مشاور
تبلیغات مشاور
  
  



صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 27

موضوع: مشکلات خانوادگی

  1. Top | #1



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Feb 2016
    شماره عضويت
    26659
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.85
    نوشته ها
    919
    تشکـر
    1,066
    تشکر شده 669 بار در 457 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    مشکلات خانوادگی

    سلام خدمت همگی
    من به مسئله ای برخوردم که میخواستم اینجا کمک بگیرم

    پدر و مادر من 33 ساله با هم ازدواج کردن
    مادرم تو سن 15 یا 16 سالگی و پدرم هم 27 سال داشتن که ازدواج کردن
    ازدواجشون طبق رسوم اون زمان که بر خونواده ها حاکم بوده کاملا سنتی بوده
    یعنی فکر کنید مادرم تو حال و هوای بچگی و نوجوانی خودش و مشغول بازی و بودن با دوستان و هم سن و سالاش بوده
    که مادربزرگم یه مدت با اصرار و و پافشاری مادرم رو از پدربزرگم برای بابام خواستگاری میکنه
    پدر و مادرم دختردایی و پسر عمه هستن
    خلاصه هر چقدر پدربزرگم مخالفت میکنه خواهرش دست بردار نمیشه و بابام هم خواستگارای مادرمو تهدید میکرده که خودش باهاش ازدواج کنه

    بابام اون موقع یه جوون مرد سالار و
    خام بوده که متاسفانه تو 4 سالگی پدرش رو از دست میده
    و مادرش هم در حالی که سال ها سعی میکرده
    جای خالی پدر رو برای بچه ها پر کنه دربند آینده ی بچه ها و شغل و ازدواجشون نبوده
    حتی بابام میخواسته استخدام رسمی بشه مادربزرگم منصرفش کرده و گفته هر چقدر هم کار میکنی همه ی پول هاتو خرج کن و صرف خودت کن و خوش بگذرون!
    متاسفانه پدرم هم به حرفای مادرش گوش میداده
    و به قول خودش میگه من اون موقع بابا نداشتم و فقط مادرم بوده که هم جای پدر و هم جای مادر رو برای ما پر کرده
    به این خاطر میگه نمیخواستم دل مادرم رو بشکنم و هر چیزی گفته من قبول کردم و میخواستم همیشه ازم راضی باشه
    بابام اینارو برام تعریف کرده
    بعد ازدواجشون پدربزرگم که برزگ روستاشون بوده و همه به نحوی ازش حساب میبردن
    خیلی سعی میکنه بابام رو راهنمایی کنه و به قولی راه و رسم زندگی درست رو نشونش بده
    جدا از اینکه بعد ازدواجشون بابام اخلاق زیاد خوبی نداشته و بارها مادرم رو دعوا میکرده
    مادربزرگم هم در حق مادرم زیاد مهربون نبوده و هواش رو نداشته
    یه بار که مادرم که قهر میکنه و میره خونه ی پدرش میخواد از بابام جدا بشه که متوجه میشه باردار هست و دایی ام تهدیدش میکنه که باید بره سر خونه و زندگیش وگفته اگه از جدایی و طلاق حرف بزنه با اسلحه مادرم رو میکشه..!
    البته مادرم میگه که پدربزرگم وقتی دیده بابام رفتارای اشتباهش رو ادامه میده ازش ناامید میشه و میخواد تکلفیش رو روشن کنه
    گفته اگه بابام کوتاه نیاد مادرم رو طلاق بده
    ولی همون زمان پدربزرگم بر اثر سانحه ی ناگهانی تصادف از دنیا میره و این ماجرا تموم نشده باقی میمونه
    متاسفانه بعد اون هم پدرم بازم رفتارا و کارای خودشو پیش میگیره
    توی کارهاش به حرف و مشورت های مادرم گوش نمیده و گاها سر موضوعات کوچیک خیلی بد اخلاقی میکنه و کتک کاری و دعوا راه میندازه
    طوری که مادرم بعضی وقتا این قضیه ی دعوا و کتک ها رو به خونواده اش نمیگه که شر نشه
    خلاصه سال ها همینطور میگذره و بابام بازم به همون روالش ادامه میده
    خیلی جاها میتونست پیشرفتای خوبی تو کار و زندگیش داشته باشه که متاسفانه به علت اینکه حرف فقط حرف خودشه و روشش هم درست نبوده همه رو از دست داد
    بعد سالها گاهی خودش میگه من اشتباه کردم نمیدونستم زمونه این میشه فلان میشه...
    حالا که 33 سال از عمر این زندگی میگذره هنوز دعواها و بد اخلاقی های پدرم تموم نشده متاسفانه
    مادرم هم میگه وقتی میخواسته جدا بشه و فهمیده باردار هست دیگه منصرف شده چون نمیخواسته بچه اش بدون مادر بزرگ بشه
    و خب دایی ام هم تهدیدش کرده که حق نداره با طلاق گرفتنش آبروی خونواده رو ببره و ...
    خلاصه جوونیش رو فدای ما کرده همه ی بدخلاقی و کمبودهای پدرم رو تحمل کرد چه از نظر مالی و چه عاطفی
    جدا از همه ی این قضایا مادرم تو بچگی به علت اینکه پسر داییش تو ده سالگی تو یه آتش سوزی از دنیا میره
    و وقتی بقیه شب هنگام این خبر رو میشنون و میرن خونه ی دایی مادرم
    مادرم هم که بچه بوده بوده که از این خبر حسابی آشفته میشه
    انقدر گریه میکنه و غصه میخوره که توی خواب تشنج میکنه
    و سر همین موضوع مریض میشه و سال ها با سر درد و تشنج زندگی میکنه

    طوری که میگه اون شب اونقدر گریه کرده وقتی بیدار شده زبونش ورم کرده و از اون به بعد شب ها تو خواب انگاری بیهوش میشده
    و به این خاطر دارو مصرف میکرده
    اما پدربزرگم باز با این وجود به ازدواجش راضی شده و تا سال ها بعد ازدواجشون مادرم این مشکل رو داشته
    حتی یه دکتر هم گفته بود که تا چهل سالگی فقط زنده میمونه که خداروشکر اینجوری نشد و به قولی معجزه شد و مادرم سال هاست دارو نمیخوره و کاملا خوب شده
    این ها مقدمه ای بود میخواستم دلیل تاپیک زدنم رو بعدش بگم

