مشاور
تبلیغات مشاور
  
  



صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 21 به 30 از 38

موضوع: مشکل نازایی

  1. Top | #21



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضويت
    14456
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.71
    نوشته ها
    555
    تشکـر
    1
    تشکر شده 568 بار در 297 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    3

    پاسخ : مشکل نازایی

    نقل قول نوشته اصلی توسط RANAA نمایش پست ها
    سلام دوست عزیز
    اینهمه هول و غم و نا امیدی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!واقعا برای چی؟ما واسه چی داریم زندگی میکنیم و آخرش به کجا میرسه؟غیر این هست که بعدا حسرت هر روزی و هر ثانیه ای که از دست دادیم رو خواهیم خورد؟فکر نکن من از بیرون گود دارم نگاه میکنم و نصیحت میکنم.منم شرایط تو رو دارم.با این تفاوت که من از تو هم بزرگترم.منم دارم پا میزارم تو 30 سال.پلی کیستیک دارم.کم کاری تیروئید هم دارم.دکتر نازایی هم رفتم.معاینه هم شدم و خوب میدونم چقدر چندش آوره دستیار دکتر آماده ت کنه بعد دکتر بیاد و اون دستمالیت کنه و ... تازه تو اون حالت هم باید منتظر بمونی تا خانوم دکتر کی کارشون تموم شه تشریف بیارن معاینه کنن.
    منم وقتی خبر بچه دار شدن یا بارداری کسی رو میشنوم تا شب حالم بده.حتی گریه میکنم.ولی از فرداش دیگه خوب میشم.من اینقدرز بخاطر بچه به خودم فشار آوردم که افسردگی و پانیک گرفتم.چقدر هزینه صرف روانشناس کردم که فایده نداشت و آخرشم رفتم روانپزشک.و چقدر هزینه صرف روانپزشک و داروهای خارجی غیر بیمه کردم و میکنم تا اینکه خوب باشم.روزی 6 تا قرص اعصاب میخورم.اما شکر خدا خیلی خوب شدم.الان شادم و سرزنده.به نظر من شمام حتما به روانپزشک مراجعه کن.چون افسردگی شدید داری و حتما باید درمان شی.کمی که آرامش نسبی پیدا کردی میتونی بری مشاوره و طرز فکرتو عوض کنی.قرار نیست همه ازدواج کنن و قرار نیست همه هم بچه دار شن.زندگی زناشویی فقط تو بچه داشتن خلاصه نشده اینم که میگن آدم بدون بچه زندگیش بدون حاصله حرف چرنده.اینا از فقر فرهنگیه.چه بسا تو جوامع پیشضرفته خیلی ها خودشون هیچوقت نمی خان بچه دار شن و نمیشن هم.شمام به خدا توکل کن و بگو هرچه پیش آید خوش آید.یادت باشه که دنیا رو هر جور بگیری اونجوری میگذره.من یه بار خواب دیدم بچه دار شدم اما بچه م مریض بود داشتم میبردمش اتاق عمل.نارسایی قلبی داشت خیلی کوچولو بود 3 روز بود شیرم نخورده بود میگفتم تورو خدا بزارید شیر بدم بهش دکتر میگفت نه قبل عمل نمیشه.اینقدر معصوم و مظلوم بود گریه هم نمیکرد.فقط دوتامون بودیم تو بیمارستان.مامانم اینا داشتن با بچه خواهرم بازی میکردن.ولی اصلا محل بچه منت که داشت میرفت اتاق عمل نمیزاشتن.چون بچه من مریض بود و بچه خواهرم سالم.اونم با حسرت بهشون نگاه میکرد.اونقدر تو خواب گریه کردم.تا چند روز تو جو خوابم بودم و همش غصه میخوردم.به خودم گفتم این خواب یه هشداره.گفتم خدایا شکرت راضیم به رضای تو.هر چی صلاح بدونه حتما خوبه.گذاشتم به عهده خدا.دنبال دکتر و دارو و درمانم نرفتم.گفتم صلاح بدونه میده ندونه نمیده.هر وقتم خواست بده بازم شکر.شمام واگذار کن به خدا.غصه نخور.ببین اونایی که بچه دارن چقدر مشکل دارن و نمیتونن واسه خودشون باشن؟اما بچه ندارا راحتن و هر کاری بخوان میکنن و هرجا بخوان میرن.یکم به مزایای نداشتن بچه فکر کن.همش فکرتو رو فاجعه سازی متمرکز نکن.بچه نداشتن فاجعه نیست.خیلی ناراحتی میتونی یه سگ بگیری بزرگش کنی همدمت شه .خیلی تو درمان افسردگی موثره.در ضمن میتونی سرپرستی موقت بگیری.همون خانواده امین.شرایطشو ببین تو سایت.هر وقتم خونه ششدانگ داشتی میتونی سرپرستی دائمشو بگیری.اصلا مصیبت نیست اینا.بخدا مصیبت چیزای دیگه س.نهایتش میشه رحم اجاره ای هم استفاده کنی.اما چیزی رو به زور از خدا نخواه و شاکی نشو.یه کم بارتو بزار به عهده خدا.توکل کن.توکل واقعی.ایمان داشته باشه هر چی خدا برات میخاد صلاحه و بهترینه.کمی ول کن این قضیه رو راحت میشی به خدا.
    ممنون. حرفاتون خیلی آرومم کرد.
    فکر نمیکردم کس دیگه ای هم مشکل منو داشته باشه.
    تو کلینیک ها البته دیده بودم ولی با هیچکدوم همصحبت نمیشدم. فکر میکردم فقط من اینهمه اذیت شدم. همسرم هم زیاد در این مورد درکم نمیکنه. یه جورایی فرار میکنه از قضیه. بقیه هم چون تجربه نکردن، احساسی که دارم رو خوب درک نمیکنن.
    وقتی متن شمارو خوندم تمام حرفایی که تو دلم بود، نوشته بودین. واقعا حس میکردم دارم خفه میشم از این وضع.
    میدونم حتما صلاحه که ما فعلا بچه دار نشیم.
    راستش هروقت فکرم مشغول میشد، همین جوابای همیشگی رو به خودم میدادم:
    حتما صلاحه، شاید بچه مون معلول میشد، شاید خلافکار میشد، شاید جوان مرگ میشد و....
    تا حد زیادی هم جواب میداد ولی وقتی کسی بچه دار میشد دیگه تحملم تموم میشد. همش میپرسیدم چرا اونا بی دردسر بچه دار میشن، اونم یه بچه سالم و زیبا. فقط بچه من قراره معلول و بدبخت و.... از آب دربیاد؟
    همین قضیه بیشتر اذیتم میکنه. هرچی کسی که باردار میشه، نسبتش بهم نزدیکتر باشه، حالم بیشتر خراب میشه.
    همسرم تصمیم داره خونه رو عوض کنه تا یه تنوعی تو زندگیم بشه و حالمو بهتر کنه.
    باز هم ممنون. حرفاتون خیلی بهم آرامش داد
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  2. 2 کاربران زیر از talieh بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  3. Top | #22



