مشاور
تبلیغات مشاور
  
  

صفحه 7 از 9 نخستنخست 123456789 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 121 به 140 از 171

موضوع: ...داستان ترسناک : شبح...

  1. Top | #121

    تاریخ عضویت
    May 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    2.55
    نوشته ها
    2,053
    تشکـر
    2,836
    تشکر شده 2,774 بار در 1,438 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : ...داستان ترسناک : شبح...

    سام حالتو به موقع میگیرم صبر کن دارم برات
    البته ناگفته نماند من به عنوان شبح سامو چند بار دیدم یواشکی از خونه زده بیرون به عنوان خواجه روانه فاحشه خونه شده .مشتریاشم ازش راضی بودن میگفتن کارشو از فاحشه ها بهتر انجام میده.
    ولی خب بخاطر ابرو داری اینو تو داستان نیاورد من میارم.
    پریماه جان به عنوان مادرت نصیحت میکنم مواظب باش خواجه گیرت نیاد که باید به جای تکیه گاه مواظب باشی کسی به ناموست نظر نداشته باشه.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  2. Top | #122

    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    4.37
    نوشته ها
    5,294
    تشکـر
    598
    تشکر شده 3,020 بار در 1,689 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : ...داستان ترسناک : شبح...

    نقل قول نوشته اصلی توسط saba95 نمایش پست ها
    سام حالتو به موقع میگیرم صبر کن دارم برات
    البته ناگفته نماند من به عنوان شبح سامو چند بار دیدم یواشکی از خونه زده بیرون به عنوان خواجه روانه فاحشه خونه شده .مشتریاشم ازش راضی بودن میگفتن کارشو از فاحشه ها بهتر انجام میده.
    ولی خب بخاطر ابرو داری اینو تو داستان نیاورد من میارم.
    پریماه جان به عنوان مادرت نصیحت میکنم مواظب باش خواجه گیرت نیاد که باید به جای تکیه گاه مواظب باشی کسی به ناموست نظر نداشته باشه.
    ههه دماغ سوخته

    هنوز اولشه
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  3. Top | #123

    تاریخ عضویت
    May 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    2.55
    نوشته ها
    2,053
    تشکـر
    2,836
    تشکر شده 2,774 بار در 1,438 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : ...داستان ترسناک : شبح...

    نقل قول نوشته اصلی توسط sam127 نمایش پست ها
    ههه دماغ سوخته

    هنوز اولشه
    جدی میگم مواظب باش چی داری تو داستانت میاری یه چیزی بیار که به شخصیت واقعی کاراکترات نزدیک باشه نه اینکه چیزی باشه که کاملا باهاشون در تضاد باشه.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  4. Top | #124

    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    4.37
    نوشته ها
    5,294
    تشکـر
    598
    تشکر شده 3,020 بار در 1,689 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : ...داستان ترسناک : شبح...

    نقل قول نوشته اصلی توسط saba95 نمایش پست ها
    جدی میگم مواظب باش چی داری تو داستانت میاری یه چیزی بیار که به شخصیت واقعی کاراکترات نزدیک باشه نه اینکه چیزی باشه که کاملا باهاشون در تضاد باشه.
    اسمش روشه داستان
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  5. Top | #125

    تاریخ عضویت
    May 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    2.55
    نوشته ها
    2,053
    تشکـر
    2,836
    تشکر شده 2,774 بار در 1,438 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : ...داستان ترسناک : شبح...

    نقل قول نوشته اصلی توسط sam127 نمایش پست ها
    اسمش روشه داستان
    به هر حال هرچی
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  6. Top | #126

    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    4.29
    نوشته ها
    5,808
    تشکـر
    7,900
    تشکر شده 8,190 بار در 3,725 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Sepasgozar

    پاسخ : ...داستان ترسناک : شبح...

    نقل قول نوشته اصلی توسط saba95 نمایش پست ها



    اخه تو پیر و چروکیده شدی خواهر بازار کارت کساده من مجبور بودم جات کار کنم خرجمونو بدم
    ولی من خواهر کوچیکه بودم و توانایی نون درآوردن نداشتم
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

    با من مدارا کن

    بعدها، دلت برایم تنگ خواهد شد...

  7. Top | #127

    تاریخ عضویت
    May 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    2.55
    نوشته ها
    2,053
    تشکـر
    2,836
    تشکر شده 2,774 بار در 1,438 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : ...داستان ترسناک : شبح...

    نقل قول نوشته اصلی توسط رزمریم نمایش پست ها
    ولی من خواهر کوچیکه بودم و توانایی نون درآوردن نداشتم
    در هر صورت من رفتم دیگه خودت روپای خودت وایسادی راه منو ادامه دادی پول دراوردی

    اگر بچه هاتو سقط نمیکردی شاید یکی بود الان که پیر شدی جات بیاد برات پول دربیاره

    ادم باید اینده نگر باشه
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  8. Top | #128

    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    4.29
    نوشته ها
    5,808
    تشکـر
    7,900
    تشکر شده 8,190 بار در 3,725 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Sepasgozar

    پاسخ : ...داستان ترسناک : شبح...

