مشاور
تبلیغات مشاور
  
  



صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 13

موضوع: وابستگی شوهر به خانواده

  1. Top | #1



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    شماره عضويت
    34194
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.02
    نوشته ها
    5
    تشکـر
    0
    تشکر شده 1 بار در 1 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    0

    وابستگی شوهر به خانواده

    سلام... من تقریبا 3 ساله که ازدواج کردم... ..شوهرم پسر بزرگ خانواده است.... ولی برادر وسطیش زودتر ازدواج کرده بود و یک سالی بود که توی حیاط خونه مادرشوهرم زندگی می کردن... از شانس بدم... وقتی نامزد شدم... سه ماه بعدش خواهرشوهرم مریض شد... البته اینو هم بگم که برادرشوهرم بخاطر این بیماری چند سالی بود که فوت شده بود،خواهر شوهرمم دو ماه بعد از عقد من، عروسی گرفتن و رفت خونه خودش.... بعدش شوهرم شد ناجی خواهرش.... کل دوران نامزدی در رفت و آمد تهران.. مشهد... و ... بود.... ما هم دعوامون خیلی بالا گرفته بود...حتی طوری شده بود که میخواستم طلاقمو بگیرم... با اینکه بعد از 9 ماه... سه ماه از اجاره منزلمون گذشته بود.. هنوز تو عقد بودیم... و سر خونه زندگیمون نرفتیم... اونم بخاطر خواهرش.... هر چند فکر نکنین که من آدمی خیلی خودخواهی هستم... بعد از سه ماه اجاره کردن خونه.. بالاخره با یه اتفاقی که افتاد... توی یک هفته همه کاراو کردیم و عروسی گرفتیم...اینو هم بگم که شوهرم واسم چیزی کم نذاشت.... مراسم عروسی که دوست داشتم برام گرفت.. حتی تالاری که مدنظرم بود برام رزرو کرد.... سرتون رو به درد نیارم.... کل زندگیم شده کمک شوهرم به خواهرش....
    یعنی هر وقت اونا بخوان و اصرار کنن باید بره دنبالشون... باید بره تهران... بره مشهد... انگار نه انگار که شوهر داره... انگار نه انگار که دو تا برادر دیگه داره.... چون شوهر من پسر بزرگه و قبلا در جریان بیماری برادرش که فوت شده بوده از اون میخوان.... بخاطر این قضیه شوهرم حتی بیکار شد...من تو خونه کار می کنم و خرج خونه رو میدم... شغلش آزاده و درآمدی به اون صورت نداره متاسفانه.... خیلی خسته شدم... تازگی ها هم به خاطر خواهرش باز رفتیم مشهد... البته با هزار دعوا و فحش و بدوبیراه...دیگه خسته شدم... به جایی رسیدم که آرزوی مرگ ، همیشه ورد زبونمه... از یک طرف هم مادرم مریضه و نمیتونم چیزی به اونا بگم و درد و دل کنم... حتی توی این سه سال قهر نکردم و خونه مادرم نرفتم...توی خونه با هزار دعوا و ... می مونم... خسته شدم.. کمکم کنین....
    هر وقت اونا نیاز به شوهر من دارن گوشیشو یکسره میکنن.... ولی وقتی شوهرم از اونا چیزی میخواد ... اونا همیشه کوتاهی میکنن و تا حالا هیج کمکی به ما نکردن... البته خدا رو شکر.. با درامدی که من دارم نیازی به اونا ندارم... ممنون میشم بهم کمک کنین... من هر مدلی بگین با این خانواده و این آقای شوهر رفتار کردم... ولی جز سوءاستفاده چیزی ندیدم...
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  2. Top | #2



    نمایش مشخصات کاربری
    دلنوشته کاربر
    گذشته در گذشته و فردا نیز ناپیداست در حال زندگی کن
    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضويت
    8594
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.38
    نوشته ها
    1,438
    تشکـر
    70
    تشکر شده 1,132 بار در 633 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    4