    امروز صبح داداشم میخواست بره دانشگاه کار اداری داشت و بعد بره مسافرت
    بابام هم زود بیدار شده بود و با عجله مادرم رو بیدار کرده بود که صبحونه رو حاضر کنه
    بعد هم رفته بود داداشمو بیدار که دیرش نشه
    گویا دستش خیس بوده و داداشم
    ناگهانی از خواب پریده اما داداشم بیدار نشده بود
    بعد که ما داشتیم صبحونه میخوردیم بابام گفت داداشتو بیدار نمیکنی امروز باید زود بره کار داره که زود بتونه بره مسافرت و به شب نخوره تو جاده&
    من هم گفتم بابا این پسر بچه نیست 23 سالشه خودش به فکر هست اگه هم نباشه گیریم ما الان بیدارش کردیم ضمن اینکه دیشب اصلا نگفت چه ساعتی بیدارم کنین یا چیز دیگه ای
    بعد که بیدار شد شروع کرد به عصبانیت
    و بحث و گفت دیشب تا ساعت سه نخوابیدم و تا صبح اونقدر خواب بد دیدم که امروز شاید نرم مسافرت
    پدرم هم گفت که میخواستم دیرت نشه و بعد داداشم بدتر عصبانی شد و شروع کرد به سر و صدا و ناسزا گفتن
    بعد هم مادرم طرف داداشمو گرفت و بعد کلا همشون شروع کردن به بلند حرف زدن و دعوا کردن
    من هم خیر سرم امروز زود بیدار شدم بشینم درس بخونم دیدم صداشون تا توی خیابون داره میره و کلا اعصابم بهم ریخت
    بعدش هم بابام حسابی مادرم رو دعوا کرد که چرا وقتی من با پسرم حرف میزنم اون دخالت میکنه...
    بعد هم اونا رفتن بیرون مادرم خیلی بهم ریخت
    شروع کرد به نفرین و بد و بیراه گفتن و گفت خدا یا منو بکشه یا پدرت رو که شماها راحت بشین و این دعواها تموم بشه
    من هم میخواستم آرومش کنم گفتم مامان میدونم کار بابا اشتباه بوده ولی ای کاش تو اون موقع سکوت میکردی که اینجوری اعصاب خودتم بهم نریزه
    گفت تو راست میگی اگه من چند لحظه سکوت میکردم اینجوری اعصاب شماها هم خراب نمیشد
    بعدش شروع کرد از گذشته ها حرف زدن و گفت نه پدرت رو میبخشم و نه پدر خودمو و نه مادر پدرت رو
    چون من یه دختر16 ساله بودم که اونا به ازدواج با این پدر بی فکر و بداخلاقت مجبورم کردن و هیچوقت نمیبخشمشون..
    بعد هم گفت هیچوقت از پدرت هم راضی نیستم
    بعدشم گفت فقط به خاطر تو و داداشت تحملش می کنم چون وجود شما باعث میشه غم هام یادم بره و سختی ها رو بتونم تحمل کنم
    انگاری دنیا روی سرم آوار شد
    سر درد گرفتم و الان که ظهره یه کلمه هم نتونستم درس بخونم و اعصابم خیلی خورد شده من نمیدونم انتخاب نکردن مادرم برای زندگی خودش
    یا سرنوشت یا اصرارهای مادربزرگ و کنار اومدن پدربزرگم باعث شده پدر و مادرم با هم ازدواج کنن
    ولی این رو میدونم مادرم خیلی این سالها سختی کشیده
    گاهی وقتا دعواشون شده داداشم یه بار میخواست از دستشون خودکشی کنه
    یه بار هم به داییم زنگ زد گفت تو بیا اینارو نصیحت کن
    متاسفانه پدرم نه مدیریت مالی خوبی داره و نه اخلاق خوبی..!
    من وقتی این بد اخلاقی ها و نحوه ی زندگی بابام رو میبینم از جنس مرد دلزده میشم
    متاسفانه چهارتا تفاهم و نقطه ی مشترک تو زندگی پدرمادرم نمیبینم
    حتی خیلی بارها همسایه ها یا اقوام به مادرم گفتن چطوری با بداخلاقی های بابام زندگی میکنه ولی مادرم میگه اونطور هم نیست شما قلق رفتارش رو نمیدونین!!!
    بعد یه ساعت پدرم اومد و گفت من اشتباه کردم و میخواست از دل مادرم در بیاره
    ولی مادرم باز عصبانی شد و گفت عین آتیش میمونم بهم نزدیک نشو اگه میخوای بدتر نشم
    بعد بابام اومده به من میگه بیا دارم اعتراف میکنم میگم اشتباه کردم بازم سر وصدا راه میندازه منم فقط نگاهش کردم خلاصه هرکاری کرد مادرم آروم نشد...
    هزاران بار باهاش حرف زدیم ولی دو روز خوبه باز میره سر خونه ی اول
    بارها من از قرآن و خدا و آخرت براش حرف میزنم آیه ی قران نشونش میدم با مهربونی میگم بابا که خدا میگه خوش اخلاق باشین
    ولی متاسفانه مثل کسی که خودش رو به خواب زده و نمیخواد بیدار بشه عمل میکنه
    من از بچگی شاهد دعواهای بابام و مادرم بودم همش نگرانی همش استرس همش ترس..
    الان هم وقتی دعوا میکنن تا دوسه روز بهم میریزم و نمیتونم روی کارام تمرکز کنم
    چند وقت پیش هم بابام سر حرفی که بهم زد تا یک هفته دپرس بودم و نتونستم تمرکز داشته باشم

