مشاور
تبلیغات مشاور
  
  



صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از 21 به 23 از 23

موضوع: نوبتی بازی کردن بچه ها

  1. Top | #21



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Feb 2016
    شماره عضويت
    26659
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    2.20
    نوشته ها
    1,217
    تشکـر
    1,343
    تشکر شده 779 بار در 551 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    3

    پاسخ : نوبتی بازی کردن بچه ها

    نقل قول نوشته اصلی توسط Aamir2121 نمایش پست ها
    درود
    خاطره تان کمی تلخ بود مخصوصا وقتی که آمدید و عروسک زبان بسته را در آن حالت دیدید (میتوانم تصور کنم چون من هم به دستور مادر رفتم نوشمک بگیرم برگشتم دیدم سر دایناسورم را شکسته)
    میدانید همیشه از دست دادن "تک چیزها" برای آدم سخت است.دایناسور من هم اگرچه نه قیمتی داشت و نه زیاد توانایی خاص داشت(یک گودزیلای سبز در هر پلاسکو فروشی هم میفروختند) اما برای من خیلی خاص بود, میدانید در تمام دوران کودکی هیچوقت بجه ها در کوچه مثلادر بازی من را راه نمیدادند(حق هم داشتند) چون چشمم ضعیف بود توپ ها را اشتباه مینداختم میباختیم , لذا این دایناسور فرای یک اسباب بازی ساده بود یک طورهایی برادر و هم بازی من بود...بگزریم خاطرات همش غمناک است خیر سرمان میخواهیم راهنمایی کنیم
    فکر کنم از خاطره شما بشود این نتیجه را گرفت که این بانویه گرامی بهتر است به فرزندش بیاموزد که چطور دفاع کند؟
    البته اگر درست فهمیده باشم


    سلام
    بله واقعا ، میدونید خاطره ها خوب یا بد همیشه در زندگی به یادگار میمونن
    الان هم وقتایی که از خاطرات قدیمی حرف میزنیم میگم همتون بدجنسی کردید و باید چند بار تلافی کنم اون کار تون رو، البته الان دیگه حرص نمیخورم با اون ها میخندم!
    خودشون هم اعتراف میکنن که اشتباه کردن منم دیگه میبخشمشون!


    خاطره ی شما هم تلخ بود، امیدوارم از این به بعد خاطرات شیرین رو تجربه کنید


    بله دقیقا
    باید به بچه ها یاد داد قدرت نه گفتن داشته باشن و همینطور بتونن از خودشون دفاع کنن
    من از برادر کوچیکم سه سال بزرگتر بودم
    چون تو خونواده یه دختر بودم گاهی داداشم میخواستن مثل عروسک با من بازی کنن!
    البته شیطنت های برادرانه میکردن ولی خب خیلی از وقت ها هم منو تو بازی راه میدادن و خب خوش میگذشت
    اما برادر کوچیکم که گاها از محبت های زیادی مادرم به من حسادت میکرد گاهی سر به سرم میذاشت
    خب پدرمادرم هم چون یه دخترشون رو توی نوزادی از دست داده بودن خیلی منو دوست داشتن


    یادمه کلاس اول دبستان بودم وقتی اسم معلمم رو فهمید و میدونست من خیلی دوسش دارم عمدا اسمش رو مسخره میکرد که من حرصم در بیاد
    خب من هم به مادرم شکایت میکردم بلکه مادرم یک چیزی به داداشم بگه که من دلم خنک میشد!
    یا اینکه وقتی دبستان و راهنمایی بودم چون بچه درسخون بودم و معمولا بیشتر وقتم رو با کتاب هام سرگرم بودم داداشم هم میخواست بیاد کنار من درس بخونه
    دختر دلسوز هست و با محبت خب منم دوست داشتم بهش محبت کنم گفتم اگه جایی سوال داشتی بهم بگو
    بعد نیم ساعت که هر دو مشغول درس خوندن بودیم دید که من حواسم بهش نیست یکی از وسایلمو برمیداشت یا میخواست رو کتابم خط بکشه
    منم چند بار که تذکر دادم وقتی دیدم درست بشو نیست دیگه دوباره رفتم شکایت پیش مادرم
    بعد مادرم هم میومد داداشم دور میکرد خب من بزرگتر شده بودم و درس هام سخت تر بود ولی اون بچه تر بود و فقط مشقاش رو مینوشت دیگه بقیه ی وقت رو برای بازی و شطینت میذاشت
    بعد چند دقیقه که مادرم رفت سراغ کارهاش دیدم مرموزانه دوباره اومده توی اتاق، گفت قول میدم دیگه اذیتت نکنم بذار پیشت باشم یا سرمو بذارم روی پاهات
    منم خب دختر بودم و احساسی دیدم احساس ندامت میکرد دلم به رحم میومد ولی خب گاها باز تکرار میکرد


