مشاور
تبلیغات مشاور
  
  



صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 33

موضوع: کودکی و کمبودهای من

  1. Top | #1



    نمایش مشخصات کاربری
    دلنوشته کاربر
    تنها مرگ است که راست میگوید
    تاریخ عضویت
    Nov 2016
    شماره عضويت
    32015
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    3.87
    نوشته ها
    530
    تشکـر
    9
    تشکر شده 166 بار در 133 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Gerye
    میزان امتیاز
    1

    Post کودکی و کمبودهای من

    بحث رو از اونجا آغاز کردیم که در ابتدا با نوشتن زندگیم رو تموم بکنم؟ به جایی رسیدم که قرار شد بخش های مختلفی از دوران زندگیم که سرانجام منجر به تصمیمم شد رو بنویسم با دیدگاهی غیر دینی به بحث خودکشی و معایب و سودهاش پرداختم که میتونید بخوانید:دقیقا مشکلم از کجا بود؟(ادامه 2)
    تا آنجا که به خاطر داشتم اوضاع کودکی من چنان کل و بلبل نبود اگرچه خوب حال با فکر به آن دوران لبخندی بر لبانم خواهد نشست.بماند دعواهای شدید والدین و بماند مشکلات مالی...
    محل زندگی ما در منطقه ایی بود که مدارسش چنان تعریف و تمجید نداشت و خوب به علت تراکم شدید جمعیت در آن منطقه و عدم توجه والدین(اگرچه آنها هم مشکلات خودشان را داشتند) من سرانجام در مدرسه ایی ثبت نام شدم که با منزل ما فاصله داشت (اگرچه فی الحال این مسیر کوتاه بود اما برای یک کودک خردسال سوار شدن آن هم توی اتوبوس های واحد شلوغ ,کندن مو از خرس بود)
    آن موقع ها سرویس هم بود ولی چنان گران بود (یا والدین تمایل داشتن من رو مرد بار بیارن!) سرویس هم نداشتم.
    خوب قبل از مدرسه به علت اینکه چشمانم ضعیف بود (مادر مرا در سن بالا بدنیا آورده بود و خوب خودشان هم چون سیاه سرفه داشتند دارو مصرف میکردند) چشمان من و بقیه اعضای بدنم به مشکل خورده بود, البته بارها هم مادر به من گفته بود بچه نمیخواستیم اما خدا داد. خوب من به نسبت هم سالانم کوچکتر بود انگار 5 سالم بود در جنگل پر از درخت.با عینکی ته استکانی و بزرگ.
    روز اول مدرسه به همراه پدر (مسیرمان یکسان بود) سوار اتوبوس شدیم, نمیدانم این اتوبوس های بنز بنفش را یادتان هست؟ درهای اتوبوس چپکی باز میشد,به همراه پدر سوار شدیم اما به علت جمعیت بسیار زیاد من بین در و میله گیر کردم و چون صدایم به جایی نمیرسید به ناچار این درب فلزی رو رویه سینه لاغرم تحمل کردم, پدرم به من گفت مدرسه دو ایستگاه بعد است برگشتن هم دنبالت خواهم آمد,(اما این قول از آن قول هایی بود که در باد میدهند) پیاده شد و رفت اتوبوس میرفت و میرفت تا آخر به ایسگاه مورد نظر رسید و من پیاده شدم.راه مدرسه را قبلا آمده بودم میدانستم اما بلد نبودم شاید هم میترسیدم دنبال بچه های هم سنم راه افتادم و به مدرسه رفتم.
