مشاور
تبلیغات مشاور
  
  



صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 20 از 91
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.07
    نوشته ها
    266
    تشکـر
    337
    تشکر شده 212 بار در 131 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Mehraboon
    Question عشق استاد با طعم خرمالو...
    4سال پیش. وقتی رفتم دانشگاه اولین استادم بود و ترم اول تخصصی ترین درسم باهاش بود . دختر درس خون با پایه قویی نبودم ولی خب ضریب هوشی خوبی داشتم .

    همون روزهای اول مورد توجهش بودم . هیچوقت جزوات درسی نمیخوندم و هیچ تلاشی نداشتم . ولی سرکلاس درس هارو خوب جواب میدادم . اون روزها هیچ حسی بهش نداشتم
    مثل هر دانشجو دیگه سرگرمی اصلیم روابط دوستانه ام بود .

    ترم دوم بودم . فهمیدم پدرم سرطان داره . زندگیم اشوب شد . روزهای سختی داشتم . خیلییی سخت . ترم سوم بودم پدرم رفت . اینقدر زندگیم بهم ریخت که قید درس زدم . حوصله هیچی نداشتم

    دانشجو کاردانی بودم . تا به خودم اومدم دیدم همکلاسیام درسشون تموم شد و برای درست کردن فایل های گزارش کاراموزیشون پیش خودم میومدن .احساس ضعف کردم . تازه فهمیدم عقب افتادم

    .تصمیم گرفتم کنکور سراسری شرکت کنم .

    من پایه درسی قویی نداشتم و اصلا دختر درس خونی نبودم . اوضاع خونمون هم خوب نبود. حاله مادرم روز به روز بدتر میشد . اینقدر بد شد که بدنش کم آورد . دو روز مونده بود به عید دکتر گفت اگه عمل نشه فلج میشه . سال تحویل اورژانسی عملش کردن . حالا علاوه بر;فشار کنکور یه مریض هم داشتم و پرستاری ازش .

    روز کنکور شد . سال کنکور درسی نخونده بودم . فقط عذاب کشیده بودم . عداب درس نخوندنم و . . .

    سرخوردگی کنکور زیاد بود و حاله بد . .

    مجبور بودم دوباره کنکور بدم . یک سال گدشت . سعی کردم بشه ولی ادمی که روحش خالیه . ادمی که این همه درد پشت هم کشیده اصلا تمرکز و انرژی نداره . . .

    دوباره هم هیچ . دیگه با ادم های روانی فرقی نداشتم . یه ادم خاااااالی . با اعتماد به نفس زیر خط فقر . توی این سه سال کاااامل له شده بودم .اینقدر حال روحیم بد بود که همه دوست هامو از دست دادم و حتی خونواده هم ازم خسته بودن . . .

    ین بار دوباره برگشتم دانشگاه قبل . روزی که من رفتم . روزی بود که همکلاسی های قبلیم با جعبه شیرینی اومده بودن . مدرک هاشونو بگیرن و میرفتن &nbsp;برای ثبت نام ارشد...<br><br>خیلی حالم بد بود . خیلی خیلیی .

    مدام ارزوی مرگ میکردم

    . روزها گذشت کلاس ها شروع شد . من غریب بین اون همه ادم . من یه بیمار روانی که ظاهرش فقط قشنگ بود . میگم ظاهر قشنگ چون بعد از کنکور اینقدر حالم بد بود که برای فراموش کردن همچی سه شیفته ورزش میکردم . صبح ها باشگاه و یک ساعت پیاده روییی . میرسیدم خونه جنازه بودم . اینقدر خسته که بی هوش میشد . به هوش که میومدم دوباره یک ساعت پیاده رویی و باشگاه . شب هم بلافاصله بعد از باشگاه تا شب میدویدم . وقتی برمیگشتم . پاهامو میذاشتم داخل اب نمک . اتیشششششش میگرفت ولی دردش خوب میشد . یه مدت کالری که حساب میکردم .با کم کردن کالری غذا و کم گرفتن کالری ورزشم . 1600 کالری مازاد میسوزوندم . من خودمو خسته میکردم که بخوابم و نفهمم دنیا اطرافم چه خبره ...

    خودم با شدت ورزش بدنمو داغ میکردم و اشک هامو با عرق میرختم تا با حرف مردم داغ نشم و اشک نریزم. . .

    همین ورزش ها باعث شده بود که ظاهر قشنگی داشته باشم . با انواع ماسک ها و... به خودم میرسیدم و با لباس های قشنگ و ارایش دانشگاه میرفتم . توی سه سال قبل . بدنم این حجم زیبایی بخودش ندیده بود . ولی خب روحم اصلاااا خوب نبود .

    مرکز توجه پسرها بودم ولی ذره ای برام مهم نبود . یه روز سرکلاس بودم . جزوه مینوشتم . استاد (همون استاد سه سال پیش)یه مبحث گفت ولی ادامه نداد . ناخود اگاه سرمو اوردم بالا گفتم خب چه جوری ؟ مهربون توضیح داد . بعدم گفت من قبلا یکی از بهترین دانشجو هاش بودم و دانشجو مستعدی بودم .حرفاش به جونم نشست . انگار درحال سوختن باشم یه نفر روی تنم اب بریزه. اینقدر خوشحال بودم که میخاستم تا خونه جیغ بکشم . انگار توی این دنیا که همه بخاطر قبول نشدن کنکور خردم میکردن . یه نفر منو دیده بود . اون به من گفت مستعد !

    با این جمله دنیامو ساختم.هرروز فکرم این بود که چه طور به چشمش بیام . یه روز یه خانوم محقق اومد دانشگاه . برای کارش به ما نیاز داشت . استادم پروژه کار کردن خیلی دوست داشت . اونجا بود که خودمو نشون دادم . همه تلاشمو کردم که خودمو بهش ثابت کنم . حجم بالایی کتاب میخوندم . یعنی برای اولین بار توی زندگیم کتاب میخوندم . کارهای فنی انجام میدادم و براش میفرستادم .همهههههههههههههههههههههه هههههههه ی دنیای من شده بود این مرد . من دیگه هیچ &nbsp;ادمی نمیدیدم . ولی یه مشکل بود . من سه سال خونه نشین بودم . من روح اسیب دیده ای داشتم من بلد نبودم چطور با آدما روابط برقرار کنم . همین باعث شد رابطه رو در رو برام سخت بشه و گاها به مشکل بر بخوریم . ولی رابطه مجازی داشتیم . &nbsp;مدام گزارش کارهامو میفرستادم . بخاطر حجم بالای کاری داشت . میخوند ولی هیچوقت جواب نمیداد . همههه سعیمو میکردم که کارهای بزرگتر انجام بدم . برای خوندن مقالات باید ترجمه میکردم . مدتی گذشت اینقدر ترجمه ام خوب شد که منبع در امدم شده بود . میدونستم نشریه دوست داره . ولی اخه کار کردن نشریه کار ساده ای نبود . از عید سال قبل شروع کردم کار کردن نشریه . کار واقععععععا سخت و طاقت فرسایی بود ولی عشق اون کاری کرد که تحمل کنم . همون روزها بود که کارگاه شخصی برای خودم ساختم (رشته فنی مهندسی هستم) دلیل ساختم این بود که بتونم کارهای بیشتری انجام بدم و بیشتر به چشم اون بیام . تب و تاب و تنهایی کار کردن نشریه اینقدر زیاد بود خودم مجبور بودم طراحی کنم . شب ها دیر وقت سعی میکردم طراحی یاد بگیرم . طراحیم خیلی قویی شد . به حدی که سفارش کار گرفتم ...

    حتی برای نوشتن متن های نشریه باید اطلاعات یا حتی قدرت نوشتن پیدا میکردم . همین باعث شد کتاب های زیادی بخونم . من که قبلا اصلا اهل کتاب نبودم . الان توی تعطیلات بهترین تفریحم کتاب خوندنه و یه دختر کتاب باز شدم که روزی نمایشگاه کتاب شهرم اومده بود غرفه های کتاب که میرفتم . خیلی راحت میتونستم کتابایی که خوندم نشون دوستام بدم و همچین راجب کتاب ها با صاحب غرفه صحیت کنم ...

    توی کتاب مرد شناسی خونده بودم . مرد ها دختر های عاقل. شاد. صادق ، پاک و اکتیو دوست دارن . همه تلاشمو کردم که همچین دختری بشم .برای اولین بار توی زندگیم طعم عشق تجربه کردم . انگار زندگیم رنگ گرفته بود . شاادترینننن دختر دنیا بودم . حتی زیباتر از قبل هرکدوم از دوست هام که منو میدیدن میگفتن چه کرمی میزنی که حتی یه جوش صورتت نداره . بعد که دقت میکردن . میدیدن همه ارایشم;فقط یه رژ ;ملایمه. تعجب میکردن . از درون شاد بودم . همین باعث شده بود چهره و اندامم بدون ارایش زیبا بشه .ولی اعتراف میکنم هر وقت با اون کلاس داشتم . واقعا ارایش میکردم و سعی میکردم زیباااترین باشم
    با تمام سلول های بدنم عاشق اون بودم.پاییز بود . اون روزها کتاب شعر و رمان عاشقانه زیاد میخوندم . حالم خیلییی شاعرانه بود . یه شعر خوندم .

