مشاور
تبلیغات مشاور
  
  



صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از 21 به 38 از 38
موضوع: مشکل نازایی
  1. Top | #21

    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.58
    نوشته ها
    555
    تشکـر
    1
    تشکر شده 567 بار در 296 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    پاسخ : مشکل نازایی
    نقل قول نوشته اصلی توسط RANAA نمایش پست ها
    سلام دوست عزیز
    اینهمه هول و غم و نا امیدی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!واقعا برای چی؟ما واسه چی داریم زندگی میکنیم و آخرش به کجا میرسه؟غیر این هست که بعدا حسرت هر روزی و هر ثانیه ای که از دست دادیم رو خواهیم خورد؟فکر نکن من از بیرون گود دارم نگاه میکنم و نصیحت میکنم.منم شرایط تو رو دارم.با این تفاوت که من از تو هم بزرگترم.منم دارم پا میزارم تو 30 سال.پلی کیستیک دارم.کم کاری تیروئید هم دارم.دکتر نازایی هم رفتم.معاینه هم شدم و خوب میدونم چقدر چندش آوره دستیار دکتر آماده ت کنه بعد دکتر بیاد و اون دستمالیت کنه و ... تازه تو اون حالت هم باید منتظر بمونی تا خانوم دکتر کی کارشون تموم شه تشریف بیارن معاینه کنن.
    منم وقتی خبر بچه دار شدن یا بارداری کسی رو میشنوم تا شب حالم بده.حتی گریه میکنم.ولی از فرداش دیگه خوب میشم.من اینقدرز بخاطر بچه به خودم فشار آوردم که افسردگی و پانیک گرفتم.چقدر هزینه صرف روانشناس کردم که فایده نداشت و آخرشم رفتم روانپزشک.و چقدر هزینه صرف روانپزشک و داروهای خارجی غیر بیمه کردم و میکنم تا اینکه خوب باشم.روزی 6 تا قرص اعصاب میخورم.اما شکر خدا خیلی خوب شدم.الان شادم و سرزنده.به نظر من شمام حتما به روانپزشک مراجعه کن.چون افسردگی شدید داری و حتما باید درمان شی.کمی که آرامش نسبی پیدا کردی میتونی بری مشاوره و طرز فکرتو عوض کنی.قرار نیست همه ازدواج کنن و قرار نیست همه هم بچه دار شن.زندگی زناشویی فقط تو بچه داشتن خلاصه نشده اینم که میگن آدم بدون بچه زندگیش بدون حاصله حرف چرنده.اینا از فقر فرهنگیه.چه بسا تو جوامع پیشضرفته خیلی ها خودشون هیچوقت نمی خان بچه دار شن و نمیشن هم.شمام به خدا توکل کن و بگو هرچه پیش آید خوش آید.یادت باشه که دنیا رو هر جور بگیری اونجوری میگذره.من یه بار خواب دیدم بچه دار شدم اما بچه م مریض بود داشتم میبردمش اتاق عمل.نارسایی قلبی داشت خیلی کوچولو بود 3 روز بود شیرم نخورده بود میگفتم تورو خدا بزارید شیر بدم بهش دکتر میگفت نه قبل عمل نمیشه.اینقدر معصوم و مظلوم بود گریه هم نمیکرد.فقط دوتامون بودیم تو بیمارستان.مامانم اینا داشتن با بچه خواهرم بازی میکردن.ولی اصلا محل بچه منت که داشت میرفت اتاق عمل نمیزاشتن.چون بچه من مریض بود و بچه خواهرم سالم.اونم با حسرت بهشون نگاه میکرد.اونقدر تو خواب گریه کردم.تا چند روز تو جو خوابم بودم و همش غصه میخوردم.به خودم گفتم این خواب یه هشداره.گفتم خدایا شکرت راضیم به رضای تو.هر چی صلاح بدونه حتما خوبه.گذاشتم به عهده خدا.دنبال دکتر و دارو و درمانم نرفتم.گفتم صلاح بدونه میده ندونه نمیده.هر وقتم خواست بده بازم شکر.شمام واگذار کن به خدا.غصه نخور.ببین اونایی که بچه دارن چقدر مشکل دارن و نمیتونن واسه خودشون باشن؟اما بچه ندارا راحتن و هر کاری بخوان میکنن و هرجا بخوان میرن.یکم به مزایای نداشتن بچه فکر کن.همش فکرتو رو فاجعه سازی متمرکز نکن.بچه نداشتن فاجعه نیست.خیلی ناراحتی میتونی یه سگ بگیری بزرگش کنی همدمت شه .خیلی تو درمان افسردگی موثره.در ضمن میتونی سرپرستی موقت بگیری.همون خانواده امین.شرایطشو ببین تو سایت.هر وقتم خونه ششدانگ داشتی میتونی سرپرستی دائمشو بگیری.اصلا مصیبت نیست اینا.بخدا مصیبت چیزای دیگه س.نهایتش میشه رحم اجاره ای هم استفاده کنی.اما چیزی رو به زور از خدا نخواه و شاکی نشو.یه کم بارتو بزار به عهده خدا.توکل کن.توکل واقعی.ایمان داشته باشه هر چی خدا برات میخاد صلاحه و بهترینه.کمی ول کن این قضیه رو راحت میشی به خدا.
    ممنون. حرفاتون خیلی آرومم کرد.
    فکر نمیکردم کس دیگه ای هم مشکل منو داشته باشه.
    تو کلینیک ها البته دیده بودم ولی با هیچکدوم همصحبت نمیشدم. فکر میکردم فقط من اینهمه اذیت شدم. همسرم هم زیاد در این مورد درکم نمیکنه. یه جورایی فرار میکنه از قضیه. بقیه هم چون تجربه نکردن، احساسی که دارم رو خوب درک نمیکنن.
    وقتی متن شمارو خوندم تمام حرفایی که تو دلم بود، نوشته بودین. واقعا حس میکردم دارم خفه میشم از این وضع.
    میدونم حتما صلاحه که ما فعلا بچه دار نشیم.
    راستش هروقت فکرم مشغول میشد، همین جوابای همیشگی رو به خودم میدادم:
    حتما صلاحه، شاید بچه مون معلول میشد، شاید خلافکار میشد، شاید جوان مرگ میشد و....
    تا حد زیادی هم جواب میداد ولی وقتی کسی بچه دار میشد دیگه تحملم تموم میشد. همش میپرسیدم چرا اونا بی دردسر بچه دار میشن، اونم یه بچه سالم و زیبا. فقط بچه من قراره معلول و بدبخت و.... از آب دربیاد؟
    همین قضیه بیشتر اذیتم میکنه. هرچی کسی که باردار میشه، نسبتش بهم نزدیکتر باشه، حالم بیشتر خراب میشه.
    همسرم تصمیم داره خونه رو عوض کنه تا یه تنوعی تو زندگیم بشه و حالمو بهتر کنه.
    باز هم ممنون. حرفاتون خیلی بهم آرامش داد
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  2. 2 کاربران زیر از talieh بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  3. Top | #22

    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.13
    نوشته ها
    126
    تشکـر
    369
    تشکر شده 145 بار در 78 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    پاسخ : مشکل نازایی
    الان تو شهر ما داره بارون میاد منم دارم برای شما وخودم وظهور اماممون دعا میکنم چرا همه چیزو گردن خدا بندازیم وقتی بشر بادست خودش گند زد به مواد غذایی ونازایی بالا رفت البته میدونم که خدا خودش کارها را حل میکنه همشم به این نیست به جون خودم تو زندگیم هر وقت داره ازمایشم میکنه اولش بی تابی کردم اما بعدش فهمیدم میخواسته بزرگم کنه مگه نمیگن خدا از مادر مهربونتره الان فقط داره صبرتونو میبره بالا وجالبیش اینه که توی قران اومده که به هرکی بخوایم فقط دختر ویا فقط پسر ویا هردو اینها را ویا نمیدهیم چون ما به صلاح شما اگاهیم.مثلا در قضیه ازدواج شما توکل کردید وچنین اقای محترمی همسر شماست پس در این موضوع هم توکل داشته باشید اینکه گفتید چرا همه بچه دار شوند ومن نه بسیار اشتباه است هرکسی منحصر به فرد است و شرایط خاص خودش را دارد وخداوند با توجه به شرایط خاص خود اوست که به او بچه میدهد وما باید بدانیم اگر داد هدیه است ومال خداست اگر هم گرفت باید بگوییم خودت دادی وخودت هم گرفتی همه چیز از ان توست الهی رضا برضاک.<br>این که زندگی خود را بادیگران مقایسه میکنید خطاست شاید الان خدا دارد یه لطف بزرگتری به شما میکند که به دیگری نمیکند شما فقط ظاهر قضیه را میبینید این خیلی اشتباه است که به خاطر امدن بچه همه چیز را تعطیل کنیم این چیزای که میگم مخاطبش شما نیستیدا دارم تجربیاتمو میگم حرف جالبی که اقای بانکی میزنند این است که یک مقطع را تمام کنید بعد بچه دار شوید مثلا لیسانس راتمام کنید بعد یا اگر فوق میخوانید ان را تمام کنید بعد.<br>همسرتان خیلی مرد شریفی است قدرش را بدانید برای بهتر شدن روحیه خود حتما به یک کلاس ورزشی بروید وکلاس هنری با افراد شاداب وبشاش معاشرت کنید شما باید مسلط بر همه چیز شوید نه اینکه اجازه دهید محیط برشماغلبه کند اگر دیگران ازشما پرسیدند بگویید فعلا کارهای واجبتری نسبت به بچه دار شدن داریم.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  4. Top | #23