    پاسخ : خسته شدم

    نقل قول نوشته اصلی توسط yalda32 نمایش پست ها
    سلام... من تقریبا 3 ساله که ازدواج کردم... ..شوهرم پسر بزرگ خانواده است.... ولی برادر وسطیش زودتر ازدواج کرده بود و یک سالی بود که توی حیاط خونه مادرشوهرم زندگی می کردن... از شانس بدم... وقتی نامزد شدم... سه ماه بعدش خواهرشوهرم مریض شد... البته اینو هم بگم که برادرشوهرم بخاطر این بیماری چند سالی بود که فوت شده بود،خواهر شوهرمم دو ماه بعد از عقد من، عروسی گرفتن و رفت خونه خودش.... بعدش شوهرم شد ناجی خواهرش.... کل دوران نامزدی در رفت و آمد تهران.. مشهد... و ... بود.... ما هم دعوامون خیلی بالا گرفته بود...حتی طوری شده بود که میخواستم طلاقمو بگیرم... با اینکه بعد از 9 ماه... سه ماه از اجاره منزلمون گذشته بود.. هنوز تو عقد بودیم... و سر خونه زندگیمون نرفتیم... اونم بخاطر خواهرش.... هر چند فکر نکنین که من آدمی خیلی خودخواهی هستم... بعد از سه ماه اجاره کردن خونه.. بالاخره با یه اتفاقی که افتاد... توی یک هفته همه کاراو کردیم و عروسی گرفتیم...اینو هم بگم که شوهرم واسم چیزی کم نذاشت.... مراسم عروسی که دوست داشتم برام گرفت.. حتی تالاری که مدنظرم بود برام رزرو کرد.... سرتون رو به درد نیارم.... کل زندگیم شده کمک شوهرم به خواهرش....
    یعنی هر وقت اونا بخوان و اصرار کنن باید بره دنبالشون... باید بره تهران... بره مشهد... انگار نه انگار که شوهر داره... انگار نه انگار که دو تا برادر دیگه داره.... چون شوهر من پسر بزرگه و قبلا در جریان بیماری برادرش که فوت شده بوده از اون میخوان.... بخاطر این قضیه شوهرم حتی بیکار شد...من تو خونه کار می کنم و خرج خونه رو میدم... شغلش آزاده و درآمدی به اون صورت نداره متاسفانه.... خیلی خسته شدم... تازگی ها هم به خاطر خواهرش باز رفتیم مشهد... البته با هزار دعوا و فحش و بدوبیراه...دیگه خسته شدم... به جایی رسیدم که آرزوی مرگ ، همیشه ورد زبونمه... از یک طرف هم مادرم مریضه و نمیتونم چیزی به اونا بگم و درد و دل کنم... حتی توی این سه سال قهر نکردم و خونه مادرم نرفتم...توی خونه با هزار دعوا و ... می مونم... خسته شدم.. کمکم کنین....
    هر وقت اونا نیاز به شوهر من دارن گوشیشو یکسره میکنن.... ولی وقتی شوهرم از اونا چیزی میخواد ... اونا همیشه کوتاهی میکنن و تا حالا هیج کمکی به ما نکردن... البته خدا رو شکر.. با درامدی که من دارم نیازی به اونا ندارم... ممنون میشم بهم کمک کنین... من هر مدلی بگین با این خانواده و این آقای شوهر رفتار کردم... ولی جز سوءاستفاده چیزی ندیدم...
    سلام

    خیلی متاسفم از انچه که خواندم البته از سن و سال و میزان تحصیلات و نوع ازدواج هر دوی شما چیزی نمیدانم ولی عزیز شما هر دو خیلی خیلی راجب انسان امروز و عشق و ازدواج و خانواده هسته ای امروز کم میدانید!!

    نگرش و در هم نیامیختن هر دوی شما فقط این رو نشان میده که ازدواج کردید همین وبس!!!!؟؟!!!