    کلاس 15 تا نیمکت داشت با 29 دانش آموز, وقتی وارد کلاس شدم عینکم بخار گرفته بود (نمیدانم از اشک بود یا فشار جمعبت یا نمیدانم) بصورت کاملا تصادفی روی نیمکت وسطی نشستم, نفر اولی بودم که وارد شدم (قدم کوتاه بود و مرا اول صف گذاشته بودند) دانش اموزها میامدند اما همچنان هیچ کس کنار من ننشست...
    تا یک پسر با تیپ ظاهر اگرچه بسیار بهتر از من آمد و کنارم نشست , قلبم تاپ تاپ میکرد اولین بارم بود میخواستم دوستی پیدا کنم که ناگهان معلم با عصبانیت مرا صدا زد و گفت " ور پریده با اون قدت رفتی عقب" خانم بداخلاقی بودند خدا رحمتشان کند...
    همین جمله همان و خندیدن بچه ها همان از این وسط یکنفر هم داد زد و گفت " عینکشو بابا بزرگ,قور قوری! )
    این برخورد کافی بود که روز اول مدرسه هیچ کس کنارم ننشیند و شاید تنهایی تا آخر سال...
    زنگ آخر بود پدرومادرها همه آمده بودند, پدر من کو؟چرا نمی آید؟
    بغضم ترکید و گریه کردم ,یکی از بچه های کلاس با مادرش از کنارم رد شد و گفت "باباقوری نمیان دنبالت اشکال نداره آبغوره نگیر هیچکس تو رو نمیخواد!"
    دیگر از عینکم متنفر بودم , اما چه میتوانستم بکنم اگر میشکستمش دیگر جایی را نمیدیدم...
    پدرم حتما میاید او قول داده!
    نیامد...نیامد....نیامد....
    تصمیم گرفتم خودم برگردم پرسان پرسان اتوبوس را پیدا کردم , اما جا نبود
    تصمیم گرفتم پیاده برگردم و راه افتادم چند درخت و قنادی را نشان کرده بودم , آنها را دنبال کردم رسیدم به خیابانی که همه اش درخت قنادی بود
    خلاصه انقدر دوره سرم پیچ خوردم انقدر خیابان ها را بالا پایین کردم تا به خانه رسیدم...
    پدر با عصبانیت یک چک نثار صورتم کرد و گفت چرا انقدر دیر آمدی؟ کجا بودی نگرانت شدیم؟؟؟
    انگار اصلا قولش را فراموش کرده بود.
    بله پایان روز خاطره انگیز شروع مدرسه من
    از دوستانی که تویه تاپیک های قبلی من نظر دادند میخوام نظرشون رو بگن , به نظرتون آیا این غم از اینجا شروع شد؟
    آیا من حساسم؟ مشکل چه بود که اینگونه شد؟
    پایدار باشید.
    ویرایش توسط Aamir2020 : 11-22-2016 در ساعت 05:42 PM
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگی دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟ حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدمهای بیحیا، پررو، گدامنش، معلومات فروش چاروادار و چشم و دل گرسنه بود برای کسانی که به فراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه جلو دکان قصابی که برای یک تکه لثه دم میجنبانید گدایی می‌کردند و تملق می‌گفتند.