    نقل قول نوشته اصلی توسط saba95 نمایش پست ها
    در هر صورت من رفتم دیگه خودت روپای خودت وایسادی راه منو ادامه دادی پول دراوردی

    اگر بچه هاتو سقط نمیکردی شاید یکی بود الان که پیر شدی جات بیاد برات پول دربیاره

    ادم باید اینده نگر باشه
    نه دیگه هیچکس منو نگرفت
    موندم پای مادر پیرمون
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

    با من مدارا کن

    بعدها، دلت برایم تنگ خواهد شد...

  9. Top | #129

    تاریخ عضویت
    May 2016
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    2.55
    نوشته ها
    2,053
    تشکـر
    2,836
    تشکر شده 2,774 بار در 1,438 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : ...داستان ترسناک : شبح...

    نقل قول نوشته اصلی توسط رزمریم نمایش پست ها
    نه دیگه هیچکس منو نگرفت
    موندم پای مادر پیرمون
    باشه تو راست میگی
    ولی من روح بودم از همه چی خبر دارم
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  10. Top | #130

    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    4.37
    نوشته ها
    5,294
    تشکـر
    598
    تشکر شده 3,020 بار در 1,689 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : ...داستان ترسناک : شبح...

    شبح قسمت هفتم

    دارم به اين فكر ميكنم كه چقدر زود يكسال شد نه؟


    سام جوابشو با لبخند كوتاهي داد چون همان لحظه صداي زنگ تلفن آرامش شبانه آنها


    را برهم زد..پریماه بسمت تلفن رفت : الو سلام..چطوري دریا...بميري ..بگو چي شده خب؟؟!
    لحن صحبتش بيكباره از خنده رويي به جديت تغيير كرد...سام كه نگراني رو در صداي پریماه


    حس ميكرد گوشهايش رو تيز كرد...جدي ميگي.يعني همين فردا.؟؟؟ يه لحظه گوشي


    سام تلويزيونو روشن كن بزن شبكه يك اخبار ....باشه دریا خداحافظ


    سام كه بهت زده پریماه نگاه ميكرد...پریماه هم بدون مقدمه گفت: عزيزم فردا قراره


    زلزله شديدي بياد...بايد بريم مسافرت!!!!




    همان لحظه گوينده اخبار تلويزيون حرفاي پریو تاييد كرد..


    به گزارش ايسنا احتمال وقوع زلزله شديدي در شهر تهران وجود دارد...


    از مردم عزيز خواهشمنديم ضمن حفظ خونسردي خود، تمام نكات ايمني رو رعايت كرده


    سعي به تخليه موقت خونه هاي خود بزنن..


    سام درجا تلويزيون رو خاموش كرد..


    پریماه متعجب نگاهش كرد: چرا تلويزيون رو خاموش ميكني؟


    سام روي مبل نشست و در فكر فرو رفت...پریماه به كنارش آمد


    و دست دور گردنش انداخت: عيب نداره...


    فرصتي هم شد كه يه مسافرت بريم..نظرت راجب شمال چيه؟؟؟


    دلم براي دريا تنگ شده بريم ديگه.....سام كه چاره ديگري نداشت


    به عنوان تاييد سرتكان داد: باشه ميريم...سپس پریماه شروع به بريدن كيك كرد


    و جشن سالگرد ازدواجشون هرچند كوتاه و ساده برگزار شد..بعد از خوردن كيك


    از جا بلند شدن و لوازم منزل از قبيل تلويزيون و لوازم گرون


    و شكستني رو زير ستون هاي اتاق قرار دادند...


    يك ساعت بعد پریماه با چمدوني بزرگ از اتاق بيرون زد...سام با تعجب پرسيد:‌چه خبره


    مگه ميخوايم بريم ماه عسل؟؟؟‌پریماه خنديد گفت: شايد....


    دقايقي بعد سوار ماشين شدند و به كوچه زدند


    انگار كل شهر بهم ريخته بود ...چند نفر مثل آنها بار سفر بسته بودند


    و عده زيادي هم بسمت پاركها رهسپار ميشدند...


    از بين شلوغي هاي شبانه گذشتند و به جاده رسيدند...


    سام راديو رو روشن كرد


    تا از اخبار لحظه به لحظه استفاده كند ..اما پریماه گويا همش ميخواست


    از اين جو دور شه ، راديو رو خاموش كرد و يك سي دي موزيك شاد گذاشت...