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    شماره عضويت
    13756
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.16
    نوشته ها
    126
    تشکـر
    369
    تشکر شده 145 بار در 78 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    3

    پاسخ : مشکل نازایی

    الان تو شهر ما داره بارون میاد منم دارم برای شما وخودم وظهور اماممون دعا میکنم چرا همه چیزو گردن خدا بندازیم وقتی بشر بادست خودش گند زد به مواد غذایی ونازایی بالا رفت البته میدونم که خدا خودش کارها را حل میکنه همشم به این نیست به جون خودم تو زندگیم هر وقت داره ازمایشم میکنه اولش بی تابی کردم اما بعدش فهمیدم میخواسته بزرگم کنه مگه نمیگن خدا از مادر مهربونتره الان فقط داره صبرتونو میبره بالا وجالبیش اینه که توی قران اومده که به هرکی بخوایم فقط دختر ویا فقط پسر ویا هردو اینها را ویا نمیدهیم چون ما به صلاح شما اگاهیم.مثلا در قضیه ازدواج شما توکل کردید وچنین اقای محترمی همسر شماست پس در این موضوع هم توکل داشته باشید اینکه گفتید چرا همه بچه دار شوند ومن نه بسیار اشتباه است هرکسی منحصر به فرد است و شرایط خاص خودش را دارد وخداوند با توجه به شرایط خاص خود اوست که به او بچه میدهد وما باید بدانیم اگر داد هدیه است ومال خداست اگر هم گرفت باید بگوییم خودت دادی وخودت هم گرفتی همه چیز از ان توست الهی رضا برضاک.<br>این که زندگی خود را بادیگران مقایسه میکنید خطاست شاید الان خدا دارد یه لطف بزرگتری به شما میکند که به دیگری نمیکند شما فقط ظاهر قضیه را میبینید این خیلی اشتباه است که به خاطر امدن بچه همه چیز را تعطیل کنیم این چیزای که میگم مخاطبش شما نیستیدا دارم تجربیاتمو میگم حرف جالبی که اقای بانکی میزنند این است که یک مقطع را تمام کنید بعد بچه دار شوید مثلا لیسانس راتمام کنید بعد یا اگر فوق میخوانید ان را تمام کنید بعد.<br>همسرتان خیلی مرد شریفی است قدرش را بدانید برای بهتر شدن روحیه خود حتما به یک کلاس ورزشی بروید وکلاس هنری با افراد شاداب وبشاش معاشرت کنید شما باید مسلط بر همه چیز شوید نه اینکه اجازه دهید محیط برشماغلبه کند اگر دیگران ازشما پرسیدند بگویید فعلا کارهای واجبتری نسبت به بچه دار شدن داریم.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  4. Top | #23



