مشاور
تبلیغات مشاور
  
  



صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از 11 به 14 از 14

موضوع: خسته شدم از اين زندگي از اين دنيا

  1. Top | #11



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضويت
    14456
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.74
    نوشته ها
    556
    تشکـر
    1
    تشکر شده 568 بار در 297 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    3

    پاسخ : خسته شدم از اين زندگي از اين دنيا

    دوست عزیز بهتر نیست به جای مرور کردن تلخی ها و ناکامی هایی که تا امروز داشتین، کمی به خوشی هاتون فکر کنین؟
    یعنی واقعا تو این سالها خاطره خوبی نداشتین؟
    اگه پدر و مادر شما وضع مالی متوسطی داشتن و نتونستن اونجور که دوست داشتین حمایتتون کنن، دنبال نکات مثبت شون بگردین. اگه پولدار نبودن، مهربون هم نبودن؟ خوش اخلاق چی؟ همینکه میگین فرهنگ بالایی دارین مدیون طرز تفکر و زندگی خانوادگی تون هستین. پس ملاک سنجش خوشبختی و بدبختی مطلقا پول نیست.
    به هرحال دوران مجردی تون با همه خوبی و بدیش تموم شده و شما وارد مرحله جدیدی شدین که اوایل ممکنه سخت و استرس زا باشه. ولی به مرور با مدیریت صحیح قابل حله.
    به جای تمرکز روی سختی های زندگیتون، به لحظات خوبی که داشتین فکر کنین و تلاش کنین اونهارو تقویت کنین.

    مادرشوهر شما بی فرهنگه! خب دلیلی نداره اونقدر عذاب بدین خودتون رو. رفت و امدتون رو کمتر کنین ولی نه بطور محسوس و مستقیم. مثلا اگه قراره پنجشنبه ها برین دیدنشون، برای هرهفته پنجشنبه یه برنامه جذاب بچینین که وقتتون پر بشه و نتونین برین خونه اونها.
    مثلا یه هفته رو اختصاص بدین به پارک رفتن.
    هفته بعد کوهنوردی، هفته بعد دوستانتون رو دعوت کنین یا مهمون دعوت کنین، هفته بعد خرید برین و...
    اینجوری بهونه هم دارین. برای اینکه حساسیت زیادی هم بوجود نیاد، تلفنی جویای احوالشون باشین ولی رفت و امدتون رو به حداقل برسونین.

    برای اینکه بتونین زندگی ارومی داشته باشین، همسرتون نقش مهمی ایفا میکنه.
    حتما تو این 3 سال متوجه شدین که چه چیزهایی خوشحالش میکنه و چه چیزهایی ناراحت.
    از همین در وارد بشین. با محبت کردن، همسرتون رو بکشین سمت خودتون. چون اگه همسرتون جذب شما بشه، بی اغراق نصف راه رو رفتین و خود ایشون رابطه شو با خانواده کنترل میکنه و میتونین با ارامش بیشتری زندگی کنین.

    بهتره با یک مشاور هم صحبت کنین تا کمک کنه گذشته سختی که داشتین فراموش کنین و با انرژی بیشتری به زندگیتون بپردازین.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  2. Top | #12



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Jan 2016
    شماره عضويت
    26207
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.59
    نوشته ها
    713
    تشکـر
    1,294
    تشکر شده 664 بار در 416 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    پاسخ : خسته شدم از اين زندگي از اين دنيا

    باید رفت و آمد نکنی ، یه چند وقت که نری و بیای درست می شه اگه همسرت هم خواست ببرتت بهش بگو که من اگه بیام و مادرت یه حرفی بزنه من جوابش رو ایندفعه دیگه می دم واسه همین بهتره که دیگه یه چند وقت رفت و آمد نکنیم تا همه مون به آرامش برسیم ،
    همین یه یک ماهی که نری مطمئن باش که همه چی درست می شه.
    بعدشم تنفر رو بریز دور چون از اونجایی که معلومه دختر مهربونی هستی ، اصلا بهش فکر نکن نمی گم فراموشش کن چون من خودم معتقدم که نه بدی از ذهن آدم پاک می شه نه خوبی ولی می تونی بهش فکر نکنی و بفرستی انتهای خاطراتت چون ارزشش رو نداره که هی مرورش کنی.
    همسرت هم بعد یه مدتی مطمئن باش که طرف تو رو می گیره و خودش همه چیز و ردیف می کنه
    ولی اینم در نظر بگیر که یه سری آدمها اخلاقشون اینجوریه فرهنگشون اینجوریه ، من مادر شوهر شما رو نمی شناسم و اخلاقشون رو نمی دونم اما آدمهایی اطراف هممون که متاسفانه همین جورین وقتی فکر کنی که فقط اخلاقش اینه و با این فرهنگ بزرگ شده تحملش یکم راحت تره .
    به هر حال امیدوارم که همه چی درست بشه و بالاخره آرامش بیاد سراغتون دوست عزیزم
    موفق باشید.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  3. Top | #13



