مشاور
تبلیغات مشاور
  
  



صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 21 به 30 از 32

موضوع: مشکل جدایی والدین

  1. Top | #21



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Feb 2016
    شماره عضويت
    26659
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.95
    نوشته ها
    783
    تشکـر
    865
    تشکر شده 563 بار در 382 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    پاسخ : به جز خودکشی راهی ندارم...

    و یه چیز دیگه که همیشه منو اذیت می کنه اینه که
    از این نگرانم که یه روزی به خودشون بیان و متوجه اشتباهاتشون بشن که دیگه دیر شده باشه...
    البته امیدوارم اینجوری نباشه...
    باز هم ممنون تو این موقعیت به این حرفا نیاز داشتم.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  2. Top | #22



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Jan 2016
    شماره عضويت
    26207
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.70
    نوشته ها
    718
    تشکـر
    1,295
    تشکر شده 664 بار در 416 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    پاسخ : به جز خودکشی راهی ندارم...

    سلام دوست عزیزم
    ببینید من مشکل شما رو درک می کنم ، اما یه مطلب اینه که شما اول از همه باید به مادرتون حق بدید ، چون اون خودش رو یه آدم شکست خورده می بینه که تمام زندگیش رو گذاشته پای شماها و دم نزده و الان شماها هم دارید ازش انتقاد می کنید . به نظر من اول از همه اون احساس شکست و ناراحتی مادرتون رو درک کنید و سعی کنید که بهش عشق بورزید تا روح وجسمش از این همه شکستن نجات پیدا کنه . باهاش همدردی کنید و ازش قدردانی کنید بهش بگید که چقدر دوستش دارید و اگه اون این فداکاریها رو نمی کرده معلوم نبوده که چی سر شماها می اومده.
    اینم بگم فکر نکنید حالا اومدید یه بار اینکار رو کردید همه چی درست شه حداقل 3-4 ماه زمان می خواد.
    بعد برید سراغ پدرتون اونم خسته و رنجور شده با اونم صحبت کنید و ازش تشکر کنید که صبورانه با مادرتون زندگی کرده و شماها رو بزرگ کرده اما یادتون باشه که هیچ چی پشت سرشون بهم نگین غیر خوبی همدیگه. پدرتونم بغل کنید وببوسید و ازش بخواید یکم جلوی مادرتون کوتاه بیاد و باشما همکاری کنه.
    می دونم که شما هم ناراحتی و خیلی تو این مدت شکستی اما عزیزم این دعواها هم تموم می شه و اونا بازهم با هم زندگی می کنن . اما متاسفانه این شما بچه ها هستید که باید روابط اونا رو با هم مدیریت کنید که به یه آرامش نسبی برسه زندگیتون.
    موفق باشید.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  3. 2 کاربران زیر از merina بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  4. Top | #23



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Feb 2016
    شماره عضويت
    26659
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.95
    نوشته ها
    783
    تشکـر
    865
    تشکر شده 563 بار در 382 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    پاسخ : به جز خودکشی راهی ندارم...

