مشاور
تبلیغات مشاور
  
  



نمایش نتایج: از 1 به 3 از 3

موضوع: مخالفت خانواده

  1. Top | #1



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Sep 2017
    شماره عضويت
    36608
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.49
    نوشته ها
    4
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    0

    مخالفت خانواده

    سلام.من دختر 23 ساله ای هستم که از 6 سال پیش با پسری آشنا شدم و عاشق هم شدیم. از همون اول موضوع رو با مادرم در میون گذاشتم و مادرم مخالفت شدید کرد به برادرم گفت و بارها به خاطر این مسئله به من فحاشی کرد و منو کتک زد. مادر و خواهر کسی که دوسش داشتم با مادرم تماس گرفتن و قرار گذاشتن آخرشم نتیجه این شد که بعد از کلی دعوا و مشاجره ی طرفین من سنم کمه بعد از تموم شدن درسم برای ازدواج اقدام کنن. دوسال گذشت و من تو این دو سال زندونی بودم هیچ حریم خصوصی نداشتم اتاقم با برادرم یکی بود تمام حرکاتم زیر نظر خانوادم بود گوشیمو ازم گرفتن اما من وقتی که مدرسه میرفتم از گوشی دوستام بهش زنگ میزدم یا وقتی خونه کسی نبود بهش زنگ میزدم یا نامه هامو دوستام بهش میدادن.بعد من دانشگاه قبول شدم و دیگه زندانی نبودم گوشی گرفتم و دیگه راحت بودیم بعد از کلاسام دائم بیرون بودیم کل تهرانو گشتیم و هزار خاطره ی قشنگ باقی موند من با خانوادش آشنا شدم اونا منو خیلی دوست داشتنو بهم محبت میکردن رابطم باهاشون خیلی خوب بود تا اینکه دوباره با مادرم این قضیه رو در میون گذاشتم و مامانم گفت امتحانات تموم شد دانشگاهت تموم شد به بابات میگم برای خواستگاری بیان و نامزد کنید.ما کلی خوش حال شدیم رفتیم باهم خرید کردیم حتی کت و شلوار خواستگاریشو انتخاب کردیم.قرار گذاشتیم عید قربان خواستگاری باشه مامانم بهونه آورد و برای گفتن به بابام امروزو فردا کرد تا اینکه به بابام گفت و بابام مخالفت کرد که سنم کمه بچه ام با یه خواستگار آدم مگه خودشو سریع گم میکنه عید قربان گذشت و ما نا امید شدیم مامانم بارها این موضوع رو به بابام گفت بازم مخالفت شدید کرد .این سری از محل زندگیشون و از اینکه مادرش کرده و اینا گفت اینو بگم که تو این سال ما جفتمون خیلی برنامه ریزی کردیم از نظر مالی خوب بود خونه و ماشین داشت و 80 ملیون سرمایه که مغازه بزنه و همشو تو این سال ها خودش جمع کرده بود با وام و قرض و خرید و فروش پوشاک خونشونم دوتا خیابون از ما پایین تره و سربازی هم رفته و پدرش هم محله ای پدرم بوده فقط مادرش تا 15 سالگی کرمانشاه زندگی کرده و بقیه عمرش تهران بوده. ما از همه نظر با هم توافق داشتیم و اینا همش بهانه های خانوادم بود. آخرش باهم حرف زدیم و به من گفت اگه همه راه ها رو رفتیم و بازم نشد فرار میکنی با خانوادم چند روز بریم شمال اون وقت خانوادت مجبورن راضی شن.منم دست رو قرآن گذاشتم و گفتم آره فرار میکنم.من خودم با بابام صحبت کردم خواهش تمنا گریه هرکاری کردم راضی نشدن و گفتن سنت کمه باید سنت بیشتر شه اینم بگم برادرم 22 سالگی ازدواج کرد و همسرش 4 سال بزرگتر از خودش بود اما هیج مخالفتی نداشتن از اول بین ما فرق میذاشتن.من بهش گفتم خانوادم راضی نمیشن میگن یه سال دیگه صبر کنید و اونم گفت نمیتونه صبر کنه منم زدم زیر قولم و از فرار ترسیدم ما بعد از 6 سال جدا شدیم.حالم خیلی بده عذاب وجدان دارم به خاطر اینکه به قسمم پایبند نبودمو ترسو بودم هرجا نگاه میکنم خاطره ی اونه هیج کسی برام مثل اون نمیشه خیلی بهم خوبی کرد همه جوره به پام بود و دوسم داشت هیچی کم نداشت خانوادمم بدبختم کردن.حالا چه طوری زندگی کنم با خانواده ای که عامل بدبختیمن چه طوری درد دوریشو تحمل کنم دارم میمیرم از دلتنگیش.کمکم کنید.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  2. Top | #2