    قبل از اينكه سام حرفي بزند...پریماه جوابشو داد:


    عزيزم امشب سالگرد ازدواجمونه بزار خوش باشيم ...حتي اگه قراره بميريم!!!!


    ناخواسته هردو زدن زير خنده و جاده هم زير پايشان چرت ميزد...



    چند ساعتي گذشت تازه به جنگل و نزديكاي شمال كشور رسيده بودند...


    هوا خنك و مرطوب بود .پریماه پنجره اش رو پايين داد و دستش رو بيرون آورد...


    سام هم با اينكه لبخند ميزد اما ميشد فهميد داخلش آشوبه....


    چند متر جلوتر كنار يك رستوران كنار زدن...


    نجواي جيرجيركها حسابي فضا رو اشغال كرده بود...رستوران پر از مسافر بود....


    مرد رستوران دار از شدت خوشحالي با صداي بلند و لهجه شمالي اش


    براي يكي از دوستانش داشت تعريف ميكرد كه هيچوقت رستورانش اينقدر شلوغ نشده بوده!


    سامم اين فرصت رو غنيمت شمرد و به دوستش كه ويلا داشت تلفن كرد


    و قرار شد سر راه كليد ويلا رو بگيره و برن اونجا....

    پایان قسمت هفتم
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  11. Top | #131

    تاریخ عضویت
    Sep 2014
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    9.29
    نوشته ها
    13,127
    تشکـر
    10,433
    تشکر شده 13,210 بار در 6,720 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Badhal

    پاسخ : ...داستان ترسناک : شبح...

    جاده های کال محال یادم بره
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    زندگی سه دیدگاه داره

    دیدگاه شما
    دیدگاه من
    حقیقت

  12. Top | #132

    دلنوشته کاربر
    همیشه با خودمان مهربان باشیم
    تاریخ عضویت
    Nov 2016
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    1.93
    نوشته ها
    1,208
    تشکـر
    1,568
    تشکر شده 1,231 بار در 713 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Relax

    پاسخ : ...داستان ترسناک : شبح...

    نقل قول نوشته اصلی توسط sam127 نمایش پست ها
    شبح قسمت هفتم

    دارم به اين فكر ميكنم كه چقدر زود يكسال شد نه؟


    سام جوابشو با لبخند كوتاهي داد چون همان لحظه صداي زنگ تلفن آرامش شبانه آنها


    را برهم زد..پریماه بسمت تلفن رفت : الو سلام..چطوري دریا...بميري ..بگو چي شده خب؟؟!
    لحن صحبتش بيكباره از خنده رويي به جديت تغيير كرد...سام كه نگراني رو در صداي پریماه


    حس ميكرد گوشهايش رو تيز كرد...جدي ميگي.يعني همين فردا.؟؟؟ يه لحظه گوشي


    سام تلويزيونو روشن كن بزن شبكه يك اخبار ....باشه دریا خداحافظ


    سام كه بهت زده پریماه نگاه ميكرد...پریماه هم بدون مقدمه گفت: عزيزم فردا قراره


    زلزله شديدي بياد...بايد بريم مسافرت!!!!




    همان لحظه گوينده اخبار تلويزيون حرفاي پریو تاييد كرد..


    به گزارش ايسنا احتمال وقوع زلزله شديدي در شهر تهران وجود دارد...


    از مردم عزيز خواهشمنديم ضمن حفظ خونسردي خود، تمام نكات ايمني رو رعايت كرده


    سعي به تخليه موقت خونه هاي خود بزنن..


    سام درجا تلويزيون رو خاموش كرد..


    پریماه متعجب نگاهش كرد: چرا تلويزيون رو خاموش ميكني؟


    سام روي مبل نشست و در فكر فرو رفت...پریماه به كنارش آمد


    و دست دور گردنش انداخت: عيب نداره...


    فرصتي هم شد كه يه مسافرت بريم..نظرت راجب شمال چيه؟؟؟


    دلم براي دريا تنگ شده بريم ديگه.....سام كه چاره ديگري نداشت


    به عنوان تاييد سرتكان داد: باشه ميريم...سپس پریماه شروع به بريدن كيك كرد


    و جشن سالگرد ازدواجشون هرچند كوتاه و ساده برگزار شد..بعد از خوردن كيك


    از جا بلند شدن و لوازم منزل از قبيل تلويزيون و لوازم گرون


    و شكستني رو زير ستون هاي اتاق قرار دادند...


    يك ساعت بعد پریماه با چمدوني بزرگ از اتاق بيرون زد...سام با تعجب پرسيد:‌چه خبره


    مگه ميخوايم بريم ماه عسل؟؟؟‌پریماه خنديد گفت: شايد....


    دقايقي بعد سوار ماشين شدند و به كوچه زدند


    انگار كل شهر بهم ريخته بود ...چند نفر مثل آنها بار سفر بسته بودند


    و عده زيادي هم بسمت پاركها رهسپار ميشدند...