    مطالبی رو خدمتتان فهرست وار عرض میکنم که امیدوارم رعایت کنید برای اینکه شاید و فقط شاید کمتر آسیب ببینید و آسیب بزنید:


    به هیچ وجه فعلا بچه دار نشید چون فرزند حلال هیچ مشکلی نیست

    از یکی از همکاران مشاور(حاذق) ما در شهر خودتان هر دو با هم بهره بجوئید و اگر ایشان نیامدند خودتان به تنهایی رجوع کنید

    به هیچ وجه کار و استقلال مالی خود را از دست ندهید

    کتب علمی و دانشگاهی کمک روانشناختی را که موجود در بازار است در جهت ازدواج و.... را تهیه کنید و مطالعه بفرمانئید


    موفق باشید

    سپاس

    دکتر
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    وقتی که بدن فیزیکی بیمار شد باید به پزشک رجوع کرد

    و وقتی که بدن روانی مجروح و بیمار شد باید به روانشناس رجوع کرد

  3. کاربران زیر از شهرام2014 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  4. Top | #3



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    شماره عضويت
    34190
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.05
    نوشته ها
    11
    تشکـر
    0
    تشکر شده 1 بار در 1 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : خسته شدم

    به نظرمن به شوهرت بگو به خاطر کارت کمردرد یا دست درد گرفتی خودتو به بیماری شدید بزن ورخت خواب پهن کن بگو سردرد دارم...کمترکارکن وبیشتروقتی نیست کاراتو بکن وازدرامدت برای خونه خرج نکن تاکید میکنم اصلا بهش پول نده یاواسه خونه خرج نکن ینی قول میدم دوماهه مشکلت حله
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  5. کاربران زیر از پرنده جون بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  6. Top | #4



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    شماره عضويت
    34190
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.05
    نوشته ها
    11
    تشکـر
    0
    تشکر شده 1 بار در 1 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : خسته شدم

    نقل قول نوشته اصلی توسط علی 96 نمایش پست ها
    چخبر مبرا
    کجا بودی تا حالا
    اشتباه گرفتی من دیشب برای اولین باراومدم این سایت ونمیشناسمتون
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  7. Top | #5



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Oct 2016
    شماره عضويت
    31648
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.83
    نوشته ها
    284
    تشکـر
    53
    تشکر شده 115 بار در 90 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    1

    پاسخ : خسته شدم

    نقل قول نوشته اصلی توسط علی 96 نمایش پست ها
    اها
    فکر کردم توسکا خانمی با یه اکانت دیگه اومدی
    حرف زدنت خیلی شبیه اونه
    تو ندیدیش؟
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  8. Top | #6



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    شماره عضويت
    34194
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.02
    نوشته ها
    5
    تشکـر
    0
    تشکر شده 1 بار در 1 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : خسته شدم

    ممنوم از راهنماییتون.... من 31 سالمه... ازدواجمون هم سنتی بود... اونموقع که اومد خواستگاریم شغلش خوب بود و درامدش هم خوب بود... ولی همینکه با من ازدواج کرد و خواهرش مریض شد... شغلش رو هم از دست داد... دوران نامزدی اصلا سر کار نرفت...البته اینو هم بگم که من خودم اونو بد عادت دادم... بخاطر اینکه از کسی کم نیارم.. بهترین چیزها رو برای اون خواستم..
    الانم بخاطر کارم که بیشتر با کامپیوتره...(لیسانس کامپیوتر دارم) دست درد گرفتم... کمر درد گرفتم... به نظرم افسردگی هم دارم... ولی با دعوا حداقل یکم اعصبانیتم رو تخلیه می کنم...
    شوهرم خیلی خوبه... یعنی خیلی مهربون و دلسوزه... واسه همین از مهربونیش سوءاستفاده می کنن...
    اون خواهرش هر وقت میخاد بره دکتر... با گریه اونو میکشونه سمت خودش تا اون ببردتش دکتر...
    ...
    شما راست میگین من فقط ازدواج کردم..
    یعنی با تحقیقی که در دوران خواستگاری از ایشون و خانواده اشون کردیم چیز بدی بدست نیاوردیم...
    ناشکر نیستم... واقعا خوبه... ولی همین موضوع خیلی داره زجرم میده...
    یعنی همیشه با خودم میگم... من دارم بهش کمک می کنم.. من دارم پا به پاش میام... من بهترین ها رو براش میخام... ولی چرا ...چرا... همیشه بخاطر اون خواهرش با من دعوا میکنه...
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  9. Top | #7