    بعد ها هم که بزرگتر شدیم گاهی سر به سرم میذاشت که مثلا شوخی کنه و فیزیکی منو اذیت میکرد
    وقتی هم گفتم بسه دیگه گفت میدونی راستش نمیدونم چه مرضیه وقتی اذیتت میکنم انقدر احساس خوبی بهم دست میده که نگو!
    میگفت مثل عروسک میمونی آدم دوست داره باهات بازی کنه و اذیتت کنه!
    خب به دلایل ژنتیک یا هر دلیل دیگه ای ما ریزه شدیم اون هیکلی و بلند قد
    ولی الان دیگه شکایت نمیکنم حتی گاهی بابام میگه تو بزرگتری یه بار بزن توی گوشش که دستش بیاد نباید زیاد شوخی کنه ولی خب باز هم دلم نمیاد چون میدونم قصدش اذیت کردن نیست!


    یه بار دیگه هم وقتی دانشجو بودم یه شب میخواست مثلا به من محبت فیزیکی کنه گردنم رو خیلی خم کرد یهویی درد شدیدی احساس کردم
    تا دوسه روز دردش تموم نمیشد، حتی یادمه یه روز خیلی ترسیدم که نخاع گردنم ممکنه آسیب دیده باشه زدم زیر گریه!
    مادرم این ها بردند بیمارستان مونده بودم به دکتره چی بگم، مادرم گفت برادرش خواسته باهاش شوخی کنه اینجوری شده!
    عکس گرفتن دیدن نخاع آسیب ندیده ولی خب یه آمپول شل کننده زدند دیگه کامل دردش خوب شد
    اون روز که داییم متوجه موضوع شد داداشمو تهدید کرد گفت باید یک حالی ازش بگیرم دیگه اذیتت نکنه!
    داداشم از خونه فراری بود و تا شب رفته بود خونه ی خالم
    بعد که اومد دید من خوب شدم عکس رو نگاه کرد دیدم یک ریز میخنده، گفتم کجاش خنده داره
    گفت ببین گوشواره ات چقدر باحال توی عکس رادیولوژی افتاده
    البته راست هم میگفت برای خودمم جالب شده بود!
    دیگه پدرم و برادرهام ازش تعهد کلامی گرفتن که شوخی خطرناک با من نداشته باشه
    ولی خب کو گوش شنوا!

    امروز برای سربازی ثبت نام کرده
    به این فکر میکنم که وقتی بره چقدر دلم براش تنگ میشه
    انگاری همین دیروز بود که بچه بودیم
    زمان خیلی زود میگذره واقعا.
    ولی خب حالا نوبت منه وقتی کچل بشه اذیتش کنم!
    ویرایش توسط یلدا 25 : 08-12-2017 در ساعت 08:57 PM
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  2. Top | #22



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Jun 2017
    شماره عضويت
    35751
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    3.36
    نوشته ها
    193
    تشکـر
    115
    تشکر شده 119 بار در 80 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Gerye
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : نوبتی بازی کردن بچه ها

    نقل قول نوشته اصلی توسط یلدا 25 نمایش پست ها
    سلام
    بله واقعا ، میدونید خاطره ها خوب یا بد همیشه در زندگی به یادگار میمونن
    الان هم وقتایی که از خاطرات قدیمی حرف میزنیم میگم همتون بدجنسی کردید و باید چند بار تلافی کنم اون کار تون رو، البته الان دیگه حرص نمیخورم با اون ها میخندم!
    خودشون هم اعتراف میکنن که اشتباه کردن منم دیگه میبخشمشون!