    نقل قول نوشته اصلی توسط merina نمایش پست ها
    سلام دوست عزیزم
    ببینید من مشکل شما رو درک می کنم ، اما یه مطلب اینه که شما اول از همه باید به مادرتون حق بدید ، چون اون خودش رو یه آدم شکست خورده می بینه که تمام زندگیش رو گذاشته پای شماها و دم نزده و الان شماها هم دارید ازش انتقاد می کنید . به نظر من اول از همه اون احساس شکست و ناراحتی مادرتون رو درک کنید و سعی کنید که بهش عشق بورزید تا روح وجسمش از این همه شکستن نجات پیدا کنه . باهاش همدردی کنید و ازش قدردانی کنید بهش بگید که چقدر دوستش دارید و اگه اون این فداکاریها رو نمی کرده معلوم نبوده که چی سر شماها می اومده.
    اینم بگم فکر نکنید حالا اومدید یه بار اینکار رو کردید همه چی درست شه حداقل 3-4 ماه زمان می خواد.
    بعد برید سراغ پدرتون اونم خسته و رنجور شده با اونم صحبت کنید و ازش تشکر کنید که صبورانه با مادرتون زندگی کرده و شماها رو بزرگ کرده اما یادتون باشه که هیچ چی پشت سرشون بهم نگین غیر خوبی همدیگه. پدرتونم بغل کنید وببوسید و ازش بخواید یکم جلوی مادرتون کوتاه بیاد و باشما همکاری کنه.
    می دونم که شما هم ناراحتی و خیلی تو این مدت شکستی اما عزیزم این دعواها هم تموم می شه و اونا بازهم با هم زندگی می کنن . اما متاسفانه این شما بچه ها هستید که باید روابط اونا رو با هم مدیریت کنید که به یه آرامش نسبی برسه زندگیتون.
    موفق باشید.
    سلام به شما عزیزم
    ممنون از درکتون
    حق با شماست من هم بهش حق میدم
    مادرم زندگی و جونیشو فدای ما کرد
    میتونست بره اما موند به خاطر بچه هاش
    و به خصوص که من دختر هستم و آسیب پذیر تر
    از وقتی که فهمیدم پدرمادرم با هم رفتارشون اونی که باید باشه نیست همیشه سعی کردم مادرم رو درک کنم
    همیشه سنگ صبورش بودم
    به قول خودش تنها همدم و همرازش منم
    همیشه سعی کردم باعث افتخارش باشم
    همیشه بغلش می کنم و به خاطر خوبی هاش تحسینش می کنم
    همیشه می گه که اگه خدا تورو بهم نمیداد نمیدونم چجوری زندگی می کردم
    من عاشق مادرم هستم به خدا حاضرم جونم رو واسش بدم
    با غمش غمگین می شم و با شادی هاش شاد
    با اینکه خیلی وقت ها احساس تنهایی کردم و تنها همدمم خدا بوده
    اما سعی کردم وقتی اون تنهاست من همدمش باشم
    بعد خدا عزیزترین زندگیم مادرمه
    کسی که با همه وجودم عاشقشم
    اما خب من هم آدمم
    همیشه ین مثال رو واسش میزنم
    مثلا من یه روز به جای مادرم شام درست می کنم و بعد اینکه آماده شد بیام شروع کنم به غر زدن که من خسته شدم یا دستم سوخت یا خیلی اذیت شدم
    آیا بقیه از خوردن این غذا حتی اگه خوشمزه ترین غذای دنیا هم باشه لذت زیادی میبرن؟
    قطعا نه
    من هم به مادرم میگم
    خیلی جای تحسینه که تو فداکاری کردی
    حالا بحث عوامش هم بماند که جدایی تو سنت ما چطوری هست
    ولی خب درست هم نیست با موندنش زندگی رو به کام ما تلخ کنه
    بارها بهش می گم وقتی که دوتاتون تنهایین با هم حرف بزنین
    همش غر میزنه که من اصلا از زندگی با پدرت راضی نیستم و نبودم
    و هرگز هم نمیبخشمش
    این حرفاش مثل چاقو قلبم رو پاره می کنه
    ای کاش میفهمید
    من میدونم بابام بداخلاقه ، عصبانیه و لجباز هست
    خیلی از موقعیت های اقتصادیش رو به خاطر لجباز بودنش از دست داد
    همیشه میگه تو خونه فقط باید یه نفر تصمیم بگیره وگرنه اون خونه که خونه نمیشه!
    اما خب با همه این ها پدرمه
    من نمیتونم ازش متنفر باشم
    همه عمرش هم خب بد نبوده
    هر موقع زندگیش رو بررسی می کنم
    میبینم شاید کسی دیگه هم جای اون بود این شرایطو داشت
    پدرم وقتی بچه بوده باباشو از دست داده، مادربزرگمم که خدا بیامرزتش زیاد دربند نبوده هیچ جلوی پیشرفتش رو هم گرفته
    به همین خاطر بابام مثل مادرم احساسی نیست
    همیشه وقتی مادرم به ما ابراز علاقه می کنه میگه این لوس بازیا چیه! بچه رو باید از قلبت دوسش داشته باشی نه کاری کنی که لوس بار بیاد و بچه مامانی!
    مدلش اینجوریه به قول خودش خدا اینجوری خلقش کرده!!!
    پدرم نه معتاده نه رفیق بازه و خیلی هم آدم پاکیه، خیلی سختی کشیده، و خیلی هم به خاطر زندگی ما تلاش میکنه
    تو فامیل همه بهش احترام میذارن در حالیکه میدونن زود عصبانی میشه و بداخلاقی می کنه اما بدبختانه مشکلش همین اخلاقشه و البته ایمان کامل هم باید اخلاق درست رو در کنارش داشته باشه ولی خب پدرم آموزش این چیزارو ندیده

