مشاور
تبلیغات مشاور
  
  



صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 11 به 20 از 36

موضوع: بدترین بلا

  1. Top | #11



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضويت
    32936
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.29
    نوشته ها
    27
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : بدترین بلا

    تشکر و خدا رفتگان شما هم بیامرزه،
    خواهرم قبل اینکه بمیره همیشه زودرنج بود و خیلی زود عصبانی میشد، همه بهش می گفتن روانی اونم ب اینا میگفت، اصلا از این خانواده متنفرم خانواده ای کاملا بحران زده، حقم داشت بهشون میگفت، همین مادرم خیلی دوسش داشت و بعد فوت بابام(اینم تو پرانتز بگم تا مدت ها بعد از فوت بابام فکر میکردم چون من اون روز جیغ زدم بابام اینطوری شده) همیشه به خواهرم وابسته بود و تو کل کاراش باهاش مشورت میکرد ،بعضی اوقاتم خیلی باهام دعوا میکردم، از هر مدل سختی ای ک فکرشو کنین این خواهرم داشته جا نداشتیم درس بخونه از این طرف مادر پدر دل رحمم از هر کی تو فامیل یکی رو آوردن اینجا درس بخونه ،خونه کاروانسرا الحیم میرفته تو سرما درس بخونه ، ب خاطر دشمنی‌ها اون موقع تو جو این سری مناطق دخترا تو مدرسه همیشه چون درسش خوب بوده هی اذیتش کردن مثلا ب سرویس یا هر چی بوده اونموقع ها گفتن اینو جا بذاریم الحیم با پا پیاده تو برف مجبور بوده برسه، توضیحش سخته، خونه کاروانسرا همه سختی ها گردن الحیم، مثلا زنداییم خودشو سوزانده بود الحیم مجبور بوده همش ازش پرستاری کنه ،از اون طرف مادربزرگم هر کی تو فامیلشون مریض میشده میگفته نه حتما باید برید خونه اینا خونه فامیل خودتون نرید، اینا خوبن، بچه ها عمو ک کلا بعد از طلاق و مرگ عمم پیش پدر نامادریشون نرفتن و اینجا بزرگ شدن، یکی از برادران مادرم که مریض روانی میشه و همش می شینه ی جا الان تو بیمارستانه کلا،هم مادرم میاره ک با خودش زندگی کنن،ابجیم قسم میخورد میگفت زنش وقتی داد میزده و ب مرده های مادرم بد میگفته مامانم هیچی نمیگفته و همیشه داد میزده فوش ناموسی ب من میگفته،حتی زنای همسایه میومدن ب مادرم میگفتن این دختر گناه داره تو مجبور نیستی تحمل کنی بذار این خانواده داداشت برن ی جا دیگه، بازم گوشی گوش شنوا....
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  2. Top | #12



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضويت
    32936
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.29
    نوشته ها
    27
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : بدترین بلا

    یکی از همینایی که مادرم «که همیشه فقط می خاست فامیل بهش بگم خوب» آورد واسه تحصیل همین دیوس(عذر میخوام) بوده هرچی بابابزرگم می گفته نمیخواد این درس بخونی نیس بذار همین چوپانی کنه، میاد تو رو اذیت میکنه ،مادرم همیشه هی ب زور میاوردتش، الحیم میگفت هر بالایی بگی سرم آورده، شب امتحان جبر کتابمو دزدیده ،ی بار از بس با سیم رادیو منو زده سیم رادیو تو گفتم دو نصف شده و مادرم حتی ی کلوم ازم دفاع نکرده فقط هیچ کاریش نداشته پول تو جیبی انقد زیاد بهش داده ک واسه همه ولخرجی میکرده بعد من واسه ی شاهی گریه میکردم، خواهرم میگفت عین شاه تو این خونه زندگی میکرده...
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  3. Top | #13



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضويت
    32936
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.29
    نوشته ها
    27
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : بدترین بلا

    خیلی خوشحالم که با یکی راجع ب دغدغه های ذهنیم با کسی حرف زدم،
    همین حرف زدنتون نشانه ی خوبی و تخته زیاد داشتنتونه:-)
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  4. Top | #14



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضويت
    32936
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.29
    نوشته ها
    27
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : بدترین بلا

