سلام دوست گرامی.خانم يااقاي قره داغي.اگه توجه داشته باشین من نوشتم که پدرمتلاششوکرده و به امید اینکه مامان هم پیشرفت کنه بااین زندگی کناراومده.متاسفانه وقتی به این نتیجه رسیده که مامان جلو بیا نیس که منوخواهرموداشتن.من وقتی این وضعیت رو احساس کردم بازم خواستم مامانوبالابکشم امامامان مقاومت میکنه.نمیدونم چجوری بگم یعنی نمیخواد بالا بیاد.پدرم خیلی وقته به نتیجه ازدواج دوم رسیده وبااکثربزرگان هم مشاوره داشته منظورم از بزرگان یکی از شاگردان آیت الله بهجت بوده که پیش پاش این راه حلوگذاشته.من خودم یه خانمم و واقعا میبینم داره مادرم کم کاری میکنه متاسفانه من هم ضربه این کم کاری و خلاعاطفي روخوردم.پدرم منتظرفرصتي بوده تا ازدواج کنه.ولی متاسفانه دستش خالی بوده.من رابطه پدرومادرموميبينم.وبه هرمردديگه ایم که جای پدرم بود این حقوميدادم که به این فکرابيفته.من طی این چند روزباپدرم صحبت کردم حتی یه سفرم رفتیم تا بلکه از ذهنش پاک کنم این قضیه رو.اماتوهمين سفربرخورداي مامان داشت دامن میزد به اینکه بابا سراین قضیه مصمم تر بشه.البته مامان هم گناهی نداره چون بلاخره فاصله فکری ادراکی هست.ولهردودارن زجرميکشن.من تعجب میکنم میاندازم حس حسادت نداره. به اینکه مباداپدرم از بیرون جذب بشه.نميترسه.حتی چندبارمن به شوخی بهش گفتم گفت به جهنم بزه ازدواج کنه.و اس یه پدرخيلي سخته که ازکمبودمحبت و عاطفش برای بچش بگه ازحسراتاش بگه.پدرم خودخواه نیست اگه خودخواه بودتاحالااينکاروکرده بود حتی بدون درنظر گرفتن ما و مادرم.من درسته مخالفت نمیکنم امادلمم راضی نیست به این ازدواج پدرم هم داره پشیمون میشه.فقط ازتون خواهش میکنم دعام کنید.تا بتونم این زندگيونگه دارم.