    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.58
    نوشته ها
    555
    تشکـر
    1
    تشکر شده 567 بار در 296 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    پاسخ : مشکل نازایی
    نقل قول نوشته اصلی توسط zramzni نمایش پست ها
    الان تو شهر ما داره بارون میاد منم دارم برای شما وخودم وظهور اماممون دعا میکنم چرا همه چیزو گردن خدا بندازیم وقتی بشر بادست خودش گند زد به مواد غذایی ونازایی بالا رفت البته میدونم که خدا خودش کارها را حل میکنه همشم به این نیست به جون خودم تو زندگیم هر وقت داره ازمایشم میکنه اولش بی تابی کردم اما بعدش فهمیدم میخواسته بزرگم کنه مگه نمیگن خدا از مادر مهربونتره الان فقط داره صبرتونو میبره بالا وجالبیش اینه که توی قران اومده که به هرکی بخوایم فقط دختر ویا فقط پسر ویا هردو اینها را ویا نمیدهیم چون ما به صلاح شما اگاهیم.مثلا در قضیه ازدواج شما توکل کردید وچنین اقای محترمی همسر شماست پس در این موضوع هم توکل داشته باشید اینکه گفتید چرا همه بچه دار شوند ومن نه بسیار اشتباه است هرکسی منحصر به فرد است و شرایط خاص خودش را دارد وخداوند با توجه به شرایط خاص خود اوست که به او بچه میدهد وما باید بدانیم اگر داد هدیه است ومال خداست اگر هم گرفت باید بگوییم خودت دادی وخودت هم گرفتی همه چیز از ان توست الهی رضا برضاک.<br>این که زندگی خود را بادیگران مقایسه میکنید خطاست شاید الان خدا دارد یه لطف بزرگتری به شما میکند که به دیگری نمیکند شما فقط ظاهر قضیه را میبینید این خیلی اشتباه است که به خاطر امدن بچه همه چیز را تعطیل کنیم این چیزای که میگم مخاطبش شما نیستیدا دارم تجربیاتمو میگم حرف جالبی که اقای بانکی میزنند این است که یک مقطع را تمام کنید بعد بچه دار شوید مثلا لیسانس راتمام کنید بعد یا اگر فوق میخوانید ان را تمام کنید بعد.<br>همسرتان خیلی مرد شریفی است قدرش را بدانید برای بهتر شدن روحیه خود حتما به یک کلاس ورزشی بروید وکلاس هنری با افراد شاداب وبشاش معاشرت کنید شما باید مسلط بر همه چیز شوید نه اینکه اجازه دهید محیط برشماغلبه کند اگر دیگران ازشما پرسیدند بگویید فعلا کارهای واجبتری نسبت به بچه دار شدن داریم.
    حق با شماست. خودمم قبول دارم کارام اشتباهه. الان هم چون میدونم مسیر غلطی رو پیش گرفتم اومدم اینجا دنبال راه حل میگردم.
    من شوهرمو خییییییییلی دوست دارم. همه جا هم گفتم خدا بهترین مرد دنیارو بهم داده. چون هرچی از خوبیاش بگم کم گفتم. منم تمام تلاشمو کردم که براش همسر خوبی باشم.
    باور کنین اگه الان ازش بپرسین، زنت چجور آدمیه میگه یه زن مهربون و بانشاط.
    تو این مدت خیلی تلاش کردم اون متوجه ناراحتی من نشه. چندبار هم که نتونستم خودمو نگه دارم و گریه کردم، بعدش کارایی کردم که قضیه رو فراموش کنه یا جدی نگیره که غصه بخوره.
    اگه از دوست و آشناهامم بپرسین همه منوبه عنوان یه دختر سرحال و خوش اخلاق میشناسن. چون اصلا دوست ندارم کسی از جزییات زندگیم سر دربیاره.
    همه غم هام که 90% اونها مربوط به نازاییم میشه، رو ریختم تو خودم. الان فقط مامانم و خواهرم و یکی از دوستان صمیمی م از موضوع با خبرن.
    شاید من یه کم لوس بار اومدم. نمیدونم. ولی واقعا برای کسی به سن من این مشکلات دیوانه کننده هستن.
    من لیسانس از دانشگاه تهران دارم، خونواده م همگی دکتر و مهندسن. تو زندگی مجردی به هرچی که خواستم و اراده کردم رسیدم. همیشه شاگرد ممتاز بودم. کلی خواستگار داشتم. خونواده م اصلا سختگیر نبودن. البته جو مذهبی داریم ولی نه خشکه مقدس. همیشه حکم اون دختر مردم رو داشتم که خونواده ها میکوبیدن تو سر بچه هاشون
    اما بعد از ازدواج همه چی فرق کرد. اولش آزارهای مادرشوهرم از سر حسادت به عشق من و پسرش.
    بعد هم درحالیکه مطمئن بودم رتبه تک رقمی کنکور ارشد مال منه، نمیدونم چرا، همه چی خراب شد. حتی نتونستم قبول بشم
    هرگز دلیلشو نفهمیدم.
    بعد با همسرم یه شرکت زدیم که اگه بخوام تعریف کنم چقدر زحمت کشیدیم برای تاسیسش یه کتاب میشه.
    تازه زندگیمون داشت روی خوشش رو بهمون نشون میداد که به خاطر حسادت یه سری آدم عوضی، زیر آبمونو زدن و مجبور شدیم شرکت رو تعطیل کنیم. فقط همین قدر بهتون بگم که ارباب رجوع هامون روز تعطیلی شرکت گریه میکردن. بعضیاشون حتی بعد از اتمام کارشون، فقط برای سرزدن به من میومدن دیدنمون و دعای خیرشون رو همراهمون میکردن.
    هرسال یه اتفاق تازه می افتاد.
    انگار آرامش داشتن برای ما حروم بود. مگه من چند سالمه؟ مگه چند ساله ازدواج کردم که اینهمه اتفاقات ناگوار باید تو زندگیمون بیفته؟
    ما خیلی اهل حلال و حرومیم. تو شرکتمون اونقدر از جون و دل مایه میذاشتم. خدا شاهده نه برای پول، چون واقعا درآمد آنچنانی نداشت، فقط به خاطر اینکه کار مردم راه بیفته. با دعای خیر اونها هم خداروشکر نتونستن برامون پرونده سازی کنن و فقط شرکت تعطیل شد.
    گفتم همسرم تصمیم داره خونه رو عوض کنه. اونم مثل بقیه کارا به بن بست خورد.
    اصلا دل و دماغ ندارم. احساس میکنم دست رو هر کاری میذارم، خراب میشه. دلم خوش بود لااقل یه بچه داشته باشم که یه هدفی برای زندگیم پیدا کنم که اونم....
    از خودم بدم میاد. شوهرم حقش بیشتر از اینه که یه زن افسرده داشته باشه. وقتی با مهربونی میاد کنارم و قربون صدقه م میره و بهم امید میده، بعد من نهایتا ادای آدمای شاد رو دربیارم و میدونم که میفهمه از ته دل نیست ولی بازم عاشقمه، از خودم متنفر میشم.
    الان چند روزه سرم به شدت درد میکنه. از بس فکرای مزخرف میکنم خسته شدم.
    من که یه روز الگوی بچه های دیگرون بودم، الان یکی رو لازم دارم به خودم کمک کنه. همش احساس مریضی میکنم. دلم میخواد مدام بخوابم و به هیچی فکر نکنم. احساس میکنم یه آدم اضافی هستم که بود و نبودم چیزی رو عوض نمیکنه.
    پیش مشاور هم نمیتونم برم. چون چند بار که سعی کردم حتی تلفنی با مشاور صحبت کنم، اونقدر گریه کردم که نتونستم حرف بزنم!
    بعد از ازدواجم، نگاه میکنم میبینم، یکی خونه خریده، یکی ارشد یا دکترا قبول شده، یکی بچه دار شده، یکی کارشو توسعه داده و...
    ولی من نه تنها موفقیتی بدست نیاوردم بلکه پس رفت هم داشتم و از یه آدم شاد و شنگول، تبدیل شدم به یه آدم زودرنج و عصبی.
    میدونم آدم نباید خودشو مقایسه کنه ولی خب الان وجود من تو این دنیا واقعا بی معنیه. جز آزار شوهرم کاری ازم ساخته نیست.
    اصلا به فکر خودکشی نیستم چون فکر میکنم دنیام که داغونه، لااقل آخرتمو خراب نکنم.
    میدونم هرکسی یه مشکلی داره تو زندگیش. منم میخوام با این اوضاع کنار بیام. فقط بگین چطوری
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  5. کاربران زیر از talieh بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  6. Top | #24

    تاریخ عضویت
    Sep 2014
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.18
    نوشته ها
    203
    تشکـر
    122
    تشکر شده 249 بار در 117 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    پاسخ : مشکل نازایی
    نقل قول نوشته اصلی توسط talieh نمایش پست ها
    ممنون. حرفاتون خیلی آرومم کرد.
    فکر نمیکردم کس دیگه ای هم مشکل منو داشته باشه.
    تو کلینیک ها البته دیده بودم ولی با هیچکدوم همصحبت نمیشدم. فکر میکردم فقط من اینهمه اذیت شدم. همسرم هم زیاد در این مورد درکم نمیکنه. یه جورایی فرار میکنه از قضیه. بقیه هم چون تجربه نکردن، احساسی که دارم رو خوب درک نمیکنن.
    وقتی متن شمارو خوندم تمام حرفایی که تو دلم بود، نوشته بودین. واقعا حس میکردم دارم خفه میشم از این وضع.
    میدونم حتما صلاحه که ما فعلا بچه دار نشیم.
    راستش هروقت فکرم مشغول میشد، همین جوابای همیشگی رو به خودم میدادم:
    حتما صلاحه، شاید بچه مون معلول میشد، شاید خلافکار میشد، شاید جوان مرگ میشد و....
    تا حد زیادی هم جواب میداد ولی وقتی کسی بچه دار میشد دیگه تحملم تموم میشد. همش میپرسیدم چرا اونا بی دردسر بچه دار میشن، اونم یه بچه سالم و زیبا. فقط بچه من قراره معلول و بدبخت و.... از آب دربیاد؟
    همین قضیه بیشتر اذیتم میکنه. هرچی کسی که باردار میشه، نسبتش بهم نزدیکتر باشه، حالم بیشتر خراب میشه.
    همسرم تصمیم داره خونه رو عوض کنه تا یه تنوعی تو زندگیم بشه و حالمو بهتر کنه.
    باز هم ممنون. حرفاتون خیلی بهم آرامش داد