    بارها مادرم و داداشام هممون باهاش حرف زدیم ولی فقط دوسه روزه نهایتش چند روز بازم سر یه موضوعی دل مادرمو میشکنه
    وقتی دعوا میکنن داداشام میگن شما دو نفر لیاقت داشتن بچه هایی به این سالمی و خوبی رو ندارین
    حقتونه بچه هایی نا اهل و بیمار داشتین که اونقدر درگیر باشین دیگه وقت نکنین با هم دعوا کنین
    گاهی هم میان از من قضاوت میخوان
    اگه با مادرم حرف میزنم میگه این همه پیش پدرت سختی ها رو تحمل کردم یه حرف هم نزنم خب سکته میکنم از غصه!
    با پدرمم حرف میزنم میگه تقصیر مادرته خیلی دنبال مسائل رو میگیره منم اعصاب ندارم عصبی میشم بهش حرفی میزنم
    گاهی هم مسائل مالیش اذیتش میکنه و یا چکش دیر پاس بشه دیگه کلا بهم میریزه و میگه من آدم به دردنخوری هستم
    بعد هم میگه من پدر خوبی برای شماها نبودم و کسیو نداشتم راه زندگیو بهم نشون بده و همه ی زندگیمو اشتباه کردم وقتی مردم بیاین سر قبرم به جای فاتحه فحشم بدین چون حقمه!!!
    به نظرتون باید با پدرم چیکار کرد؟!
    ببخشید خیلی طولانی شد اگه کسی وقت گذاشت و تونست راهی برای این موضوع بهم بگه ممنون میشم.
    میخوام تا قبل اینکه دیر بشه حداقل بابام از این خواب غفلت بیدار بشه.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  2. Top | #2



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضويت
    9968
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    5.39
    نوشته ها
    4,960
    تشکـر
    5,901
    تشکر شده 5,999 بار در 2,823 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    9

    پاسخ : مشکل 33 ساله ی پدر و نارضایتی مادر

    سلام رفیق
    الهی قربون اون دلت
    خواهرم هردو حق دارن و بچه ها نباید بین دعوا بچه ها نه دخالت کنن نه داوری
    باز بگم ک مشکلمون تقریبا مثه هم هست باورت میشه
    پدر من چندماه بود پدرش را ازدست داد
    مادرم مجبور شد با بابام ازدواج کنه
    باهم خیلی اختلاف و دعوا دارن و دلیل ادامه زندگی ظاهریشون ما بچه ها هستیم
    پدرت مثه پدرمن ی بابا بالا سرش نبود ک فرمان بردن و مرد بودن را یاد بگیرن و تربیتشون زیر دست مادر بود مادرها هم ک همه شون مثه هم پسردوست و دلسوزن.فقط پسرشون را خودرای و خودخواه و مغرور بار میارن
    و نمیشه به باباهامون خورده بگیریم ک چرا اینطورن، چون واقعا دست خودشون نیست اینجور بزرگ شدن و الان زمان تغییر نیست
    مادرهامون هم حق دارن چون انتخاب خودشون نبود و از اول تا الان فقط بدخلقی و جنگ و دعوا تو خاطرشون هست و این باعث سردی میشه
    بقیه هم یا دخالت نمیکنن و میگن به ما چه و مادرگیری خودمون را داریم یا اگه دخالت کنن چون تو اصل ماجرا نیستن و دلشون واسه بچه ها میسوزه فقط میگن از بچه هاتون خجالت بکشین این حرفا ماله جوانهاس.

    دخترخوب مثه من خودت را قاطی دعواشون نکن فقط سنگ صبور باش بزار اونا حرف بزنن تا خالی بشن
    گرچه اینجوری خیلی فشار بهمون میاد اما چاره چیه تنها کار همینه.
    بعد حرفای پدرومادرت فقط از خدا بخواه کمکشون کنه و سعی کن با گوش دادن به اهنگ ذهنت را خالی کنی.
    یجور این حرف زدن با تو مثه نوشتن روی برگه آرام کننده هست
    بعد تو ذهنت را خالی کن ک بهت فشار نیاد و خوشحال باش با صبوری تونسی باعث ارام شدنشون بشی.
    بعد تو خونه بگو و بخند و محیط را شاد کن و ی صحبتی راه بنداز تا هردو حرف بزنن و فراموش کنن


    یا علی مدد
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  3. کاربران زیر از fateme.68 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  4. Top | #3



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    May 2016
    شماره عضويت
    27944
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    3.26
    نوشته ها
    1,367
    تشکـر
    2,310
    تشکر شده 1,055 بار در 660 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    3

    پاسخ : مشکل 33 ساله ی پدر و نارضایتی مادر

    سلام

    فکر میکنم مشکل خیلی از افرادی که به این سایت میان برمیگرده به مشکلات پدر و مادراشون که یا اختلافات زیادی دارن یا مدیریت بلد نیستن

    نظر منم اینه که نباید باهاشون بحث کرد که چیزی رو متوجه شن

    فقط ماها باید یاد بگیریم نقاط ضعف اونا رو در زندگیمون تکرار نکنیم
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  5. 3 کاربران زیر از تجربه بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  6. Top | #4



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Feb 2016
    شماره عضويت
    26659
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.85
    نوشته ها
    919
    تشکـر
    1,066
    تشکر شده 669 بار در 457 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    پاسخ : مشکل 33 ساله ی پدر و نارضایتی مادر

    سلام عزیزم
    خدا نکنه گلم
    جالبه چقدر تفاهم داریم ما با هم
    ممنونم بابت راهنماییت فاطمه جان
    ولی باور کن به قول داداشم به حرفا و راهکارای روانشناسانه ام گاهی وقتا گیر میکنم اساسی...
    خیلی برام دردناکه
    میدونم یه مرد سختی هایی زیادی میکشه
    ولی خب اخلاقش درصد زیادش دست خودشه
    تو فامیل داریم آقایونی هستن که پدرمادرشونو بچگی از دست دادن اونقدر خوشحال اخلاق و فهمین آدم تعجب میکنه
    درسته نبود پدر خیلی موثر هست ولی وقتی ادم میبینه یه کاریو بارها انجام داده و اشتباهه خب چرا اصرار کنه بازم همونو ادامه بده!؟
    من هم دخترم خلی بیشتر از سه تا داداشم من به خاطر این مسائل ضربه میخورم
    خیلی وقت ها میگم همیشه مجرد میمونم که کسی زندگی و آرامشمو ازم نگیره
    هر چند هم که پیش پدرمادرم هم اینجوری ولی خب همسر آدم از همه کس بهش نزدیکتره
    اگه خوب باشه که آرامشت سرجاشه و اگه هم نه که همون آرامش مجردیو هم از آدم میگیره