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضويت
    14456
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.71
    نوشته ها
    555
    تشکـر
    1
    تشکر شده 568 بار در 297 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    3

    پاسخ : مشکل نازایی

    نقل قول نوشته اصلی توسط zramzni نمایش پست ها
    الان تو شهر ما داره بارون میاد منم دارم برای شما وخودم وظهور اماممون دعا میکنم چرا همه چیزو گردن خدا بندازیم وقتی بشر بادست خودش گند زد به مواد غذایی ونازایی بالا رفت البته میدونم که خدا خودش کارها را حل میکنه همشم به این نیست به جون خودم تو زندگیم هر وقت داره ازمایشم میکنه اولش بی تابی کردم اما بعدش فهمیدم میخواسته بزرگم کنه مگه نمیگن خدا از مادر مهربونتره الان فقط داره صبرتونو میبره بالا وجالبیش اینه که توی قران اومده که به هرکی بخوایم فقط دختر ویا فقط پسر ویا هردو اینها را ویا نمیدهیم چون ما به صلاح شما اگاهیم.مثلا در قضیه ازدواج شما توکل کردید وچنین اقای محترمی همسر شماست پس در این موضوع هم توکل داشته باشید اینکه گفتید چرا همه بچه دار شوند ومن نه بسیار اشتباه است هرکسی منحصر به فرد است و شرایط خاص خودش را دارد وخداوند با توجه به شرایط خاص خود اوست که به او بچه میدهد وما باید بدانیم اگر داد هدیه است ومال خداست اگر هم گرفت باید بگوییم خودت دادی وخودت هم گرفتی همه چیز از ان توست الهی رضا برضاک.<br>این که زندگی خود را بادیگران مقایسه میکنید خطاست شاید الان خدا دارد یه لطف بزرگتری به شما میکند که به دیگری نمیکند شما فقط ظاهر قضیه را میبینید این خیلی اشتباه است که به خاطر امدن بچه همه چیز را تعطیل کنیم این چیزای که میگم مخاطبش شما نیستیدا دارم تجربیاتمو میگم حرف جالبی که اقای بانکی میزنند این است که یک مقطع را تمام کنید بعد بچه دار شوید مثلا لیسانس راتمام کنید بعد یا اگر فوق میخوانید ان را تمام کنید بعد.<br>همسرتان خیلی مرد شریفی است قدرش را بدانید برای بهتر شدن روحیه خود حتما به یک کلاس ورزشی بروید وکلاس هنری با افراد شاداب وبشاش معاشرت کنید شما باید مسلط بر همه چیز شوید نه اینکه اجازه دهید محیط برشماغلبه کند اگر دیگران ازشما پرسیدند بگویید فعلا کارهای واجبتری نسبت به بچه دار شدن داریم.
    حق با شماست. خودمم قبول دارم کارام اشتباهه. الان هم چون میدونم مسیر غلطی رو پیش گرفتم اومدم اینجا دنبال راه حل میگردم.
    من شوهرمو خییییییییلی دوست دارم. همه جا هم گفتم خدا بهترین مرد دنیارو بهم داده. چون هرچی از خوبیاش بگم کم گفتم. منم تمام تلاشمو کردم که براش همسر خوبی باشم.
    باور کنین اگه الان ازش بپرسین، زنت چجور آدمیه میگه یه زن مهربون و بانشاط.
    تو این مدت خیلی تلاش کردم اون متوجه ناراحتی من نشه. چندبار هم که نتونستم خودمو نگه دارم و گریه کردم، بعدش کارایی کردم که قضیه رو فراموش کنه یا جدی نگیره که غصه بخوره.
    اگه از دوست و آشناهامم بپرسین همه منوبه عنوان یه دختر سرحال و خوش اخلاق میشناسن. چون اصلا دوست ندارم کسی از جزییات زندگیم سر دربیاره.
    همه غم هام که 90% اونها مربوط به نازاییم میشه، رو ریختم تو خودم. الان فقط مامانم و خواهرم و یکی از دوستان صمیمی م از موضوع با خبرن.
    شاید من یه کم لوس بار اومدم. نمیدونم. ولی واقعا برای کسی به سن من این مشکلات دیوانه کننده هستن.
    من لیسانس از دانشگاه تهران دارم، خونواده م همگی دکتر و مهندسن. تو زندگی مجردی به هرچی که خواستم و اراده کردم رسیدم. همیشه شاگرد ممتاز بودم. کلی خواستگار داشتم. خونواده م اصلا سختگیر نبودن. البته جو مذهبی داریم ولی نه خشکه مقدس. همیشه حکم اون دختر مردم رو داشتم که خونواده ها میکوبیدن تو سر بچه هاشون