    خوشحالم که صحبتهام کمی آرومت کرد.منم نگفتم بچه دار شی معلول میشه.شایدم سالم بود.اما شاید یه مشکل دیگه برات پیش اومد بخاطر بچه داشتن.صبر کن تا زمان خودش همه چیو حل کنه.هر چی صلاحته خدا اوند بهت بده.درضمن حتما کمک حرفه ای بگیر از یه روانپزشک.بیشتر این افکارت بخاطر افسردگیته.علائم بارز افسردگی داری و حتما باید بهش توجه کنی و درمان شی.از دارو هم نترس اینقدر آدمو خوب میکنه.اصلا زندگیت رنگ عوض میکنه.بعد هم به مرور زمان دکترت کم میکنه و قطع میکنه.زندگی رو برای خودت و همسرت زهر نکن.هرچقدر تو عذاب بکشی مطئن باش همسرت بیشتر از تو عذاب خواهد کشید.تغییر خونه هم خیلی خوبه ولی بخاطر وضعیت روحیت احتمال داره یه کوچولو اوایلش برات اضطراب آور و سخت باشه که به مرور زمان خوب میشه.
    حتما هم اگه در توانت باشه یه حیوون خونگی رو همدمت کن.یه وابستگی ایجاد کن برای خودت.احتیاجی که حیوون خونگی به آدم داره و داد و ستذ محبت بینتون خیلی آدم با انگیزه و سرزنده میکنه.
    امیدوارم هرچه سریعتر ازت خبرهای خوشحال کننده بشنویم.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  7. Top | #25

    تاریخ عضویت
    Sep 2014
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.18
    نوشته ها
    203
    تشکـر
    122
    تشکر شده 249 بار در 117 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    پاسخ : مشکل نازایی
    هرگز ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قضاوت نکن.ببین چقدر خوشبختیم ما؟همسر عالی داریم زندگی عاشقانه و احترام.موقعیت اجتماعی و.... شبا مجبور نیستیم از خوابمون بزنیم هی واسه بچه.خواهر من همیشه خسته س.بس که بچه بیدار میشه شیر مخاد.یه ذره میخابه بعد جاشو خیس میکنه و باز بیداری و... مریض بشه واویلاس.اینقدر گریه و نق نق.نمیتونن جایی برن راحت.نمیتونه مسافرت بره چون بچه ش کوچیکه.حتی وقتی که برای همسرت میزاری رو بچه محدود میکنه.زندگیتون میشه تکراری و روتین.الان شاهی.عشق و حالتو بکن.هر وقتم بچه دار شدی شدی.نشدی هم دنیا به آخر نرسیده.هزاران نفر مثل ما هستن خیلیم خوشبختن.تو ترکی یه ضرب المثل هست میگه بچه عین آلوچه ترشه.اونیکه نخورده دلش ضعف میره براش اونی هم که خورده دندوناش گس شده.واقعا هم اینجوریه
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  8. Top | #26

    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.58
    نوشته ها
    555
    تشکـر
    1
    تشکر شده 567 بار در 296 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    پاسخ : مشکل نازایی
    تو دوران مجردی تجربه نگهداری انواع حیوانات خونگی رو داشتم. وقتی هم ازواج کردیم، یکی از اقوام همسرم که از علاقه من به حیوانات باخبر بود برای تولدم یه همستر خرید.
    اونقدر دوستش داشتم که نگو. اما مادرشوهرم که همیشه به نام فولادزره ازش یاد میکنم، اونقدر زیر پای شوهرم نشست تا وادارم کردم همسترو به کسی ببخشم و هیچ حیوونی تو خونه نگه ندارم.
    حتی وقتی یه بچه گربه آوردم، شوهرم از خونه انداختش بیرون
    نهایتا وقتی دید من چقدر به حیوونا علاقه مندم، یه آکواویوم پر از ماهی خرید.
    بد نیستا. ولی خب نه صدا دارن، نه ملوسن، نه میشه بغلشون کرد. البته با وجود دخالتهای مادرشوهرم، باز هم بهتر از هیچیه.
    دیشب خیلی فکر کردم که چرا به اینجا رسیدم؟ شاید یکی از دلایلش همین مادرشوهر سنگدل و بی رحمه.
    و برادرشوهرم که نمیذاره آب خوش از گلوم پایین بره.
    از وقتی یادمه داشتن به من و همسرم سرکوفت میزدن. البته یه اثر مثبت تو زندگیم داشتن. اونقدر بدجنسی کردن و آزار رسوندن که روز به روز همسرم به من و خونوادم نزدیکتر شد. چون میبینه من بدون چشمداشت بهش محبت میکنم و کلی تحویلش میگیرم و همه جا میبرمش بالا جوری که اقوام من با احترام خاصی اسمشو میبرن، از اون ور مادرش که واقعا شک دارم مادرش باشه! فقط تحقیرش میکنه و جلوی همه بی عرضه خطابش میکنه، خب علت اصلی عشقش به من همینه.
    اوایل همش با تردید باهام برخورد میکرد. انگار باورش نمیشد زن مهربون هم وجود داره. واقعا باید یه صفحه بذارم فقط از بدیهایی که مادر و برادرشوهرم بهمون کردن باهاتون درددل کنم.
    عین خانواده دکتر افشار تو ساختمان پزشکان! چه ظاهری و چه اخلاقی عین اونان. به حدی حرفای بدی بهم زدن که اگه شوهرمو دوست نداشتم تا حالا صدبار طلاق گرفته بودم. اقوام خودشونم یه جورایی طردشون کردن حتی مادر مادرشوهرم!
    چندبار جلوی همه به عنوان گاو از من یاد کرد! تازه وقتی اعتراض کردم طلبکار شد که مگه چی گفتم!!!!
    همه فامیلاشون چه در حضورم چه پشت سرم (خبراش بهم میرسه) از زیبایی و خانومی من تعریف میکنن. اونوقت مادرشوهرم به جای خوشحال شدن، فورا میگرده یه چیزی پیدا کنه تخریبم کنه.
    اونقدر اینکارو کرد تا شوهرم صداش در اومد و یکسال تموم باهاشون قطع رابطه کردیم تا امسال خرداد. مادربزرگش واسطه شد. اکثرا میگفتن بزرگتره و احترامش واجبه، پاپیش بذارین، شما کوچکترین و باید برین عذرخواهی و...
    نهایتا مادربزرگش ما و اونارو دعوت کرد و قرار شد سنگهامون رو وابکنیم. من که لام تا کام حرف نزدم. فقط همسرم با خشم از من دفاع میکرد چون مادرش داشت درسته قورتم میداد. جو خونه ما خیلی آروم بود، اینجوری بگم که من تو کل عمرم دعوای مادرو پدرمو ندیدم! اونوقت این زن همش داد میزد و فحاشی میکرد و من از ترس میلرزیدم و نمیدونستم چکار کنم.
    خلاصه کنم، وقتی شوهرم گفت چرا فلان حرفو زدین و فلان کارو کردین و.....
    مادربزرگش با چشمای گرد شده باورش نمیشد اینهمه آزارم دادن و من هربار کوتاه اومدم. نه تنها دخترشو وادار کرد ازم عذرخواهی کنه بلکه از اون به بعد علاقه ش بهم چند برابر شده و همش میگه تو از دخترم هم عزیزتری برام.
    همسرم همیشه میگه چقدر تو مظلومی.
    مادر و برادرشوهرم جلوی اقوام پدری همسرم سکه یه پولم کردن و جیکم درنیومد. هرجا میشینن برام میزنن. چرا؟ چون به قول مادربزرگ شوهرم ، چشم دیدن خوشبختی مارو ندارن!
    الانم بیشتر نگران اینم که از قضیه نازایی بویی ببرن. هرچند احتمال میدم تا الانم یه چیزایی فهمیدن. از اونجایی که مدام فکر تخریب من هستن، به محض اینکه مطمئن بشن چیزی هست، بیچاره م میکنن.
    میترسم مزخرفاتی که تو گوش همسرم میخونن بالاخره نتیجه بده و شوهرم ولم کنه. اگه اینجوری بشه من از غصه میمیرم چون دیوانه وار شوهرمو دوست دارم.
    اگه سرو زبون داشتم و جوابشونو میدادم دلم نمی سوخت. بعضی کاراشونو که به دوستام میگم شاخ در میارن.
    همینقدر بگم که هرچی تلاش کردن تو دعوا منو بد جلوه بدن، دیدن من همیشه بهشون محبت کردم و احترام گذاشتم و اونا بودن که بهم توهین میکردن و آزارم میدادن.
    نهایتا نتونستن ثابت کنن من کاری کردم و با اکراه موضوع رو عوض کردن که مجبور به عذرخواهی نشن!
    البته از اون روز من بین همه عزیزتر شدم چون همه فهمیدن اونا چه موجوداتی هستن.
    خلاصه بیشتر استرسم از اوناست. مطمئنم دنبال یه راهی برای بیرون کردن من از زندگی شوهرم هستن. توهم نیست. پیامایی که به شوهرم میدن دیدم. به لطف خدا البته هرچی بیشتر خودشونو نشون میدن، همسرم بیشتر به مظلومیت من پی میبره و بهم نزدیکتر میشه.
    خیلی میترسم ازشون. واقعا مریضن. چون خیلی هم خشکه مقدسن میترسم پای زن دوم رو با حدیث و روایت باز کنن به زندگیم. وگرنه اگه به خودم باشه 5 ساله با نازاییم سر کردم و مشکل خاصی نداشتم ولی اونا واقعا بی عاطفه ن.
    استرسم فقط از اینه که بفهمن باردار نمیشم. رابطه مون بعد از اون دعوا، خییییییلی کمتر شده. ولی دیدم که به شوهرم پیام میدن و تحریکش میکنن. نمیدونم چکار کنم. واقعا مستاصل شدم. اسم خودشونم گذاشتن مومن. حتی اقوام خودشونم ازشون فراری هستن از بس وحشی هستن.
    برام دعا کنین خیلی نگرانم. اگه اونا از زندگیم برن بیرون من خود به خود خوب میشم. مطمئنم همش از ترس اوناست.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  9. کاربران زیر از talieh بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  10. Top | #27