    حتی ممکن استاین شالگردناصلا خوب از آب در نیایدو تو را گرم نکند اماهر رجی که ناشیانه می بافمقلب مرا گرم می کندو زندگی مان را .من این صحنه رااز بچگی دوست داشته امزنی که در پاییزبرای مردی در زمستانشال گردن می بافد



    >مثل یه ادم تشنه بودم میخاستم از عشقش سیراب بشم . گرون ترین کاموا خریدم . شروع کردم به بافت . من که مادرم سال ها سعی کرده بود بافت بهم یاد بده . این بار فقط با یه بار اموزش یاد گرفتم . وقت هایی براش میبافتم بهش فکر میکردم و میرفتم یه دنیا دیگه . گاها تا دیر وقت میل های بافتنی دستم بود و میبافتم . خیلی زود تموم شد . یه دسته گل طبیعی رز داخل جعبه اش گذاشتم با یه کاغذ قشنگ که شعر سهراب روش نوشتم

    خيال مي كنم
    دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
    - دچار يعني
    -
    - و فكر كن كه چه تنهاست
    اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد.

    اون روزها توجهش بهم زیاد بود . خیلی زیاددد . به حدی که خیال باطل زیاد داشتم . سرکلاس مرکز توجهش ;بودم . اینقدر سوادمو بالا برده بودم که سوالی هیچکس جواب نمیداد من جواب میدادم . هرروز بیشتر براش پررنگ تر میشدم . یه وقت هایی از نگاهش حس میکردم دوستم داره .دیگه به یقین رسیده بودم که دوستم داره .<br><br>اخه من همه ویژگی های خوب توی وجودم تقویت کرده بودم .
    رفتم بازار پول زیادی خرج کردم . لباس و کیف و کفش و لوازم ارایشی گرون و مارکدار خریدم . یه صبح که امتحان هام تموم شده بود . رفتم دفترش . راجب نشریه حرف زدم باهاش . دیگه خیلی باهم راحت شده بودیم . یعنی راحت شدن استاد دانشجویی یعنی در این حد که برای بقیه دخترا سرشو پایین مینداخت برای من نگاهم میکرد . همین!<

    اون روز خیلییییی مهربون بود . خیلی خیلی. حتی لحن صداش . خیلی اروم و خیلی لطیف . موقع رفتن گفتم استاد براتون یه چیزی اوردم . داخل نایلون کدر بود که نکنه کسی بفهه . یه حس بدی داشتم . قبل از اینکه بفهمه کادو رفتم . اصلا نمیخاستم ذره ای نگاه مهربونم یا نگاهه مهربونشو بببینم . اصلا نمیخاستم ذره عشوه و ناز و اینچیزارو حتی ناخود اگاه داشته باشم ...

    توی ماشینم موقع برگشتن یه لحظه به خودم اومدم . مننننن برای یه مرد غریبه شالگردن بافتم اونم با شعر عاشقانه بهش دادم . از خودم بیزار شدم . تعطیلات بین ترم بود . خیلی از خودم بدم میومد و خودمو سرزنش میکردم ولی یه لحظه یادم میوفتاد دوباره روز از نو و روز از نو ...به خودم امید میدادم که اون عکس العملی داشته باشه . ولی هیچ هیچچچچچچچچچ . روزهای سخت میگذروندم . گاهی به خودم امید میدادم و میگفتم لابد داره راجبم تحقیق میکنه یا این مدلی دوست نداره دلش میخاد وقتی کلاس ها شروع شد رسما بهم بگه ...

    معاون دانشگاه بود . خیلی قبل تر از شروع کلاس ها دانشگاه اومده بود . ولی من نمیرفتم . هروز با خودم جنگ داشتم .

    بالاخره رفتم . دوباره برای کار نشریه . نشریه یکی از بزرگترین تلاش هام بود . با همههههه وجود دوسش داشتم . یه جورایی یه راه پیوند بین من و اون . قبلش بهم گفته بود تایید حراست گرفته . بهش که گفتم گفت نسخه چاپ شده ازش برام بیار . گفتم مصاحبه از ریس نیاز دارم . گفت باشه اجازشو برات میگیرم . خیلی عادی بود . انگار نه انگار شالگردن یا شعر عاشقانه دیده .

    راستش مرد زیباییه . هم چهره زیبا و هم خوشتیپ . علاوه بر این ها تحصیلات بالا و رزومه علمی خوبی هم داره و همچین شغل دوم داره که واقعا بخاطرش ثروتمند شده . همین باعث شده دخترهای زیادی ازش خواستگاری کنن . حتی یه دختر هرروز براش علنی گل میبرد و جلوی همه بهش میداد ...همینا باعث شده بود براش عادی بشه ..<br>ولی دوست داشتن من که عادی نبود . من واقعا دنباله مقام یا ثروتش نبودم . اخه من خودمم مهارت هایی خوبی داشتم که میتونست در اینده به پول زیاد تبدیل بشه و همچنین وضعیت مالی خونوادم متوسط رو به بالا بود . جوری نبود که چشم به پول اون ببندم . فقط یه چیز پابندم کرده بود . اونم اینکه تنهاااااااا ادمی بود که منو قبول داشت . تنها ادمی که باهام هدف مشترک داشت و تنها ادمی که حالمو خوب میکرد و باعث میشد واقعااا از ته دل بخندم .

    درسته من هیچ رابطه عاشقانه ای با اون نداشتم . ولی اینقدر با وجودش شاد بودم که برای اولین بار توی زندگیم از ته دل میخندیدم و از تلاش برای خوشحال کردنش خسته نمیشدم...

    بهم گفت برای پوستر باید تایید حراست بگیرم . رفتم حراست . گفت اصلا قبلا براش نبرده و ندیده . باورم نمیشد یعنی این همه مدت بهم دروغ گفته بود . تایید حراست گرفتم و موقعی اومدم بیرون هوا بهشت بود ولی توی مغز من جهنم بود . بهش مسیج دادم جواب نداد . هیچوقت جوابمو نمیداد . دنیا رو سرم خراب شد . غمگین شدم . واقعاا بعد سال ها غم به زندگیم برگشت . مردی که شاهرگم بود . این همه مدت دروغ تحویلم داده بود .کسی که میدونست من واقعاااا برای این نشریه زحمت کشیدم و دوسش دارم . ذره ای برای دوست داشتم ارزش قایل نبود . یه هفته گذشت . هر شب کابوس میدیدم . بی حوصله ترین دختر دنیا بودم . دنیام اتیش بود . بعد یه هفته که اروم تر شدم . واتس اپ پیامش دادم و بهش گفتم باورم نمیشد این حجم بدی داشته باشه . خیال میکردم به عنوان یه استاد واقعا هوامو داشته باشین و از این قبیل حرف های تیز...

    روز بعد باهاش کلاس داشتم . قبلش یه کلاس دیگه داشتم . وقتی منو توی راهرو دید . اصلا بهم توجه نکرد . وقتی ذوباره دیدمش من توجهی نکردم . ازش واقعاا دلخور بودم ولی بی توجهیش عذابم میداد . مسایل قاطی شده بود . عشق و کار دانشجویی باهم !

    کلاسش شروع شد . کنفرانس بود . همکلاسیم مشغول ارایه بود . عادت داره همیشه اواسط ارایه میاد . میگه میخام خودتون یاد بگیرین کلاس اداره نکنید. بار اول که اومد نگاهش روی من خشک شد ولی حتی دره ای بهش توجه نکرردم نشست سرجاش . حنی نگاهمم نمیکرد . میدونم منتطقی نیست ادم کسی که اینقدر بهش دروغ گفته از بی محلیش احساس ضعف کنه . ولی من واقعا احساس ضعف کردم . جون عاشق بودم . اونم از خدا خواسته موقع کنفرانس همین که من سوال پرسیدم شروع کرد سرزنش کردن من که سوالت بی ربط و بر علیه من از کسی که ارایه میداد تعریف کرد ...

    برای امضا اخرنشریه که رفتم دفترش حتی نگاهمم نمیکرد . اون گناه کرده بود ولی من متهم بودم .هنوز باخودم احمقانه فکر میکردم . هنوز خیال میکردم امیدی هست . برادر همکلاسیم ازم خواستگاری کرده بود .عادت داشتم گزارش کارهامو بهش میدادم بینشون توی یه جمله براش نوشتم به برادر فلانی جواب مثبت دادم . ضربه اخرم بود . اگه حسی بود . باید اقدامی میکرد . بی حوصله ترین و اشوب ترین دختر دانشگاه بودم . وقتی همکلاسیام راجب اشوب بودنم میپرسیدن . میگفتم مادرم مریضه و درسته مادرم مریض بود ولی یه سرما خوردگی ساده بود!

    فرداش که رفتم داشگاه . توی کارگاه . من خب مسول کارگاه بودم . چون خودم کارگاه شخصی داشتم . به همه این کارها مسلط بودم . وقتی اومد . اینقدر عادی رفتار کرد که فهمیدم ذره ای براش مهم نیست!

    احساس بدی داشتم . اخه من که این همه تلاش کردم . من که این همه ویژگی های مثبت برای خودم ساختم . چرا نه؟

    همون روزها بود که خواهر حسابدار دانشگاه ازم توی نمازخونه رسما خواستگاری کرد . همکلاسی هام که دیگه علنی توی راهرو ابراز علاقه میکردن .راستش دختری با ویژگی های مثبت از خودم ساخته بودم ولی خب به چشم اشخاص دیگه اومدم و تیرم به هدف نخورد .<br>همون روزها بود که یکی از پسرهای فامیلم اوج عشقشو نشون داد و واقعا باور کردم دوستم داره .

    شاید به حد استاد نبود ولی نسبت به سنش پسر قویی و پر تلاشی بود با موفقیت های خوب...