    اما بعد از ازدواج همه چی فرق کرد. اولش آزارهای مادرشوهرم از سر حسادت به عشق من و پسرش.
    بعد هم درحالیکه مطمئن بودم رتبه تک رقمی کنکور ارشد مال منه، نمیدونم چرا، همه چی خراب شد. حتی نتونستم قبول بشم
    هرگز دلیلشو نفهمیدم.
    بعد با همسرم یه شرکت زدیم که اگه بخوام تعریف کنم چقدر زحمت کشیدیم برای تاسیسش یه کتاب میشه.
    تازه زندگیمون داشت روی خوشش رو بهمون نشون میداد که به خاطر حسادت یه سری آدم عوضی، زیر آبمونو زدن و مجبور شدیم شرکت رو تعطیل کنیم. فقط همین قدر بهتون بگم که ارباب رجوع هامون روز تعطیلی شرکت گریه میکردن. بعضیاشون حتی بعد از اتمام کارشون، فقط برای سرزدن به من میومدن دیدنمون و دعای خیرشون رو همراهمون میکردن.
    هرسال یه اتفاق تازه می افتاد.
    انگار آرامش داشتن برای ما حروم بود. مگه من چند سالمه؟ مگه چند ساله ازدواج کردم که اینهمه اتفاقات ناگوار باید تو زندگیمون بیفته؟
    ما خیلی اهل حلال و حرومیم. تو شرکتمون اونقدر از جون و دل مایه میذاشتم. خدا شاهده نه برای پول، چون واقعا درآمد آنچنانی نداشت، فقط به خاطر اینکه کار مردم راه بیفته. با دعای خیر اونها هم خداروشکر نتونستن برامون پرونده سازی کنن و فقط شرکت تعطیل شد.
    گفتم همسرم تصمیم داره خونه رو عوض کنه. اونم مثل بقیه کارا به بن بست خورد.
    اصلا دل و دماغ ندارم. احساس میکنم دست رو هر کاری میذارم، خراب میشه. دلم خوش بود لااقل یه بچه داشته باشم که یه هدفی برای زندگیم پیدا کنم که اونم....
    از خودم بدم میاد. شوهرم حقش بیشتر از اینه که یه زن افسرده داشته باشه. وقتی با مهربونی میاد کنارم و قربون صدقه م میره و بهم امید میده، بعد من نهایتا ادای آدمای شاد رو دربیارم و میدونم که میفهمه از ته دل نیست ولی بازم عاشقمه، از خودم متنفر میشم.
    الان چند روزه سرم به شدت درد میکنه. از بس فکرای مزخرف میکنم خسته شدم.
    من که یه روز الگوی بچه های دیگرون بودم، الان یکی رو لازم دارم به خودم کمک کنه. همش احساس مریضی میکنم. دلم میخواد مدام بخوابم و به هیچی فکر نکنم. احساس میکنم یه آدم اضافی هستم که بود و نبودم چیزی رو عوض نمیکنه.
    پیش مشاور هم نمیتونم برم. چون چند بار که سعی کردم حتی تلفنی با مشاور صحبت کنم، اونقدر گریه کردم که نتونستم حرف بزنم!
    بعد از ازدواجم، نگاه میکنم میبینم، یکی خونه خریده، یکی ارشد یا دکترا قبول شده، یکی بچه دار شده، یکی کارشو توسعه داده و...
    ولی من نه تنها موفقیتی بدست نیاوردم بلکه پس رفت هم داشتم و از یه آدم شاد و شنگول، تبدیل شدم به یه آدم زودرنج و عصبی.
    میدونم آدم نباید خودشو مقایسه کنه ولی خب الان وجود من تو این دنیا واقعا بی معنیه. جز آزار شوهرم کاری ازم ساخته نیست.
    اصلا به فکر خودکشی نیستم چون فکر میکنم دنیام که داغونه، لااقل آخرتمو خراب نکنم.
    میدونم هرکسی یه مشکلی داره تو زندگیش. منم میخوام با این اوضاع کنار بیام. فقط بگین چطوری
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  5. کاربران زیر از talieh بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  6. Top | #24



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Sep 2014
    شماره عضويت
    6620
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.21
    نوشته ها
    203
    تشکـر
    122
    تشکر شده 249 بار در 117 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    3