    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.06
    نوشته ها
    53
    تشکـر
    80
    تشکر شده 26 بار در 18 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    پاسخ : مشکل نازایی
    اگر خیلی حیوون دوست داری یه طوطی بخر
    کاسکو ها خیلی باهوشن و بشدت از نظر عاطفی وابسته میشن
    حیوونای تمیزی هم هستن و جز حیووانتن شاهانه محسوب میشن
    اندازه یه بچه کار دارن .. حرفم میزنن ... خیلیم با عاطفن
    حتما یکیشو تجربه کن
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  11. Top | #28

    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.58
    نوشته ها
    555
    تشکـر
    1
    تشکر شده 567 بار در 296 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    پاسخ : مشکل نازایی
    نقل قول نوشته اصلی توسط sara_1993 نمایش پست ها
    اگر خیلی حیوون دوست داری یه طوطی بخر
    کاسکو ها خیلی باهوشن و بشدت از نظر عاطفی وابسته میشن
    حیوونای تمیزی هم هستن و جز حیووانتن شاهانه محسوب میشن
    اندازه یه بچه کار دارن .. حرفم میزنن ... خیلیم با عاطفن
    حتما یکیشو تجربه کن
    خدا خیرت بده. من میگم مادرشوهرم داره منم از خونه پسرش بیرون میکنه، چجوری جک و جونور بیارم تو خونه؟
    بعدشم من ترجیح میدم به جای حیوون، آدم بزرگ کنم.
    نمیدونم والا. البته امروز حالم خیلی بهتره. واقعا خیلی بهترم. ممنون که بهم دلداری دادین.
    اگه پیشنهاد دیگه ای برای فکر نکردن به مشکلاتم دارین، خوشحال میشم بشنوم
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  12. کاربران زیر از talieh بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  13. Top | #29

    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.06
    نوشته ها
    53
    تشکـر
    80
    تشکر شده 26 بار در 18 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    پاسخ : مشکل نازایی
    یه کار دیگم میتونی بکنی برو کلاسای شیرینی پزی و آشپزی هر روز کلی چیزای خوشمزه و رنگی بذار جلوی شوهرت
    چاق و چله ش کن بعد خودت ورزش کن روی فرم باشی عمرا دیگه به کسی فکر کنه
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  14. Top | #30

    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.58
    نوشته ها
    555
    تشکـر
    1
    تشکر شده 567 بار در 296 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    پاسخ : مشکل نازایی
    نقل قول نوشته اصلی توسط sara_1993 نمایش پست ها
    یه کار دیگم میتونی بکنی برو کلاسای شیرینی پزی و آشپزی هر روز کلی چیزای خوشمزه و رنگی بذار جلوی شوهرت
    چاق و چله ش کن بعد خودت ورزش کن روی فرم باشی عمرا دیگه به کسی فکر کنه
    من دستپختم خیلی خوبه. همیشه هم چیزای جدید واسه شوهر جونم درست میکنم. شدیدا مواظب اندامم هستم و یکی از موارد حسادت مادرشوهرم هم همینه. چون دستپختم زبانزده، اندامم تو فرمه و چون همیشه هرکاری تونستم برای دیگرون کردم، همه دوستم دارن (برعکس اون که کمتر کسی چشم دیدنش رو داره)
    دیشب دوباره به خاطر من با مادر و برادرش دعوای بدی کرد.
    دوباره روز از نو. حالا تا یه مدت از شرشون راحتم تا دوباره پیغام بفرستن بیاین دست بوسمون!!!!!!
    من مطمئنم تمام مشکلات من با حذف مادر و برادر شوهرم از زندگیم حل میشن. بیچاره شوهرم ذله شده از دستشون.
    فقط هم مشکل من نیستم ها. به محض اینکه همسرم دست چپ و راستش رو شناخته، رفته خونه مادربزرگش زندگی کرده، دانشگاهش رو 6 سال تو شهرستان ادامه داده و برای سربازی هم تا جایی که تونسته از خونواده ش فاصله گرفته.
    اون خونواده واقعا غیرقابل تحملن، جوری که پسر خودشونم ازشون فراریه.
    حالا که میبینن کنار هم خوشیم، انگار میخوان تلافی بدبختی هاشونو سر ما در بیارن. من که 100% به شوهرم اعتماد دارم و میدونم تحت تاثیر مزخرفات خونواده ش قرار نمیگیره.
    دلم براش میسوزه که مجبوره تحملشون کنه.
    پارسال یه تاپیک گذاشته بودن که واژه مادر و پدر مقدسه و کمتر کسی باور میکنه مادر و پدر بد هم وجود داره. مشکل منم همینه. تازه تیپ هاشونم هرکی ببینه میگه مومن تر از اینا تو دنیا نیست ولی واقعیت چیز دیگه ایه.
    اگه من میخواستم بدجنسی یا تلافی کنم هزارتا راه داشتم ولی تا امروز سکوت کردم و فقط واگذارشون کردم به خدا.
    میترسم دوباره آبروریزی راه بندازن. 5 ساله دنبال آتو از من میگردن که از چشم شوهرم بندازنم. نازا بودن بهونه خوبیه که جلوی همه سکه یه پولم کنن.
    اینم شانس منه دیگه. با چه عتیقه هایی وصلت کردم.
    ویرایش توسط talieh : 09-20-2015 در ساعت 10:39 PM
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  15. کاربران زیر از talieh بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  16. Top | #31

    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.13
    نوشته ها
    126
    تشکـر
    369
    تشکر شده 145 بار در 78 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    پاسخ : مشکل نازایی
    نقل قول نوشته اصلی توسط talieh نمایش پست ها
    من دستپختم خیلی خوبه. همیشه هم چیزای جدید واسه شوهر جونم درست میکنم. شدیدا مواظب اندامم هستم و یکی از موارد حسادت مادرشوهرم هم همینه. چون دستپختم زبانزده، اندامم تو فرمه و چون همیشه هرکاری تونستم برای دیگرون کردم، همه دوستم دارن (برعکس اون که کمتر کسی چشم دیدنش رو داره)
    دیشب دوباره به خاطر من با مادر و برادرش دعوای بدی کرد.
    دوباره روز از نو. حالا تا یه مدت از شرشون راحتم تا دوباره پیغام بفرستن بیاین دست بوسمون!!!!!!
    من مطمئنم تمام مشکلات من با حذف مادر و برادر شوهرم از زندگیم حل میشن. بیچاره شوهرم ذله شده از دستشون.
    فقط هم مشکل من نیستم ها. به محض اینکه همسرم دست چپ و راستش رو شناخته، رفته خونه مادربزرگش زندگی کرده، دانشگاهش رو 6 سال تو شهرستان ادامه داده و برای سربازی هم تا جایی که تونسته از خونواده ش فاصله گرفته.
    اون خونواده واقعا غیرقابل تحملن، جوری که پسر خودشونم ازشون فراریه.
    حالا که میبینن کنار هم خوشیم، انگار میخوان تلافی بدبختی هاشونو سر ما در بیارن. من که 100% به شوهرم اعتماد دارم و میدونم تحت تاثیر مزخرفات خونواده ش قرار نمیگیره.
    دلم براش میسوزه که مجبوره تحملشون کنه.
    پارسال یه تاپیک گذاشته بودن که واژه مادر و پدر مقدسه و کمتر کسی باور میکنه مادر و پدر بد هم وجود داره. مشکل منم همینه. تازه تیپ هاشونم هرکی ببینه میگه مومن تر از اینا تو دنیا نیست ولی واقعیت چیز دیگه ایه.
    اگه من میخواستم بدجنسی یا تلافی کنم هزارتا راه داشتم ولی تا امروز سکوت کردم و فقط واگذارشون کردم به خدا.
    میترسم دوباره آبروریزی راه بندازن. 5 ساله دنبال آتو از من میگردن که از چشم شوهرم بندازنم. نازا بودن بهونه خوبیه که جلوی همه سکه یه پولم کنن.
    اینم شانس منه دیگه. با چه عتیقه هایی وصلت کردم.
    سلام دوست عزیز تا حدوحدود زیادی هممون با این مشکلات دست وپنجه نرم میکنیم اما عزیزم سکوت اصلا راهش نیست این تجربه 7سال زندگیه منه نمیگیم بهشون بی احترامی کن اما سکوت هم نکن ببخشید اما من همیشه اینو به صمیمی ترین دوستام میگم به شمام میگم انشا.که ناراحت نشی اما اگه سکوت کنی فکر میکنن متوجه مسائل نیستی اما اگه حرفتو خلاصه بزنی ومودبانه هم خودت سبک میشی هم دفعه بعد اونا ادب میشن باید همیشه یه حائلی بینتون باشه که حرمتا نشکنه نمیدونم الان با اونا زندگی میکنی یانه اما اگه با اونا هستی اصلا خودت تصمیم به بچه دارشدن نگیر این خیلی مسئله مهمیه وفکر میکنم بزرگترین مصلحتی که خدا بهت بچه نداده اینه که اول صبر کنی از اون خونه بری بعد بچه دارشی خدایا به خاطر تمام اصرارهای نابجایم از تو عذرخواهی میکنم اینم تجربه بزرگ من از زندگی مشترکم بعد از بچه دارشدنم الهی شکر به خاطر همه داده هایت وهمه نداده هایت.
    میدونی همه این استرسایی که وارد میکنن چقدر توحاملگی وشیردهی اثر منفی روی خودتو بچه ات میذاره پس همین الان خیلی شاد باش وخدا را ازته دل شکر کن ویه سجده شکر به جا بیار و از ته دل شاد باش جوری که شوهرت از چشمات متوجه بشه وسعی کن وقتی به اوج مشکلات میرسی 12تا ایه الکرسی بخونی تورو جون من از ایه الکرسی سرسری نگذر شاید بقیه حرفام چون از خودم بوده اشتباه باشه اما ایه الکرسی ردخور نداره امتحان کن اگه جواب نداد منو نفرین کن. خواهشا اون نسخه شیخ بهایی را هم اجرا کن اینا به تجربه اثبات رسیده وقتی کلید یه گوشه افتاده چرا برش نمیداری بهش شک نکن.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  17. Top | #32

