مشاور
تبلیغات مشاور
  
  

صفحه 5 از 10 نخستنخست 12345678910 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 81 به 100 از 198

موضوع: ...داستان ترسناک : شبح...

  1. Top | #81

    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    4.29
    نوشته ها
    5,470
    تشکـر
    644
    تشکر شده 3,122 بار در 1,751 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : ...داستان ترسناک : شبح...

    خب بریم واسه قسمت سوم
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  2. Top | #82

    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    4.29
    نوشته ها
    5,470
    تشکـر
    644
    تشکر شده 3,122 بار در 1,751 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : ...داستان ترسناک : شبح...

    شبح قسمت سوم

    تا اينكه در باز شد و سام پسرخاله پریماه با خانوادش وارد شد
    عاطفه خانوم مادر سام با روي باز صورت یلدا خانوم رو بوسيد و تبريك گفت


    اما سام با دلخوري به گوشه اي رفت و ماتم گرفته پریماه رو زير چشمي نگاه ميكرد


    سام از بچگي عاشق پریماه بود اما پریماه هميشه اونو به چشم برادرش دوست داشت


    ساعتها در گذر زمان بودند ...موقع شام كه رسيد آقا داماد كه امید نام داشت از راه رسيد


    پسري با موهاي جو گندمي و قدي متوسط با كت و شلوار مشكي يكدست


    او كه از قضاياي سام و پریماه خبر داشت حتي با سام دست هم نداد


    و نرسيده به پيش پریماه رفت...آنها مشغول آماده كردن سور و سات عروسي بودند


    فردا شب در حياط همان خانه جشن عروسي آنها بود


    ساعاتي ديگر گذشت و همه آماده استراحت و خواب شدند


    پریماه از امید خداحافظي كرد و به اتاقش برگشت


    و زودتر از آنكه فكرشو كنه به خواب رفت


    سام از ناراحتي خوابش نميبرد و كنار حوض نيلي رنگ


    داخل حياط بزرگ نشسته بود و به مرور خاطرات دوران كودكي اش با پریماه ميپرداخت


    همان لحظه كابوس پریماه شروع شد..همان شبح چادر به سر و خونين بار ديگر


    به سراغش آمد پریماه خيس عرق شده بود و ميلرزيد




    او هر لحظه نزديك و نزديكتر ميشد تا حدي كه پریماه بخوبي صورت جسد گونه اش را ديد


    شبح دستش رو از زير چادر بيرون آورد و بشكل عجيبي اورا سمت خودش كشيد


    پریماه در بين خواب و بيداري ناخواسته از جا بلند شد و بي اختيار به سمت پنجره


    حركت كرد ، همان لحظه سام از پنجره پریماه رو ديد كه در