    پاسخ : مشکل نازایی

    نقل قول نوشته اصلی توسط talieh نمایش پست ها
    ممنون. حرفاتون خیلی آرومم کرد.
    فکر نمیکردم کس دیگه ای هم مشکل منو داشته باشه.
    تو کلینیک ها البته دیده بودم ولی با هیچکدوم همصحبت نمیشدم. فکر میکردم فقط من اینهمه اذیت شدم. همسرم هم زیاد در این مورد درکم نمیکنه. یه جورایی فرار میکنه از قضیه. بقیه هم چون تجربه نکردن، احساسی که دارم رو خوب درک نمیکنن.
    وقتی متن شمارو خوندم تمام حرفایی که تو دلم بود، نوشته بودین. واقعا حس میکردم دارم خفه میشم از این وضع.
    میدونم حتما صلاحه که ما فعلا بچه دار نشیم.
    راستش هروقت فکرم مشغول میشد، همین جوابای همیشگی رو به خودم میدادم:
    حتما صلاحه، شاید بچه مون معلول میشد، شاید خلافکار میشد، شاید جوان مرگ میشد و....
    تا حد زیادی هم جواب میداد ولی وقتی کسی بچه دار میشد دیگه تحملم تموم میشد. همش میپرسیدم چرا اونا بی دردسر بچه دار میشن، اونم یه بچه سالم و زیبا. فقط بچه من قراره معلول و بدبخت و.... از آب دربیاد؟
    همین قضیه بیشتر اذیتم میکنه. هرچی کسی که باردار میشه، نسبتش بهم نزدیکتر باشه، حالم بیشتر خراب میشه.
    همسرم تصمیم داره خونه رو عوض کنه تا یه تنوعی تو زندگیم بشه و حالمو بهتر کنه.
    باز هم ممنون. حرفاتون خیلی بهم آرامش داد

    خوشحالم که صحبتهام کمی آرومت کرد.منم نگفتم بچه دار شی معلول میشه.شایدم سالم بود.اما شاید یه مشکل دیگه برات پیش اومد بخاطر بچه داشتن.صبر کن تا زمان خودش همه چیو حل کنه.هر چی صلاحته خدا اوند بهت بده.درضمن حتما کمک حرفه ای بگیر از یه روانپزشک.بیشتر این افکارت بخاطر افسردگیته.علائم بارز افسردگی داری و حتما باید بهش توجه کنی و درمان شی.از دارو هم نترس اینقدر آدمو خوب میکنه.اصلا زندگیت رنگ عوض میکنه.بعد هم به مرور زمان دکترت کم میکنه و قطع میکنه.زندگی رو برای خودت و همسرت زهر نکن.هرچقدر تو عذاب بکشی مطئن باش همسرت بیشتر از تو عذاب خواهد کشید.تغییر خونه هم خیلی خوبه ولی بخاطر وضعیت روحیت احتمال داره یه کوچولو اوایلش برات اضطراب آور و سخت باشه که به مرور زمان خوب میشه.
    حتما هم اگه در توانت باشه یه حیوون خونگی رو همدمت کن.یه وابستگی ایجاد کن برای خودت.احتیاجی که حیوون خونگی به آدم داره و داد و ستذ محبت بینتون خیلی آدم با انگیزه و سرزنده میکنه.
    امیدوارم هرچه سریعتر ازت خبرهای خوشحال کننده بشنویم.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  7. Top | #25



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Sep 2014
    شماره عضويت
    6620
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.21
    نوشته ها
    203
    تشکـر
    122
    تشکر شده 249 بار در 117 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    3

    پاسخ : مشکل نازایی

    هرگز ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قضاوت نکن.ببین چقدر خوشبختیم ما؟همسر عالی داریم زندگی عاشقانه و احترام.موقعیت اجتماعی و.... شبا مجبور نیستیم از خوابمون بزنیم هی واسه بچه.خواهر من همیشه خسته س.بس که بچه بیدار میشه شیر مخاد.یه ذره میخابه بعد جاشو خیس میکنه و باز بیداری و... مریض بشه واویلاس.اینقدر گریه و نق نق.نمیتونن جایی برن راحت.نمیتونه مسافرت بره چون بچه ش کوچیکه.حتی وقتی که برای همسرت میزاری رو بچه محدود میکنه.زندگیتون میشه تکراری و روتین.الان شاهی.عشق و حالتو بکن.هر وقتم بچه دار شدی شدی.نشدی هم دنیا به آخر نرسیده.هزاران نفر مثل ما هستن خیلیم خوشبختن.تو ترکی یه ضرب المثل هست میگه بچه عین آلوچه ترشه.اونیکه نخورده دلش ضعف میره براش اونی هم که خورده دندوناش گس شده.واقعا هم اینجوریه
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  8. Top | #26



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضويت
    14456
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.71
    نوشته ها
    555
    تشکـر
    1
    تشکر شده 568 بار در 297 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    3