    حالم خوب نبود . قبول کردم باهاش حرف بزنم . من مثل یه مترسک بودم و اون کوه اتش فشان عشق . از هر طریقی عشقشو بهم نشون میداد . خرید هدیه های گرون قیمت و عاشقانه های زیااااد . حتی خونوادش هم ابراز عشق زیادی بهم داشتم .

    خیلی با خودم کنجار میرفتم . دل من پیش کسی بود که منو نمیخاست و دل یه نفر دیگه پیشه من که نمیخاستمش ...

    به نصیحت یه دوستم قبول کردم منم از مترسکی در بیام و گرمتر بشم . در جواب محبت هاش لبخند میزدم و دیگه یخ زده نبودم . اونم احساس میکرد موفق شده ...

    ولی من شاد نبودم . من فقط میخاستم فشار روحیم کم بشه . من فقط میخاستم صدای خرد شدن خودمو نشنوم ...

    روزها میگذشت و اون عاشق تر و من اواره تر . با اون میرفتم بیرون ولی فکرم توی اون لحظه ای بود که ارایه خوب دادم و استاد بهم خرمالو داد!

    یا اون لحظه که سوال درست جواب میدادم و لبخند میزد...

    چند روز پیش بود . تصمیم گرفتم باهاش حرف نزنم . از یه طرفم خونوادش خیلی جدی شده بودن و همچنین من دلیلی برای رد کردنش نداشتم

    در سمو بهونه کردم . گوشیمو خاموش کردم . گفت یکساعت در هفته فقط منو ببینه . قبول کردم . فقط یکساعت در هفته ...

    یه دلیل دیگه خاموش کردن گوشیم این بود که از هفته قبل تصمیم گرفتم حتی گزارشکار هم به استاد ندم . مثل بچه ای بودم که بند نافشو بردین و از منبع حیاتش جدا شده . من واقعااا دلیله تلاشمو از دست داده بودم . ناگهان حس کردم چقدر ادم اطراف من هست که انگار تا حالا ندیدمشون . ادم هایی که منو اون دختر کنکوری شکست خورده میشناختن . یه دوگانگی بد داشتم . من یه شخصیت قویی از خودم ساخته بودم ولی در نگاه ادما هیچ نبودم . گوشیمو خاموش کردم که نگاه اون ادم هارو حس کنم ...

    اینروزا که سرگرم درس هام هستم . واژه واژه کتابام منو یاد اون میندازه . یه مرد که باعث شد من یه دختر دیگه بشم .

    >یه مرد با این حال که بهم دروغ گفت. هنوز که هنوزه فکر میکنم دروغش به نفع خودم بوده و چاپ نشدن نشریه به نفع خودم بوده&nbsp;<br><br>مردی که بخاطر کشیدن چشم هاش نقاش شدم . سبک هایپرریالیسم . ولی هیچوقت نقاشی چشم هاشو بهش ندادم

    امروز بین درس خوندنام . یاد روز استاد افتادم . توی دلم یه حس خوب ;جوانه زد. یه حس که جز وقتای فکر کردن به اون هیچوقت تجربه اش نکردم ...

    اومدم پای لب تاپم و تصمیم گرفتم براش یه طرح کهکشان انتخاب کنم و کل عید وقت بزارم برای کشیدن یه کهکشان نیم متری . ذره ذره با قلمو بکشم براش ...

    ...........................................

    ببخشید بخاطر طولاتی گفتن . خیلیی سعی کردم جزیییات نگم . ولی خب داستان سه سال زندگی هست ....

    میدونم شاید بهم بگین بخیال این عشق بشم . ببینید من خیلییییییی سعی کردم بیخیال بشم . من ساعت ها سرسجاده توبه کردم و کتاب جهاد با نفس خوندم . من ساعت ها باخودم جنگیدم ولی باور کنید فکر کردن بهش انرژی بهم میده که میخام فقط ساعت ها بهش فکر کنم ...

    سعی کردم واقعیت بگم . با این حال که خیلی از کارهام نسنجیده بود

    یه وقتایی با خودم میگم عیب نداره اون دوست نداره . تو دوستش داشته باش

    قبول دارم خیلی رفتار هام عاقلانه . منطقی نبوده . من خودمم اگه این حرف ها از زبون شخص دیگه میشنیدم . قطعا بهش میگفتم احمقانه رفتار کردی . ولی باور کنید با همه وجود دوست داشتن یه ادم مغز معیوب میکنه!!!

    ه وقتایی ادم داخل یه رابطه اس و نمیدونه باید چکار کنه . ساعت ها فکر میکنم و تصمیم میگیرم بعد یاد یه نگاه مهربونش میوفتم و همه دستورالعمل هایی که برای خودم نوشتم رد میکنم .لطفا بهم بگین بهتر کار ممکن از نظرتون چیه ؟
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  2. 4 کاربران زیر از nazanin1371 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  3. Top | #2

    تاریخ عضویت
    May 2014
    عنوان کاربر
    مدیر کل
    ميانگين پست در روز
    6.72
    نوشته ها
    8,619
    تشکـر
    4,075
    تشکر شده 9,698 بار در 4,784 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Relax
    پاسخ : عشق استاد با طعم خرمالو...
    در این مورد میتونید با متخصصین کانون مشاوران ایران، مشاوره تلفنی/تخصصی داشته باشید
    021-22354282
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    از پاسخ به سوالات در پیام خصوصی معذورم.
    سوال‌تون رو یک‌بار و با عنوان مناسب در تاپیک مرتبط مطرح کنید و منتظر پاسخ بمانید.

  4. کاربران زیر از farokh بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  5. Top | #3

    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    4.67
    نوشته ها
    5,207
    تشکـر
    7,627
    تشکر شده 7,687 بار در 3,432 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Sepasgozar
    پاسخ : عشق استاد با طعم خرمالو...
    نقل قول نوشته اصلی توسط nazanin1371 نمایش پست ها
    4سال پیش. وقتی رفتم دانشگاه اولین استادم بود و ترم اول تخصصی ترین درسم باهاش بود . دختر درس خون با پایه قویی نبودم ولی خب ضریب هوشی خوبی داشتم .
    ه وقتایی ادم داخل یه رابطه اس و نمیدونه باید چکار کنه . ساعت ها فکر میکنم و تصمیم میگیرم بعد یاد یه نگاه مهربونش میوفتم و همه دستورالعمل هایی که برای خودم نوشتم رد میکنم .لطفا بهم بگین بهتر کار ممکن از نظرتون چیه ؟
    سلام نازنین جان

    به سایت مشاور خوش اومدی

    نمیخوام نصیحتت کنم که چرا فلان و نباید فلان و بهتر بود فلان...

    چون مطمئنا خودت هم اینا رو بهتر میدونی

    اما مسئله وقتی سخت میشه که خودت تو گود باشی و ندونی داری چیکار میکنی

    همیشه اونایی که تماشاچین بهتر میتونن نظر بدن و بهت بگن چرا این کارو نکردی

    ولی وقتی خودت وسط معرکه باشی تمام اون حرفا و راهکار یادت میره و به هر دری میزنی که کارت پیش بره

    حتی شده به حریفت التماس کنی که کمی آرومتر باهات تا کنه

    اما خب حریف که قدر باشه ...به هیچ حرفی توجه نمیکنه...جوری زمینت میزنه که نتونی بلند شی

    اونوقت تو میمونی و یه تن خسته و دل سوخته که نمیدونی اصن واسه چی اومدی وسط این معرکه ای که حریفش هم نیستی!!!

    خب میشینی با خودت فکر میکنی که چرا؟

    فقط به خاطر اینکه بهت گفت مستعدی؟

    یا بخاطر بحثای کلاسی؟

    چی کار کرده بیشتر از این که تا این حد لایق محبتت باشه؟؟

    پس دروغش چی؟ بی توجهی هاش چی؟ اون شعر زیبای عاشقانه و بافتنی زیبایی که ندیده گرفت چی؟

    میدونم

    انقدر عاشقی که میگی دروغش باعث پیشرفتت شد...میگی اونقدر دختر دورش هست که ممکنه تو رو نبینه

    ولی چرا؟

    چیکار کرده که انقد محبوبت شده باشه؟ به جز اونایی که گفتی....
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    دوستانی که لطف میکنید و در پست کاربران نظر میذارید،

    یه مسئله رو فراموش نکنید،

    کسانی که برای مشاوره به این سایت مراجعه میکنند به اندازه کافی حالشون نامناسب هست

    پس تو حرفهاتون این نکته رو لحاظ کنید که :

    حال پریشان به آرامش نیاز دارد نه سرزنش!

