم داد زدم سرش ک روانییی، اونم زد زیر گریه گفت آره آره بگو من روانی ام از همون موقع ک این مادر هی داداششو میخابوند پیش ما دو تا ، چون خانمی الان راحتتر اینو میگم، و هر شب این دیوس دستش ب شلوارک ما دو تا ( منظور دو تا خواهر بزرگم ) بود و میخاست ابرومونو ببره و ما نمیذاشتیم ، هر شب ما استرس داشتیم و هی ب مادرمون همین مسأله رو عینن میگفتیم ولی این بی مادری اصلا بهمون اهمیت نمیداد، میگفتیم لحاف دوشکشو شبا ببر ی اون اتاق، اما افسوس... ، میگفت این چیزایی بوده که من همیشه به خدا و حضرت زهرا می گفتم، حالام همه تون خوشبختین و من فقط.... اون لحظه دلم میخاست داد بزنم و برم بغلش بگم تو نمیدونی الان دارم میفهمم،
    این بی مادری زیرسلطه ی تمام و عیار حتی همه ی زمین ها و مال و اموالشان بخشیده ب داداشاش درصورتی ک ما خونه خودمون سیف آب کشیده، دلم میخواد داد بزنم این چ سرنوشتیه ک بازم اختیاریه..
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  17. Top | #16

    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    27
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : بدترین بلا

    خیییییلی حرفیدم ،
    همه بخوانید مادرمو. هر چی فکر میکنم نمیتونم کاری کنم چوب دلشو خورده خودشم نمی دونه، ولی این عوضی رو می کشم، جووری با سیاست میکشم ک اثری ب جا نمونه، فقط مشکلم اینه میترسم دستام خیلی بلرزه،
    حتما دارین پیش خودتون میگید اینکه از دست رفته، من انتقام و حقی رو ک خدا تو قرآن ش ب سراحت گفته رو میگیرم و نمیذارم ی فامیل بفهمه ،فقط بعد اینکه انتقام گرفتم میفهمم کلمه ی زندگی یعنی چی؟
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  18. Top | #17

    دلنوشته کاربر
    دیوانه بمانید اما عاقلانه رفتار کنید خطر متفاوت بودن را بپذیرید اما بیاموزید بدون جلب توجه متفاوت باشید...
    تاریخ عضویت
    Mar 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    2.05
    نوشته ها
    1,280
    تشکـر
    2,165
    تشکر شده 2,206 بار در 1,055 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Konjkav

    پاسخ : بدترین بلا

    سلام عزیزم
    شرایط سختی داشتی
    استرس زیادی تحمل کردی
    اما ضعیف بودن دیگه بسه ترسیدن و استرس داشتن دیگه بسه
    دیگه 25سالته
    قوی باش سعی کن محکم جلوی اون دایی بی وجدانت دربیای حتی به نظره من اگر دیدی قصد اذیت کردنتو بازم داره آبروشو تو کل فامیل ببر ازش مدرک جمع کن ببر به پلیس بده
    یه جوری رفتار کن از این به بعد اون از تو بترسه نه تو از اون
    به فکر کشتن نباش کشتن کار آدمای ضعیفه نه قوی
    آدامای قوی بدون کشتن دشمنشون اونو از پا درمیارن
    به همه ثابت دختر مجکمی هستی
    زندگیتو عوض کن سعی کن تا جایی که میتونی پیشرفت کنی اونقدر بالا برو که کاستی هاتو فراموش کنی
    عزیزززم حتما حتما حتما پیش یه مشاور حضوری برو تا آروم بشی
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

    Don't GIVE UP
    if you wait for the perfect time you will never get anything done

  19. 2 کاربران زیر از miss eli vrn بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  20. Top | #18

    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    27
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : بدترین بلا