    پاسخ : مشکل نازایی

    تو دوران مجردی تجربه نگهداری انواع حیوانات خونگی رو داشتم. وقتی هم ازواج کردیم، یکی از اقوام همسرم که از علاقه من به حیوانات باخبر بود برای تولدم یه همستر خرید.
    اونقدر دوستش داشتم که نگو. اما مادرشوهرم که همیشه به نام فولادزره ازش یاد میکنم، اونقدر زیر پای شوهرم نشست تا وادارم کردم همسترو به کسی ببخشم و هیچ حیوونی تو خونه نگه ندارم.
    حتی وقتی یه بچه گربه آوردم، شوهرم از خونه انداختش بیرون
    نهایتا وقتی دید من چقدر به حیوونا علاقه مندم، یه آکواویوم پر از ماهی خرید.
    بد نیستا. ولی خب نه صدا دارن، نه ملوسن، نه میشه بغلشون کرد. البته با وجود دخالتهای مادرشوهرم، باز هم بهتر از هیچیه.
    دیشب خیلی فکر کردم که چرا به اینجا رسیدم؟ شاید یکی از دلایلش همین مادرشوهر سنگدل و بی رحمه.
    و برادرشوهرم که نمیذاره آب خوش از گلوم پایین بره.
    از وقتی یادمه داشتن به من و همسرم سرکوفت میزدن. البته یه اثر مثبت تو زندگیم داشتن. اونقدر بدجنسی کردن و آزار رسوندن که روز به روز همسرم به من و خونوادم نزدیکتر شد. چون میبینه من بدون چشمداشت بهش محبت میکنم و کلی تحویلش میگیرم و همه جا میبرمش بالا جوری که اقوام من با احترام خاصی اسمشو میبرن، از اون ور مادرش که واقعا شک دارم مادرش باشه! فقط تحقیرش میکنه و جلوی همه بی عرضه خطابش میکنه، خب علت اصلی عشقش به من همینه.
    اوایل همش با تردید باهام برخورد میکرد. انگار باورش نمیشد زن مهربون هم وجود داره. واقعا باید یه صفحه بذارم فقط از بدیهایی که مادر و برادرشوهرم بهمون کردن باهاتون درددل کنم.
    عین خانواده دکتر افشار تو ساختمان پزشکان! چه ظاهری و چه اخلاقی عین اونان. به حدی حرفای بدی بهم زدن که اگه شوهرمو دوست نداشتم تا حالا صدبار طلاق گرفته بودم. اقوام خودشونم یه جورایی طردشون کردن حتی مادر مادرشوهرم!
    چندبار جلوی همه به عنوان گاو از من یاد کرد! تازه وقتی اعتراض کردم طلبکار شد که مگه چی گفتم!!!!
    همه فامیلاشون چه در حضورم چه پشت سرم (خبراش بهم میرسه) از زیبایی و خانومی من تعریف میکنن. اونوقت مادرشوهرم به جای خوشحال شدن، فورا میگرده یه چیزی پیدا کنه تخریبم کنه.
    اونقدر اینکارو کرد تا شوهرم صداش در اومد و یکسال تموم باهاشون قطع رابطه کردیم تا امسال خرداد. مادربزرگش واسطه شد. اکثرا میگفتن بزرگتره و احترامش واجبه، پاپیش بذارین، شما کوچکترین و باید برین عذرخواهی و...
    نهایتا مادربزرگش ما و اونارو دعوت کرد و قرار شد سنگهامون رو وابکنیم. من که لام تا کام حرف نزدم. فقط همسرم با خشم از من دفاع میکرد چون مادرش داشت درسته قورتم میداد. جو خونه ما خیلی آروم بود، اینجوری بگم که من تو کل عمرم دعوای مادرو پدرمو ندیدم! اونوقت این زن همش داد میزد و فحاشی میکرد و من از ترس میلرزیدم و نمیدونستم چکار کنم.
    خلاصه کنم، وقتی شوهرم گفت چرا فلان حرفو زدین و فلان کارو کردین و.....
    مادربزرگش با چشمای گرد شده باورش نمیشد اینهمه آزارم دادن و من هربار کوتاه اومدم. نه تنها دخترشو وادار کرد ازم عذرخواهی کنه بلکه از اون به بعد علاقه ش بهم چند برابر شده و همش میگه تو از دخترم هم عزیزتری برام.
    همسرم همیشه میگه چقدر تو مظلومی.
    مادر و برادرشوهرم جلوی اقوام پدری همسرم سکه یه پولم کردن و جیکم درنیومد. هرجا میشینن برام میزنن. چرا؟ چون به قول مادربزرگ شوهرم ، چشم دیدن خوشبختی مارو ندارن!
    الانم بیشتر نگران اینم که از قضیه نازایی بویی ببرن. هرچند احتمال میدم تا الانم یه چیزایی فهمیدن. از اونجایی که مدام فکر تخریب من هستن، به محض اینکه مطمئن بشن چیزی هست، بیچاره م میکنن.
    میترسم مزخرفاتی که تو گوش همسرم میخونن بالاخره نتیجه بده و شوهرم ولم کنه. اگه اینجوری بشه من از غصه میمیرم چون دیوانه وار شوهرمو دوست دارم.
    اگه سرو زبون داشتم و جوابشونو میدادم دلم نمی سوخت. بعضی کاراشونو که به دوستام میگم شاخ در میارن.
    همینقدر بگم که هرچی تلاش کردن تو دعوا منو بد جلوه بدن، دیدن من همیشه بهشون محبت کردم و احترام گذاشتم و اونا بودن که بهم توهین میکردن و آزارم میدادن.
    نهایتا نتونستن ثابت کنن من کاری کردم و با اکراه موضوع رو عوض کردن که مجبور به عذرخواهی نشن!
    البته از اون روز من بین همه عزیزتر شدم چون همه فهمیدن اونا چه موجوداتی هستن.
    خلاصه بیشتر استرسم از اوناست. مطمئنم دنبال یه راهی برای بیرون کردن من از زندگی شوهرم هستن. توهم نیست. پیامایی که به شوهرم میدن دیدم. به لطف خدا البته هرچی بیشتر خودشونو نشون میدن، همسرم بیشتر به مظلومیت من پی میبره و بهم نزدیکتر میشه.
    خیلی میترسم ازشون. واقعا مریضن. چون خیلی هم خشکه مقدسن میترسم پای زن دوم رو با حدیث و روایت باز کنن به زندگیم. وگرنه اگه به خودم باشه 5 ساله با نازاییم سر کردم و مشکل خاصی نداشتم ولی اونا واقعا بی عاطفه ن.
    استرسم فقط از اینه که بفهمن باردار نمیشم. رابطه مون بعد از اون دعوا، خییییییلی کمتر شده. ولی دیدم که به شوهرم پیام میدن و تحریکش میکنن. نمیدونم چکار کنم. واقعا مستاصل شدم. اسم خودشونم گذاشتن مومن. حتی اقوام خودشونم ازشون فراری هستن از بس وحشی هستن.
    برام دعا کنین خیلی نگرانم. اگه اونا از زندگیم برن بیرون من خود به خود خوب میشم. مطمئنم همش از ترس اوناست.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  9. کاربران زیر از talieh بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  10. Top | #27