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    May 2014
    شماره عضويت
    3710
    عنوان کاربر
    مدیر کل
    ميانگين پست در روز
    6.88
    نوشته ها
    8,406
    تشکـر
    4,044
    تشکر شده 9,529 بار در 4,697 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Relax
    میزان امتیاز
    10

    پاسخ : مخالفت خانواده

    نقل قول نوشته اصلی توسط aida22 نمایش پست ها
    سلام.من دختر 23 ساله ای هستم که از 6 سال پیش با پسری آشنا شدم و عاشق هم شدیم. از همون اول موضوع رو با مادرم در میون گذاشتم و مادرم مخالفت شدید کرد به برادرم گفت و بارها به خاطر این مسئله به من فحاشی کرد و منو کتک زد. مادر و خواهر کسی که دوسش داشتم با مادرم تماس گرفتن و قرار گذاشتن آخرشم نتیجه این شد که بعد از کلی دعوا و مشاجره ی طرفین من سنم کمه بعد از تموم شدن درسم برای ازدواج اقدام کنن. دوسال گذشت و من تو این دو سال زندونی بودم هیچ حریم خصوصی نداشتم اتاقم با برادرم یکی بود تمام حرکاتم زیر نظر خانوادم بود گوشیمو ازم گرفتن اما من وقتی که مدرسه میرفتم از گوشی دوستام بهش زنگ میزدم یا وقتی خونه کسی نبود بهش زنگ میزدم یا نامه هامو دوستام بهش میدادن.بعد من دانشگاه قبول شدم و دیگه زندانی نبودم گوشی گرفتم و دیگه راحت بودیم بعد از کلاسام دائم بیرون بودیم کل تهرانو گشتیم و هزار خاطره ی قشنگ باقی موند من با خانوادش آشنا شدم اونا منو خیلی دوست داشتنو بهم محبت میکردن رابطم باهاشون خیلی خوب بود تا اینکه دوباره با مادرم این قضیه رو در میون گذاشتم و مامانم گفت امتحانات تموم شد دانشگاهت تموم شد به بابات میگم برای خواستگاری بیان و نامزد کنید.ما کلی خوش حال شدیم رفتیم باهم خرید کردیم حتی کت و شلوار خواستگاریشو انتخاب کردیم.قرار گذاشتیم عید قربان خواستگاری باشه مامانم بهونه آورد و برای گفتن به بابام امروزو فردا کرد تا اینکه به بابام گفت و بابام مخالفت کرد که سنم کمه بچه ام با یه خواستگار آدم مگه خودشو سریع گم میکنه عید قربان گذشت و ما نا امید شدیم مامانم بارها این موضوع رو به بابام گفت بازم مخالفت شدید کرد .این سری از محل زندگیشون و از اینکه مادرش کرده و اینا گفت اینو بگم که تو این سال ما جفتمون خیلی برنامه ریزی کردیم از نظر مالی خوب بود خونه و ماشین داشت و 80 ملیون سرمایه که مغازه بزنه و همشو تو این سال ها خودش جمع کرده بود با وام و قرض و خرید و فروش پوشاک خونشونم دوتا خیابون از ما پایین تره و سربازی هم رفته و پدرش هم محله ای پدرم بوده فقط مادرش تا 15 سالگی کرمانشاه زندگی کرده و بقیه عمرش تهران بوده. ما از همه نظر با هم توافق داشتیم و اینا همش بهانه های خانوادم بود. آخرش باهم حرف زدیم و به من گفت اگه همه راه ها رو رفتیم و بازم نشد فرار میکنی با خانوادم چند روز بریم شمال اون وقت خانوادت مجبورن راضی شن.منم دست رو قرآن گذاشتم و گفتم آره فرار میکنم.من خودم با بابام صحبت کردم خواهش تمنا گریه هرکاری کردم راضی نشدن و گفتن سنت کمه باید سنت بیشتر شه اینم بگم برادرم 22 سالگی ازدواج کرد و همسرش 4 سال بزرگتر از خودش بود اما هیج مخالفتی نداشتن از اول بین ما فرق میذاشتن.من بهش گفتم خانوادم راضی نمیشن میگن یه سال دیگه صبر کنید و اونم گفت نمیتونه صبر کنه منم زدم زیر قولم و از فرار ترسیدم ما بعد از 6 سال جدا شدیم.حالم خیلی بده عذاب وجدان دارم به خاطر اینکه به قسمم پایبند نبودمو ترسو بودم هرجا نگاه میکنم خاطره ی اونه هیج کسی برام مثل اون نمیشه خیلی بهم خوبی کرد همه جوره به پام بود و دوسم داشت هیچی کم نداشت خانوادمم بدبختم کردن.حالا چه طوری زندگی کنم با خانواده ای که عامل بدبختیمن چه طوری درد دوریشو تحمل کنم دارم میمیرم از دلتنگیش.کمکم کنید.