    من به مادرم میگم میدونم که تقصیر باباست ولی خب تو به خاطر سلامتی خودت هم که شده و ماها باهاش انقدر لجبازی نکن
    تو سکوت کن اون موقع میگه باشه از این به بعد به خاطر تو چیزی نمیگم ولی چند وقت بعدش عصبانی میشه و همه چی یادش میره
    میدونه بابام حرف گوش نمیکنه اما بازم ادامه میده با حرف زدن از گذشته و همه چی و اینکه پدرم انتخاب خودش نبوده
    بارها میگه پدربزرگم رو هم نمیبخشه که باعث شده با پدرم ازدواج کنه
    بارها میگه اگه میدونستم بابات اینجوریه هیچوقت ازدواج نمیکردم با هیچ مردی
    وقتی که حرف زدن با کسی چیزی رو عوض نکنه بحث و دعوا هم کارساز نیست
    خب چه کاریه اخه
    درباره پدرم هم شخصیتش مردسلاریه
    تو فرهنگ ما اینجوریه معمولا البته خداروشکر جون ها کمتر
    ولی خب بابام همیشه میگه زن دو تا خدا داره یکی خدای تو آسمونا یکی هم خدای روی زمین که شوهرشه! و من به شدت از این جمله اش بدم میاد
    به همین خاطر حاضر نیستم یک لحظه هم با مردی زندگی کنم که این دیدو داشته باشه و اینجوری آدم رو محدود کنه
    بارها بهش می گم پدرجان خداوند تو قرآن گفته زن و مرد مثل همن
    فقط مردا از نظر فیزیکی قوی تر هستن
    اما این دلیلی برای برتریشون نیست
    ولی خب
    مادرم هم جلوی بقیه خیلی بهش احترام میذاره
    بدون اجازه بابام هیچ جایی نمیره
    و همیشه هواشو داره
    اما خب به قول معروف شاید به خاطر نگاه مردم اینجوری زندگی می کنن
    حتی بارها که بقیه به مادرم میگن که این مرد خیلی عصبانیه و تو چجوری باهاش زندگی می کنی و البته درست هم میگن
    مادرم میگه شما بلد نیستین باهاش چجوری رفتار کنین وگرنه اون مشکلی نداره!
    حتی تو فامیلهای خودشم چیزی باشه وقتی حق با پدرم باشه همیشه ازش دفاع می کنه
    با همه این ها هر موقع بعد مدتی دعواشون میشه سر چیزی چشمشون رو روی همه چیز میبندن و هرچی از دهنشون در میاد بار هم میکنن
    با اینکه مادرم میدونه اگه چند دیقه سکوت کنه بابام خودش پشیمون میشه و آدم بد دلی نیست
    من از این چیزا قلبم به درد میاد
    در مورد دلجویی از بابام هم راستش مگه مناسبتی چیزی باشه که من باهاش روبوسی کنم یا وقتی که خودش بیاد اینکارو بکنه ولی خب همیشه سعی می کنم ادب و احترام رو رعایت کنم هر چند گاهی هم عصبانی میشم ازش
    با وجود اینکه از این دست مرداست که به قول معروف پسر پرست هستن ولی خب همیشه قسم میخوره میگه تورو از داداشات یبشتر دوستت دارم
    چند مدت پیش من از نظر روحی حالم خوب نبود و یه شب که خیلی ناراحت بودم من رو برد پیش خودش و تو بغلش گرفت تا صبح
    خدایی آرامش بغلش رو هیچوقت یادم نمیره
    اون موقع احساس کردم یه تکیه گاه امن روی زمین دارم...
    با همه بداخلاقیاش دوسش دارم، خودشم میدونه
    ولی من روم نمیشه برم همینجوری بوسش کنم
    یه بار داشتم آهنگ گوش میدادم بعد لپتاپمو بردم توی هال که اونجا باشم
    آهنگش خیلی شاد بود یهویی برگشت بهم گفت عاشقی؟
    اصن یه وضعی
    منم دیدم دارم رنگ میبازم آروم گفتم خب آره زندگی بدون عشق صفایی نداره
    بعد همه کنجکاو شدن که منظورم چیه
    گفتم من عاشق زندگی ام
    شخصیتش مثل حشمت فردوس هست اگه دیده باشین
    گاهی آدم ازش می ترسه...
    حالا برم بوسش کنم معلوم نیست چی بگه!
    ببخشید طولانی شد...
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  5. کاربران زیر از یلدا 25 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  6. Top | #24