  2. Top | #2



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Feb 2016
    شماره عضويت
    26659
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.96
    نوشته ها
    783
    تشکـر
    865
    تشکر شده 563 بار در 382 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    پاسخ : کودکی و کمبودهای من

    نقل قول نوشته اصلی توسط Aamir2020 نمایش پست ها
    بحث رو از اونجا آغاز کردیم که در ابتدا با نوشتن زندگیم رو تموم بکنم؟ به جایی رسیدم که قرار شد بخش های مختلفی از دوران زندگیم که سرانجام منجر به تصمیمم شد رو بنویسم با دیدگاهی غیر دینی به بحث خودکشی و معایب و سودهاش پرداختم که میتونید بخوانید:دقیقا مشکلم از کجا بود؟(ادامه 2)
    تا آنجا که به خاطر داشتم اوضاع کودکی من چنان کل و بلبل نبود اگرچه خوب حال با فکر به آن دوران لبخندی بر لبانم خواهد نشست.بماند دعواهای شدید والدین و بماند مشکلات مالی...
    محل زندگی ما در منطقه ایی بود که مدارسش چنان تعریف و تمجید نداشت و خوب به علت تراکم شدید جمعیت در آن منطقه و عدم توجه والدین(اگرچه آنها هم مشکلات خودشان را داشتند) من سرانجام در مدرسه ایی ثبت نام شدم که با منزل ما فاصله داشت (اگرچه فی الحال این مسیر کوتاه بود اما برای یک کودک خردسال سوار شدن آن هم توی اتوبوس های واحد شلوغ ,کندن مو از خرس بود)
    آن موقع ها سرویس هم بود ولی چنان گران بود (یا والدین تمایل داشتن من رو مرد بار بیارن!) سرویس هم نداشتم.
    خوب قبل از مدرسه به علت اینکه چشمانم ضعیف بود (مادر مرا در سن بالا بدنیا آورده بود و خوب خودشان هم چون سیاه سرفه داشتند دارو مصرف میکردند) چشمان من و بقیه اعضای بدنم به مشکل خورده بود, البته بارها هم مادر به من گفته بود بچه نمیخواستیم اما خدا داد. خوب من به نسبت هم سالانم کوچکتر بود انگار 5 سالم بود در جنگل پر از درخت.با عینکی ته استکانی و بزرگ.
    روز اول مدرسه به همراه پدر (مسیرمان یکسان بود) سوار اتوبوس شدیم, نمیدانم این اتوبوس های بنز بنفش را یادتان هست؟ درهای اتوبوس چپکی باز میشد,به همراه پدر سوار شدیم اما به علت جمعیت بسیار زیاد من بین در و میله گیر کردم و چون صدایم به جایی نمیرسید به ناچار این درب فلزی رو رویه سینه لاغرم تحمل کردم, پدرم به من گفت مدرسه دو ایستگاه بعد است برگشتن هم دنبالت خواهم آمد,(اما این قول از آن قول هایی بود که در باد میدهند) پیاده شد و رفت اتوبوس میرفت و میرفت تا آخر به ایسگاه مورد نظر رسید و من پیاده شدم.راه مدرسه را قبلا آمده بودم میدانستم اما بلد نبودم شاید هم میترسیدم دنبال بچه های هم سنم راه افتادم و به مدرسه رفتم.
    کلاس 15 تا نیمکت داشت با 29 دانش آموز, وقتی وارد کلاس شدم عینکم بخار گرفته بود (نمیدانم از اشک بود یا فشار جمعبت یا نمیدانم) بصورت کاملا تصادفی روی نیمکت وسطی نشستم, نفر اولی بودم که وارد شدم (قدم کوتاه بود و مرا اول صف گذاشته بودند) دانش اموزها میامدند اما همچنان هیچ کس کنار من ننشست...
    تا یک پسر با تیپ ظاهر اگرچه بسیار بهتر از من آمد و کنارم نشست , قلبم تاپ تاپ میکرد اولین بارم بود میخواستم دوستی پیدا کنم که ناگهان معلم با عصبانیت مرا صدا زد و گفت " ور پریده با اون قدت رفتی عقب" خانم بداخلاقی بودند خدا رحمتشان کند...
    همین جمله همان و خندیدن بچه ها همان از این وسط یکنفر هم داد زد و گفت " عینکشو بابا بزرگ,قور قوری! )
    این برخورد کافی بود که روز اول مدرسه هیچ کس کنارم ننشیند و شاید تنهایی تا آخر سال...
    زنگ آخر بود پدرومادرها همه آمده بودند, پدر من کو؟چرا نمی آید؟
    بغضم ترکید و گریه کردم ,یکی از بچه های کلاس با مادرش از کنارم رد شد و گفت "باباقوری نمیان دنبالت اشکال نداره آبغوره نگیر هیچکس تو رو نمیخواد!"
    دیگر از عینکم متنفر بودم , اما چه میتوانستم بکنم اگر میشکستمش دیگر جایی را نمیدیدم...
    پدرم حتما میاید او قول داده!
    نیامد...نیامد....نیامد....
    تصمیم گرفتم خودم برگردم پرسان پرسان اتوبوس را پیدا کردم , اما جا نبود
    تصمیم گرفتم پیاده برگردم و راه افتادم چند درخت و قنادی را نشان کرده بودم , آنها را دنبال کردم رسیدم به خیابانی که همه اش درخت قنادی بود
    خلاصه انقدر دوره سرم پیچ خوردم انقدر خیابان ها را بالا پایین کردم تا به خانه رسیدم...
    پدر با عصبانیت یک چک نثار صورتم کرد و گفت چرا انقدر دیر آمدی؟ کجا بودی نگرانت شدیم؟؟؟
    انگار اصلا قولش را فراموش کرده بود.
    بله پایان روز خاطره انگیز شروع مدرسه من
    از دوستانی که تویه تاپیک های قبلی من نظر دادند میخوام نظرشون رو بگن , به نظرتون آیا این غم از اینجا شروع شد؟
    آیا من حساسم؟ مشکل چه بود که اینگونه شد؟
    پایدار باشید.