    من بارها سعی میکنم برای مادرم شنونده ی خوبی باشم و به حرفاش گوش بدم بلکه آروم بشه
    و میگم مامان تو حق داری و ازش تشکر می کنم که این همه سختی رو به خاطر ماها به جون خریده
    ولی خدایی حق مادرم که خانوم مهربون و و با اخلاق و منشی هست این رفتارای بابام نیست

    این همه سال اون شور و عشقی که باید بین یه زن و شوهر باشه رو من بین پدرمادرم ندیدم
    اون محبت و آرامش خاص رو ندیدم
    متاسفانه فکر کنم تو هیچ موضوعی با هم تفاهم ندارن حتی مسائل زناشویی...

    به مشاور هم گفتم گفت این مواقع برو تو اتاق یه اهنگ با صدای بلند بذار با هندزفری گوش کن
    من نمیتونم اینکارو بکنم
    اگه من بیخیال باشم و خدایی نکرده زد و خوردی بیشنون پیش بیاد چی
    بابام وقت عصبانیت کنترلشو از دست میده
    مادرم هم تو بدترین مواقع با صدای بلند حرف میزنه و اعصاب بابام بدتر خورد میشه
    بعد هم میگه فقط تو نیستی دست بزن داری منم دارم!
    بچه که بودم یکی دوبار دیدم که پدرم کتک کاری میکرد هربار یادم میفته همه ی وجودم میلرزه
    مثلا فکر میکنم اگه مادرمو هل بده یا اگه سرش به جایی بخوره زبونم لال بلایی سرش بیاد اون موقع چیکار کنم
    این استرس ها نمیذاره من بیخیال باشم

    چند ماه پیش هم یه بار دعوا کردن پدرم میخواست مادرمو بزنه من مانعش شدم و دستشو گرفتم بعد هم گفتم منو بزن به مادرم کاری نداشته باش
    دیدم حسابی جا خورد گفت من اشتباه کرده باشم دست روی تو بلند کنم
    خب یکی نیست بگه مرد حسابی من دخترتم مادرم بعد خدا عزیزترینمه چطوری دلت میاد تهدیدش کنی و باهاش اینجوری رفتار کنی
    گاهی که مادرم از کتک کاری های قدیمای بابام حرف میزنه دلم عین آتیش میشه
    و از بابام بدم میاد...
    البته نه فقط مادرم داداشامو هم دعوا میکنه
    بارها بهش میگم بابا جلوی عروسات با پسرا دعوا نکن غرورشونو میشکنی و باعث میشه حرمتشون جلوی زنشون بیاد پایین
    ولی کو گوش شنوا...
    متاسفانه خیلی رک و تند هست اخلاقش
    هر جا و پیش هر کسی باشه حرف خودشو میزنه

    پارسال مادربزرگم خونمون بود پدرمادرم دعواشون شد
    مادربزرگم وقتی بداخلاقی های بابامو دید گفت خدا منو بکشه پدرت همیشه اینجوریه؟
    منم گفتم مامان بزرگ فکر کنم تو خیلی قبل تر از من بابامو شناختی این چه سوالیه
    گفت آخه تا حالا نمیدونستم اخلاقش انقدر تند و تلخه..! بعد شروع کرد به نفرین خودش که چرا دخترمو بهش دادم و ...

    بدبختی اینجاست من هیچوقت نتونستم مثل برادرام بیخیال باشم حین دعواها
    همیشه وسط دعواهاشون باید بسوزم...
    یا می ترسم بزنن بلایی سر هم بیارن یا می ترسم مادرم کاری دست خودش بده
    چون بعضی وقتا تهدید میکنه میگه آخرش از دستت خودمو خلاص میکنم...
    دعواهاشون این نیست که فقط در حد حرف باشه که من دخالت نکنم

    خدایی این زندگی دو روزه ی دنیا نمی ارزه آدم بخواد انقدر به کام بقیه تلخش کنه
    برای مسائل مالی هم خب تقصیر بابامه وقتی میدونسته وضع مالیش رضایت بخش نبوده اشتباه کرده ازدواج کرده
    گاهی هم حرف میزنیم میگه من جوونیام خیلی اشتباه کردم
    امروزم گفت اشتباه کردم با مادرت تند حرف زدم
    ولی هنوز یاد نگرفته دل شکستن چیزی نیست که با گفتن اشتباه کردم هاش درست بشه...
    از صبح از بس غصه خوردم سر درد و کتف درد و قلب درد گرفتم...

    حالا همه ی بداخلاقی هاش به کنار
    گاهی وقتا تو مهمونیا یا جاهای دیگه که هستیم
    وقت احوالپرسی با بعضی از زن های فامیل برمیگرده میگه فلانی خیلی شکسته شدی یا پیر شدی تو تا دیروز جوون بودی که !!!!!!!!!!
    اون وقت ها من از حرص تا دم مرگ میرم
    مادرمم که متوجه میشه خیلی ناراحت میشه بارها بهش میگه ولی باز تکرار میکنه میگه من که چیز بدی نگفتم!
    منم دوسه بار بهش گفتم بابا این درست نیست تو درباره ی زن مردم اینجوری میگی حال اهر کی میخواد باشه
    گفتم مادرم از 16 سالگی که نوجوون بوده کنارته و الان موهای سفید و سنی ازش گذشته چطور این ها به نظرت نمیاد
    اون وقت پیر شدن فلان زن رو چطوری بهش میگی!؟؟
    اون وقتا یعنی دلم میخواد بمیرم برم تو زمین...
    ویرایش توسط یلدا 25 : 02-18-2017 در ساعت 02:55 PM
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  7. Top | #5