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Feb 2016
    شماره عضويت
    26659
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.95
    نوشته ها
    783
    تشکـر
    865
    تشکر شده 563 بار در 382 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    پاسخ : به جز خودکشی راهی ندارم...

    اما در مورد مادرم اصلا اینجوری نیستم
    مثل بچگیام همیشه منو تو بغلش میگیره و بوس می کنه
    منم همینطور
    ولی بابام یه مقدار سخته...
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  7. کاربران زیر از یلدا 25 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  8. Top | #25



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Aug 2016
    شماره عضويت
    30544
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    2.07
    نوشته ها
    437
    تشکـر
    406
    تشکر شده 289 بار در 170 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    1

    پاسخ : به جز خودکشی راهی ندارم...

    نقل قول نوشته اصلی توسط یلدا 25 نمایش پست ها
    بله درسته
    اما خب خیلی دردناکه
    من حاضرم بمیرم ولی همچین زندگی رو نداشته باشم
    داداشام و من بارها باهاش حرف زدیم
    اما خب دو روز خوبه بعدش باز همون آش و همون کاسه...
    خدا مگه نگفته ازدواج کنین آرامشتون بیشتر بشه
    کجاست پس این آرامش؟
    مادرم هم از چند وقت پیش که دوسه بار دعوا کردن
    میخواست قهر کنه بره
    اما خب میگه به خاطر من نمیره
    من هم این وسط گیر کردم
    مادرم میگه دختر خودمه هر جا برم باید باهام باشه
    بابامم میگه دختر من با کسی جایی نمیره