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    شماره عضويت
    18605
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.08
    نوشته ها
    53
    تشکـر
    80
    تشکر شده 26 بار در 18 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    پاسخ : مشکل نازایی

    اگر خیلی حیوون دوست داری یه طوطی بخر
    کاسکو ها خیلی باهوشن و بشدت از نظر عاطفی وابسته میشن
    حیوونای تمیزی هم هستن و جز حیووانتن شاهانه محسوب میشن
    اندازه یه بچه کار دارن .. حرفم میزنن ... خیلیم با عاطفن
    حتما یکیشو تجربه کن
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  11. Top | #28



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضويت
    14456
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.71
    نوشته ها
    555
    تشکـر
    1
    تشکر شده 568 بار در 297 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    3

    پاسخ : مشکل نازایی

    نقل قول نوشته اصلی توسط sara_1993 نمایش پست ها
    اگر خیلی حیوون دوست داری یه طوطی بخر
    کاسکو ها خیلی باهوشن و بشدت از نظر عاطفی وابسته میشن
    حیوونای تمیزی هم هستن و جز حیووانتن شاهانه محسوب میشن
    اندازه یه بچه کار دارن .. حرفم میزنن ... خیلیم با عاطفن
    حتما یکیشو تجربه کن
    خدا خیرت بده. من میگم مادرشوهرم داره منم از خونه پسرش بیرون میکنه، چجوری جک و جونور بیارم تو خونه؟
    بعدشم من ترجیح میدم به جای حیوون، آدم بزرگ کنم.
    نمیدونم والا. البته امروز حالم خیلی بهتره. واقعا خیلی بهترم. ممنون که بهم دلداری دادین.
    اگه پیشنهاد دیگه ای برای فکر نکردن به مشکلاتم دارین، خوشحال میشم بشنوم
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  12. کاربران زیر از talieh بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  13. Top | #29



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    شماره عضويت
    18605
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.08
    نوشته ها
    53
    تشکـر
    80
    تشکر شده 26 بار در 18 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    پاسخ : مشکل نازایی

    یه کار دیگم میتونی بکنی برو کلاسای شیرینی پزی و آشپزی هر روز کلی چیزای خوشمزه و رنگی بذار جلوی شوهرت
    چاق و چله ش کن بعد خودت ورزش کن روی فرم باشی عمرا دیگه به کسی فکر کنه
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  14. Top | #30