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    شماره عضويت
    34190
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.05
    نوشته ها
    11
    تشکـر
    0
    تشکر شده 1 بار در 1 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : وابستگی شوهر به خانواده

    من هم شوهرم تقریبا شبیه تو بود مادرشوهر وخواهرشوهرم تمام کاراشون به شوهرم نگاه میکرد من تحملم دیگه تموم شد چندباردعوا کردم باخواهرشوهرم اس امسی بعدم رفتم باچندتا ازفامیلاشون که با خانواده شوهرم اینارودروایسی داشتن قضیه رو گفتم واسه خانواده شوهرم گرون تموم شد آخه شوهر خواهر شوهرم مقدار زیادی پول گرفته بود ازشوهرم وپس نداد ولی کاری کردم که الان هفته ای یکبار هم نمیبینن.شوهرمنم خوب ومهربونه ولی باید به فکراینده بود اگه ازالان به درآمد تومتکی باشه وهمش به فکرخانوادش باشه تااخر همینه توحرف منو گوش بگیر سختت هم هست ولی تو رخت خواب پهن کن خودتو بزن به مریضی وقتی ازبیرون میاد بگو رفتم دکتر گفته همه سردرد هات عصبیه بگو گفته نباید عصبی بشی بعدم یک قرون پول نده بهش بگو انقدرپول دکترم شد اگه میخوای واسه همیشه خلاص بشی همین کاروبکن
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  10. Top | #8



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    شماره عضويت
    34190
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.05
    نوشته ها
    11
    تشکـر
    0
    تشکر شده 1 بار در 1 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : خسته شدم

    نقل قول نوشته اصلی توسط yalda32 نمایش پست ها
    ممنوم از راهنماییتون.... من 31 سالمه... ازدواجمون هم سنتی بود... اونموقع که اومد خواستگاریم شغلش خوب بود و درامدش هم خوب بود... ولی همینکه با من ازدواج کرد و خواهرش مریض شد... شغلش رو هم از دست داد... دوران نامزدی اصلا سر کار نرفت...البته اینو هم بگم که من خودم اونو بد عادت دادم... بخاطر اینکه از کسی کم نیارم.. بهترین چیزها رو برای اون خواستم..
    الانم بخاطر کارم که بیشتر با کامپیوتره...(لیسانس کامپیوتر دارم) دست درد گرفتم... کمر درد گرفتم... به نظرم افسردگی هم دارم... ولی با دعوا حداقل یکم اعصبانیتم رو تخلیه می کنم...
    شوهرم خیلی خوبه... یعنی خیلی مهربون و دلسوزه... واسه همین از مهربونیش سوءاستفاده می کنن...
    اون خواهرش هر وقت میخاد بره دکتر... با گریه اونو میکشونه سمت خودش تا اون ببردتش دکتر...
    ...
    شما راست میگین من فقط ازدواج کردم..
    یعنی با تحقیقی که در دوران خواستگاری از ایشون و خانواده اشون کردیم چیز بدی بدست نیاوردیم...
    ناشکر نیستم... واقعا خوبه... ولی همین موضوع خیلی داره زجرم میده...
    یعنی همیشه با خودم میگم... من دارم بهش کمک می کنم.. من دارم پا به پاش میام... من بهترین ها رو براش میخام... ولی چرا ...چرا... همیشه بخاطر اون خواهرش با من دعوا میکنه...
    من هم شوهرم تقریبا شبیه تو بود مادرشوهر وخواهرشوهرم تمام کاراشون به شوهرم نگاه میکرد من تحملم دیگه تموم شد چندباردعوا کردم باخواهرشوهرم اس امسی بعدم رفتم باچندتا ازفامیلاشون که با خانواده شوهرم اینارودروایسی داشتن قضیه رو گفتم واسه خانواده شوهرم گرون تموم شد آخه شوهر خواهر شوهرم مقدار زیادی پول گرفته بود ازشوهرم وپس نداد ولی کاری کردم که الان هفته ای یکبار هم نمیبینن.شوهرمنم خوب ومهربونه ولی باید به فکراینده بود اگه ازالان به درآمد تومتکی باشه وهمش به فکرخانوادش باشه تااخر همینه توحرف منو گوش بگیر سختت هم هست ولی تو رخت خواب پهن کن خودتو بزن به مریضی وقتی ازبیرون میاد بگو رفتم دکتر گفته همه سردرد هات عصبیه بگو گفته نباید عصبی بشی بعدم یک قرون پول نده بهش بگو انقدرپول دکترم شد اگه میخوای واسه همیشه خلاص بشی همین کاروبکن
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  11. Top | #9