    من واقعا نمیدونم بهشون چی بگم
    تو اوج غصه هام هم سعی می کنم حرمتشون رو نگه دارم
    اما خب ای کاش این ها هم یه مقدار حرمت هم رو داشتن
    دعواهاشون معمولا سر چیزای جزوی هست و بعد کم کم بزرگش می کنن
    مادرم هم وقتی گیر بده از همون اول زندگیشون هر چیزی بوده رو به میون میکشه
    پدرم هم این نقطه ضعفشه
    بارها بهش می گم مردا از حرف زدن درباره گذشته خوششون نمیاد
    ولی خب کو گوش شنوا...
    میگم تو فداکاری کردی ولی به شرطی که بیشتر گذشت داشته باشی و سکوت کنی
    اما گوش نمیده
    مادرم میدونه من حساسم میدونه زود استرسی میشم
    میدونه از جر و بحث و دعوا متنفرم
    اما خب میگه نمیشه من همش سکوت کنم
    خب همون موقع جدا می شد من بارها بهش گفتم
    نمیشه که چون موندی زندگی ما رو جهنم کنی
    بعد برمیگرده میگه من جونیمو فدای شماها کردم اینم نتیجه اش!
    چاقو به دست که نه
    برادرم چون یه شهر دور دانشجو هست مدتیه اعصابش حساس شده
    دیگه تحمل نکرد
    می خواست واقعا چاقو رو داخل بدنش فرو کنه، از این پسرایی که وقتی عصبانی بشه کسی جلودارش نیست...
    من از دعوا متنفرم
    از بی حرمتی متنفرم
    دو نفر که ازدواج می کنن باید کنار هم آرامش داشته باشن
    اگه نه بدون دعوا و کتک کاری برن مثل آدمیزاد جدا بشن
    مگه طلاق رو خداوند برای آدما نذاشته؟
    نه یه جهنم راه بندازن و چند نفر دیگه هم این بین قربانی بشن
    ولی حیف وقتی این ها درک نشه درد داره
    من هم بهشون گفتم اگه فکر می کنین با مردن من دعواهاتون تموم میشه و عزادار میشین که اینکارو بکنم
    شاید بالاخره اینجوری کوتاه بیان
    وگرنه منم آدمم
    خودکشی یه بیراهه ست من اینو میدونم
    ولی خب شاید پدرمادرم سر عقل بیان..!
    خودمم از دست دعواهای مسخره شون راحت میشم ولی خب من نمیتونم...
    به خدا خیلی سخته
    هر موقع بهش فکر می کنم دست و دلم میلرزه
    از خدا شرمم میشه ولی خب
    مگه آدم چقدر عمر می کنه که همش با دعوا زندگی کنه
    ...
    "مادرم هم وقتی گیر بده از همون اول زندگیشون هر چیزی بوده رو به میون میکشه"

    این همه جاییه

    ولا نمی دونم ...

    باز دوباره باهاشون صحبت کن
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.


  9. کاربران زیر از Mohsen123 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  10. Top | #26



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Feb 2016
    شماره عضويت
    26659
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.95
    نوشته ها
    783
    تشکـر
    865
    تشکر شده 563 بار در 382 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    پاسخ : به جز خودکشی راهی ندارم...

    ممنون از راهنماییاتون
    تا حدودیش برمیگرده به ساختار مغز دو طرف
    بنا به تایید روانشناسا زن ها معمولا توی گذشته سیر می کنن و حتی جزئی ترین خاطره ها رو به یاد دارن
    اما مرد ها نگاهشون به آینده است
    و از ورق زدن گذشته خوششون نمیاد
    اما خوبه که آدم بتونه بین این دو تا متعادل باشه
    نه وقتی که بدونی یاداوری یه چیزی فقط ناراحت کننده است همش تکرارش کنی و با خودت به یدکش بکشی...
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  11. Top | #27



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Jan 2016
    شماره عضويت
    26207
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.70
    نوشته ها
    718
    تشکـر
    1,295
    تشکر شده 664 بار در 416 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    پاسخ : به جز خودکشی راهی ندارم...

    نقل قول نوشته اصلی توسط یلدا 25 نمایش پست ها
    اما در مورد مادرم اصلا اینجوری نیستم
    مثل بچگیام همیشه منو تو بغلش میگیره و بوس می کنه
    منم همینطور
    ولی بابام یه مقدار سخته...
    پس چاره ای نیست جز اینکه تحمل کنید، فکر نکنید که این اتفاقها تو زندگی هیچ کی نیست . الان زمانه عوض شده شاید اگه هنوزهم مثل قدیم بود مادرها هیچ شکایتی نداشتن اما الان فرق کرده ، آدمها حقوق خودشون رو می دونن به مادرتون حق می دم که زندگی با چنین آدمی براش سخت باشه و به پدرتون هم حق می دم چون این شیوه بزرگ شدن و تربیتش بوده به هر حال اینها همه باعث می شه که زندگی بچه ها سخت باشه چون بدترین چیز دنیا دعوا پدر و مادر جلو بچه هاشون هست. اما من فقط بهتون می گم که صبور باشید و مثل همیشه به درد و دل جفتشون گوش بدید. منم وقتی دختر خونه بودم همین جوری بود یه ریز با هم دعوا می کردن سر هر چیز کوچیکی و سر آخر به گریه مامانم ختم می شد. اما خب اونروزها گذشت الان خیلی با هم خوب شدن ، شنیدم که چند روز پیش مامانم می گفت که خدا باباتو برام حفظ کنه هیچ کی مثل همسر آدم نمی شه. شما هم صبور باش الان تو یه چالش افتادن مادرتون حس می کنه که خیلی مورد ظلمه و گفته دیگران هم بی تاثیر نیست درسته جلو اونا طرف پدرتون رو می گیره اما این تو ناخودآگاهش تاثیر می زاره . تنها کاری که می کنید اینه که هی از زبونشون بهم جملات محبت آمیز بگید. مثلا بگید بابا گفته هیچ کی دستپخت مامانت رو نداره. یا مثلا یه خاطره ای که می دونید رو از زبون پدرتون بگید با و توش نقش مادرتون رو پررنگ کنید جوری که هم زیادی قلو نباشه که شک کنه پدرتون گفته و هم اینکه خوشش بیاد. اینجوری بهم بیشتر نزدیکشون کنید . از طرف مادرتون هم به پدرتون همین رو بگید. به هر حال امیدوارم که زودتر این دعواها ختم به خیر بشه و شما هم به آرامش برسید.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  12. 2 کاربران زیر از merina بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  13. Top | #28