    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.58
    نوشته ها
    555
    تشکـر
    1
    تشکر شده 567 بار در 296 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    پاسخ : مشکل نازایی
    نقل قول نوشته اصلی توسط zramzni نمایش پست ها
    سلام دوست عزیز تا حدوحدود زیادی هممون با این مشکلات دست وپنجه نرم میکنیم اما عزیزم سکوت اصلا راهش نیست این تجربه 7سال زندگیه منه نمیگیم بهشون بی احترامی کن اما سکوت هم نکن ببخشید اما من همیشه اینو به صمیمی ترین دوستام میگم به شمام میگم انشا.که ناراحت نشی اما اگه سکوت کنی فکر میکنن متوجه مسائل نیستی اما اگه حرفتو خلاصه بزنی ومودبانه هم خودت سبک میشی هم دفعه بعد اونا ادب میشن باید همیشه یه حائلی بینتون باشه که حرمتا نشکنه نمیدونم الان با اونا زندگی میکنی یانه اما اگه با اونا هستی اصلا خودت تصمیم به بچه دارشدن نگیر این خیلی مسئله مهمیه وفکر میکنم بزرگترین مصلحتی که خدا بهت بچه نداده اینه که اول صبر کنی از اون خونه بری بعد بچه دارشی خدایا به خاطر تمام اصرارهای نابجایم از تو عذرخواهی میکنم اینم تجربه بزرگ من از زندگی مشترکم بعد از بچه دارشدنم الهی شکر به خاطر همه داده هایت وهمه نداده هایت.
    میدونی همه این استرسایی که وارد میکنن چقدر توحاملگی وشیردهی اثر منفی روی خودتو بچه ات میذاره پس همین الان خیلی شاد باش وخدا را ازته دل شکر کن ویه سجده شکر به جا بیار و از ته دل شاد باش جوری که شوهرت از چشمات متوجه بشه وسعی کن وقتی به اوج مشکلات میرسی 12تا ایه الکرسی بخونی تورو جون من از ایه الکرسی سرسری نگذر شاید بقیه حرفام چون از خودم بوده اشتباه باشه اما ایه الکرسی ردخور نداره امتحان کن اگه جواب نداد منو نفرین کن. خواهشا اون نسخه شیخ بهایی را هم اجرا کن اینا به تجربه اثبات رسیده وقتی کلید یه گوشه افتاده چرا برش نمیداری بهش شک نکن.
    سلام.
    من خداروشکر با این قوم الظالمین زندگی نمیکنم. اونا شمال تهرانن و من رو از خونوادم جدا کردن و بردن شرق. هنوزم با دوری از خونوادم کنار نیومدم.
    مادرشوهرم خیلی مستبد و خودرایه. حرف حرف خودشه. هیچکس حق نداره خلاف نظرش حرفی بزنه و این اصلا برای من قابل هضم نیست. فقط هم با من بد رفتار نیست. با خونواده شم همینجوریه ولی اونا یا باهاش قطع رابطه میکنن یا برخورد تندی باهاش میکنن.
    این وسط من مظلوم واقع شدم. اونقدر جو خونواده م آروم و شاد بود که اصلا نمیدونم با اینجور آدما چطور رفتار کنم.
    خودش هر حرفی دوست داره به من میزنه ولی وقتی من به همسرم شکایت میکنم و اون هم با مهربونی بهشون تذکر میده، مادرشوهرم یهو از کوره در میره و اول به من توهین میکنه و بعد به خونواده م.
    وقتی هم عصبانیش میخوابه، جوری رفتار میکنه انگار هیچ اتفاقی نیفتاده!
    اما چرا شما میگین چه بهتر با این شرایط بچه ندارم. خب من دلم بچه میخواد. اومدیم و این زن دیوانه خیال مردن نداشت و صدسال ور دل من موند، یعنی من تا ابد حسرت بچه به دلم بمونه؟
    از شما چه پنهون همین الان که دارم مینویسم دلم میخواد خفه شون کنم. اونقدر باهام تحقیر آمیز رفتار میکنن که یکی ندونه فکر میکنه من از خونواده سطح پایینی هستم. درصورتیکه ما از هر نظر از اونا بالاتریم.
    فکرشو بکنین. گفتم شوهرم قراره خونه رو عوض کنه، کنسل شد. میدونین چرا؟ بهتون بگم خنده تون میگیره.
    چون برادرشوهرم به مادرش گفته خوشم نمیاد اونا برن غرب تهران، مادرشم گفت حالا که نور چشمیم راضی نیست، منم اون مبلغی که قولشو بهتون داده بودم، نمیدم بهتون که نتونین خونه بخرین و همینجا بمونین.
    به خدا اگه کاراشونو بگم شاخ در میارین. واقعا آرزوی مرگشون رو دارم از بس خون به جیگرم کردن.
    ادای آدمای مومن رو هم درمیارن که متاسفانه ماهم گول ظاهرشون رو خوردیم و باهاشون وصلت کردیم.
    اگه مثل اونا بودم، میرفتم سر کلاسای مادرشوهرم که اونجا رو سرش قسم میخورن، پته شو میریختم رو آب.
    حیف که آدم اینکار نیستم که آبروی کسی رو ببرم. دیگه از دستشون خسته شدم. وقتی به قبل و بعد ازدواجم فکر میکنم واقعا حس میکنم شکست خوردم.
    دلم به شوهرم خوشه فقط. اون بیچاره هم خودش به حد کافی از مادرش گله منده.
    خواهشا یه راهی پیش پام بذارین.
    این روش مودبانه که میگین یعنی چطوری؟
    الان فردا میبینمشون، چطوری ناراحتی مو از بابت خونه ابراز کنم؟
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  18. Top | #33