    دوست عزیز
    اول از همه لازمه عرض کنم انقدر خاطره رو قشنگ گفته بودید که جنبه دردناک بودن ماجرا رو کمتر احساس کردم و صحنه ها رو توی ذهنم داشتم تداعی می کردم !
    به نظرم شاید بتونید توی حرفه نویسندگی حرفی برای گفتن داشته باشید
    به نظر من هم خاطره غم انگیزی بود تا حدودی برای یه کودک 7 ساله که وارد دنیایی از ابهاماتی شده که اون موقع هیچ جوابی براشون نداشته یا شاید هم هنوز نداره...
    من نمیتونم در حد یه روانشناس این موقعیت شما رو آنالیز کنم و ببینم چقدر توی روحیه و زندگی آینده تون تونسته نقش منفی بر جای بذاره
    اما از نظر خودتون این ماجرا تا چه حد باعث ایجاد مسئله تو زندگیتون شد بعد ها؟
    با فکر کردن به اون روز آیا بازم ناراحت میشید به خاطرش؟
    آیا بعد ها که بزرگتر شدید باز هم آرامشتون به اون شدت بچگی از اطراف و دنیای پیرامونتون تاثیر می گرفت؟
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  3. 2 کاربران زیر از یلدا 25 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  4. Top | #3



    نمایش مشخصات کاربری
    دلنوشته کاربر
    تنها مرگ است که راست میگوید
    تاریخ عضویت
    Nov 2016
    شماره عضويت
    32015
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    3.87
    نوشته ها
    530
    تشکـر
    9
    تشکر شده 166 بار در 133 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Gerye
    میزان امتیاز
    1

    پاسخ : کودکی و کمبودهای من

    نقل قول نوشته اصلی توسط یلدا 25 نمایش پست ها
    دوست عزیز
    اول از همه لازمه عرض کنم انقدر خاطره رو قشنگ گفته بودید که جنبه دردناک بودن ماجرا رو کمتر احساس کردم و صحنه ها رو توی ذهنم داشتم تداعی می کردم !
    به نظرم شاید بتونید توی حرفه نویسندگی حرفی برای گفتن داشته باشید
    به نظر من هم خاطره غم انگیزی بود تا حدودی برای یه کودک 7 ساله که وارد دنیایی از ابهاماتی شده که اون موقع هیچ جوابی براشون نداشته یا شاید هم هنوز نداره...
    من نمیتونم در حد یه روانشناس این موقعیت شما رو آنالیز کنم و ببینم چقدر توی روحیه و زندگی آینده تون تونسته نقش منفی بر جای بذاره
    اما از نظر خودتون این ماجرا تا چه حد باعث ایجاد مسئله تو زندگیتون شد بعد ها؟
    با فکر کردن به اون روز آیا بازم ناراحت میشید به خاطرش؟
    آیا بعد ها که بزرگتر شدید باز هم آرامشتون به اون شدت بچگی از اطراف و دنیای پیرامونتون تاثیر می گرفت؟
    گفتم الان خودم با نوشتنش لبخند میزنم.
    راستش ناراحتم نمیکنه شایدم چون بهش عادت کردم.
    یعنی از نظر شما با این حساب پس تفکرات خودکشی من از دوران کودکی نبوده درسته؟یعنی باید به کندوکاو دوران نوجوانیم بپردازم و در اونجا دنبال جواب باشم؟
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگی دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟ حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدمهای بیحیا، پررو، گدامنش، معلومات فروش چاروادار و چشم و دل گرسنه بود برای کسانی که به فراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه جلو دکان قصابی که برای یک تکه لثه دم میجنبانید گدایی می‌کردند و تملق می‌گفتند.