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Feb 2016
    شماره عضويت
    26659
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.95
    نوشته ها
    783
    تشکـر
    865
    تشکر شده 563 بار در 382 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    پاسخ : به جز خودکشی راهی ندارم...

    نقل قول نوشته اصلی توسط merina نمایش پست ها
    پس چاره ای نیست جز اینکه تحمل کنید، فکر نکنید که این اتفاقها تو زندگی هیچ کی نیست . الان زمانه عوض شده شاید اگه هنوزهم مثل قدیم بود مادرها هیچ شکایتی نداشتن اما الان فرق کرده ، آدمها حقوق خودشون رو می دونن به مادرتون حق می دم که زندگی با چنین آدمی براش سخت باشه و به پدرتون هم حق می دم چون این شیوه بزرگ شدن و تربیتش بوده به هر حال اینها همه باعث می شه که زندگی بچه ها سخت باشه چون بدترین چیز دنیا دعوا پدر و مادر جلو بچه هاشون هست. اما من فقط بهتون می گم که صبور باشید و مثل همیشه به درد و دل جفتشون گوش بدید. منم وقتی دختر خونه بودم همین جوری بود یه ریز با هم دعوا می کردن سر هر چیز کوچیکی و سر آخر به گریه مامانم ختم می شد. اما خب اونروزها گذشت الان خیلی با هم خوب شدن ، شنیدم که چند روز پیش مامانم می گفت که خدا باباتو برام حفظ کنه هیچ کی مثل همسر آدم نمی شه. شما هم صبور باش الان تو یه چالش افتادن مادرتون حس می کنه که خیلی مورد ظلمه و گفته دیگران هم بی تاثیر نیست درسته جلو اونا طرف پدرتون رو می گیره اما این تو ناخودآگاهش تاثیر می زاره . تنها کاری که می کنید اینه که هی از زبونشون بهم جملات محبت آمیز بگید. مثلا بگید بابا گفته هیچ کی دستپخت مامانت رو نداره. یا مثلا یه خاطره ای که می دونید رو از زبون پدرتون بگید با و توش نقش مادرتون رو پررنگ کنید جوری که هم زیادی قلو نباشه که شک کنه پدرتون گفته و هم اینکه خوشش بیاد. اینجوری بهم بیشتر نزدیکشون کنید . از طرف مادرتون هم به پدرتون همین رو بگید. به هر حال امیدوارم که زودتر این دعواها ختم به خیر بشه و شما هم به آرامش برسید.
    خیلی از راهنماییاتون ممنونم دوست عزیز
    خداروشکر که اختلاف والدین شما هم حل شده
    امیدوارم این قضیه برای والدین من و بقیه هم که این مشکل رو دارن حل بشه
    بله واقعا بدترین مشکل زندگی آدم اختلاف و دعوای والدینش هست
    به قول مادرم شاید مقصر این قضیه والدین خودش بودن چون با هم فامیل هستن و شناخت داشتن روی پدرم و خونواده اش و نحوه تربیت و...
    البته دنبال مقصر گشتن هم چیزی رو الان درست نمیکنه
    ولی خب مادرم طفلی این وسط همش احساس می کنه بهش ظلم شده
    البته حق هم داره
    وقتی نتونی شریک زندگی آینده ات رو خودت انتخاب کنی همین میشه
    اونم تو سن پایین
    نمیگم هر روز دعوا می کنن ولی خب هر چند وقت یه بار دعواشون بشه همه چی رو بهم میریزن و به خصوص اعصاب من رو...
    به قول شما صبر کردن بهتر از خودکشی یا بی راهه های دیگه است
    یه حدیث از پیامبر اکرم هست خطاب به مردها میگن که اگه میخوای بچه ات رو دوست داشته باشی
    به مادرش محبت کن
    ای کاش همه این رو درک کنن
    ای کاش تو هیچ خونه ای بحث و دعوا و اختلاف نباشه
    و همه جا رنگ آرامش بگیره
    من به خاطر دعوای والدینم چند روزه اصلا نمیتونم روی کارهام تمرکز داشته باشم
    کلا بهم ریختم
    هر چی برنامه ریزی می کنم نمیتونم بهش عمل کنم..!
    بازم متشکرم از لطفتون.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  14. 2 کاربران زیر از یلدا 25 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  15. Top | #29