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Feb 2016
    شماره عضويت
    26659
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.85
    نوشته ها
    919
    تشکـر
    1,066
    تشکر شده 669 بار در 457 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    پاسخ : مشکل 33 ساله ی پدر و نارضایتی مادر

    نقل قول نوشته اصلی توسط تجربه نمایش پست ها
    سلام

    فکر میکنم مشکل خیلی از افرادی که به این سایت میان برمیگرده به مشکلات پدر و مادراشون که یا اختلافات زیادی دارن یا مدیریت بلد نیستن

    نظر منم اینه که نباید باهاشون بحث کرد که چیزی رو متوجه شن

    فقط ماها باید یاد بگیریم نقاط ضعف اونا رو در زندگیمون تکرار نکنیم
    سلام
    ممنونم آقای تجربه بابت راهنماییتون
    ولی خب گاهی من اونقدر به تنگ میام میگم هیچوقت با هیچ کسی ازدواج نمیکنم
    بدترین چیز برای یه مرد بد اخلاقیه
    مرد وقتی پولدار نباشه بالاخره میتونه کم کم پیشرفت کنه و پولشو زیاد کنه
    ولی وقتی همه ی دنیا رو هم داشته باشه اخلاق خوبی نداشته باشه زندگیش هزارتومن هم نمی ارزه به نظرم
    ولی بابای من فکر میکنه همه چی خورد و خوراکه..!
    ای کاش کمی هم به اخلاقش توجه داشت...

    بعد هم اگه من مانعشون نشم بزنن بلایی سر هم بیارن اون موقع چه خاکی به سرم کنم!؟
    گاهی با صدای بلند حرف میزنن من از همسایه ها خجالت میکشم
    چه برسه به اینکه به تهدید و بد و بیراه گفتن و زد و خورد بکشه...
    وگرنه در حد حرف باشه یا خودشون اونقدر رشد کرده باشن که آروم و تنها حرف بزنن خب من سرم درد نمیکنه برم تو کاراشون دخالت کنم
    نمیدونن با این کارا چه زخم هایی رو به روح بقیه میزنن...
    بابای من نه سیگار میکشه نه معتاده نه رفیق بازه
    ولی اخلاقش خوب نیست...
    ویرایش توسط یلدا 25 : 02-18-2017 در ساعت 03:03 PM
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  8. کاربران زیر از یلدا 25 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  9. Top | #6



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضويت
    9968
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    5.39
    نوشته ها
    4,960
    تشکـر
    5,901
    تشکر شده 5,999 بار در 2,823 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    9

    پاسخ : مشکل 33 ساله ی پدر و نارضایتی مادر

    نقل قول نوشته اصلی توسط یلدا 25 نمایش پست ها
    سلام عزیزم
    خدا نکنه گلم
    جالبه چقدر تفاهم داریم ما با هم
    ممنونم بابت راهنماییت فاطمه جان
    ولی باور کن به قول داداشم به حرفا و راهکارای روانشناسانه ام گاهی وقتا گیر میکنم اساسی...
    خیلی برام دردناکه
    میدونم یه مرد سختی هایی زیادی میکشه
    ولی خب اخلاقش درصد زیادش دست خودشه
    تو فامیل داریم آقایونی هستن که پدرمادرشونو بچگی از دست دادن اونقدر خوشحال اخلاق و فهمین آدم تعجب میکنه
    درسته نبود پدر خیلی موثر هست ولی وقتی ادم میبینه یه کاریو بارها انجام داده و اشتباهه خب چرا اصرار کنه بازم همونو ادامه بده!؟
    من هم دخترم خلی بیشتر از سه تا داداشم من به خاطر این مسائل ضربه میخورم
    خیلی وقت ها میگم همیشه مجرد میمونم که کسی زندگی و آرامشمو ازم نگیره
    هر چند هم که پیش پدرمادرم هم اینجوری ولی خب همسر آدم از همه کس بهش نزدیکتره
    اگه خوب باشه که آرامشت سرجاشه و اگه هم نه که همون آرامش مجردیو هم از آدم میگیره

    من بارها سعی میکنم برای مادرم شنونده ی خوبی باشم و به حرفاش گوش بدم بلکه آروم بشه
    و میگم مامان تو حق داری و ازش تشکر می کنم که این همه سختی رو به خاطر ماها به جون خریده
    ولی خدایی حق مادرم که خانوم مهربون و و با اخلاق و منشی هست این رفتارای بابام نیست

    این همه سال اون شور و عشقی که باید بین یه زن و شوهر باشه رو من بین پدرمادرم ندیدم
    اون محبت و آرامش خاص رو ندیدم
    متاسفانه فکر کنم تو هیچ موضوعی با هم تفاهم ندارن حتی مسائل زناشویی...

    به مشاور هم گفتم گفت این مواقع برو تو اتاق یه اهنگ با صدای بلند بذار با هندزفری گوش کن
    من نمیتونم اینکارو بکنم
    اگه من بیخیال باشم و خدایی نکرده زد و خوردی بیشنون پیش بیاد چی
    بابام وقت عصبانیت کنترلشو از دست میده
    مادرم هم تو بدترین مواقع با صدای بلند حرف میزنه و اعصاب بابام بدتر خورد میشه
    بعد هم میگه فقط تو نیستی دست بزن داری منم دارم!
    بچه که بودم یکی دوبار دیدم که پدرم کتک کاری میکرد هربار یادم میفته همه ی وجودم میلرزه
    مثلا فکر میکنم اگه مادرمو هل بده یا اگه سرش به جایی بخوره زبونم لال بلایی سرش بیاد اون موقع چیکار کنم
    این استرس ها نمیذاره من بیخیال باشم