  5. Top | #4



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Feb 2016
    شماره عضويت
    26659
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.96
    نوشته ها
    783
    تشکـر
    865
    تشکر شده 563 بار در 382 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    پاسخ : کودکی و کمبودهای من

    نقل قول نوشته اصلی توسط Aamir2020 نمایش پست ها
    گفتم الان خودم با نوشتنش لبخند میزنم.
    راستش ناراحتم نمیکنه شایدم چون بهش عادت کردم.
    یعنی از نظر شما با این حساب پس تفکرات خودکشی من از دوران کودکی نبوده درسته؟یعنی باید به کندوکاو دوران نوجوانیم بپردازم و در اونجا دنبال جواب باشم؟

    درسته
    ممکنه چند سال بعد هم به مشکلات امروزتون بخندین!
    خب من چون تخصصی در این زمینه ندارم نمیتونم دقیقا بگم
    اما این رو تا اینجا شما داشته باش
    از اون موقع به بعد زندگیت رو هم بررسی کن
    میتونی همه اش رو واسه خودت بنویسی
    هم باعث میشه روحت سبک بشه
    و هم اینکه دقیقتر بتونی ریشه مسائلت رو پیدا کنی و واسش راه حل ارائه بدی.
    این روال رو ادامه بده تا به امروز و این سن.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  6. Top | #5



    نمایش مشخصات کاربری
    دلنوشته کاربر
    تنها مرگ است که راست میگوید
    تاریخ عضویت
    Nov 2016
    شماره عضويت
    32015
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    3.87
    نوشته ها
    530
    تشکـر
    9
    تشکر شده 166 بار در 133 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Gerye
    میزان امتیاز
    1

    پاسخ : کودکی و کمبودهای من

    نقل قول نوشته اصلی توسط یلدا 25 نمایش پست ها
    درسته
    ممکنه چند سال بعد هم به مشکلات امروزتون بخندین!
    خب من چون تخصصی در این زمینه ندارم نمیتونم دقیقا بگم
    اما این رو تا اینجا شما داشته باش
    از اون موقع به بعد زندگیت رو هم بررسی کن
    میتونی همه اش رو واسه خودت بنویسی
    هم باعث میشه روحت سبک بشه
    و هم اینکه دقیقتر بتونی ریشه مسائلت رو پیدا کنی و واسش راه حل ارائه بدی.
    این روال رو ادامه بده تا به امروز و این سن.
    چشم
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگی دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟ حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدمهای بیحیا، پررو، گدامنش، معلومات فروش چاروادار و چشم و دل گرسنه بود برای کسانی که به فراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه جلو دکان قصابی که برای یک تکه لثه دم میجنبانید گدایی می‌کردند و تملق می‌گفتند.

  7. Top | #6



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Feb 2016
    شماره عضويت
    26659
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.96
    نوشته ها
    783
    تشکـر
    865
    تشکر شده 563 بار در 382 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    پاسخ : کودکی و کمبودهای من

    نقل قول نوشته اصلی توسط Aamir2020 نمایش پست ها
    چشم

    آفرین پسر خوب
    چشم شما سلامت.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  8. Top | #7



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Nov 2016
    شماره عضويت
    32309
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.15
    نوشته ها
    18
    تشکـر
    0
    تشکر شده 7 بار در 7 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Ghamgin
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : کودکی و کمبودهای من

    سلام دوست عزیز
    متاسفانه علم و دانایی این رو ندارم که بتونم راهنماییتون کنم
    ولی با ضرس قاطع این رو میگم که با این قلم و ذهن خلاقی که در نگارش مشکلاتتون داشتید،به نظر من اگر اراده کنید و به دنبالش برین میتونین یک نویسنده عالی باشین
    با امید موفقیت
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  9. Top | #8



    نمایش مشخصات کاربری
    دلنوشته کاربر
    تنها مرگ است که راست میگوید
    تاریخ عضویت
    Nov 2016
    شماره عضويت
    32015
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    3.87
    نوشته ها
    530
    تشکـر
    9
    تشکر شده 166 بار در 133 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Gerye
    میزان امتیاز
    1