    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.13
    نوشته ها
    126
    تشکـر
    369
    تشکر شده 145 بار در 78 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    پاسخ : مشکل نازایی
    نقل قول نوشته اصلی توسط talieh نمایش پست ها
    سلام.
    من خداروشکر با این قوم الظالمین زندگی نمیکنم. اونا شمال تهرانن و من رو از خونوادم جدا کردن و بردن شرق. هنوزم با دوری از خونوادم کنار نیومدم.
    مادرشوهرم خیلی مستبد و خودرایه. حرف حرف خودشه. هیچکس حق نداره خلاف نظرش حرفی بزنه و این اصلا برای من قابل هضم نیست. فقط هم با من بد رفتار نیست. با خونواده شم همینجوریه ولی اونا یا باهاش قطع رابطه میکنن یا برخورد تندی باهاش میکنن.
    این وسط من مظلوم واقع شدم. اونقدر جو خونواده م آروم و شاد بود که اصلا نمیدونم با اینجور آدما چطور رفتار کنم.
    خودش هر حرفی دوست داره به من میزنه ولی وقتی من به همسرم شکایت میکنم و اون هم با مهربونی بهشون تذکر میده، مادرشوهرم یهو از کوره در میره و اول به من توهین میکنه و بعد به خونواده م.
    وقتی هم عصبانیش میخوابه، جوری رفتار میکنه انگار هیچ اتفاقی نیفتاده!
    اما چرا شما میگین چه بهتر با این شرایط بچه ندارم. خب من دلم بچه میخواد. اومدیم و این زن دیوانه خیال مردن نداشت و صدسال ور دل من موند، یعنی من تا ابد حسرت بچه به دلم بمونه؟
    از شما چه پنهون همین الان که دارم مینویسم دلم میخواد خفه شون کنم. اونقدر باهام تحقیر آمیز رفتار میکنن که یکی ندونه فکر میکنه من از خونواده سطح پایینی هستم. درصورتیکه ما از هر نظر از اونا بالاتریم.
    فکرشو بکنین. گفتم شوهرم قراره خونه رو عوض کنه، کنسل شد. میدونین چرا؟ بهتون بگم خنده تون میگیره.
    چون برادرشوهرم به مادرش گفته خوشم نمیاد اونا برن غرب تهران، مادرشم گفت حالا که نور چشمیم راضی نیست، منم اون مبلغی که قولشو بهتون داده بودم، نمیدم بهتون که نتونین خونه بخرین و همینجا بمونین.
    به خدا اگه کاراشونو بگم شاخ در میارین. واقعا آرزوی مرگشون رو دارم از بس خون به جیگرم کردن.
    ادای آدمای مومن رو هم درمیارن که متاسفانه ماهم گول ظاهرشون رو خوردیم و باهاشون وصلت کردیم.
    اگه مثل اونا بودم، میرفتم سر کلاسای مادرشوهرم که اونجا رو سرش قسم میخورن، پته شو میریختم رو آب.
    حیف که آدم اینکار نیستم که آبروی کسی رو ببرم. دیگه از دستشون خسته شدم. وقتی به قبل و بعد ازدواجم فکر میکنم واقعا حس میکنم شکست خوردم.
    دلم به شوهرم خوشه فقط. اون بیچاره هم خودش به حد کافی از مادرش گله منده.
    خواهشا یه راهی پیش پام بذارین.
    این روش مودبانه که میگین یعنی چطوری؟
    الان فردا میبینمشون، چطوری ناراحتی مو از بابت خونه ابراز کنم؟
    سلام دوست عزیز قصد جسارت نداشتم خدارا صد هزار مرتبه شکر که باهم زندگی نمیکنید به نظر من استرس در هر محیطی وجود دارد اما کنترل شدت کم وزیادش دست خودمان است به نظرم باید برای خود برنامه ای هدف دار داشته باشید که به انان فکر نکنید واز انان انتظار کمک هم نداشته باشید چون در نهایت منتش سرتون میمونه.من منظورم این نیست که همیشه همه ایراداتشان را بهشون متذکر شوید منظورم اینه که از ازاردهنده ترین رفتارشان شروع کنید ودر لفافه وتاکیدهم میکنم بیش از 1جمله نگویید چون تاثیرگذاریش از دست میرود وبه جای اینکه در خودنتون بریزید یا غرهاشو به شوهرتون بزنید بهتر اینکه به عامل اصلی بگویید.مطمئنا با شناختی که شما از ایشان دارید بهترین کس برای اینکه به شما نسخه بدهد که چه بگو خودتان هستید مثله فیلم تولد دیگر عمل کنید که ان خانوم بعد از تغییر چهره اش بر اعصاب خویش مسلط شد وبا سیاست ودرایتی خاص کارهایش راپیش میبرد.خدا شما را یاری دهد.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  19. Top | #34

    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.58
    نوشته ها
    555
    تشکـر
    1
    تشکر شده 567 بار در 296 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    پاسخ : مشکل نازایی
    نقل قول نوشته اصلی توسط zramzni نمایش پست ها
    سلام دوست عزیز قصد جسارت نداشتم خدارا صد هزار مرتبه شکر که باهم زندگی نمیکنید به نظر من استرس در هر محیطی وجود دارد اما کنترل شدت کم وزیادش دست خودمان است به نظرم باید برای خود برنامه ای هدف دار داشته باشید که به انان فکر نکنید واز انان انتظار کمک هم نداشته باشید چون در نهایت منتش سرتون میمونه.من منظورم این نیست که همیشه همه ایراداتشان را بهشون متذکر شوید منظورم اینه که از ازاردهنده ترین رفتارشان شروع کنید ودر لفافه وتاکیدهم میکنم بیش از 1جمله نگویید چون تاثیرگذاریش از دست میرود وبه جای اینکه در خودنتون بریزید یا غرهاشو به شوهرتون بزنید بهتر اینکه به عامل اصلی بگویید.مطمئنا با شناختی که شما از ایشان دارید بهترین کس برای اینکه به شما نسخه بدهد که چه بگو خودتان هستید مثله فیلم تولد دیگر عمل کنید که ان خانوم بعد از تغییر چهره اش بر اعصاب خویش مسلط شد وبا سیاست ودرایتی خاص کارهایش راپیش میبرد.خدا شما را یاری دهد.
    راستش من اونقدر بهشون محبت کردم که حد نداره. اون هم بدون چشمداشت و از ته دل. خودشون هم خوب میدونن واسه همین تا حالا نتونستن بهونه ای برای بدرفتاری با من پیدا کنن.
    اما به بدرفتاری هاشون ادامه میدن چون میدونن من جرات اعتراض مستقیم رو ندارم چون تو خونواده آرومی بزرگ شدم.
    تو خونواده ما لازم نبود کسی زبونی ابراز عقیده یا اعتراض کنه. همه از نوع نگاه و برخورد هم، حس همدیگه رو درک میکردیم و به هم احترام میذاشتیم. برای همین تا وقتی مجرد بودم هرگز داد و بیداد از خونه ما شنیده نمیشد.

    تو زندگی مشترکم هم همین روال رو ادامه دادم و خداروشکر زندگی فوق العاده خوبی داریم و تنها مشکلمون همین نازاییه.

    واسه همین میگم ارتباط کلامی قوی ندارم. البته تو محل کارم خیلی مسلط بودم و روزانه با مراجعان زیادی برخورد داشتم و با اکثرشون میتونستم ارتباط خوبی برقرار کنم.

    اما مشکل جای دیگه س. هرکسی که کمابیش در جریان زندگی من و اختلافاتم با خانواده شوهرم قرار داره، میگه تنها دلیل رفتارهای مادرشوهر من حسادت به منه.

    حتی مادر مادرشوهرم اینو بهم گفته. خب با آدم حسود من چطوری ارتباط برقرار کنم؟
    اون چشم دیدن منو نداره. وقتی بهش مهربونی میکنم بیشتر ازم متنفر میشه و جوری وانمود میکنه انگار من دارم فیلم بازی میکنم که خودمو مهربون نشون بدم، خصوصا وقتی میبینه خانواده و فامیل هاشون همیشه به نیکی ازم یاد میکنن.

    باور کنین من تو این مدت هرکاری از دستم بر اومده برای اصلاح رابطه مون انجام دادم ولی وقتی اونا نمیخوان چکار کنم؟

    الان نازایی من تنها آتوییه که از من داره و چون میخواد دق دلیش رو سرم خالی کنه، بهونه خوبی دستش افتاده تا بیشتر آزارم بده.

    قبل از این جریانات از کوچکترین کارهام ایراد میگرفت. از طرز لباس پوشیدنم (بااینکه چادری هستم)، از محبت کردن به دیگرون (اعتقاد داره فقط چادری ها لایق احترامن!!!!)، از هدایایی که همسرم برام میخرید (میگه ولخرجیه)، از سبک زندگیمون (عاشق موسیقی هستم و اون همش میگه حرامه!)، از دورهمی با دوستام (میگه به جای رفیق بازی، صله رحم کن)، از اینکه شوهرم عاشقانه حتی تو جمع ازم تعریف میکنه (میگرده یه چیزی پیدا کنه که تعریفهای همسرمو خنثی کنه)، اگه کلاس ورزش یا هنر برم (میگه به جاش برو کلاس قرآن)، و....
    اونقدر زیاده که یه کتاب میشه.

    خودش زندگی سختی داشته، البته خودش سختش کرده. با پدرشوهرم اصلا صمیمی نیست و مثل برده باهاش رفتار میکنه.
    کلا زنی خشن و خود رایه. اصلا ظرافت زنانه نداره. بار زندگی رو میخواد خودش به دوش بکشه و کسی رو آدم حساب نمیکنه.

    حالا چنین زنی که خودش رو همه کاره زندگیش میدونه، نمیتونه ببینه یه دختری پیدا شده که اینجوری قاپ پسرشو دزدیده.

    یکی دوبار هم بهم گفت تو پسرمو ازم گرفتی، کاری کردی پسرم منو کنار بذاره امیدوارم تو رو هم بندازه دور! و....

    خداشاهده قبل از ازدواجمون من تاحدی فهمیده بودم شوهرم با مادرش رابطه خوبی نداره و تمام مدت تلاشم این بود که اونا را به هم نزدیک کنم. وقتی یه روز در میون به همسرم گوشزد میکردم به مادرش زنگ بزنه و احوالپرسی کنه و اگه قبول نمیکرد، شماره رو میگرفتم و میدادم دستش تا حرف بزنه. بهترین هدایا و سوغاتی هارو به مناسبتهای مختلف براش میخریدم. همش بهش محبت میکردم ولی اون به چشم رقیب به من نگاه میکنه.
    نمیدونم چی تو گوش برادرشوهرم هم خونده که به خون من تشنه س.


    واقعا ذله شدم از دستشون. من نه ازشون توقع دارم کاری برام بکنن (که البته نمیکنن!!!)، نه گدای محبت شون هستم.
    فقط میخوام لااقل به خاطر احترامی که بهشون میذارم، بهم احترام بذارن، همین.

    گاهی که خیلی عصبانی میشم سر نمازام میگم خدا یه عروسی قسمتشون کنه که بیچاره شون کنه، تا قدر منو بفهمن.