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Jul 2014
    شماره عضويت
    4839
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.24
    نوشته ها
    1,259
    تشکـر
    920
    تشکر شده 1,134 بار در 614 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Mehraboon
    میزان امتیاز
    4

    پاسخ : خسته شدم از اين زندگي از اين دنيا

    نقل قول نوشته اصلی توسط talieh نمایش پست ها
    دوست عزیز بهتر نیست به جای مرور کردن تلخی ها و ناکامی هایی که تا امروز داشتین، کمی به خوشی هاتون فکر کنین؟
    یعنی واقعا تو این سالها خاطره خوبی نداشتین؟
    اگه پدر و مادر شما وضع مالی متوسطی داشتن و نتونستن اونجور که دوست داشتین حمایتتون کنن، دنبال نکات مثبت شون بگردین. اگه پولدار نبودن، مهربون هم نبودن؟ خوش اخلاق چی؟ همینکه میگین فرهنگ بالایی دارین مدیون طرز تفکر و زندگی خانوادگی تون هستین. پس ملاک سنجش خوشبختی و بدبختی مطلقا پول نیست.
    به هرحال دوران مجردی تون با همه خوبی و بدیش تموم شده و شما وارد مرحله جدیدی شدین که اوایل ممکنه سخت و استرس زا باشه. ولی به مرور با مدیریت صحیح قابل حله.
    به جای تمرکز روی سختی های زندگیتون، به لحظات خوبی که داشتین فکر کنین و تلاش کنین اونهارو تقویت کنین.

    مادرشوهر شما بی فرهنگه! خب دلیلی نداره اونقدر عذاب بدین خودتون رو. رفت و امدتون رو کمتر کنین ولی نه بطور محسوس و مستقیم. مثلا اگه قراره پنجشنبه ها برین دیدنشون، برای هرهفته پنجشنبه یه برنامه جذاب بچینین که وقتتون پر بشه و نتونین برین خونه اونها.
    مثلا یه هفته رو اختصاص بدین به پارک رفتن.
    هفته بعد کوهنوردی، هفته بعد دوستانتون رو دعوت کنین یا مهمون دعوت کنین، هفته بعد خرید برین و...
    اینجوری بهونه هم دارین. برای اینکه حساسیت زیادی هم بوجود نیاد، تلفنی جویای احوالشون باشین ولی رفت و امدتون رو به حداقل برسونین.

    برای اینکه بتونین زندگی ارومی داشته باشین، همسرتون نقش مهمی ایفا میکنه.
    حتما تو این 3 سال متوجه شدین که چه چیزهایی خوشحالش میکنه و چه چیزهایی ناراحت.
    از همین در وارد بشین. با محبت کردن، همسرتون رو بکشین سمت خودتون. چون اگه همسرتون جذب شما بشه، بی اغراق نصف راه رو رفتین و خود ایشون رابطه شو با خانواده کنترل میکنه و میتونین با ارامش بیشتری زندگی کنین.

    بهتره با یک مشاور هم صحبت کنین تا کمک کنه گذشته سختی که داشتین فراموش کنین و با انرژی بیشتری به زندگیتون بپردازین.

    مرسي عزيزم
    سطح اقتصادي خانوادم متوسط رو به بالا هست ولي چون من دختر دلسوزي هستم از اين دلسوزي ناراحتم كه من انقدر درك كردمشون ولي خواهرم نميكنه و داره از دوران مجرديش نهايت استفاده رو ميكنه ازاين ناراحتم كه كسي حتي ازم تشكر نكرد بخاطر اين كه دركشون ميكردم و دختر قانعي بودم
    رفت و آمدم رو فعلا قطع كردم ولي شوهرم ميره حالا داره از در شوهرم وارد ميشه كه آرامش منو بهم بزنه منم ميخام به جدايي فكر كنم ميخام به خودم براي آخرين بار ثابت بشه كه اين خانواده لياقت احترام و محبت رو ندارن حتي شوهرم لياقت زندكي با من رو نداره
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  4. Top | #14



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Jul 2014
    شماره عضويت
    4839
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.24
    نوشته ها
    1,259
    تشکـر
    920
    تشکر شده 1,134 بار در 614 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Mehraboon
    میزان امتیاز
    4