    بهترین کار ممکن رو انجام دادید و در کنار خانواده موندید ...
    بهتره بدونید در مورد ازدواج چنین قول و قرارهایی هیچ ارزشی نداره
    چون شما روی عمر و زندگیتون چنین قول و قرار بی فایده ای گذاشته بودید
    هدف از ازدواج رسیدن به ؛آرامشه وگرنه هیچ ارزشی نداره و شما با این کارتون تمام آرامش زندگیتونو از دست میدادید
    تمام خاطرات و یادگاریهای گذشته رو دور بریزید و یک زندگی جدیدو شروع کنید ...
    و یاد بگیرید زندگی خواهر و برادرو برای خودتون آنالیز نکنید .... چون هر زندگی مشکلات خاص خودشو داره

    همانطور که غصه می‌خورید، حتماً خودتان را خالی کنید. خیلی‌ها تصمیم می‌گیرند همه احساساتشان را جایی بنویسند. وقتی حوصله‌اش را داشتید، یک تکه کاغذ بردارید و افکارتان را روی آن یادداشت کنید. با این روش وقتی توانستید به خوبی رابطه را پشت سر بگذارید، با خواندن آن نوشته‌ها خواهید فهمید که چقدر قوی بوده‌اید که توانستید آن را فراموش کنید.
    _ چه حسی دارید؟
    پنج سال پیش اگر در چنین موقعیتی می‌بودید چه حسی داشتید؟ پنج سال دیگر در چنین شرایطی چه حسی خواهید داشت؟ به این فکر کنید که آن رابطه چه معنا و مفهومی برایتان داشته است.
    _ فقط از طریق نوشتن نیست که می‌توانید خودتان را تخلیه کنید. نقاشی، طراحی، رقص، ساخت و ساز و دویدن راه‌های عالی دیگری برای آن هستند. هر چه که باشد، باید از ته قلبتان باشد و چیزی که از آن به دست آید، فوق‌العاده خواهد بود.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    از پاسخ به سوالات در پیام خصوصی معذورم.
    سوال‌تون رو یک‌بار و با عنوان مناسب در تاپیک مرتبط مطرح کنید و منتظر پاسخ بمانید.

  3. کاربران زیر از farokh بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  4. Top | #3



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Sep 2017
    شماره عضويت
    36608
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.49
    نوشته ها
    4
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : مخالفت خانواده

    نقل قول نوشته اصلی توسط farokh نمایش پست ها
    بهترین کار ممکن رو انجام دادید و در کنار خانواده موندید ...
    بهتره بدونید در مورد ازدواج چنین قول و قرارهایی هیچ ارزشی نداره
    چون شما روی عمر و زندگیتون چنین قول و قرار بی فایده ای گذاشته بودید
    هدف از ازدواج رسیدن به ؛آرامشه وگرنه هیچ ارزشی نداره و شما با این کارتون تمام آرامش زندگیتونو از دست میدادید
    تمام خاطرات و یادگاریهای گذشته رو دور بریزید و یک زندگی جدیدو شروع کنید ...
    و یاد بگیرید زندگی خواهر و برادرو برای خودتون آنالیز نکنید .... چون هر زندگی مشکلات خاص خودشو داره