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضويت
    14456
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.71
    نوشته ها
    555
    تشکـر
    1
    تشکر شده 568 بار در 297 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    3

    پاسخ : مشکل نازایی

    نقل قول نوشته اصلی توسط sara_1993 نمایش پست ها
    یه کار دیگم میتونی بکنی برو کلاسای شیرینی پزی و آشپزی هر روز کلی چیزای خوشمزه و رنگی بذار جلوی شوهرت
    چاق و چله ش کن بعد خودت ورزش کن روی فرم باشی عمرا دیگه به کسی فکر کنه
    من دستپختم خیلی خوبه. همیشه هم چیزای جدید واسه شوهر جونم درست میکنم. شدیدا مواظب اندامم هستم و یکی از موارد حسادت مادرشوهرم هم همینه. چون دستپختم زبانزده، اندامم تو فرمه و چون همیشه هرکاری تونستم برای دیگرون کردم، همه دوستم دارن (برعکس اون که کمتر کسی چشم دیدنش رو داره)
    دیشب دوباره به خاطر من با مادر و برادرش دعوای بدی کرد.
    دوباره روز از نو. حالا تا یه مدت از شرشون راحتم تا دوباره پیغام بفرستن بیاین دست بوسمون!!!!!!
    من مطمئنم تمام مشکلات من با حذف مادر و برادر شوهرم از زندگیم حل میشن. بیچاره شوهرم ذله شده از دستشون.
    فقط هم مشکل من نیستم ها. به محض اینکه همسرم دست چپ و راستش رو شناخته، رفته خونه مادربزرگش زندگی کرده، دانشگاهش رو 6 سال تو شهرستان ادامه داده و برای سربازی هم تا جایی که تونسته از خونواده ش فاصله گرفته.
    اون خونواده واقعا غیرقابل تحملن، جوری که پسر خودشونم ازشون فراریه.
    حالا که میبینن کنار هم خوشیم، انگار میخوان تلافی بدبختی هاشونو سر ما در بیارن. من که 100% به شوهرم اعتماد دارم و میدونم تحت تاثیر مزخرفات خونواده ش قرار نمیگیره.
    دلم براش میسوزه که مجبوره تحملشون کنه.
    پارسال یه تاپیک گذاشته بودن که واژه مادر و پدر مقدسه و کمتر کسی باور میکنه مادر و پدر بد هم وجود داره. مشکل منم همینه. تازه تیپ هاشونم هرکی ببینه میگه مومن تر از اینا تو دنیا نیست ولی واقعیت چیز دیگه ایه.
    اگه من میخواستم بدجنسی یا تلافی کنم هزارتا راه داشتم ولی تا امروز سکوت کردم و فقط واگذارشون کردم به خدا.
    میترسم دوباره آبروریزی راه بندازن. 5 ساله دنبال آتو از من میگردن که از چشم شوهرم بندازنم. نازا بودن بهونه خوبیه که جلوی همه سکه یه پولم کنن.
    اینم شانس منه دیگه. با چه عتیقه هایی وصلت کردم.
    ویرایش توسط talieh : 09-20-2015 در ساعت 09:39 PM
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  15. کاربران زیر از talieh بابت این پست مفید تشکر کرده اند


صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 06-27-2015, 03:05 PM
  2. 25 نکته طلایی برای رسیدن به وزن رویایی
    توسط mahsa42 در انجمن نکات تغذیه ای
    پاسخ: 4
    آخرين نوشته: 03-27-2015, 09:56 AM

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

خاطرات خوابيدن رو تخت معاينه زنان

خدایاشکرت هرچی صلاحه

3تابچه كافيه براي ما

مادرشوهر و نازایی من

چگونگي خوابيدن رو تخت معاينه

3تابچه

تاثیر برادرشوهر نازا در بقیه پسران خانواده در بچه دارشدن

نازایی شیخ بهایی به زن دادم گوسفند سیاه

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

جستجوهای مرتبط در گوگل

مشکل,  مشکل وقت کی دعا,  مشکل گشا,  مشکلات زناشویی,  مشکلات زندگی,  مشکل الفاظ کے معنی,  مشکلیں اتنی پڑیں,  مشکل اتصال mtp,  مشکل زیرنویس,  مشکل زیرنویس در kmplayer,  مشکل نازایی در مردان,  مشکل نازایی زنان,  مشکل نازایی مردان,  مشکل نازایی در زنان,  مشکل نازایی دارم,  مشکل نازایی,  رفع مشکل نازایی,  حل مشکل نازایی,  نازایی بدون مشکل,  

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
twitter Google Plus facebook


آدرس ایمیلتان را بدون دابلیو دابلیو وارد کنید