  6. کاربران زیر از رزمریم بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  7. Top | #4

    دلنوشته کاربر
    همیشه با خودمان مهربان باشیم
    تاریخ عضویت
    Nov 2016
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    1.80
    نوشته ها
    691
    تشکـر
    670
    تشکر شده 676 بار در 409 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Relax
    پاسخ : عشق استاد با طعم خرمالو...
    سلام
    از ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد/عشق پیدا شد و آتش بر همه عالم زد
    عشق مجازی راهی برای چشیدن عشق حقیقی است از این منظر که عشق سازنده است همانطور که عشق به استاد باعث پیشرفت شما شد ولیکن باید بتوان از این عشق گذر کرد تا بتوان عاشق معشوق حقیقی که همان خالق هستی است شد خدا با آفریدن انسان خواسته که او با اختیار خودش بهترین موجود عالم شود شما با یک کلمه که با استعدادی عاشق شدی چطور عاشق خالق این استعداد نشوی که این عشق دائمی است هرگز پایانی ندارد
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  8. کاربران زیر از سعید62 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  9. Top | #5

    تاریخ عضویت
    Jul 2014
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.09
    نوشته ها
    110
    تشکـر
    8
    تشکر شده 99 بار در 58 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    پاسخ : عشق استاد با طعم خرمالو...
    سلام عزیزم همه وقتی عاشق میشن و نمیرسن حسرت این به دلشون میمونه که زمتنش رفته و پیشرفتی که میتونستن تو اون زمان داشته باشن نداشتن خداروشکر تو برات سازنده بوذه به نظرم دل بکن میدونمسخته ولی اینکارو بکن تو یه دختر به تمام معنایی پس میتونی زندگی خوبی داشته باشی چرا این حق رو با یه فکر از خودت میگری
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  10. کاربران زیر از سوریاش بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  11. Top | #6

    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.07
    نوشته ها
    266
    تشکـر
    337
    تشکر شده 212 بار در 131 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Mehraboon
    پاسخ : عشق استاد با طعم خرمالو...
    نقل قول نوشته اصلی توسط سوریاش نمایش پست ها
    سلام عزیزم همه وقتی عاشق میشن و نمیرسن حسرت این به دلشون میمونه که زمتنش رفته و پیشرفتی که میتونستن تو اون زمان داشته باشن نداشتن خداروشکر تو برات سازنده بوذه به نظرم دل بکن میدونمسخته ولی اینکارو بکن تو یه دختر به تمام معنایی پس میتونی زندگی خوبی داشته باشی چرا این حق رو با یه فکر از خودت میگری
    سلام
    عزیزم ممنون از وقت که گذاشتی و برام نوشتی

    واقعااا هزار بار خدارو شکر میکنم که این عشق برای من نقطه عطف زندگیم بود . یه وقتایی با خودم میگم نکنه دانشگاه تموم شه و من بشم همون ادم قدیم ...


    اره واقعا . منظقی ترین راه همینه . ولی ببین من به اختیار خودم که عاشق نشدمم . حتی یک لحظه هم نبوده . یک سال نیم . تار و پود این عشق ساخته شده . من اگه الان بعد از یک هفته بگم عشقی ندارم . قطعا دروغ گفتم . من همین الان حاضرم تاصبح بیدار بمونم و براش نقاشی بکشم . چه عجیب حس شادی دارم . حتی فکر کزدن بهشم باعث شادیم میشه .

    ولی اخه این کاملی که میگی من با اون به دست اوردم .


    اینکه چطور خودم تنها بتونم پیشرفت کنم برای سخته و همچنین بلد نیستم


    یه وقتایی میگم عیب نداره اون که نیس من پنهونی دوسش داشته باشم و حالم خوب باشه . ولی خب این تصمیم با عث میشه دیگه با هیچکس نتونم ازدواج کنم
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

    لیلی
    کنج محراب
    بال هایش از کتاب رویید
    تا به افلاک رسید .

  12. Top | #7

    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.07
    نوشته ها
    266
    تشکـر
    337
    تشکر شده 212 بار در 131 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Mehraboon
    پاسخ : عشق استاد با طعم خرمالو...
    نقل قول نوشته اصلی توسط farokh نمایش پست ها
    در این مورد میتونید با متخصصین کانون مشاوران ایران، مشاوره تلفنی/تخصصی داشته باشید
    021-22354282
    سلام

    ممنون که وقت گذاشتین .

    چشم
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

    لیلی
    کنج محراب
    بال هایش از کتاب رویید
    تا به افلاک رسید .

  13. Top | #8

    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.07
    نوشته ها
    266
    تشکـر
    337
    تشکر شده 212 بار در 131 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Mehraboon
    پاسخ : عشق استاد با طعم خرمالو...
    نقل قول نوشته اصلی توسط سعید62 نمایش پست ها
    سلام
    از ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد/عشق پیدا شد و آتش بر همه عالم زد
    عشق مجازی راهی برای چشیدن عشق حقیقی است از این منظر که عشق سازنده است همانطور که عشق به استاد باعث پیشرفت شما شد ولیکن باید بتوان از این عشق گذر کرد تا بتوان عاشق معشوق حقیقی که همان خالق هستی است شد خدا با آفریدن انسان خواسته که او با اختیار خودش بهترین موجود عالم شود شما با یک کلمه که با استعدادی عاشق شدی چطور عاشق خالق این استعداد نشوی که این عشق دائمی است هرگز پایانی ندارد
    سلام . ممنون بخاطر نوشته هاتون. این مدت خیلی سعی کردم راه حل پیدا کنم

    نوشته شما عجیب به دلم نشست

    واقعا عالی بود . میشه بیشتر بگین برام

    راهش چه جوریه ؟
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

    لیلی
    کنج محراب
    بال هایش از کتاب رویید
    تا به افلاک رسید .

  14. Top | #9

    تاریخ عضویت
    Jul 2014
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.09
    نوشته ها
    110
    تشکـر
    8
    تشکر شده 99 بار در 58 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    پاسخ : عشق استاد با طعم خرمالو...
    عزیزم راهش رویاد گرفتی میتونی رو پای خودت واستی مطانم کافیه به خودت ایمان داشته باشی
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  15. Top | #10

    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.25
    نوشته ها
    73
    تشکـر
    58
    تشکر شده 71 بار در 46 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    پاسخ : عشق استاد با طعم خرمالو...
    نقل قول نوشته اصلی توسط nazanin1371 نمایش پست ها
    4سال پیش. وقتی رفتم دانشگاه اولین استادم بود و ترم اول تخصصی ترین درسم باهاش بود . دختر درس خون با پایه قویی نبودم ولی خب ضریب هوشی خوبی داشتم .
    سلام

    شما دچار شیدایی حاد هستید. این نوع از اختلال توسط روانپزشکان به راحتی قابل درمان است. (معمولا از داروی لیتیوم استفاده می شود). توصیه من مراجعه به یک روانپزشک + روانشناس حاذق است.

    متاسفنه نصیحت و حرف به تنهایی و بدون کمک دارو (البته تحت نظر پزشک متخصص و حاذق) تاثیر چندانی برای شما ندارد. چرا که به گفته خودتان اکنون چند ماه است که خودتان به ضمیر ناخودآگاهتان حرف هایی درباره فراموشی آن شخص می زنید. ولی اثر لحظهای مشاهده می کنید. اصلح ترین کار مراجعه همزمان به روانپزشک و روانشناس حاذق برای دارو درمانی در کنار گفتار درمانی است.

    من به شما قول می دهم در صورت مراجعه هم زمان ظرف کمتر از 6 ماه 70 در صد افکارتان در مورد آن شخص بهبود می یابد. و راه برای بیشرفت زندگیتان- با توجه به استعداد و توانییهای گسترده تان- فراهم خواهد شد.

    حسرت نبرم به خواب آن مرداب که آرام درون دشت شب مرده// دریایم و نیست باکم از طوفان دریا همه عمر خوابش آشفته است

    از صمیم قلبم برایتان آرزوی موفقیت میکنم.

    یک وصف الحال هم از مولانا:

    بشنوید ای دوستان این داستان // خود حقیقت نقد حال ماست آن

    بود شاهی در زمانی پیش ازین // ملک دنیا بودش و هم ملک دین

    اتفاقا شاه روزی شد سوار // با خواص خویش از بهر شکار

    یک کنیزک دید شه بر شاه‌راه // شد غلام آن کنیزک پادشاه

    مرغ جانش در قفس چون می‌تپید // داد مال و آن کنیزک را خرید

    چون خرید او را و برخوردار شد // آن کنیزک از قضا بیمار شد

    آن یکی خر داشت و پالانش نبود // یافت پالان گرگ خر را در ربود

    کوزه بودش آب می‌نامد بدست // آب را چون یافت خود کوزه شکست

    شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست // گفت جان هر دو در دست شماست