    چند ماه پیش هم یه بار دعوا کردن پدرم میخواست مادرمو بزنه من مانعش شدم و دستشو گرفتم بعد هم گفتم منو بزن به مادرم کاری نداشته باش
    دیدم حسابی جا خورد گفت من اشتباه کرده باشم دست روی تو بلند کنم
    خب یکی نیست بگه مرد حسابی من دخترتم مادرم بعد خدا عزیزترینمه چطوری دلت میاد تهدیدش کنی و باهاش اینجوری رفتار کنی
    گاهی که مادرم از کتک کاری های قدیمای بابام حرف میزنه دلم عین آتیش میشه
    و از بابام بدم میاد...
    البته نه فقط مادرم داداشامو هم دعوا میکنه
    بارها بهش میگم بابا جلوی عروسات با پسرا دعوا نکن غرورشونو میشکنی و باعث میشه حرمتشون جلوی زنشون بیاد پایین
    ولی کو گوش شنوا...
    متاسفانه خیلی رک و تند هست اخلاقش
    هر جا و پیش هر کسی باشه حرف خودشو میزنه

    پارسال مادربزرگم خونمون بود پدرمادرم دعواشون شد
    مادربزرگم وقتی بداخلاقی های بابامو دید گفت خدا منو بکشه پدرت همیشه اینجوریه؟
    منم گفتم مامان بزرگ فکر کنم تو خیلی قبل تر از من بابامو شناختی این چه سوالیه
    گفت آخه تا حالا نمیدونستم اخلاقش انقدر تند و تلخه..! بعد شروع کرد به نفرین خودش که چرا دخترمو بهش دادم و ...

    بدبختی اینجاست من هیچوقت نتونستم مثل برادرام بیخیال باشم حین دعواها
    همیشه وسط دعواهاشون باید بسوزم...
    یا می ترسم بزنن بلایی سر هم بیارن یا می ترسم مادرم کاری دست خودش بده
    چون بعضی وقتا تهدید میکنه میگه آخرش از دستت خودمو خلاص میکنم...
    دعواهاشون این نیست که فقط در حد حرف باشه که من دخالت نکنم

    خدایی این زندگی دو روزه ی دنیا نمی ارزه آدم بخواد انقدر به کام بقیه تلخش کنه
    برای مسائل مالی هم خب تقصیر بابامه وقتی میدونسته وضع مالیش رضایت بخش نبوده اشتباه کرده ازدواج کرده
    گاهی هم حرف میزنیم میگه من جوونیام خیلی اشتباه کردم
    امروزم گفت اشتباه کردم با مادرت تند حرف زدم
    ولی هنوز یاد نگرفته دل شکستن چیزی نیست که با گفتن اشتباه کردم هاش درست بشه...
    از صبح از بس غصه خوردم سر درد و کتف درد و قلب درد گرفتم...

    حالا همه ی بداخلاقی هاش به کنار
    گاهی وقتا تو مهمونیا یا جاهای دیگه که هستیم
    وقت احوالپرسی با بعضی از زن های فامیل برمیگرده میگه فلانی خیلی شکسته شدی یا پیر شدی تو تا دیروز جوون بودی که !!!!!!!!!!
    اون وقت ها من از حرص تا دم مرگ میرم
    مادرمم که متوجه میشه خیلی ناراحت میشه بارها بهش میگه ولی باز تکرار میکنه میگه من که چیز بدی نگفتم!
    منم دوسه بار بهش گفتم بابا این درست نیست تو درباره ی زن مردم اینجوری میگی حال اهر کی میخواد باشه
    گفتم مادرم از 16 سالگی که نوجوون بوده کنارته و الان موهای سفید و سنی ازش گذشته چطور این ها به نظرت نمیاد
    اون وقت پیر شدن فلان زن رو چطوری بهش میگی!؟؟
    اون وقتا یعنی دلم میخواد بمیرم برم تو زمین...
    عزیزم کاملا درکت میکنم اما چاره ای نیست
    اون افرادی ک میگی زیر دست ی مادر بزرگ نشدن مثه مادربزرگ ما باشه و حتما ی مردی بود ک خوب تربیتشون کرده یا ازش الگو گرفتن
    نگو هیچوقت ازدواج نمیکنم و از مردا بیزار نشو همه مردا اینطور نیستن
    تو ببین تو زندگی اونها چیا اشتباس و اونا را تکرار نکن
    مثلا من برای ازدواجم گفتم با تک فرزند و بچه یتیم ازدواج نمیکنم و اینا برام مهم بود و اگه کسی پدر نداشت یا تک فرزند بود ندیده رد میکردم
    چشمت را باز کن و خوب انتخاب کن
    من ک از وقتی ازدواج کردم آروم تر شدم
    تو مجردی ی دختر عصبی و افسرده بودم ک همش گریه و ناله میکردم از زندگی.

    یا علی مدد
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  10. 2 کاربران زیر از fateme.68 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  11. Top | #7



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Feb 2016
    شماره عضويت
    26659
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.85
    نوشته ها
    919
    تشکـر
    1,066
    تشکر شده 669 بار در 457 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    پاسخ : مشکل 33 ساله ی پدر و نارضایتی مادر

    نقل قول نوشته اصلی توسط fateme.68 نمایش پست ها
    عزیزم کاملا درکت میکنم اما چاره ای نیست
    اون افرادی ک میگی زیر دست ی مادر بزرگ نشدن مثه مادربزرگ ما باشه و حتما ی مردی بود ک خوب تربیتشون کرده یا ازش الگو گرفتن
    نگو هیچوقت ازدواج نمیکنم و از مردا بیزار نشو همه مردا اینطور نیستن
    تو ببین تو زندگی اونها چیا اشتباس و اونا را تکرار نکن
    مثلا من برای ازدواجم گفتم با تک فرزند و بچه یتیم ازدواج نمیکنم و اینا برام مهم بود و اگه کسی پدر نداشت یا تک فرزند بود ندیده رد میکردم
    چشمت را باز کن و خوب انتخاب کن
    من ک از وقتی ازدواج کردم آروم تر شدم
    تو مجردی ی دختر عصبی و افسرده بودم ک همش گریه و ناله میکردم از زندگی.