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    شماره عضويت
    34194
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.02
    نوشته ها
    5
    تشکـر
    0
    تشکر شده 1 بار در 1 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : وابستگی شوهر به خانواده

    نقل قول نوشته اصلی توسط پرنده جون نمایش پست ها
    من هم شوهرم تقریبا شبیه تو بود مادرشوهر وخواهرشوهرم تمام کاراشون به شوهرم نگاه میکرد من تحملم دیگه تموم شد چندباردعوا کردم باخواهرشوهرم اس امسی بعدم رفتم باچندتا ازفامیلاشون که با خانواده شوهرم اینارودروایسی داشتن قضیه رو گفتم واسه خانواده شوهرم گرون تموم شد آخه شوهر خواهر شوهرم مقدار زیادی پول گرفته بود ازشوهرم وپس نداد ولی کاری کردم که الان هفته ای یکبار هم نمیبینن.شوهرمنم خوب ومهربونه ولی باید به فکراینده بود اگه ازالان به درآمد تومتکی باشه وهمش به فکرخانوادش باشه تااخر همینه توحرف منو گوش بگیر سختت هم هست ولی تو رخت خواب پهن کن خودتو بزن به مریضی وقتی ازبیرون میاد بگو رفتم دکتر گفته همه سردرد هات عصبیه بگو گفته نباید عصبی بشی بعدم یک قرون پول نده بهش بگو انقدرپول دکترم شد اگه میخوای واسه همیشه خلاص بشی همین کاروبکن

    ممنون
    ممنونم از راهنماییت... منم هر وقت با شوهرم بخاطر اونا درگیر شدم.. همیشه تهدیدش کردم که به خواهرش و مادرش زنگ میزنم و بهشون میگم که دیگه با زندگی من کار نداشته باشن... ولی از یه طرف دلم برای خواهرشوهرم میسوزه... میگم گناه داره.. حالا مریض شده.. به شوهر من نیاز داره...
    یه طوری شده که انگار شوهر من نباشه اون میمیره...
    نمیتونم بهش کمک نکنم....
    بیشتر اوقات با هم خوبیم... همینکه اونا زنگ میزنن سیستم شوهر من بهم میخوره.... حتی بخاطر همین تهران رفتن... از من اجازه گرفت و من بهش اجازه ندادم... ولی روزی که باید میرفت آخرش اینقدر با هم دعوا کردیم که بهش اجازه دادم و خودم هم مجبور شدم برم.... یعنی عمدا رفتم که با رفتارم بهشون نشون بدم که ناراحتم...
    حتی بهش گفتم که ایندفعه آخره... یکباره دیگه زنگ بزنن ... دیگه روی رفتار و اخلاق من حساب نکن... به همشون زنگ میزنم و هر چی از دهنم درمیاد بهشون میگم...
    الانم یه چند هفته ای که از تهران اومدیم کسی جرات نکرده به من زنگ بزنه.... یعنی بهش گفتم.. کافیه یکی از خانواده ات به من زنگ بزنن... دیگه خانمی رو میذارم کنار .. چشمامو میبندم ... دهنمو باز می کنم...حالا از ترسش که آبروریزی نشه... بهشون گفته که به من زنگ نزنن...
    چه میدونم... خیلی دوستش دارم... ولی بعضی وقتا اینقدر ازش متنفر میشم که یه لحظه تحمل کنارش بودن رو ندارم...
    من با خانواده اش خوبم... مشکلی ندارم.. یعنی همیشه گفتم مشکل من شوهرمه... چون اون باید به حرف من گوش بده...
    راستی اینو هم بگم که بخاطر من... چند باری هم نرفته... یعنی زنگ هم زدن ولی نرفته...
    همیشه میگه من باید پیگیر باشم تا راه درمان اصلیش رو پیدا کنیم.. بعد بسپرمش به شوهرش...
    یکی نیست بگه آخه مرد تو دکتری اینطوری حرف میزنی...شوهرم دیپلم ردیه... ولی اطلاعاتش خیلی زیاده... من خیلی به حرفش گوش میدم.. یعنی بدون اجازه اون تا حالا خونه دوستام هم نرفتم.. اونم به حرفام توی موارد دیگه گوش میده... ولی به خواهرش که میرسه... به زور دعوا و جنجال و فحش و بدبیراه هم باشه اجازه اش رو میگیره...
    اینو هم بگم که هر وقت رفته مشهد.. یا تهران... منم با هاش بودم.. چون تنها توی خونه نمیتونم بمونم...
    خونه مادرمم نمی تونم برم... چون باز اون ناراحت میشه و بیماریش بدتر میشه ...
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  12. Top | #10