    پاسخ : خسته شدم از اين زندگي از اين دنيا

    نقل قول نوشته اصلی توسط merina نمایش پست ها
    باید رفت و آمد نکنی ، یه چند وقت که نری و بیای درست می شه اگه همسرت هم خواست ببرتت بهش بگو که من اگه بیام و مادرت یه حرفی بزنه من جوابش رو ایندفعه دیگه می دم واسه همین بهتره که دیگه یه چند وقت رفت و آمد نکنیم تا همه مون به آرامش برسیم ،
    همین یه یک ماهی که نری مطمئن باش که همه چی درست می شه.
    بعدشم تنفر رو بریز دور چون از اونجایی که معلومه دختر مهربونی هستی ، اصلا بهش فکر نکن نمی گم فراموشش کن چون من خودم معتقدم که نه بدی از ذهن آدم پاک می شه نه خوبی ولی می تونی بهش فکر نکنی و بفرستی انتهای خاطراتت چون ارزشش رو نداره که هی مرورش کنی.
    همسرت هم بعد یه مدتی مطمئن باش که طرف تو رو می گیره و خودش همه چیز و ردیف می کنه
    ولی اینم در نظر بگیر که یه سری آدمها اخلاقشون اینجوریه فرهنگشون اینجوریه ، من مادر شوهر شما رو نمی شناسم و اخلاقشون رو نمی دونم اما آدمهایی اطراف هممون که متاسفانه همین جورین وقتی فکر کنی که فقط اخلاقش اینه و با این فرهنگ بزرگ شده تحملش یکم راحت تره .
    به هر حال امیدوارم که همه چی درست بشه و بالاخره آرامش بیاد سراغتون دوست عزیزم
    موفق باشید.

    ممنونم بابت وقتي كه دادي
    شوهرم هم سمت مادرشه از اول يعني از دوران نامزدي كه تازه با هم آشنا شديم و ديگه نهايت شور و اشتياق رو بايد مي داشتيم نداشتيم بخاطر حرفهاي مادرش بخاطر اختلاف هايي كه ايجاد ميكرد نذاشت از دوران نامزديم هم لذت ببرم
    يه مدته بخاطر اون حرف مادرشوهرم نميرم ديروز شوهرم ميگه نميبرمت چون ميري اعصاب مامانم رو خرد ميكني () مني كه كاري به كار كسي ندارم اونه كه اعصاب منو خرد ميكنه منو ناراحت ميكنه خود شوهرم هم ميدونه ولي اين حرف خودش نبود اين حرف حرف مادرش بود كه بهش ياد داده ميدونم .شوهرم اگه يه درصد به منو زندگيمون و دخترمون فكر ميكرد و آرامش من براش مهم بود مخصوصا الان كه تو دوران حساسي هستم(باردارم)هيچ وقت ناراحتي بهم فشار نمياورد و همه رو تحمل ميكردم
    خودتون ميدونيد يه خانمه كه همه سختي ها رو تحمل ميكنه و اخر وفاداري و محبته و كوتاه مياد ببينيد من چقد ر كوتاه اومدم كه ديگه واقعا قيد همه چيو زدم و خسته شدم
    من تا حالا تو خانوادم از اين رفتارها نديدم همه جي طبق اصوول و ادب و احترام بوده
    من تو زندگيم اشتباه بزرگي كردم كه مقصر هم خودم هستم
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آیا خواستن توانستن است ؟؟
    توسط ali502902700 در انجمن بحث آزاد
    پاسخ: 11
    آخرين نوشته: 08-02-2016, 03:06 AM
  2. عشق شما از چه نوعي است؟ دلبستگی یا وابستگی؟
    توسط pari123 در انجمن روانشناسی فردی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 11-30-2015, 12:42 PM

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

از این زندگی بینهایت خسته شدم

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

جستجوهای مرتبط در گوگل

osji joint venture,  osji,  خسته شدم,  خسته شدم سیاوش قمیشی,  خسته شدم از این زندگی,  خسته شدم از تنهایی,  خسته شدم بس که دلم,  خسته شدم خدا,  خسته شدم از زندگی,  خسته شدم خدایا,  خسته شدم از گناه,  حمید عسکری خسته شدم,  من ما كنتي تكوني,  من و تو,  منتدى فتكات,  من النظرة الثانية,  منال العالم,  منتدى الجلفة,  من سيربح المليون,  منتديات الجلفة,  من النظرة الثانية الحلقة الاخيرة,  منتدى الهلال,  

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
twitter Google Plus facebook


آدرس ایمیلتان را بدون دابلیو دابلیو وارد کنید