    نمایش مشخصات کاربری
    دلنوشته کاربر
    خدای من... این روزها بیشتر حواست به من باشد...میگویند بزرگترین شکست از دست دادن ایمان است...حواست باشد که من شکست نخورم... من هنوز هم تورا به نام قاضی الحاجات میخوانم... خدای خوب من...! برای دلم امن یجیب بخوان...!
    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    شماره عضويت
    31215
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    2.19
    نوشته ها
    398
    تشکـر
    568
    تشکر شده 487 بار در 266 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    1

    پاسخ : مشکل جدایی والدین

    یلدا جون فک میکنی کیه که تو این دنیا مشکل نداشته باشه؟؟؟
    مشکلاتی بدتر از مشکلات تو.
    یعنی همشون برن تو فاز افسردگی و خودکشی کنن که مشکل دارن؟؟!!

    آره سخته خیلیم سخته؛ خود من شخصا تو زندگیم روزایی سخت تر از این روزای تو رو گذروندم. گریه کردم٬ غصه خوردم٬ نا امید شدم٬ افسرده شدم٬ رفتم تو لاک خودم و از عالم و آدم بیزار شدم اما...

    هر بار که سر هر مشکلی به این مسائل دچار میشدم بعد از یه مدت میگفتم دیگه بسه به اندازه کافی گریه هامو کردم و از جام پا میشدم.

    یا میپذیرفتم و کنار میومدم یا دست و پا میزدم و حلش میکردم.

    این دنیا قانونش همینه یا باید قوی باشی تا زندگی کنی یا باید ضعیف باشی تا روز به روز له تر و داغون تر بشی٬ حالا هر چقدم که میخواد سخت باشه.

    اینم مطمئن باش جهنمی که تو الان توشی هزار برابر بهتر از اون جهنمیه که خدا ساخته و با مردنت هیچی حل نمیشه.
    هفته اول هر روز میان سر خاکت٬ ماه بعد میشه هفته ای یه بار و بعدشم ماهی یه بار و بعدش کم کم فراموش میشی و تو میمونی اون برزخی که توشی و یه دنیا حسرت.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  16. 2 کاربران زیر از رامونا بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  17. Top | #30



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Feb 2016
    شماره عضويت
    26659
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.95
    نوشته ها
    783
    تشکـر
    865
    تشکر شده 563 بار در 382 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    پاسخ : مشکل جدایی والدین

    نقل قول نوشته اصلی توسط رامونا نمایش پست ها
    یلدا جون فک میکنی کیه که تو این دنیا مشکل نداشته باشه؟؟؟
    مشکلاتی بدتر از مشکلات تو.
    یعنی همشون برن تو فاز افسردگی و خودکشی کنن که مشکل دارن؟؟!!