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Nov 2016
    شماره عضويت
    32417
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    3.30
    نوشته ها
    999
    تشکـر
    608
    تشکر شده 1,196 بار در 634 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Bitafavot
    میزان امتیاز
    1

    پاسخ : وابستگی شوهر به خانواده

    معمولا پسرها وقتی بالای 30 ازدواج میکنن دیگه نمیتونن زندگی تااهل بپذیرنو میمونن تو همون حال و هوا مجردی
    بعضیام که زیادی کمک حال خانوادشونن این روال و تا بعد تاهلم انجام میدن و درواقع دست خودشون نیست عذاب وجدان میگیرن اگه انجامش ندن
    خیلی از مردا اینطوری ان نمیدونم زندگی زناشوییشون الویته و بجاش زنشونو عضوی از خانوادشون میدونن..
    کمک به خانواده خوبه در صورتی که لطمه نخوره به زندگی زناشویی
    من جای شما بودم نمیشستم زارزار گریه کنم چون مشخصه تغییری نمیکنن بجاش همراهیش میکردم هرجا که میرفت باهاش میرفتم مشهد تهران سیستان بلوچستان ...
    که بدونه همجا همراشم اینطوری فکر نمیکنه تنهاست و وقتی بدونه همجا باش میری یوقتایی بخاطر حال تو یا خستگیت نمیره
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    أَلَم تَرَ كَيفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصلُها ثابِتٌ وَفَرعُها فِي السَّماءِ

    حرفی که می‌زنی می‌شه بذری که
    می‌کاری توی دل آدم‌ها
    و یه روز
    درخت می‌شه

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آیا خواستن توانستن است ؟؟
    توسط ali502902700 در انجمن بحث آزاد
    پاسخ: 11
    آخرين نوشته: 08-02-2016, 04:06 AM
  2. عشق شما از چه نوعي است؟ دلبستگی یا وابستگی؟
    توسط pari123 در انجمن روانشناسی فردی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 11-30-2015, 01:42 PM

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

وابستگی شوهر به خواهرش

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

جستجوهای مرتبط در گوگل

وابستگی,  وابستگی عاطفی در مردان,  وابستگی عاطفی,  وابستگی مرد به زن,  وابستگی به دوست,  وابستگی کودک به دیگران,  وابستگي كودك به مادر,  وابستگی چیست,  وابستگی شوهر به مادرش,  وابستگی شوهر به خواهرش,  وابستگی شوهر به مادرش,  وابستگی شوهر به خواهرش,  وابستگی شوهر به زن,  وابستگی شوهر,  وابستگی شوهر به خانوادش,  وابستگی شوهر به خانواده اش,  وابستگی شوهرم به خانوادش,  وابستگی شوهر به مادر,  وابستگی شوهرم ب خانوادش,  وابستگی شوهرم ب مادرش,  فکر,  فکر آخرت,  فکرخانە,  فکر برتر,  فکرشم نکن,  فکر را پر بدهید,  فکرشم نکن علیزاده,  فکر و خیال خلسه,  فکرشم نکن محمد علیزاده متن,  تفکر مثبت,  

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
twitter Google Plus facebook


آدرس ایمیلتان را بدون دابلیو دابلیو وارد کنید