    پاسخ : کودکی و کمبودهای من

    نقل قول نوشته اصلی توسط saba1367 نمایش پست ها
    سلام دوست عزیز
    متاسفانه علم و دانایی این رو ندارم که بتونم راهنماییتون کنم
    ولی با ضرس قاطع این رو میگم که با این قلم و ذهن خلاقی که در نگارش مشکلاتتون داشتید،به نظر من اگر اراده کنید و به دنبالش برین میتونین یک نویسنده عالی باشین
    با امید موفقیت
    داستان نبود,اگرچه مضحک بود,زندگیم مضحک است....
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگی دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟ حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدمهای بیحیا، پررو، گدامنش، معلومات فروش چاروادار و چشم و دل گرسنه بود برای کسانی که به فراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه جلو دکان قصابی که برای یک تکه لثه دم میجنبانید گدایی می‌کردند و تملق می‌گفتند.

  10. Top | #9
    Aza
    Aza آنلاین نیست.



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    شماره عضويت
    30750
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.69
    نوشته ها
    339
    تشکـر
    1,301
    تشکر شده 382 بار در 208 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Khoshhal
    میزان امتیاز
    1

    پاسخ : کودکی و کمبودهای من

    سلام
    خیلی خوشحالم که دنبال ریشه مشکلاتتون هستید و از خودکشی منصرف شدید.
    با خوندن متن باید بگم فووووووووق العاده قلم خوبی دارید و واقعا حیفه این استعداد رو ندیده بگیرید.
    نمیدونم شروع ناراحتی های شما دقیقا این مورد بوده یا نه اما هر چی که بوده به نظرم باید از گذشته بیرون بیاید.
    الان دنبال توانایی هاتون بگردید و فقط برای خودتون و خداتون زندگی کنید...و تصور نکنید که دیگران خیلی خوشبختند یا لای پر قو بزرگ شدن.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    حال که انسان اشرف مخلوقات است
    باید در هر گام به یاد داشته باشد که خلیفه خدا بر زمین است
    و طوری رفتار کند که شایسته ی این مقام باشد.
    انسان اگر فقیر شود، به زندان افتد، آماج افترا شود، حتی به اسارت رود،
    باز هم باید مانند خلیفه ای سرافراز، چشم و دل سیر و با قلبی مطمین رفتار کند.


    ملت عشق، الیف




  11. Top | #10



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Nov 2016
    شماره عضويت
    32417
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    8.53
    نوشته ها
    999
    تشکـر
    609
    تشکر شده 1,192 بار در 632 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Bitafavot
    میزان امتیاز
    1

    پاسخ : کودکی و کمبودهای من

    سلام زندگی غم انگیزی داشتید بنظر من اگر بخواید میتونید دیدتون رو به زندگی تغییر بدید و کم کم اون زندگی که دلتون می خواد رو برای خودتون بسازید
    براتون دعا میکنم
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

مشاوره, روانشناسی,مشاوره جنسی ,مشاوره کودک, مشاوره خانواده,روانشناس ,روانپزشک, مشاور خانواده

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

جستجوهای مرتبط در گوگل

کودکی,  کودکی حضرت محمد,  کودکی هایم,  کودکی هیتلر,  کودکی ترلان پروانه,  کودکی بازیگران,  کودکی من,  کودکی یادت بخیر,  کودکی شعر,  کودکیاری,  کودکی و خردی در جدول,  کودکی وخردی,  کودکی ولادیمیر پوتین,  کودکی و خردی در جدولانه,  کودکی و پیری,  کودکی و نوجوانی امام خمینی,  کودکی و نوجوانی پیامبر,  کودکی و بزرگی,  کودکی و نوجوانی,  کودکی ورزشکار ایرانی,  moshaverfa,  moshaverinia,  moshaverin,  moshaver,  moshavere ezdevaj,  moshaverparsiteb,  moshavere,  moshaveran,  moshaver amlak,  moshaver41,  فکر,  فکرخانە,  فکر آخرت,  فکر و خبر,  فکرونی ام کلثوم,  فکری پوهنه,  فکرشم نکن محمد علیزاده,  فکر بکر,  فکر مثبت,  فکر نو,  

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
twitter Google Plus facebook


آدرس ایمیلتان را بدون دابلیو دابلیو وارد کنید