    خاطره ی شما هم تلخ بود، امیدوارم از این به بعد خاطرات شیرین رو تجربه کنید


    بله دقیقا
    باید به بچه ها یاد داد قدرت نه گفتن داشته باشن و همینطور بتونن از خودشون دفاع کنن
    من از برادر کوچیکم سه سال بزرگتر بودم
    چون تو خونواده یه دختر بودم گاهی داداشم میخواستن مثل عروسک با من بازی کنن!
    البته شیطنت های برادرانه میکردن ولی خب خیلی از وقت ها هم منو تو بازی راه میدادن و خب خوش میگذشت
    اما برادر کوچیکم که گاها از محبت های زیادی مادرم به من حسادت میکرد گاهی سر به سرم میذاشت
    خب پدرمادرم هم چون یه دخترشون رو توی نوزادی از دست داده بودن خیلی منو دوست داشتن


    یادمه کلاس اول دبستان بودم وقتی اسم معلمم رو فهمید و میدونست من خیلی دوسش دارم عمدا اسمش رو مسخره میکرد که من حرصم در بیاد
    خب من هم به مادرم شکایت میکردم بلکه مادرم یک چیزی به داداشم بگه که من دلم خنک میشد!
    یا اینکه وقتی دبستان و راهنمایی بودم چون بچه درسخون بودم و معمولا بیشتر وقتم رو با کتاب هام سرگرم بودم داداشم هم میخواست بیاد کنار من درس بخونه
    دختر دلسوز هست و با محبت خب منم دوست داشتم بهش محبت کنم گفتم اگه جایی سوال داشتی بهم بگو
    بعد نیم ساعت که هر دو مشغول درس خوندن بودیم دید که من حواسم بهش نیست یکی از وسایلمو برمیداشت یا میخواست رو کتابم خط بکشه
    منم چند بار که تذکر دادم وقتی دیدم درست بشو نیست دیگه دوباره رفتم شکایت پیش مادرم
    بعد مادرم هم میومد داداشم دور میکرد خب من بزرگتر شده بودم و درس هام سخت تر بود ولی اون بچه تر بود و فقط مشقاش رو مینوشت دیگه بقیه ی وقت رو برای بازی و شطینت میذاشت
    بعد چند دقیقه که مادرم رفت سراغ کارهاش دیدم مرموزانه دوباره اومده توی اتاق، گفت قول میدم دیگه اذیتت نکنم بذار پیشت باشم یا سرمو بذارم روی پاهات
    منم خب دختر بودم و احساسی دیدم احساس ندامت میکرد دلم به رحم میومد ولی خب گاها باز تکرار میکرد


    بعد ها هم که بزرگتر شدیم گاهی سر به سرم میذاشت که مثلا شوخی کنه و فیزیکی منو اذیت میکرد
    وقتی هم گفتم بسه دیگه گفت میدونی راستش نمیدونم چه مرضیه وقتی اذیتت میکنم انقدر احساس خوبی بهم دست میده که نگو!
    میگفت مثل عروسک میمونی آدم دوست داره باهات بازی کنه و اذیتت کنه!
    خب به دلایل ژنتیک یا هر دلیل دیگه ای ما ریزه شدیم اون هیکلی و بلند قد
    ولی الان دیگه شکایت نمیکنم حتی گاهی بابام میگه تو بزرگتری یه بار بزن توی گوشش که دستش بیاد نباید زیاد شوخی کنه ولی خب باز هم دلم نمیاد چون میدونم قصدش اذیت کردن نیست!


    یه بار دیگه هم وقتی دانشجو بودم یه شب میخواست مثلا به من محبت فیزیکی کنه گردنم رو خیلی خم کرد یهویی درد شدیدی احساس کردم
    تا دوسه روز دردش تموم نمیشد، حتی یادمه یه روز خیلی ترسیدم که نخاع گردنم ممکنه آسیب دیده باشه زدم زیر گریه!
    مادرم این ها بردند بیمارستان مونده بودم به دکتره چی بگم، مادرم گفت برادرش خواسته باهاش شوخی کنه اینجوری شده!
    عکس گرفتن دیدن نخاع آسیب ندیده ولی خب یه آمپول شل کننده زدند دیگه کامل دردش خوب شد
    اون روز که داییم متوجه موضوع شد داداشمو تهدید کرد گفت باید یک حالی ازش بگیرم دیگه اذیتت نکنه!
    داداشم از خونه فراری بود و تا شب رفته بود خونه ی خالم
    بعد که اومد دید من خوب شدم عکس رو نگاه کرد دیدم یک ریز میخنده، گفتم کجاش خنده داره
    گفت ببین گوشواره ات چقدر باحال توی عکس رادیولوژی افتاده
    البته راست هم میگفت برای خودمم جالب شده بود!
    دیگه پدرم و برادرهام ازش تعهد کلامی گرفتن که شوخی خطرناک با من نداشته باشه
    ولی خب کو گوش شنوا!