    خواهرممو خیلی دوس داشتم همیشه در حق همه ی خواهر برادراش مادری کرد، ی بار داداش کوچیکم شب تب داشته بود الان خودش یادشه گفت کنار مادرم داشتم از حال میرفتم بعد همین الحیم رفته نذاشته تشنج کنه ،داداشم میگه در همون موقع مامانم گفته دختر چیکارش داری الان خودش خوب میشه، یعنی هممون میدونستیم خواهرم چی بود برامون ،خوب
    ی بار ک کوچیکتر از الان بودم و با اون یکی ابجی ک 2سال از من بزرگتره تو خونه خالم خاب بودیم این دیوسم اونجا بود اولش ک اول شب اینطوری کرد فلانی ،اسم خواهر بزرگمو، گفت ،هنوزم مادرتونو اذیت میکنه، یعنی دلم میخاست سرمو بکوبم رو دیوار، هرشب ک این اینجا باشه تا صب عین دیوونه ها فقط از ترس از خواب می پرم،
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  5. Top | #15



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضويت
    32936
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.29
    نوشته ها
    27
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : بدترین بلا

    ببخشید پرسیده بودید الحیم؟
    نمیدونم همین هم ذهنم و خیلی مشغول کرده، ما 4 تا خواهر بودیم،
    ی بار ک دعوام شده بود با همین خواهرم ک مرد، سرو صدا اون و مادرم نمیذاشت درس بخونم منم داد زدم سرش ک روانییی، اونم زد زیر گریه گفت آره آره بگو من روانی ام از همون موقع ک این مادر هی داداششو میخابوند پیش ما دو تا ، چون خانمی الان راحتتر اینو میگم، و هر شب این دیوس دستش ب شلوارک ما دو تا ( منظور دو تا خواهر بزرگم ) بود و میخاست ابرومونو ببره و ما نمیذاشتیم ، هر شب ما استرس داشتیم و هی ب مادرمون همین مسأله رو عینن میگفتیم ولی این بی مادری اصلا بهمون اهمیت نمیداد، میگفتیم لحاف دوشکشو شبا ببر ی اون اتاق، اما افسوس... ، میگفت این چیزایی بوده که من همیشه به خدا و حضرت زهرا می گفتم، حالام همه تون خوشبختین و من فقط.... اون لحظه دلم میخاست داد بزنم و برم بغلش بگم تو نمیدونی الان دارم میفهمم،
    این بی مادری زیرسلطه ی تمام و عیار حتی همه ی زمین ها و مال و اموالشان بخشیده ب داداشاش درصورتی ک ما خونه خودمون سیف آب کشیده، دلم میخواد داد بزنم این چ سرنوشتیه ک بازم اختیاریه..
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  6. Top | #16



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضويت
    32936
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.29
    نوشته ها
    27
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : بدترین بلا

    خیییییلی حرفیدم ،
    همه بخوانید مادرمو. هر چی فکر میکنم نمیتونم کاری کنم چوب دلشو خورده خودشم نمی دونه، ولی این عوضی رو می کشم، جووری با سیاست میکشم ک اثری ب جا نمونه، فقط مشکلم اینه میترسم دستام خیلی بلرزه،
    حتما دارین پیش خودتون میگید اینکه از دست رفته، من انتقام و حقی رو ک خدا تو قرآن ش ب سراحت گفته رو میگیرم و نمیذارم ی فامیل بفهمه ،فقط بعد اینکه انتقام گرفتم میفهمم کلمه ی زندگی یعنی چی؟
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  7. Top | #17



    نمایش مشخصات کاربری
    دلنوشته کاربر
    دیوانه بمانید اما عاقلانه رفتار کنید خطر متفاوت بودن را بپذیرید اما بیاموزید بدون جلب توجه متفاوت باشید...
    تاریخ عضویت
    Mar 2016
    شماره عضويت
    27442
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    3.55
    نوشته ها
    1,275
    تشکـر
    2,149
    تشکر شده 2,187 بار در 1,046 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Konjkav
    میزان امتیاز
    2

    پاسخ : بدترین بلا

    سلام عزیزم
    شرایط سختی داشتی
    استرس زیادی تحمل کردی
    اما ضعیف بودن دیگه بسه ترسیدن و استرس داشتن دیگه بسه
    دیگه 25سالته
    قوی باش سعی کن محکم جلوی اون دایی بی وجدانت دربیای حتی به نظره من اگر دیدی قصد اذیت کردنتو بازم داره آبروشو تو کل فامیل ببر ازش مدرک جمع کن ببر به پلیس بده
    یه جوری رفتار کن از این به بعد اون از تو بترسه نه تو از اون
    به فکر کشتن نباش کشتن کار آدمای ضعیفه نه قوی
    آدامای قوی بدون کشتن دشمنشون اونو از پا درمیارن
    به همه ثابت دختر مجکمی هستی
    زندگیتو عوض کن سعی کن تا جایی که میتونی پیشرفت کنی اونقدر بالا برو که کاستی هاتو فراموش کنی
    عزیزززم حتما حتما حتما پیش یه مشاور حضوری برو تا آروم بشی
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