    آره سخته خیلیم سخته؛ خود من شخصا تو زندگیم روزایی سخت تر از این روزای تو رو گذروندم. گریه کردم٬ غصه خوردم٬ نا امید شدم٬ افسرده شدم٬ رفتم تو لاک خودم و از عالم و آدم بیزار شدم اما...

    هر بار که سر هر مشکلی به این مسائل دچار میشدم بعد از یه مدت میگفتم دیگه بسه به اندازه کافی گریه هامو کردم و از جام پا میشدم.

    یا میپذیرفتم و کنار میومدم یا دست و پا میزدم و حلش میکردم.

    این دنیا قانونش همینه یا باید قوی باشی تا زندگی کنی یا باید ضعیف باشی تا روز به روز له تر و داغون تر بشی٬ حالا هر چقدم که میخواد سخت باشه.

    اینم مطمئن باش جهنمی که تو الان توشی هزار برابر بهتر از اون جهنمیه که خدا ساخته و با مردنت هیچی حل نمیشه.
    هفته اول هر روز میان سر خاکت٬ ماه بعد میشه هفته ای یه بار و بعدشم ماهی یه بار و بعدش کم کم فراموش میشی و تو میمونی اون برزخی که توشی و یه دنیا حسرت.
    از راهنماییاتون ممنونم دوست عزیزم
    همیشه سعی کردم صبور باشم
    اون شب هم که گفتم میخوام این کارو کنم به خدا از دلم راضی نبودم
    ولی خب دیگه تحمل رفتارای نادرست پدرمادرم رو نداشتم
    من با همه چیز زندگیم سعی کردم کنار بیام
    اما خب حسرت این رو میخورم پدرمادرم بعد این همه سال نتونستن هم رو بشناسن
    از این ازدواجای سنتی کورکورانه اصلا خوشم نمیاد
    چون بعضی وقتا خیلی گرون تموم میشه
    یکی یه کار اشتباهی می کنه و بعد ناراحت میشه
    اما من خب به خواسته خودم که به دنیا نیومدم
    و به خواسته خودم هم بچه این والدین نشدم
    حقم نیست انقدر آسیب بببینم
    به خدا آرامش انتظار زیادی نیست
    من حرفم اینه که با وجود همه مشکلات میشه صبور بود و کوتاه اومد
    ترسمم از جهنم نیست فقط
    چون اگه خدا قرار باشه من رو بفرسته توی جهنم تحمل می کنم تا هر وقتی که اون بخواد
    ولی شرمم میشه از خدا
    و زندگی و جونم رو دوست دارم
    نمیخوام این کارو کنم.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 06-27-2015, 03:05 PM
  2. 25 نکته طلایی برای رسیدن به وزن رویایی
    توسط mahsa42 در انجمن نکات تغذیه ای
    پاسخ: 4
    آخرين نوشته: 03-27-2015, 09:56 AM

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

مشاوره, روانشناسی,مشاوره جنسی ,مشاوره کودک, مشاوره خانواده,روانشناس ,روانپزشک, مشاور خانواده

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

جستجوهای مرتبط در گوگل

مشکل,  مشکل گیتی,  مشکل وقت کی دعا,  مشکلات زندگی در کانادا,  مشکل الفاظ کے معنی,  مشکل اتصال mtp,  مشکلات زناشویی,  مشکل زیرنویس در kmplayer,  مشکل وایبر,  مشکل گشا,  مرگ,  مرگ ماهی,  مرگ بر آمریکا,  مرگ فروشنده,  مرگ رفسنجانی,  مرگ هاشمی رفسنجانی,  مرگی,  مرگة قرنابيط,  مرگ مشکوک رفسنجانی,  مرگ بر خامنه ای,  کن مون نیوز,  کنمور یخچال,  قبول میکنم,  چه کنم,  چیکار کنم,  چکار کنم,  

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
twitter Google Plus facebook


آدرس ایمیلتان را بدون دابلیو دابلیو وارد کنید