    جان من سهلست جان جانم اوست // دردمند و خسته‌ام درمانم اوست

    هر که درمان کرد مر جان مرا // برد گنج و در و مرجان مرا

    جمله گفتندش که جانبازی کنیم // فهم گرد آریم و انبازی کنیم

    هر یکی از ما مسیح عالمیست // هر الم را در کف ما مرهمیست

    گر خدا خواهد نگفتند از بطر // پس خدا بنمودشان عجز بشر

    ترک استثنا مرادم قسوتیست // نه همین گفتن که عارض حالتیست

    ای بسا ناورده استثنا بگفت // جان او با جان استثناست جفت

    هرچه کردند از علاج و از دوا // گشت رنج افزون و حاجت ناروا

    آن کنیزک از مرض چون موی شد // چشم شه از اشک خون چون جوی شد

    از قضا سرکنگبین صفرا فزود // روغن بادام خشکی می‌نمود

    شه چو عجز آن حکیمان را بدید // پا برهنه جانب مسجد دوید

    رفت در مسجد سوی محراب شد // سجده‌گاه از اشک شه پر آب شد

    چون به خویش آمد ز غرقاب فنا // خوش زبان بگشاد در مدح و دعا

    کای کمینه بخششت ملک جهان // من چه گویم چون تو می‌دانی نهان

    ای همیشه حاجت ما را پناه // بار دیگر ما غلط کردیم راه

    لیک گفتی گرچه می‌دانم سرت // زود هم پیدا کنش بر ظاهرت

    چون برآورد از میان جان خروش // اندر آمد بحر بخشایش به جوش

    درمیان گریه خوابش در ربود // دید در خواب او که پیری رو نمود

    گفت ای شه مژده حاجاتت رواست // گر غریبی آیدت فردا ز ماست

    چونک آید او حکیمی حاذقست // صادقش دان کو امین و صادقست

    در علاجش سحر مطلق را ببین // در مزاجش قدرت حق را ببین

    چون رسید آن وعده‌گاه و روز شد // آفتاب از شرق اخترسوز شد

    بود اندر منظره شه منتظر // تا ببیند آنچه بنمودند سر

    دید شخصی فاضلی پر مایه‌ای // آفتابی درمیان سایه‌ای

    می‌رسید از دور مانند هلال // نیست بود و هست بر شکل خیال

    نیست‌وش باشد خیال اندر روان // تو جهانی بر خیالی بین روان

    بر خیالی صلحشان و جنگشان // وز خیالی فخرشان و ننگشان

    آن خیالاتی که دام اولیاست // عکس مه‌رویان بستان خداست

    آن خیالی که شه اندر خواب دید // در رخ مهمان همی آمد پدید

    شه به جای حاجبان فا پیش رفت // پیش آن مهمان غیب خویش رفت

    هر دو بحری آشنا آموخته // هر دو جان بی دوختن بر دوخته

    گفت معشوقم تو بودستی نه آن // لیک کار از کار خیزد در جهان

    ای مرا تو مصطفی من چو عمر // از برای خدمتت بندم کمر

    دست بگشاد و کنارانش گرفت همچو عشق اندر دل و جانش گرفت

    دست و پیشانیش بوسیدن گرفت // وز مقام و راه پرسیدن گرفت

    پرس پرسان می‌کشیدش تا بصدر // گفت گنجی یافتم آخر بصبر

    گفت ای نور حق و دفع حرج // معنی‌الصبر مفتاح الفرج

    ای لقای تو جواب هر سئوال // مشکل از تو حل شود بی‌قیل و قال

    ترجمانی هرچه ما را در دلست // دستگیری هر که پایش در گلست

    مرحبا یا مجتبی یا مرتضی // ان تغب جاء القضا ضاق الفضا

    انت مولی‌القوم من لا یشتهی // قد ردی کلا لئن لم ینته

    چون گذشت آن مجلس و خوان کرم // دست او بگرفت و برد اندر حرم

    قصهٔ رنجور و رنجوری بخواند // بعد از آن در پیش رنجورش نشاند

    رنگ روی و نبض و قاروره بدید // هم علاماتش هم اسبابش شنید

    گفت هر دارو که ایشان کرده‌اند // آن عمارت نیست ویران کرده‌اند

    بی‌خبر بودند از حال درون // استعیذ الله مما یفترون

    دید رنج و کشف شد بروی نهفت // لیک پنهان کرد وبا سلطان نگفت

    رنجش از صفرا و از سودا نبود // بوی هر هیزم پدید آید ز دود

    دید از زاریش کو زار دلست // تن خوشست و او گرفتار دلست

    عاشقی پیداست از زاری دل // نیست بیماری چو بیماری دل

    علت عاشق ز علتها جداست // عشق اصطرلاب اسرار خداست

    عاشقی گر زین سر و گر زان سرست // عاقبت ما را بدان سر رهبرست

    هرچه گویم عشق را شرح و بیان // چون به عشق آیم خجل باشم از آن

    گرچه تفسیر زبان روشنگرست // لیک عشق بی‌زبان روشنترست

    چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت // چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

    عقل در شرحش چو خر در گل بخفت // شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

    آفتاب آمد دلیل آفتاب // گر دلیلت باید از وی رو متاب

    از وی ار سایه نشانی می‌دهد // شمس هر دم نور جانی می‌دهد

    سایه خواب آرد ترا همچون سمر // چون برآید شمس انشق القمر

    خود غریبی در جهان چون شمس نیست // شمس جان باقیست کاو را امس نیست

    شمس در خارج اگر چه هست فرد // می‌توان هم مثل او تصویر کرد

    شمس جان کو خارج آمد از اثیر // نبودش در ذهن و در خارج نظیر

    در تصور ذات او را گنج کو // تا در آید در تصور مثل او

    چون حدیث روی شمس الدین رسید // شمس چارم آسمان سر در کشید

    واجب آید چونک آمد نام او // شرح کردن رمزی از انعام او

    این نفس جان دامنم بر تافتست // بوی پیراهان یوسف یافتست

    کز برای حق صحبت سالها // بازگو حالی از آن خوش حالها

    تا زمین و آسمان خندان شود // عقل و روح و دیده صد چندان شود

    لاتکلفنی فانی فی الفنا // کلت افهامی فلا احصی ثنا

    کل شیء قاله غیرالمفیق // ان تکلف او تصلف لا یلیق

    من چه گویم یک رگم هشیار نیست // شرح آن یاری که او را یار نیست

    شرح این هجران و این خون جگر // این زمان بگذار تا وقت دگر

    ...
    ویرایش توسط AmirAli65 : 03-17-2017 در ساعت 09:26 AM
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  16. کاربران زیر از AmirAli65 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  17. Top | #11

    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    4.90
    نوشته ها
    4,756
    تشکـر
    478
    تشکر شده 2,720 بار در 1,500 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    پاسخ : عشق استاد با طعم خرمالو...
    من نمیدونم چجوری باید جواب بدم فقط میتونم بگم رفتارهای شما وابستگی و علاقه مندی شما کاملا یه مورد طبیعی هستش

    و فقط واستون ارزو میکنم در سال جدید عشق زندگیتون به زندگیتون بیاد و با اونی ازدواج کنید که میدونید میتونید باهاش موفق بشید و خوشبخت
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  18. کاربران زیر از sam127 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  19. Top | #12

    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.07
    نوشته ها
    266
    تشکـر
    337
    تشکر شده 212 بار در 131 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Mehraboon
    پاسخ : عشق استاد با طعم خرمالو...
    نقل قول نوشته اصلی توسط Aamir2020 نمایش پست ها
    درود بانو ممنون بنده را لایق دانستید و دعوت دادید.
    هنگ کردم نمیدانم چه بگویم
    از آنجا که هیچوقت کسی دوستم نداشته نمیتوانم تشخیص بدهم چطور میشود فهمید,یا راه حل چیست,این مغزم به مشکلات عاطفی این مدلی ارور 404 میدهد,پاسخی ندارم بدهم با افتخار میگویم: شرمنده نمیدانم چه بگویم...

    سلام.ممنون
    که دعوت پذیرفتین و مظالعه کردین

    امیدوارم یه عشق خوب و سازنده وارد زندگی شما بشه و به ارامش برسید
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

    لیلی
    کنج محراب
    بال هایش از کتاب رویید
    تا به افلاک رسید .

  20. Top | #13

    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.07
    نوشته ها
    266
    تشکـر
    337
    تشکر شده 212 بار در 131 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Mehraboon
    پاسخ : عشق استاد با طعم خرمالو...
    نقل قول نوشته اصلی توسط sam127 نمایش پست ها
    من نمیدونم چجوری باید جواب بدم فقط میتونم بگم رفتارهای شما وابستگی و علاقه مندی شما کاملا یه مورد طبیعی هستش

    و فقط واستون ارزو میکنم در سال جدید عشق زندگیتون به زندگیتون بیاد و با اونی ازدواج کنید که میدونید میتونید باهاش موفق بشید و خوشبخت

    سلام

    ممنون که وقت گذاشتین و مطالعه کردین

    ممنون که درکم کردین

    بله . عشق من مثل یه دارو بود که اروم اروم وارد بدنم شد . دارویی که دلیل تلاش و شادیم بود

    حتی هنوز هم فکر میکنم اگه خیال اون نباشه . ادامه برام سخت میشه



    ممنون . دعای شما واقعا ارزوی منه و واقعا به دلم نشست . امیدوارم شما هم هرجی از خدا می خواهید بهتون بده .
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

    لیلی
    کنج محراب
    بال هایش از کتاب رویید
    تا به افلاک رسید .

  21. Top | #14

    دلنوشته کاربر
    همیشه با خودمان مهربان باشیم
    تاریخ عضویت
    Nov 2016
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    1.80
    نوشته ها
    691
    تشکـر
    670
    تشکر شده 676 بار در 409 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Relax
    پاسخ : عشق استاد با طعم خرمالو...
    سلام
    نور رحمت الهی بوده که به وسیله استادتان به شما تابیده استادتان تنها وسیله بوده و شما را از ظلمات یاس و نومیدی بیرون برده و به تواناییهاتان و ظرفیتهای وجودیتان واقف کرده است پس ناراحت نباشید منبع نور هست که خداست هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق/ثبت است بر جریده عالم دوام ما
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  22. کاربران زیر از سعید62 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  23. Top | #15

    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.07
    نوشته ها
    266
    تشکـر
    337
    تشکر شده 212 بار در 131 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Mehraboon
    پاسخ : عشق استاد با طعم خرمالو...
    سلام

    شما دچار شیدایی حاد هستید.
    سلام . وقتتون بخیرر

    واقعا مممنونم که وقت گذاشتین و مطالعه کردین . خیلی ممنون از نوشته هاتون

    چندبار مطالتونو خوندم و سعی کردم راجب بیماری که گفتین تخقیق کنم

    بعله حق با شماست من دچار بیماری شیدایی هستم .