    حالا شما بگین من با یه حسود چطوری رابطه برقرار کنم؟
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  20. Top | #35

    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.13
    نوشته ها
    126
    تشکـر
    369
    تشکر شده 145 بار در 78 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    پاسخ : مشکل نازایی
    نقل قول نوشته اصلی توسط talieh نمایش پست ها
    راستش من اونقدر بهشون محبت کردم که حد نداره. اون هم بدون چشمداشت و از ته دل. خودشون هم خوب میدونن واسه همین تا حالا نتونستن بهونه ای برای بدرفتاری با من پیدا کنن.
    اما به بدرفتاری هاشون ادامه میدن چون میدونن من جرات اعتراض مستقیم رو ندارم چون تو خونواده آرومی بزرگ شدم.
    تو خونواده ما لازم نبود کسی زبونی ابراز عقیده یا اعتراض کنه. همه از نوع نگاه و برخورد هم، حس همدیگه رو درک میکردیم و به هم احترام میذاشتیم. برای همین تا وقتی مجرد بودم هرگز داد و بیداد از خونه ما شنیده نمیشد.

    تو زندگی مشترکم هم همین روال رو ادامه دادم و خداروشکر زندگی فوق العاده خوبی داریم و تنها مشکلمون همین نازاییه.

    واسه همین میگم ارتباط کلامی قوی ندارم. البته تو محل کارم خیلی مسلط بودم و روزانه با مراجعان زیادی برخورد داشتم و با اکثرشون میتونستم ارتباط خوبی برقرار کنم.

    اما مشکل جای دیگه س. هرکسی که کمابیش در جریان زندگی من و اختلافاتم با خانواده شوهرم قرار داره، میگه تنها دلیل رفتارهای مادرشوهر من حسادت به منه.

    حتی مادر مادرشوهرم اینو بهم گفته. خب با آدم حسود من چطوری ارتباط برقرار کنم؟
    اون چشم دیدن منو نداره. وقتی بهش مهربونی میکنم بیشتر ازم متنفر میشه و جوری وانمود میکنه انگار من دارم فیلم بازی میکنم که خودمو مهربون نشون بدم، خصوصا وقتی میبینه خانواده و فامیل هاشون همیشه به نیکی ازم یاد میکنن.

    باور کنین من تو این مدت هرکاری از دستم بر اومده برای اصلاح رابطه مون انجام دادم ولی وقتی اونا نمیخوان چکار کنم؟

    الان نازایی من تنها آتوییه که از من داره و چون میخواد دق دلیش رو سرم خالی کنه، بهونه خوبی دستش افتاده تا بیشتر آزارم بده.

    قبل از این جریانات از کوچکترین کارهام ایراد میگرفت. از طرز لباس پوشیدنم (بااینکه چادری هستم)، از محبت کردن به دیگرون (اعتقاد داره فقط چادری ها لایق احترامن!!!!)، از هدایایی که همسرم برام میخرید (میگه ولخرجیه)، از سبک زندگیمون (عاشق موسیقی هستم و اون همش میگه حرامه!)، از دورهمی با دوستام (میگه به جای رفیق بازی، صله رحم کن)، از اینکه شوهرم عاشقانه حتی تو جمع ازم تعریف میکنه (میگرده یه چیزی پیدا کنه که تعریفهای همسرمو خنثی کنه)، اگه کلاس ورزش یا هنر برم (میگه به جاش برو کلاس قرآن)، و....
    اونقدر زیاده که یه کتاب میشه.

    خودش زندگی سختی داشته، البته خودش سختش کرده. با پدرشوهرم اصلا صمیمی نیست و مثل برده باهاش رفتار میکنه.
    کلا زنی خشن و خود رایه. اصلا ظرافت زنانه نداره. بار زندگی رو میخواد خودش به دوش بکشه و کسی رو آدم حساب نمیکنه.

    حالا چنین زنی که خودش رو همه کاره زندگیش میدونه، نمیتونه ببینه یه دختری پیدا شده که اینجوری قاپ پسرشو دزدیده.

    یکی دوبار هم بهم گفت تو پسرمو ازم گرفتی، کاری کردی پسرم منو کنار بذاره امیدوارم تو رو هم بندازه دور! و....

    خداشاهده قبل از ازدواجمون من تاحدی فهمیده بودم شوهرم با مادرش رابطه خوبی نداره و تمام مدت تلاشم این بود که اونا را به هم نزدیک کنم. وقتی یه روز در میون به همسرم گوشزد میکردم به مادرش زنگ بزنه و احوالپرسی کنه و اگه قبول نمیکرد، شماره رو میگرفتم و میدادم دستش تا حرف بزنه. بهترین هدایا و سوغاتی هارو به مناسبتهای مختلف براش میخریدم. همش بهش محبت میکردم ولی اون به چشم رقیب به من نگاه میکنه.
    نمیدونم چی تو گوش برادرشوهرم هم خونده که به خون من تشنه س.


    واقعا ذله شدم از دستشون. من نه ازشون توقع دارم کاری برام بکنن (که البته نمیکنن!!!)، نه گدای محبت شون هستم.
    فقط میخوام لااقل به خاطر احترامی که بهشون میذارم، بهم احترام بذارن، همین.

    گاهی که خیلی عصبانی میشم سر نمازام میگم خدا یه عروسی قسمتشون کنه که بیچاره شون کنه، تا قدر منو بفهمن.

    حالا شما بگین من با یه حسود چطوری رابطه برقرار کنم؟
    در روایات هست که با ادم مغرور باید عین خودش رفتار کرد من خودم قبلا تا تقی به توقی میخورد از همه عذرخواهی میکردم واحساس کردم افراد یاغی روز به روزبدتر میشوند درزندگی باید یاد بگیریم باهرکسی مثل خودش برخورد کنیم بعضی هارا فقط با زور وتهدید وخشونت میتوان واداربه کاری کرد نمونه اش همین عربستان که هرکدام از دیپلمات ها رفتندکاری ازپیش نبردند اما به محض اینکه رهبری انها را تهدید کردند 1روز هم طول نکشید جواب گرفتیم همان طور که روحیات متفاوت است باید نحوه برخوردها متفاوت باشد عزیزم محبت به ادمی که متوجه تو وارزش های رفتارهای انسانی تونیست مثل اب در هاون کوبیدنه ومثله اینه که در یک بیابان تو بخواهی گل بکاری هرچه قدر هم اب وکود و...فراهم کنی محصولی به بار نمینشیند فقط جز حسرت ندامت پشیمانی و...
    بهتره بیش از این خودتو خسته نکنی باید اقتدارت را بهشون نشون بدی تا جرئت نکنن کوچکترین اذیتی بابت بچه نداشتنت بهت بکنن خواهشا دیگه لفظ نازایی را نگو بگو بچه نداشتن چون احادیثی راجع به فال بد وفال خوب زدن هست وهمینطور که خودمان میگوییم جذب انرزی .فقط مثبت بگو .قضیه تلقین هم روی تک تک سلول های ما تاثیر گذارند.
    اگر بتوانی رابطه ات را باهاشون به حداقل برسونی خیلی بهتره ولازم نیست جیک وپوک زندگیتونو بدونه مثلا این که بادوستات بیرون میری این که چه کلاسی میری میدونم سخته اما واقعا کسی از زندگی ادم خبر نداشته باشه خیلی بهتره اتفاقا امروز بحثم باخواهرم همین بود بهش گفتم اگه مسائل شخصیتو ویا مشکلاتتو به دیگران بگی 2تا حالت داره یا خوشحال میشن یا ناراحت.که اگه خوشحال بشن از مشکلاتت که دشمن به شاد میشی واگه ناراحت میشن از مشکلاتت که به خاطر همان بحث انرزی ها وهمان فال بد روی تو اثر منفی میگذارد یکی از علت هایی که میگویند خوابت را برای کسی تعریف نکن همین است چون دلسوزی دیگران هم انرزی های بد در پی دارد وحال ادم را بد میکند فقط به کسی حرف دلت رابزن که بتواند دردهای تورا دوا کند گرهی از مشکلاتت باز کند.
    خودمن دیگر از اینکه برای افراد عامی درد ودل کنم ویاغیبت دیگران را بکنم خسته شدم واین کار را نمیکنم مثلا حتی دیگر عیبهای مادرشوهرم را به مادرم نمیگویم به چند علت 1کاری از دستش برنمیاد2فقط میشینه غصه منو میخوره 3ادم اگه ابروی کسی را ببره حال خودش روز به روز خرابتر میشه وقتی که حرف دلمو میبرم پیش خدا وبه خودش پناه میبرم وبه ذکر استغفر ا..و اتوب الیه 110 مرتبه وصلوات 110 مرتبه ایه الکرسی 5مرتبه وبرای رفع مشکلات 12مرتبه وبعدش واقعا حالم خوب میشه انگار توی دستگاه شارز منو گذاشته باشن دوباره سرحال زندگیمو ادامه میدم انشا. در این شب عید همگی حاجت رواشیم واماممون ظهور کنه.
    ویرایش توسط zramzni : 10-01-2015 در ساعت 11:22 PM
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  21. Top | #36