    همانطور که غصه می‌خورید، حتماً خودتان را خالی کنید. خیلی‌ها تصمیم می‌گیرند همه احساساتشان را جایی بنویسند. وقتی حوصله‌اش را داشتید، یک تکه کاغذ بردارید و افکارتان را روی آن یادداشت کنید. با این روش وقتی توانستید به خوبی رابطه را پشت سر بگذارید، با خواندن آن نوشته‌ها خواهید فهمید که چقدر قوی بوده‌اید که توانستید آن را فراموش کنید.
    _ چه حسی دارید؟
    پنج سال پیش اگر در چنین موقعیتی می‌بودید چه حسی داشتید؟ پنج سال دیگر در چنین شرایطی چه حسی خواهید داشت؟ به این فکر کنید که آن رابطه چه معنا و مفهومی برایتان داشته است.
    _ فقط از طریق نوشتن نیست که می‌توانید خودتان را تخلیه کنید. نقاشی، طراحی، رقص، ساخت و ساز و دویدن راه‌های عالی دیگری برای آن هستند. هر چه که باشد، باید از ته قلبتان باشد و چیزی که از آن به دست آید، فوق‌العاده خواهد بود.

    ممنون که پاسخ دادید.تنها ناراحتی من به خاطر رفتار خانوادم با ایشونه که با توجه به محبت ها و تلاش هایی که کرد غرورش جریحه دار شد.احساس عذاب وجدان دارم درسته تلاش کردم تا خانوادمو راضی کنم اما احساس میکنم به خاطر من خیلی ضربه خورد. چون همون شبی که متوجه شد پدرم کاملا مخالف این ازدواجه با برادرم تماس گرفت برادرم هم بهش گفته بود که چرا این موقع شب مزاحم میشی . در صورتی که اون نسبت به برادرم خیلی مهربون بود و همیشه از در دوستی باهاش صحبت کرده بود برای بچه ی برادرم کلی کادو خریده بود اما برادرم اصلا برخوردش درست نبود. همون شب به خاطر ناراحتی شدید تصادف کرد و ماشینش خسارت دید.این افکار اذیتم میکنه.البته شاید این مشکل با زمان حل میشد و با اصرار من خانوادم راضی میشدن. اما گفت دیگه نمیتونه صبر کنه چون این عقیده رو داشت که با گذشت زمان چیزی حل نمیشه. و نمی تونه با دل شکسته و غرور شکستش این رابطه رو ادامه بده یا دوباره بخواد این تجربه ی تلخو داشته باشه . بهش حق میدم من خوش یختیشو از ته قلبم آرزو میکنم اما قلبم پر از افسوس و عذاب وجدانه .این افکار اذیتم میکنه وقتی دیدم خانوادم برخورد درستی نداشتن به این فکر میکنم چه طوری با خانوادم خوب باشم. من که نمیتونم از خانوادم دور شم یا بدون اونا زندگی کنم اما بقیه ی عمر چه طوری باهاشون خوب و خوش باشم در صورتی که با سرنوشتم بازی کردن و غرور کسی که عاشقش بودمو شکستن و بهش آسیب زدن.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

مشاوره, روانشناسی,مشاوره جنسی ,مشاوره کودک, مشاوره خانواده,روانشناس ,روانپزشک, مشاور خانواده

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

جستجوهای مرتبط در گوگل

مخالفات,  مخالفات دبي,  مخالفات السير,  مخالفتك,  مخالفات السيارات,  مخالفات ابوظبي,  مخالفت المرور قطر,  مخالفة قطع الاشاره,  مخالفات المرور الكويت,  مخالفات السرعة,  مخالفت خانواده دختر با ازدواج,  مخالفت خانواده پسر در ازدواج,  مخالفت خانواده دختر در ازدواج,  مخالفت خانواده ها با ازدواج,  مخالفت خانواده پسر,  مخالفت خانواده ها,  مخالفت خانواده پسر با ازدواج,  مخالفت خانواده با ازدواج,  مشاوره ازدواج مخالفت خانواده,  ازدواج و مخالفت خانواده,  فحاشی,  فحاشی علی ضیا,  فحاشی الهام چرخنده,  فحاشی نورمحمدی,  فحاشی بازیکنان پرسپولیس,  فحاشی مرد به زن,  فحاشی به علی ضیا,  فحاشی به بهاره رهنما,  فحاشی مداح اهل بیت,  فحاشی خانزاده,  من ما كنتي تكوني,  من و تو,  من فضلك,  منشن الكايد,  من اللي اختار اسمك,  منتدى فتكات,  من النظرة الثانية,  منال العالم,  منتدى الجلفة,  من سيربح المليون,  

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
twitter Google Plus facebook


آدرس ایمیلتان را بدون دابلیو دابلیو وارد کنید