    من از وقتی با ایشون اشنا شدم . واقعاااا دختر شاد و سرزنده هستم . لباس روشن میپوشم و گل پرورش میدم . شابد برای اولین بار توی زندگیمه که واقعا میدونم چی دوست دارم . به طرز عجیبی عاشق چیزهای رنگ رنکی هستم . تمام لوازم تحریر من رنگ رنگی هست و حتی کتاب هایی مطالعه میکنم رنگی میکنم . از علایم دیگه اون پرحرفی بود که خب دچارش نشدم . شخصیت کم حرفی دارم . بیشتر دلم میخاد حرف های بقیه بشنوم ولی به هیچ وجه خجالتی نیستم . من برای ارایه های دانشگاهی اینقدر اعتماد به نفس دارم که هیچ کاغذی دستم نمیگیرم . تمام جملات خیلی راحت پشت هم بیان میکنم . حتی وقت هایی تنش عصبی پیش بیاد کنترل خوبی دارم . البته صددر صد بهترین کار انجام نمیدم ولی خب عصبی یا هول هم نمیشم ...



    این نوع از اختلال توسط روانپزشکان به راحتی قابل درمان است. (معمولا از داروی لیتیوم استفاده می شود). توصیه من مراجعه به یک روانپزشک + روانشناس حاذق است.
    راجب دارو لیتیم که گفتین مطالعاتی داشتم ولی کاش راجبش اطلاعات بیشتری بهم بدین .



    متاسفنه نصیحت و حرف به تنهایی و بدون کمک دارو (البته تحت نظر پزشک متخصص و حاذق) تاثیر چندانی برای شما ندارد. چرا که به گفته خودتان اکنون چند ماه است که خودتان به ضمیر ناخودآگاهتان حرف هایی درباره فراموشی آن شخص می زنید. ولی اثر لحظهای مشاهده می کنید. اصلح ترین کار مراجعه همزمان به روانپزشک و روانشناس حاذق برای دارو درمانی در کنار گفتار درمانی است.
    بله کاملا حق با شماست . یه مرحله ای رسیدم که انگار مغزم جوری تربیت شده که بعد از فکر کردن به اون مرد . هورمون شادی ترشح میکنه . الان حتی نمیخام به اینکه تمایلی بهم نداشت فکر کنم . فکر دوست دارم بهش فکر کنم و شاد باشم و با انرژی به ادامه زندگیم برسم

    مثله ادم های معتاد به مخدر که تمایلی به ترک ندارن . هرروز مقدار مواد مورد نیازشونو مصرف میکنن و به ادامه زندگیشون میرسن

    حتی گاهی با خودم فکر میکنم من عاشق اون مرد نیستم . یعنی شاید واقعا تمایل ازدواج بهشو ندارم . من دلم اون حسی میخاد که بهم منتقل کرد . اون تشویق اون باور . اون اعتماد به نفس زیادی که در نتیجه تشویق های اون دریافت میکردم



    من به شما قول می دهم در صورت مراجعه هم زمان ظرف کمتر از 6 ماه 70 در صد افکارتان در مورد آن شخص بهبود می یابد. و راه برای بیشرفت زندگیتان- با توجه به استعداد و توانییهای گسترده تان- فراهم خواهد شد.
    ممنون بخاطر قوت قلب که بهم دادین

    ولی متاسفانه در شهرستان کوچکی که من زندگی میکنم . روانشناس و روانپزشک حاذق وجود ندارد .

    به مدت چهل روز من قطعا اون مرد نمیبینم و ارتباطی باهاشون ندارم . حتی از طریق مجازی ...


    این مدت سعی میکنم راه درست زندگی یاد بگیرم . سعی میکنم کتاب هایی که راجب روش زندگی و تغییر سبک زندگی هست مطالعه کنم

    دوتا کتاب هوش اجتماعی دکتر دانیل گلمن و کتاب قدرت عادت چالز دوهینگ

    در حال مطالعشون هستم و سعی میکنم نکات خوبشو یادداشت کنم و هرروز مرور کنم تا یاد بگیرم روش درست زندگی چی هست

    یه جورایی میخام عادت های درست بشناسم و در وجود خودم نهادینه کنم . که وقتی از اون مرد کاملا جدا شدم . عادت های درستی توی وجودم باشه که به صورت خودکار باعث بشه درست زندگی کنم

    و همچنین سعی میکنم با خانواده ام رابطه بیشتری داشته باشم . بیشتر بااهاشون صحبت کنم و بیشتر باهاشون وقت بگذرونم . درسته خونوادم از گذشته من کااامل خبر دارن ولی تنها ادم هایی هستن که موفقیت و خوب بودن حال من جزو خواسته های قلبیشون هست .

    و البته سعی کردم تعداد ادم های اطرافمو کمتر کنم . من واقعا در شرایطی نیستم که بتونم ادم های زیادی ساپورت کنم . من در حال بازسازی خودم هستم . برای اینکار هم گوشی موبایل کاملا از زندگیم حذف کردم . تا زمانی که به ثبات کامل شخصیتی برسم

    فقط ای کاش در شهر کوچک من روانشناس و روانپزشک بود و راه برایم ساده تر میشد



    حسرت نبرم به خواب آن مرداب که آرام درون دشت شب مرده// دریایم و نیست باکم از طوفان دریا همه عمر خوابش آشفته است
    این شعر واقعااا عالی بود . اینقدر عالی که نوشتم و بالای میز تحریرم زدم و حفظش کردم تا ابد توی ذهنم بمونه . ممنون


    از صمیم قلبم برایتان آرزوی موفقیت میکنم.
    واقعا ممنون . من هم ارزو میکنم هرچی از خدا می خواهید بهتون بده و شاد و موفق باشید




    یک وصف الحال هم از مولانا:

    بشنوید ای دوستان این داستان // خود حقیقت نقد حال ماست آن

    بود شاهی در زمانی پیش ازین // ملک دنیا بودش و هم ملک دین

    اتفاقا شاه روزی شد سوار // با خواص خویش از بهر شکار

    یک کنیزک دید شه بر شاه‌راه // شد غلام آن کنیزک پادشاه

    مرغ جانش در قفس چون می‌تپید // داد مال و آن کنیزک را خرید

    چون خرید او را و برخوردار شد // آن کنیزک از قضا بیمار شد

    آن یکی خر داشت و پالانش نبود // یافت پالان گرگ خر را در ربود

    کوزه بودش آب می‌نامد بدست // آب را چون یافت خود کوزه شکست

    شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست // گفت جان هر دو در دست شماست