    امروز برای سربازی ثبت نام کرده
    به این فکر میکنم که وقتی بره چقدر دلم براش تنگ میشه
    انگاری همین دیروز بود که بچه بودیم
    زمان خیلی زود میگذره واقعا.
    ولی خب حالا نوبت منه وقتی کچل بشه اذیتش کنم!
    درود
    چه زیبا.
    آدم حسودی میکندها
    همیشه خواهر و برادر ها از این شوخی ها میکنند , درست است گاهی شیرین و گاهی تلخ است اما خب برآیندش نهایت شیرین است.
    امیدوارم سربازی برادرتان را خراب نکند(البته خودم هم سربازم!) و شیرینی این زندگی تا همیشه برایتان باقی بماند.
    خب ما هم الکی امیدواریم روزی اتفاقی خوب بیوفتد اگرچه احتمالا خودمان شیرینش خواهیم کرد.به قول بزرگی یک پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان است.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    خطرناک ترین آدمها آنهایی هستند که درک و فهمشان کم و ایمان اعتقادشان زیاد است!
    *آنتوان چخوف

  3. کاربران زیر از Aamir2121 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  4. Top | #23



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Feb 2016
    شماره عضويت
    26659
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    2.20
    نوشته ها
    1,217
    تشکـر
    1,343
    تشکر شده 779 بار در 551 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    3

    پاسخ : نوبتی بازی کردن بچه ها

    نقل قول نوشته اصلی توسط Aamir2121 نمایش پست ها
    درود
    چه زیبا.
    آدم حسودی میکندها
    همیشه خواهر و برادر ها از این شوخی ها میکنند , درست است گاهی شیرین و گاهی تلخ است اما خب برآیندش نهایت شیرین است.
    امیدوارم سربازی برادرتان را خراب نکند(البته خودم هم سربازم!) و شیرینی این زندگی تا همیشه برایتان باقی بماند.
    خب ما هم الکی امیدواریم روزی اتفاقی خوب بیوفتد اگرچه احتمالا خودمان شیرینش خواهیم کرد.به قول بزرگی یک پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان است.
    متشکر
    امیدوارم برادرم با شما و سربازهای دیگه سلامت و سربلند باشه
    ان شاالله اتفاقات خوب براتون بیفته.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  5. کاربران زیر از یلدا 25 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. تغذیه بدن سازی:ماهیچه سازی
    توسط ali001 در انجمن نکات تغذیه ای
    پاسخ: 8
    آخرين نوشته: 05-29-2017, 11:32 AM
  2. حیواناتی که به این راحتی ها نمی میرند! /تصاویر
    توسط ASSASSIN در انجمن عکس های دیدنی
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 09-13-2015, 01:37 AM
  3. ......... (........ به سلامتی رفقای مجازی سایت ........) ..........
    توسط naghme در انجمن اس ام اس و نوشته های زیبا
    پاسخ: 13
    آخرين نوشته: 10-13-2014, 11:48 AM
  4. ارجحیت عروسک بازی نسبت به ماشین بازی برای پسرها!
    توسط Artin در انجمن روانشناسی کودک و نوجوان
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 01-02-2014, 08:06 PM

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

مشاوره, روانشناسی,مشاوره جنسی ,مشاوره کودک, مشاوره خانواده,روانشناس ,روانپزشک, مشاور خانواده

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

جستجوهای مرتبط در گوگل

نوبتی بیمارستان میلاد,  نوبتی به انگلیسی,  نوبتی دهی بیمارستان میلاد,  نوبتی کرمانشاهی,  آگهی نوبتی,  کار نوبتی,  کارگران نوبتی,  کشاورزی نوبتی,  لغت نوبتی,  بازی استراتژیک نوبتی,  بازی استراتژی نوبتی,  بازی نوبتی,  بازی استراتژیک نوبتی اندروید,  بازی های نوبتی اندروید,  دانلود بازی نوبتی برای اندروید,  دانلود بازی نوبتی اندروید,  دانلود بازی نوبتی,  من ما كنتي تكوني,  من سكت سلم,  من و تو,  من فضلك,  منتدى فتكات,  من النظرة الثانية,  منال العالم,  منتدى الجلفة,  من سيربح المليون,  منتديات الجلفة,  مادريت,  مادر,  مادري,  مادريت انك اناني,  مادارا,  مادرنا والو,  مادريتا,  مادريد,  مادرم,  مادريت كلمات,  

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
twitter Google Plus facebook


آدرس ایمیلتان را بدون دابلیو دابلیو وارد کنید