    Don't GIVE UP
    if you wait for the perfect time you will never get anything done

  8. 2 کاربران زیر از miss eli vrn بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  9. Top | #18



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضويت
    32936
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.29
    نوشته ها
    27
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : بدترین بلا

    بچه، خدا بهش بچه نداده ی بار یکی داده بود همون اوایل زندگی فوت شدن،
    رابطه با مردا، حتی وقتی با داداشم تو خونه تنهام خودمو سرگرم میکنم ب چیزی و این قد خودمو سفت میگیرم بعضی اوقات تو دلم اینقد صلوات میفرستم ب هیچ کی نمیتونم اعتماد کنم ، قبلا خیلی خجالتی بودم حتی وقتی کلاس پنجم بودم زن داییم بهم می گفت عروس گلم من همش از پسر داییم دوری میکردم، وقتی یه پسر میومد خونمون سعی میکردم تا اونجا که ممکنه برم و خودمو ب ی چیزی سرگرم کنم،

    تا اینکه رفتم دانشگاه و حتی وقتی با بچه ها برای بار اول رفتیم بیرون من هیچی نمیگفتم مگه اینکه یکی چیزی میپرسید یا اینکه مجبور می شدم ، این قد دلم میخاست عادی باشم و برم پا تابلو که نگو، سر کلاس ک بودیم من اصلا حرف نمیزدم به جز یکی دوبار، این اواخر کم کم داشتم بهتر میشدم ک دیگه عمر دانشگاه قد نداد،
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  10. Top | #19



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضويت
    32936
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.29
    نوشته ها
    27
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : بدترین بلا

    ی بار رفتم مشاوره خوابگاه دسته جمعی بود ،آخرش وایستادم با مشاور حرف زدم، گفتم وقتی استاد میخواد اسممو برا حضور غیاب صدا بزنه این قد استرس میگیرم قلبم تند میزنه، خودمم نمیدونم چرا یا وقتی میخام سر کلاس حرف بزنم انگار سرم از داخل ت************ میخوره
    دوستان همین که اینو گفتم مشاور ی جوری نگام کر و گفت وابسته تا الان حرف بزنیم، یا نمیدونم گفت دوشنبه بیا... تا رفت نفر بعدی من آروم فرار کردم، از اون روز تا حالا هی دارم از خودم فرار میکنم، خودم علایم خوندم فکر کنم علایم ام اس باشه
    با نگاه مشاور حس اینو کردم :این دیگه از دست رفتههههه :-)
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  11. Top | #20



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضويت
    32936
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.29
    نوشته ها
    27
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : بدترین بلا

    دوست داشتم تمام این حرفا رو ب دوست تو دانشگاه هم بزنم، که همیشه نمیدونم چرا هی منو با توی دوست ترم پانسیون مقایسه میکرد و میگفت تو خیلی حساسی دلم می خاست بگم من از پوست دستهای پیرزن پیرمردام ضخیم تر شدم ، تو اونی ک دو تا بچه ان با ی مادر فهمیده و من با این شرایط که حتی تو این دنیا ی اتاق هم ندارم که توش درس بخونم، مقایسه میکنی ،
    از قوانین مقایسه اینه که تو چیز در تمام موارد کاملا شبیه هم باشند الا در یک مورد و همان نیز مورد مقایسه هست
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

مشاوره, روانشناسی,مشاوره جنسی ,مشاوره کودک, مشاوره خانواده,روانشناس ,روانپزشک, مشاور خانواده

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

جستجوهای مرتبط در گوگل

بدترین فحش های ایرانی,  بدترین نوع سرطان,  بدترین گروه بفرمایید شام,  بدترین فحش های فارسی,  بدترین بابای دنیا,  بدترین شکنجه ها,  بدترین غذاهای دنیا,  بدترین فحش های انگلیسی,  بدترین گناه,  بهترین زنان دنیا,  بدترین بلایای طبیعی,  بدترین بلاها,  لوکس بلاگ بدترین,  فریاد,  فریاد زیر آب,  فریاد مورچه ها,  فریاد چت,  فریاد شجریان,  فریاد سکوت,  فریاد چت روم,  فریاد سبز,  فریاد سنگ,  فریاد عشق,  

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
twitter Google Plus facebook


آدرس ایمیلتان را بدون دابلیو دابلیو وارد کنید