    جان من سهلست جان جانم اوست // دردمند و خسته‌ام درمانم اوست

    هر که درمان کرد مر جان مرا // برد گنج و در و مرجان مرا

    جمله گفتندش که جانبازی کنیم // فهم گرد آریم و انبازی کنیم

    هر یکی از ما مسیح عالمیست // هر الم را در کف ما مرهمیست

    گر خدا خواهد نگفتند از بطر // پس خدا بنمودشان عجز بشر

    ترک استثنا مرادم قسوتیست // نه همین گفتن که عارض حالتیست

    ای بسا ناورده استثنا بگفت // جان او با جان استثناست جفت

    هرچه کردند از علاج و از دوا // گشت رنج افزون و حاجت ناروا

    آن کنیزک از مرض چون موی شد // چشم شه از اشک خون چون جوی شد

    از قضا سرکنگبین صفرا فزود // روغن بادام خشکی می‌نمود

    شه چو عجز آن حکیمان را بدید // پا برهنه جانب مسجد دوید

    رفت در مسجد سوی محراب شد // سجده‌گاه از اشک شه پر آب شد

    چون به خویش آمد ز غرقاب فنا // خوش زبان بگشاد در مدح و دعا

    کای کمینه بخششت ملک جهان // من چه گویم چون تو می‌دانی نهان

    ای همیشه حاجت ما را پناه // بار دیگر ما غلط کردیم راه

    لیک گفتی گرچه می‌دانم سرت // زود هم پیدا کنش بر ظاهرت

    چون برآورد از میان جان خروش // اندر آمد بحر بخشایش به جوش

    درمیان گریه خوابش در ربود // دید در خواب او که پیری رو نمود

    گفت ای شه مژده حاجاتت رواست // گر غریبی آیدت فردا ز ماست

    چونک آید او حکیمی حاذقست // صادقش دان کو امین و صادقست

    در علاجش سحر مطلق را ببین // در مزاجش قدرت حق را ببین

    چون رسید آن وعده‌گاه و روز شد // آفتاب از شرق اخترسوز شد

    بود اندر منظره شه منتظر // تا ببیند آنچه بنمودند سر

    دید شخصی فاضلی پر مایه‌ای // آفتابی درمیان سایه‌ای

    می‌رسید از دور مانند هلال // نیست بود و هست بر شکل خیال

    نیست‌وش باشد خیال اندر روان // تو جهانی بر خیالی بین روان

    بر خیالی صلحشان و جنگشان // وز خیالی فخرشان و ننگشان

    آن خیالاتی که دام اولیاست // عکس مه‌رویان بستان خداست

    آن خیالی که شه اندر خواب دید // در رخ مهمان همی آمد پدید

    شه به جای حاجبان فا پیش رفت // پیش آن مهمان غیب خویش رفت

    هر دو بحری آشنا آموخته // هر دو جان بی دوختن بر دوخته

    گفت معشوقم تو بودستی نه آن // لیک کار از کار خیزد در جهان

    ای مرا تو مصطفی من چو عمر // از برای خدمتت بندم کمر

    دست بگشاد و کنارانش گرفت همچو عشق اندر دل و جانش گرفت

    دست و پیشانیش بوسیدن گرفت // وز مقام و راه پرسیدن گرفت

    پرس پرسان می‌کشیدش تا بصدر // گفت گنجی یافتم آخر بصبر

    گفت ای نور حق و دفع حرج // معنی‌الصبر مفتاح الفرج

    ای لقای تو جواب هر سئوال // مشکل از تو حل شود بی‌قیل و قال

    ترجمانی هرچه ما را در دلست // دستگیری هر که پایش در گلست

    مرحبا یا مجتبی یا مرتضی // ان تغب جاء القضا ضاق الفضا

    انت مولی‌القوم من لا یشتهی // قد ردی کلا لئن لم ینته

    چون گذشت آن مجلس و خوان کرم // دست او بگرفت و برد اندر حرم

    قصهٔ رنجور و رنجوری بخواند // بعد از آن در پیش رنجورش نشاند

    رنگ روی و نبض و قاروره بدید // هم علاماتش هم اسبابش شنید

    گفت هر دارو که ایشان کرده‌اند // آن عمارت نیست ویران کرده‌اند

    بی‌خبر بودند از حال درون // استعیذ الله مما یفترون

    دید رنج و کشف شد بروی نهفت // لیک پنهان کرد وبا سلطان نگفت

    رنجش از صفرا و از سودا نبود // بوی هر هیزم پدید آید ز دود

    دید از زاریش کو زار دلست // تن خوشست و او گرفتار دلست

    عاشقی پیداست از زاری دل // نیست بیماری چو بیماری دل

    علت عاشق ز علتها جداست // عشق اصطرلاب اسرار خداست

    عاشقی گر زین سر و گر زان سرست // عاقبت ما را بدان سر رهبرست

    هرچه گویم عشق را شرح و بیان // چون به عشق آیم خجل باشم از آن

    گرچه تفسیر زبان روشنگرست // لیک عشق بی‌زبان روشنترست

    چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت // چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

    عقل در شرحش چو خر در گل بخفت // شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

    آفتاب آمد دلیل آفتاب // گر دلیلت باید از وی رو متاب

    از وی ار سایه نشانی می‌دهد // شمس هر دم نور جانی می‌دهد

    سایه خواب آرد ترا همچون سمر // چون برآید شمس انشق القمر

    خود غریبی در جهان چون شمس نیست // شمس جان باقیست کاو را امس نیست

    شمس در خارج اگر چه هست فرد // می‌توان هم مثل او تصویر کرد

    شمس جان کو خارج آمد از اثیر // نبودش در ذهن و در خارج نظیر

    در تصور ذات او را گنج کو // تا در آید در تصور مثل او

    چون حدیث روی شمس الدین رسید // شمس چارم آسمان سر در کشید

    واجب آید چونک آمد نام او // شرح کردن رمزی از انعام او

    این نفس جان دامنم بر تافتست // بوی پیراهان یوسف یافتست

    کز برای حق صحبت سالها // بازگو حالی از آن خوش حالها

    تا زمین و آسمان خندان شود // عقل و روح و دیده صد چندان شود

    لاتکلفنی فانی فی الفنا // کلت افهامی فلا احصی ثنا

    کل شیء قاله غیرالمفیق // ان تکلف او تصلف لا یلیق

    من چه گویم یک رگم هشیار نیست // شرح آن یاری که او را یار نیست

    شرح این هجران و این خون جگر // این زمان بگذار تا وقت دگر

    ...
    [/quote]


    شعر بسیار زیبایی بود . کاش من هم یاد میگرفتم به خدا برسم





    نقل قول نوشته اصلی توسط AmirAli65 نمایش پست ها
    سلام
    ویرایش توسط nazanin1371 : 03-17-2017 در ساعت 01:04 PM
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

    لیلی
    کنج محراب
    بال هایش از کتاب رویید
    تا به افلاک رسید .

  24. کاربران زیر از nazanin1371 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  25. Top | #16

    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.07
    نوشته ها
    266
    تشکـر
    337
    تشکر شده 212 بار در 131 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Mehraboon
    پاسخ : عشق استاد با طعم خرمالو...
    نقل قول نوشته اصلی توسط سعید62 نمایش پست ها
    سلام
    نور رحمت الهی بوده که به وسیله استادتان به شما تابیده استادتان تنها وسیله بوده و شما را از ظلمات یاس و نومیدی بیرون برده و به تواناییهاتان و ظرفیتهای وجودیتان واقف کرده است پس ناراحت نباشید منبع نور هست که خداست هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق/ثبت است بر جریده عالم دوام ما
    سلام

    خیلی خیلی ممنون بخاطر راهنمایتون
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

    لیلی
    کنج محراب
    بال هایش از کتاب رویید
    تا به افلاک رسید .

  26. Top | #17

    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.25
    نوشته ها
    73
    تشکـر
    58
    تشکر شده 71 بار در 46 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    پاسخ : عشق استاد با طعم خرمالو...
    نقل قول نوشته اصلی توسط nazanin1371 نمایش پست ها
    سلام



    سم ارزو میکنم هرچی از خدا می خواهید بهتون بده و شاد و موفق باشید





    سلام مجدد
    راستش بسیار خوشحال شدم از این همه پشتکار و دقت به قول سایه :

    مترس از دیری و دوری که رسیدن هنر گام زمان است

    آبی که بر آسود زمینش بخورد زود/ دریا شود آن رود که پیوسته روان است.


    در مورد لیتیوم باید پزشک متخصص براتون تجویز و توصیه کنیه. مطمئنم میتونید روانپزشک پیدا کنید. حتی توی شهر دیگه که آشنا هاتون اونجا باشن به بهانه چند روز دیدار برید اونجا. به قول مولانا:

    تشنگان گر آب جویند از جهان// آب جوید هم به عالم تشنگان!

    در پایان توصیه ای برایتان دارم :

    هیچ وقت زندگییتان و مخصوصا ذهنتان را به کسی یا چیزی گره نزنید. مولا علی می فرماید : "ای انسان اگر حاکم مغز خود نباشی محکوم دیگران خواهی بود" . به قول سهراب : "سایبان آسایش ما، ماییم". و به قول ارسطو : "سعادت از آن انسان خودبساست".

    در یک کلام همه ی ما باید بکوشیم روح ثقل را در خودمان پرورش دهیم. یعنی روحی سنگین و آرام و متفکر. روحی خودبسا. این یکی از سخترین آموزه ها ولی دست یافتنی است اما قدم به قدم و با گام های بسیار کوچک. چرا که با گام های بسیار کوچک می توان دور کرهی زمین یک دور زد ولی با هزار سال ایستادن آدم حتی یک اپسیلون جابجا نمیشود. نیچه روح ثقل و خود بسا را چنین تعریف می کند:

    شخص باید بیاموزد چگونه خود را با عشقی پاک و کامل دوست بدارد و زندگی با خود را قابل تحمل یابد و سرگردان نباشد، این است آنچه من تعلیم می دهم. و به راستی آموختن طریق دوست داشتن نفس، دستوری برای امروز و فردا نیست. بلکه این یکی از ظریف ترین، مشکلترین، با صبر ترین و آخرین هنر هاست. این هنر، هنر روح ثقل نام دارد. با این هنر روح سنگین ، با ارزش و آرام می گردد. در این هنر شخص می آموزد چگونه خود را با عشقی پاک و کامل دوست بدارد و زندگی را با خود قابل تحمل یابد و سر گردان نباشد.

    سپاس
    ویرایش توسط AmirAli65 : 03-17-2017 در ساعت 01:39 PM
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  27. کاربران زیر از AmirAli65 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  28. Top | #18

    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.07
    نوشته ها
    266
    تشکـر
    337
    تشکر شده 212 بار در 131 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Mehraboon
    پاسخ : عشق استاد با طعم خرمالو...
    نقل قول نوشته اصلی توسط سوریاش نمایش پست ها
    عزیزم راهش رویاد گرفتی میتونی رو پای خودت واستی مطانم کافیه به خودت ایمان داشته باشی
    خیلی ممنون از این حجم محبتی که بهم داری

    ان شالله که بهترین راه یاد میگیرم و به بهترین شکل عملیش میکنم
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

    لیلی
    کنج محراب
    بال هایش از کتاب رویید
    تا به افلاک رسید .

  29. Top | #19

    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.06
    نوشته ها
    18
    تشکـر
    0
    تشکر شده 5 بار در 5 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    پاسخ : عشق استاد با طعم خرمالو...
    روزای سختیو گذروندی. دقیقا تو همون روزای سخت که مورد توجه کسی حتی خانوادت نبودی. استادت بهت توجه کرد. تورو دید بهت اطمینان داد که تو هم توانایی داری درواقع خلاء های تورو پر کرد. پر کردن ضعف های عاطفی و توجهی باعث شده بهش علاقه مند بشی. شاید نتونی محبتشو از دلت بیرون کنی ولی میتونی مثل یه خاطره خوب تو دلت نگهش داری و به ادامه مسیر زندگیت بپردازی. زحمتهایی که برای زندگیت و آیندت کشیدی خیلی راحت از دست نده .برای استادت نه، برای خودت زندگی کن. خودتو دوست داشته باش
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  30. کاربران زیر از سوسن۱۲۳ بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  31. Top | #20