    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.58
    نوشته ها
    555
    تشکـر
    1
    تشکر شده 567 بار در 296 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    پاسخ : مشکل نازایی
    نقل قول نوشته اصلی توسط zramzni نمایش پست ها
    در روایات هست که با ادم مغرور باید عین خودش رفتار کرد من خودم قبلا تا تقی به توقی میخورد از همه عذرخواهی میکردم واحساس کردم افراد یاغی روز به روزبدتر میشوند درزندگی باید یاد بگیریم باهرکسی مثل خودش برخورد کنیم بعضی هارا فقط با زور وتهدید وخشونت میتوان واداربه کاری کرد نمونه اش همین عربستان که هرکدام از دیپلمات ها رفتندکاری ازپیش نبردند اما به محض اینکه رهبری انها را تهدید کردند 1روز هم طول نکشید جواب گرفتیم همان طور که روحیات متفاوت است باید نحوه برخوردها متفاوت باشد عزیزم محبت به ادمی که متوجه تو وارزش های رفتارهای انسانی تونیست مثل اب در هاون کوبیدنه ومثله اینه که در یک بیابان تو بخواهی گل بکاری هرچه قدر هم اب وکود و...فراهم کنی محصولی به بار نمینشیند فقط جز حسرت ندامت پشیمانی و...
    بهتره بیش از این خودتو خسته نکنی باید اقتدارت را بهشون نشون بدی تا جرئت نکنن کوچکترین اذیتی بابت بچه نداشتنت بهت بکنن خواهشا دیگه لفظ نازایی را نگو بگو بچه نداشتن چون احادیثی راجع به فال بد وفال خوب زدن هست وهمینطور که خودمان میگوییم جذب انرزی .فقط مثبت بگو .قضیه تلقین هم روی تک تک سلول های ما تاثیر گذارند.
    اگر بتوانی رابطه ات را باهاشون به حداقل برسونی خیلی بهتره ولازم نیست جیک وپوک زندگیتونو بدونه مثلا این که بادوستات بیرون میری این که چه کلاسی میری میدونم سخته اما واقعا کسی از زندگی ادم خبر نداشته باشه خیلی بهتره اتفاقا امروز بحثم باخواهرم همین بود بهش گفتم اگه مسائل شخصیتو ویا مشکلاتتو به دیگران بگی 2تا حالت داره یا خوشحال میشن یا ناراحت.که اگه خوشحال بشن از مشکلاتت که اصلا نباید بهش بگی واگه ناراحت میشن از مشکلت که به خاطر همان بحث انرزی ها وهمان فال بد روی تو اثر منفی میگذارد یکی از علت هایی که میگویند خوابت را برای کسی تعریف نکن همین است چون دلسوزی دیگران هم انرزی های بد در پی دارد وحال ادم را بد میکند فقط به کسی حرف دلت رابزن که بتواند دردهای تورا دوا کند گرهی از مشکلاتت باز کند.
    خودمن دیگر از اینکه برای افراد عامی درد ودل کنم ویاغیبت دیگران را بکنم خسته شدم واین کار را نمیکنم مثلا حتی دیگر عیبهای مادرشوهرم را به مادرم نمیگویم به چند علت 1کاری از دستش برنمیاد2فقط میشینه غصه منو میخوره 3ادم اگه ابروی کسی را ببره حال خودش روز به روز خرابتر میشه وقتی که میبرم به خدا وبه ذکر استغفر ا..و اتوب الیه 110 مرتبه وصلوات 110 مرتبه ایه الکرسی 5مرتبه وبرای رفع مشکلات 12مرتبه وبعدش واقعا حالم خوب میشه انگار توی دستگاه شارز منو گذاشته باشن دوباره سرحال زندگیمو ادامه میدم انشا. در این شب عید همگی حاجت رواشیم واماممون ظهور کنه.

    حق با شماست. یکی دوبار که کلی به خودم فشار آوردم و نشون دادم بهم برخورده و قهر کردم، تا مدتی کمتر از گل بهم نمیگفتن اما دوباره روز از نو.

    الان یه مدتیه خودمو ازشون پنهون میکنم. نه تلفنی، نه دید و بازدیدی. فقط تو مهمونیا همو میبینیم.
    باورتون میشه؟ امروز جایی دعوت بودیم. اومد کنارم نشست. کلی نازمو کشید، برام غذا کشید (برای من نه پسرش!)، گفت دلمون تنگ شده ها، یه سر به ما بزنین.

    انگار هرچی بی محلی کنی، بیشتر دوستت دارن!

    از این به بعد دیگه از لفظ نازایی استفاده نمیکنم. یادم افتاد اوایل چقدر از این لفظ متنفر بودم. وقتی دکترم رو پرونده م نوشت نازایی چقدر بهم برخورد.

    چشم. دیگه اینو نمیگم.
    این هفته ان شاا... میخوام برم مشهد. نائب الزیاره همه تون هستم. میخوام برم سفر یه کم از این اوضاع و احوال دربیام.

    ممنون از همه تون. التماس دعا
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  22. Top | #37

    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.13
    نوشته ها
    126
    تشکـر
    369
    تشکر شده 145 بار در 78 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    پاسخ : مشکل نازایی
    نقل قول نوشته اصلی توسط talieh نمایش پست ها
    حق با شماست. یکی دوبار که کلی به خودم فشار آوردم و نشون دادم بهم برخورده و قهر کردم، تا مدتی کمتر از گل بهم نمیگفتن اما دوباره روز از نو.

    الان یه مدتیه خودمو ازشون پنهون میکنم. نه تلفنی، نه دید و بازدیدی. فقط تو مهمونیا همو میبینیم.
    باورتون میشه؟ امروز جایی دعوت بودیم. اومد کنارم نشست. کلی نازمو کشید، برام غذا کشید (برای من نه پسرش!)، گفت دلمون تنگ شده ها، یه سر به ما بزنین.

    انگار هرچی بی محلی کنی، بیشتر دوستت دارن!

    از این به بعد دیگه از لفظ نازایی استفاده نمیکنم. یادم افتاد اوایل چقدر از این لفظ متنفر بودم. وقتی دکترم رو پرونده م نوشت نازایی چقدر بهم برخورد.

    چشم. دیگه اینو نمیگم.
    این هفته ان شاا... میخوام برم مشهد. نائب الزیاره همه تون هستم. میخوام برم سفر یه کم از این اوضاع و احوال دربیام.

    ممنون از همه تون. التماس دعا
    از لحاظ فقهی هم شما وظیفه ندارید به مادرشوهرتون سر بزنید اما از لحاظ اخلاقی بله.البته اخلاق هم باید دید طرف ایا واقعا جنبشو داره.
    چون همه چیز به دست خداست.یکی از دوستام تعریف میکرد یکی از فامیلاشون برای بچه دارشدن دکتر رفته بود وهمه کاری هم کرد دکتر پرونده پزشکیشو پرت کرده بود گفته بود برو دیگه تو بچه دار نمیشی اون خانومم دلش شکسته بود وباداد وبیداد به دکترش گفته بود مگه تو خدایی که حکم میدی وجالب این که ماه بعدش باردار شده بود.همه چیز دست خداست توکلت علی الله فهو حسبه.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  23. Top | #38

    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.13
    نوشته ها
    126
    تشکـر
    369
    تشکر شده 145 بار در 78 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    پاسخ : مشکل نازایی
    نقل قول نوشته اصلی توسط talieh نمایش پست ها
    حق با شماست. یکی دوبار که کلی به خودم فشار آوردم و نشون دادم بهم برخورده و قهر کردم، تا مدتی کمتر از گل بهم نمیگفتن اما دوباره روز از نو.

    الان یه مدتیه خودمو ازشون پنهون میکنم. نه تلفنی، نه دید و بازدیدی. فقط تو مهمونیا همو میبینیم.
    باورتون میشه؟ امروز جایی دعوت بودیم. اومد کنارم نشست. کلی نازمو کشید، برام غذا کشید (برای من نه پسرش!)، گفت دلمون تنگ شده ها، یه سر به ما بزنین.

    انگار هرچی بی محلی کنی، بیشتر دوستت دارن!

    از این به بعد دیگه از لفظ نازایی استفاده نمیکنم. یادم افتاد اوایل چقدر از این لفظ متنفر بودم. وقتی دکترم رو پرونده م نوشت نازایی چقدر بهم برخورد.

    چشم. دیگه اینو نمیگم.
    این هفته ان شاا... میخوام برم مشهد. نائب الزیاره همه تون هستم. میخوام برم سفر یه کم از این اوضاع و احوال دربیام.

    ممنون از همه تون. التماس دعا
    یادم رفت التماس دعای شدید بگم کسایی که بچه ندارن 1مشکل دارن اما کسایی که بچه دارن 1001مشکل دارن فکر نکنید مشکلات ما کمتر از شماست ما راهم ملتمسانه دعا کنید
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
اطلاعات موضوع
کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 06-27-2015, 04:05 PM
  2. 25 نکته طلایی برای رسیدن به وزن رویایی
    توسط mahsa42 در انجمن نکات تغذیه ای
    پاسخ: 4
    آخرين نوشته: 03-27-2015, 10:56 AM

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

خاطرات خوابيدن رو تخت معاينه زنان

خدایاشکرت هرچی صلاحه

3تابچه كافيه براي ما

مادرشوهر و نازایی من

چگونگي خوابيدن رو تخت معاينه

3تابچه

تاثیر برادرشوهر نازا در بقیه پسران خانواده در بچه دارشدن

نازایی شیخ بهایی به زن دادم گوسفند سیاه

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

جستجوهای مرتبط در گوگل

مشکل,  مشکل پہیلیاں,  مشکل گیتی,  مشکل گشا,  مشکل clash royale,  مشکلات زندگی در گرجستان,  مشکل وقت کی دعا,  مشکل الفاظ کے معنی,  مشکلیں اتنی پڑیں,  مشکل اسنپ چت,  مشکل نازایی در مردان,  مشکل نازایی,  مشکل نازایی مردان,  مشکل نازایی دارم,  رفع مشکل نازایی,  حل مشکل نازایی,  کیا مشکل نازایی دارن,  علت مشکل نازایی,  علایم مشکل نازایی,  نازایی بدون مشکل,  
کلمات کلیدی این موضوع
علاقه مندي ها (Bookmarks)
علاقه مندي ها (Bookmarks)
مجوز های ارسال و ویرایش
  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
twitter Google Plus facebook


آدرس ایمیلتان را بدون دابلیو دابلیو وارد کنید