    یا علی مدد

    ممنون گلم بارها به خودکشی فکر کردم ولی خب با مردن من هم فکر نکنم بابام عبرت بگیره
    وقتی مادرمو میبینم این همه سال مثل شمع جلوی چشمم آب میشه
    وقتی بد اخلاقی های بابامو میبینم
    یه بار دوباره ده بار صد بار
    مگه یه آدم چقدر تحمل و صبر داره...
    میدونی بدبختی اینجاس وقتی قربانی اشتباهات بقیه بشی و کاری ازت بر نیاد دیگه فقط باید بسوزی...
    میدونم همه ی مردها اینطوری نیستن ولی فکر میکنم حضور مرد تو خونه آرامشو از آدم میگیره..! البته نه هر مردی

    من یه دختر جوونم و احساسی
    دقیقا اخلاقم بر عکس بابامه
    هر چقدر که قد کشیدم و بزرگ شدم و بد اخلاقی های پدرمو دیدم من دو برابرش خوش اخلاقی میکردم
    من مهربونی رو از مادرم یاد گرفتم
    مادرم خیلی خانوم مهربونیه هر کسی باهاش برخورد داره از اخلاقش تعریف میکنه
    ولی بابام همیشه اذیتش میکنه
    متاسفانه به هیچ صراطی مستقیم نیست
    من میدونم اگه بخواد میتونه تغییر کنه حتی تو 60 سالگی ولی نمیخواد
    تو بیرون یا وقتی مهمون داریم همش باید خدا خدا کنی حرفی نزنه اونا برنجن
    گاها میاد با یه بچه کل کل میکنه!
    بارها میگم بابا اینجوری درست نیست کمی خوش اخلاق باش دنیا به خدا هیچه
    دو روز دیگه هممون میریم بذار تا وقتی هستیم با هم خوب باشیم اما بی فایده است...
    همیشه وقتی کارارو خراب میکنه بعد میگه اشتباه کردم
    خب این گفتن اشتباه کردن ها به چه دردی میخوره آخه
    من پیش مادرم زیاد بروز نمیدم چون همیشه من بهش دلداری میدم
    میگه درسته بابات بدخلاقه ولی خداروشکر می کنم تورو بهم داده باهام حرف میزنی آروم میشم
    ولی خودمم گاها از درون داغونم
    زندگی این روزا مشغله ها و مسائل زیادی داره که خودش جای خیلی حرفه
    وقتی خونواده هم نتونن با هم کنار بیان دیگه خیلی سخت میشه
    همیشه دلم یه زندگی آروم میخواست
    همیشه آرزوم این بود پدرمادرمو با هم ببینم کنار هم خوش باشن
    ولی ....
    خیلی از چیزا فقط افسوسش واسم موند...
    من معتقدم هیچی بهتر از خوش اخلاقی و حرمت بین آدم ها نیست
    چون اینطوری سخت ترین مشکلات دنیا رو هم داشته باشی میتونی تحمل کنی
    گاهی اشک ها هم قدرت آروم کردن آدمو ندارن...
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  12. Top | #8



    نمایش مشخصات کاربری
    دلنوشته کاربر
    خدای من... این روزها بیشتر حواست به من باشد...میگویند بزرگترین شکست از دست دادن ایمان است...حواست باشد که من شکست نخورم... من هنوز هم تورا به نام قاضی الحاجات میخوانم... خدای خوب من...! برای دلم امن یجیب بخوان...!
    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    شماره عضويت
    31215
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    2.16
    نوشته ها
    599
    تشکـر
    833
    تشکر شده 763 بار در 399 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    پاسخ : مشکل 33 ساله ی پدر و نارضایتی مادر

    سلام عزیزم.

    یلدا جان شما هیچ وقت نمیتونی یک آدمو توی شصت سالگی تغییر بدی!

    پدر شما یک عمر با همین خصوصیات زندگی کرده و اینکه بخواد توی این سن تغییر کنه به خصوص اگه با خواست و تلاش یک نفر دیگه باشه تقریبا غیر ممکنه!

    مگر اینکه واقعا خودشون بخوان که اونم نمیتونی انتظار یک تغییر بزرگ و آنچنانی رو داشته باشی٬ ضمن اینکه هم روندش کند و طولانیه و هم سخت و پرمشقت که به راحتی هم نیست!

    اینطور مواقع تنها کاری که از دست بچه ها برمیاد اینه که اولا با اخلاقای پدر و مادرشون کنار بیان

    و تا جایی که میتونن سعی کنن به تنشها دامن نزنن و در حد توانشون جوّ آرومی رو برقرار کنن!
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  13. 3 کاربران زیر از رامونا بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  14. Top | #9



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Feb 2016
    شماره عضويت
    26659
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.85
    نوشته ها
    919
    تشکـر
    1,066
    تشکر شده 669 بار در 457 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    پاسخ : مشکل 33 ساله ی پدر و نارضایتی مادر

    نقل قول نوشته اصلی توسط رامونا نمایش پست ها
    سلام عزیزم.

    یلدا جان شما هیچ وقت نمیتونی یک آدمو توی شصت سالگی تغییر بدی!

    پدر شما یک عمر با همین خصوصیات زندگی کرده و اینکه بخواد توی این سن تغییر کنه به خصوص اگه با خواست و تلاش یک نفر دیگه باشه تقریبا غیر ممکنه!

    مگر اینکه واقعا خودشون بخوان که اونم نمیتونی انتظار یک تغییر بزرگ و آنچنانی رو داشته باشی٬ ضمن اینکه هم روندش کند و طولانیه و هم سخت و پرمشقت که به راحتی هم نیست!

    اینطور مواقع تنها کاری که از دست بچه ها برمیاد اینه که اولا با اخلاقای پدر و مادرشون کنار بیان

    و تا جایی که میتونن سعی کنن به تنشها دامن نزنن و در حد توانشون جوّ آرومی رو برقرار کنن!