    تاریخ عضویت
    Feb 2016
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    2.41
    نوشته ها
    1,543
    تشکـر
    1,676
    تشکر شده 981 بار در 708 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    پاسخ : عشق استاد با طعم خرمالو...
    سلام دوست عزیز
    من تاپیکتون رو خوندم باید بگم که هر چند اصل موضوع یه مقدار ناراحت کننده هست ولی خب من واقعا لذت بردم از نوشته هاتون
    گاهی وسط خوندن فکر می کردم یه رمان عاشقونه است
    قبل از هر چیزی بگم که قلم زیبایی دارین و خیلی قشنگ نوشتین ، من که موهای تنم سیخ شد
    از این جهش دوباره، از این دوست داشتن های زیادی، از انتظارکشیدن هاتون برای عکس العمل استادتون
    و مهم تر از همه این همه خوبی و ارزش و علمی که برای خودتون بنا کردین و خودتونو از نو ساختین
    همونطور که خودتون مستحضرید و بعضی دوستان اشاره کردن
    شما تو شرایط بحرانی ای بودین که شاید هیچ کسی درکتون نمی کرده و روزهای سختی داشتین و البته تلخ
    از دست دادن پدر، ناکامی تو اولین باری که دانشگاه رفتین و بعد هم بیماری مادر و حال و روز روحی خودتون
    خب این حجم بالا از مشکلات برای یه دختر اونم با شرایط شما واقعا سخت هست و گاها میتونه آدم رو از پا دربیاره
    همونطور که برای شما هم گرون تموم شده و خب خداروشکر آخرش تونستید بلند شید هر چند به این شیوه و نرسیدن به کسی که باعث شد شما دوباره بلند شین و این همه شکوفایی داشته باشین
    واقعا تلاش و اراده تون تحسین آمیزه باید به خودتون افتخار کنین
    راجب استادتون باید عرض کنم که خب ایشون با توجه به شغل و شرایطشون شاید در جایگاه یک استاد که خودشو موظف میدونه به شاگردش مسیر درست رو نشون بده و بتونه استعدادهاش رو شکوفا کنه، با توجه به گذشته ی شما که سرکلاس حواستون به درس و کتابتون بوده و همیشه تو کلاس فعال بودید میخواستن تحسینتون کنن
    نه اینکه صرفا این تحسین از روی علاقه یا عشق باشه
    خب شما هم اون زمان شرایطتتون مثل کسی بوده که تو یه بیابان گیر افتاده باشه و از فرط تشنگی به زمین افتاده و برای ادامه نیازمند یه لیوان آب باشه که بخوره و بتونه راهشو پیدا کنه
    این لیوان آب که در اینجا همون انرژی لازم برای استارت زندگی دوباره و خودباروی رو در وجود شما ایجاد کرده اون هم از کسی که برای شما مثل الگو بوده و شما قبولش داشتید
    و این جمله ی استاد شما که از روی تحسین به شما گفتن باعث شده شما بنای دوباره زندگیتون رو ایجاد بکنید و یه زندگی جدید و پر شور و همراه با موفقیت های زیاد برای خودتون داشته باشین که خب جای شکرش خیلی باقیه
    وقتی که دیدین این جرقه رو استادتون براتون زدن خب طبیعیه آدم به همچین کسی علاق مند بشه
    تا حالا فکر کردین اگه این استادتون خانم بودن شما آیا باز هم میتونستین امروز در این شرایط موفق کاری و دانشگاهی باشین؟
    خب اگه این طور و شما الان بازهم در این شرایط بودین قطعا استادتون میتونست نقش یک دوست خوب رو براتون بازی کنه

    آیا علاقه ی از قبل باعث شده که با گفتن اون جمله این همه شور و انرژی در شما ایجاد بشه؟
    و خب دلایل دیگه هم چون ایشون شرایط مورد نظر شما رو داشتن و مهم تر اینکه تونستن با جمله ای امیدوارکننده شون مایه یاین حجم بالا از موفقیت برای شما باشن تو علاقه موثر هست
    ولی اگه شرایط ایشون رو در نظر بگیرین خب کسی که معاون و مدرس دانشگاه هست خودتون مستحضرید که با دانشجوهای دختر زیادی سروکار داره و اینگونه که بیان کردین دخترهای زیادی هم به ایشون علاقه مند بودن، پس شاید علاقه ی شما رو هم به اون دید دیدن و نمیدونستن این علاقه با شما و زندگیتون چه کارها کرده
    یا شاید دلایلی دیگه ای داشتن که به شما ابراز علاقه نکردن مثلا مایل نبودن همسرشون رو از بین دانشجوهاشون انتخاب کنن و یا کلا تو محیط کاری ازدواج کنن
    یا اینکه گذشته ای داشتن و هزارتا شاید دیگه این میان مطرحه
    میدونم براتون سخته با این علاقه خداحافظی کنین
    چون به شخصه خودم هم چند سالی به کسی علاقه مند بودم ولی هیچ واکنشی که فکر کنه من من بهش علاقه دارم انجام ندادم و گاها خودمو به خاطر اینکه چرا باید یه پسر رو که چی تعهدی بهم نداره من دوسش داشته باشم..!
    ولی خب به نظرم بهتره یه مدت به خودتون زمان بدین که شرایط روحیتون بهتر بشه و اینکه تا وقتی این موضوع براتون حل نشده سمت ازدواج با شخص دیگه ای نرید چون ممکنه این قضیه روی انتخابتون تاثیر بذاره و یا احساسی بشین پس احتیاط بهتر هست
    در مورد خودتون هم شما درسته ایشون رو دوست داشتین و به قول خودتون برای عشق به ایشون از خیلی تلاش ها دریغ نکردین و تونستین در سایه ی این علاقه به توانیی ها و استعدادهاتون حسابی پرو بال بدین اما فراموش نکنین مه این شما هستین مه این تلاش ها رو انجام دادین و ثابت کردین که میشه تغییر کرد و به خواسته ها و جایگاه مورد نظر رسید
    پس قطعا میتونین این علاقه رو به فال نیک بگیرین و از کنارش بگذارین
    به قول شاعر گاهی وقتا باید گذاشت و گذشت
    و یه نکته ی دیگه هم اینکه شما میتونین این حجم بالای عشق رو به خداوند وصلش کنین
    کسی که خیلی فراتر از بیان یه جمله ی امیدوارکننده بهتون توجه داره و دوستتون داره
    پس همیشه عشق این نیست ما کسی رو بخوایم و بهش برسیم
    گاهی وقت ها این دوست داشتن باعث میشه آدم به خیلی چیزا برسه حتی به خدا
    یاد شعر مجنون و لیلا افتادم
    سال ها با جور لیلی ساختی ... من کنارت بودم و نشناختی
    چون عشق بدی همانا عشق خداوندی هست
    و عشق واقعی زمینی هم عشقی هست که بتونه عشق خداوند رو برای آدم تجسم کنه و کمک کنه به اون وصل بشه.
    اگه میتونین با کمک یه مشاور روند برگشتن به زندگی عادی و کم کم فراموش کردن قضایای گذشته رو پیش بگیرین که براتون بهتر قابل هضم بشه و راحت تر بتونید
    فراموش نکنین پسرهای دیگه هم مثل استاد شما هستن که شما در سایه ی عشقشون نه تنها دوسه سال بلکه تمام عمر با شادی و انرژی زندگی کنین و از زندگی در کنارش لذت ببرین.
    موفق و سربلند باشین.
    ویرایش توسط یلدا 25 : 03-18-2017 در ساعت 03:07 PM
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  32. کاربران زیر از یلدا 25 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین
اطلاعات موضوع
کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. این داستان کوتاه ترین داستان جهان است.
    توسط sina210 در انجمن سرگرمی
    پاسخ: 4
    آخرين نوشته: 10-23-2016, 09:18 AM
  2. غار کرفتو، دیواندره، استان کردستان
    توسط سوگل1 در انجمن گردشگری
    پاسخ: 16
    آخرين نوشته: 06-02-2015, 01:03 PM
  3. زیبایی های استان گلستان 11
    توسط احمد یوسفی در انجمن اس ام اس و نوشته های زیبا
    پاسخ: 59
    آخرين نوشته: 05-19-2015, 11:28 PM
  4. استرس و عوامل استرس زا
    توسط Elham.M در انجمن مشاوره های فردی
    پاسخ: 3
    آخرين نوشته: 03-08-2015, 01:40 PM
  5. مراکز مشاوره شهرستان های استان خوزستـان
    توسط *P s y C h e* در انجمن معرفی مراکز روانشناسی و مشاوره در استانها
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 08-20-2013, 01:09 AM

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

مشاوره, روانشناسی,مشاوره جنسی ,مشاوره کودک, مشاوره خانواده,روانشناس ,روانپزشک, مشاور خانواده

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

جستجوهای مرتبط در گوگل

عشق استاد به دانشجو,  عشق استاد به شاگرد,  عشق استاد شهریار,  عشق استاد و شاگرد,  عشق استاد و دانشجو,  عشق استاد دانشگاه,  عشق استاد,  پرواز عشق استاد لطفی,  شعر عشق استاد شهریار,  عکس عشق استاد شهریار,  فراموش كردن عشق,  فراموشم نکن,  فراموشی رمی جمرات,  فراموش,  فراموش كردن پسورد icloud,  فراموش كردن پسورد جيميل,  فراموش كردن پسورد اپل ايدي,  فراموش كردن پسورد اينستاگرام,  فراموش كردن پسورد ايميل,  فراموش کردم بابک جهانبخش,  قدرات,  قدرت تعوفني بالعافيه,  قدرت تعوفني,  قدرة قادر,  قدرة الله,  قدرت بسرعه تنساني,  قدرت تعوفني بالعافيه وعلى الخير,  قدرت خلاص,  قدرت تبعد,  قدرت ازاى,  
کلمات کلیدی این موضوع
علاقه مندي ها (Bookmarks)
علاقه مندي ها (Bookmarks)
مجوز های ارسال و ویرایش
  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
twitter Google Plus facebook


آدرس ایمیلتان را بدون دابلیو دابلیو وارد کنید