    بچه، خدا بهش بچه نداده ی بار یکی داده بود همون اوایل زندگی فوت شدن،
    رابطه با مردا، حتی وقتی با داداشم تو خونه تنهام خودمو سرگرم میکنم ب چیزی و این قد خودمو سفت میگیرم بعضی اوقات تو دلم اینقد صلوات میفرستم ب هیچ کی نمیتونم اعتماد کنم ، قبلا خیلی خجالتی بودم حتی وقتی کلاس پنجم بودم زن داییم بهم می گفت عروس گلم من همش از پسر داییم دوری میکردم، وقتی یه پسر میومد خونمون سعی میکردم تا اونجا که ممکنه برم و خودمو ب ی چیزی سرگرم کنم،

    تا اینکه رفتم دانشگاه و حتی وقتی با بچه ها برای بار اول رفتیم بیرون من هیچی نمیگفتم مگه اینکه یکی چیزی میپرسید یا اینکه مجبور می شدم ، این قد دلم میخاست عادی باشم و برم پا تابلو که نگو، سر کلاس ک بودیم من اصلا حرف نمیزدم به جز یکی دوبار، این اواخر کم کم داشتم بهتر میشدم ک دیگه عمر دانشگاه قد نداد،
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  21. Top | #19

    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    27
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : بدترین بلا

    ی بار رفتم مشاوره خوابگاه دسته جمعی بود ،آخرش وایستادم با مشاور حرف زدم، گفتم وقتی استاد میخواد اسممو برا حضور غیاب صدا بزنه این قد استرس میگیرم قلبم تند میزنه، خودمم نمیدونم چرا یا وقتی میخام سر کلاس حرف بزنم انگار سرم از داخل ت************ میخوره
    دوستان همین که اینو گفتم مشاور ی جوری نگام کر و گفت وابسته تا الان حرف بزنیم، یا نمیدونم گفت دوشنبه بیا... تا رفت نفر بعدی من آروم فرار کردم، از اون روز تا حالا هی دارم از خودم فرار میکنم، خودم علایم خوندم فکر کنم علایم ام اس باشه
    با نگاه مشاور حس اینو کردم :این دیگه از دست رفتههههه :-)
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  22. Top | #20

    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    27
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : بدترین بلا

    دوست داشتم تمام این حرفا رو ب دوست تو دانشگاه هم بزنم، که همیشه نمیدونم چرا هی منو با توی دوست ترم پانسیون مقایسه میکرد و میگفت تو خیلی حساسی دلم می خاست بگم من از پوست دستهای پیرزن پیرمردام ضخیم تر شدم ، تو اونی ک دو تا بچه ان با ی مادر فهمیده و من با این شرایط که حتی تو این دنیا ی اتاق هم ندارم که توش درس بخونم، مقایسه میکنی ،
    از قوانین مقایسه اینه که تو چیز در تمام موارد کاملا شبیه هم باشند الا در یک مورد و همان نیز مورد مقایسه هست
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

مشاوره, روانشناسی,مشاوره جنسی ,مشاوره کودک, مشاوره خانواده,روانشناس ,روانپزشک, مشاور خانواده

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

جستجوهای مرتبط در گوگل
بدترین نوع اعدام,  بدترین جنایات داعش,  بدترین نوع سرطان,  بدترین کشور دنیا,  بدترین شکنجه ها,  بدترین فحش های فارسی,  بدترین غذاهای دنیا,  بدترین فحش های ایرانی,  بدترین گناه,  برترین ها,  بدترین بلایای طبیعی,  بدترین بلای طبیعی,  بدترین بلاهای طبیعی,  بدترین بلا,  بدترین بلاها,  فریاد,  فریاد زیر آب,  فریاد مورچه ها,  فریاد زیر آب داریوش,  فریاد سکوت,  فریاد بی صدا,  فریاد شجریان,  فریاد ظریف,  فریاد بلند,  فریاد چت,  

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
twitter Google Plus facebook


آدرس ایمیلتان را بدون دابلیو دابلیو وارد کنید