    سلام رامونا جان
    ممنونم عزیزم بله حق با شماست
    ولی اونقدر به خاطر بداخلاقی های بابام عذاب کشیدم که حاضرم همه چی زندگیمو بدم حداقل بقیه ی عمرش رو خوش اخلاق باشه
    همیشه سعی کردم اینطوری باشم ولی خب من هم مثل اون ها آدمم و صبرم حدی داره
    گاهی وقتا خیلی کلافه میشم
    نه میتونم حرف ناجوری به پدرم بزنم نه میتونم دل شکسته ی مادرمو آروم کنم
    فقط باید بشینم غصه بخورم...
    بابام اگه میخواست عوض بشه این همه سال عوض میشد
    بارها مادرم و دایی هام باهاش حرف زدن
    مادرم میگه اون موقع ها بابابزرگم خیلی نصیحتش میکرده ولی گوش نداده متاسفانه
    میدونین بداخلاقی آدم رو مدیون میکنه
    من برای اون دنیاش ناراحتم
    میخوام به خاطرش خودشم که شده کمی مهربون باشه.
    از همه ی این ها بدتر با اقوام هم گاهی بداخلاقی میکنه و دلشونو میشکنه با زن داداشام و حتی همسایه ها...
    این ها حق الناسه...
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  15. Top | #10



    نمایش مشخصات کاربری
    دلنوشته کاربر
    خدای من... این روزها بیشتر حواست به من باشد...میگویند بزرگترین شکست از دست دادن ایمان است...حواست باشد که من شکست نخورم... من هنوز هم تورا به نام قاضی الحاجات میخوانم... خدای خوب من...! برای دلم امن یجیب بخوان...!
    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    شماره عضويت
    31215
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    2.16
    نوشته ها
    599
    تشکـر
    833
    تشکر شده 763 بار در 399 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    پاسخ : مشکل 33 ساله ی پدر و نارضایتی مادر

    نقل قول نوشته اصلی توسط یلدا 25 نمایش پست ها
    سلام رامونا جان
    ممنونم عزیزم بله حق با شماست
    ولی اونقدر به خاطر بداخلاقی های بابام عذاب کشیدم که حاضرم همه چی زندگیمو بدم حداقل بقیه ی عمرش رو خوش اخلاق باشه
    همیشه سعی کردم اینطوری باشم ولی خب من هم مثل اون ها آدمم و صبرم حدی داره
    گاهی وقتا خیلی کلافه میشم
    نه میتونم حرف ناجوری به پدرم بزنم نه میتونم دل شکسته ی مادرمو آروم کنم
    فقط باید بشینم غصه بخورم...
    بابام اگه میخواست عوض بشه این همه سال عوض میشد
    بارها مادرم و دایی هام باهاش حرف زدن
    مادرم میگه اون موقع ها بابابزرگم خیلی نصیحتش میکرده ولی گوش نداده متاسفانه
    میدونین بداخلاقی آدم رو مدیون میکنه
    من برای اون دنیاش ناراحتم
    میخوام به خاطرش خودشم که شده کمی مهربون باشه.
    از همه ی این ها بدتر با اقوام هم گاهی بداخلاقی میکنه و دلشونو میشکنه با زن داداشام و حتی همسایه ها...
    این ها حق الناسه...
    عزیزم تو این دنیا هر کسی مسئول زندگی خودشه٬

    درسته پدرته و دوسش داری اما وقتی کاری از دستت برنمیاد میخوای با غصه خوردن و زانوی غم بغل گرفتن عمر خودتم تلف کنی که پس فردا پشیمون بشی که چرا توأم مث پدر و مادرت روزای جوونیتو اینجوری حروم کردی؟!

    پدر و مادرت سخت یا آسون ٬ تلخ یا شیرین زندگیاشونو کردن٬به قول معروف آرداشونو ریختن و الکاشونو آویختن و دیگه نمیشه تغییرشون داد!

    الان نوبت زندگی توئه٬ نباید خودتو توی غم و اندوه زندگی پدر و مادرت غرق کنی٬

    میدونم سخته٬ تلخه٬ اذیت میشی ٬تو دختری و عاطفی هستی و واست سخت ترم هست اما چاره ای نیست ؛

    باید خودتو نجات بدی٬باید بجنگی با درونت و سعی کنی از یک دریچه جدید به زندگیت نگاه کنی!

    بپذیر که هر کسی توی زندگیش یه جور میجنگه و اینم جنگ توئه!
    سختی داره٬ عذاب داره٬ زخمی شدنم داره اما تنها راه درستیه که پیش روت داری!

    کنارشون بمون و دلخوشی و آروم دلشون باش اما توی مسیر زندگی خودت باش و به ناراحتیا و غم و غصه هات دامن نزن!
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  16. کاربران زیر از رامونا بابت این پست مفید تشکر کرده اند


صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

مشاوره, روانشناسی,مشاوره جنسی ,مشاوره کودک, مشاوره خانواده,روانشناس ,روانپزشک, مشاور خانواده

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

جستجوهای مرتبط در گوگل

مشکلات زندگی,  مشکلات زناشویی,  مشکلات اینستاگرام,  مشکلات وایبر,  مشکلات معده,  مشکلات جوانان,  مشکلات بازی gta v,  مشکلات کبد,  مشکلات خانوادگی,  مشکلات سمند ef7,  مشکلات خانوادگی,  مشکلات خانوادگی چیست,  مشکلات خانوادگی احسان علیخانی,  مشکلات خانوادگی دانش آموزان,  مشکلات خانوادگی و استرس,  مشکلات خانوادگی حسن جوهرچی,  مشکلات خانوادگی زهرا نعمتی,  مشکلات خانوادگی و راه حل,  مشکلات خانوادگی نوجوانان,  مشکلات خانوادگی در ازدواج,  مادريت انك اناني,  مادريت,  مادري,  مادارا,  مادر,  مادرنا والو,  مادريتا,  مادريد,  مادريت كلمات,  مدري وين انطي الوجه,  مخالفات المرور,  مخالفات,  مخالفات مرور,  مخالفات السير,  مخالفات دبي,  مخالفت قطر,  مخالفات ابوظبي,  مخالفات السيارات,  مخالفتك,  مخالفة التظليل,  

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
twitter Google Plus facebook


آدرس ایمیلتان را بدون دابلیو دابلیو وارد کنید