    از بين شلوغي هاي شبانه گذشتند و به جاده رسيدند...


    سام راديو رو روشن كرد


    تا از اخبار لحظه به لحظه استفاده كند ..اما پریماه گويا همش ميخواست


    از اين جو دور شه ، راديو رو خاموش كرد و يك سي دي موزيك شاد گذاشت...


    قبل از اينكه سام حرفي بزند...پریماه جوابشو داد:


    عزيزم امشب سالگرد ازدواجمونه بزار خوش باشيم ...حتي اگه قراره بميريم!!!!


    ناخواسته هردو زدن زير خنده و جاده هم زير پايشان چرت ميزد...



    چند ساعتي گذشت تازه به جنگل و نزديكاي شمال كشور رسيده بودند...


    هوا خنك و مرطوب بود .پریماه پنجره اش رو پايين داد و دستش رو بيرون آورد...


    سام هم با اينكه لبخند ميزد اما ميشد فهميد داخلش آشوبه....


    چند متر جلوتر كنار يك رستوران كنار زدن...


    نجواي جيرجيركها حسابي فضا رو اشغال كرده بود...رستوران پر از مسافر بود....


    مرد رستوران دار از شدت خوشحالي با صداي بلند و لهجه شمالي اش


    براي يكي از دوستانش داشت تعريف ميكرد كه هيچوقت رستورانش اينقدر شلوغ نشده بوده!


    سامم اين فرصت رو غنيمت شمرد و به دوستش كه ويلا داشت تلفن كرد


    و قرار شد سر راه كليد ويلا رو بگيره و برن اونجا....

    پایان قسمت هفتم
    سلام
    آخر در قسمت قبل گفتید پنج سال از ازدواجشان گذشت حالا اومدی میگی یک سال
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  13. Top | #133

    تاریخ عضویت
    Mar 2018
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.45
    نوشته ها
    55
    تشکـر
    63
    تشکر شده 29 بار در 21 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Mehraboon

    پاسخ : ...داستان ترسناک : شبح...

    فکرکنم ادامه داستان میره توویلا وبعدشم شروع ماجراهای ترسناک👽
    ویرایش توسط daryak : 07-09-2018 در ساعت 08:31 PM
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  14. Top | #134

    تاریخ عضویت
    Jan 2016
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    1.48
    نوشته ها
    1,350
    تشکـر
    2,067
    تشکر شده 1,679 بار در 868 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : ...داستان ترسناک : شبح...

    وای داره قشنگ میشه من از داستان های جنگلی خوشم میاد
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    چایت را بنوش
    نگران فردا نباش ....
    از گندمزار من و تو
    مشتی کاه می ماند
    برای بادها ! ...

  15. Top | #135

    تاریخ عضویت
    Mar 2018
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.45
    نوشته ها
    55
    تشکـر
    63
    تشکر شده 29 بار در 21 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Mehraboon

    پاسخ : ...داستان ترسناک : شبح...

    کاش قسمت بعدیشو زودتر میذاشتین.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  16. کاربران زیر از daryak بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  17. Top | #136

    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    4.37
    نوشته ها
    5,294
    تشکـر
    598
    تشکر شده 3,020 بار در 1,689 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : ...داستان ترسناک : شبح...

    شبح قسمت هشتم

    سامم اين فرصت رو غنيمت شمرد و به دوستش كه ويلا داشت تلفن كرد



    و قرار شد سر راه كليد ويلا رو بگيره و برن اونجا

    بعد از خوردن غذا راه افتادن جاده تغريبا شلوغ بود...ساعت حدود 4 صبح شده بود


    كه به در خانه دوست سام رسيدن...


    سعید دوستش با پيژامه و چشماني پف كرده كه نشان از اينكه غرق خواب بوده


    داشت جلوي در آمد و كليدو به سام داد...سامهم خداحافظي كرد


    و با حالتي پيروزمندانه كليد رو نشون پریماه داد ....حدود يه ربع بعد به ويلا رسيدن ...


    ويلايي بزرگ و شيك كنار دريا، پریماه از خوشحالي داد ميزد: سام دو.ست دارم...


    سام اينقدر خسته خواب آلود بود كه زير لب گفت :منم همينطور...


    و روي كاناپه اي كه كنارش بود بيهوش افتاد...اما پریماه برعكس او سرحال به گشت و گذار


    ويلا مشغول شد...يكي يكي اتاقها رو وارسي ميكرد و دكورهايشان رو مورد بررسي قرار ميداد...


    ..اما همان لحظه در تهران...پاركها از شدت جمعيت مردم در مرز انفجار بودند...


    تنها عده اي اندكي در خانه مانده بودند و معتقد بودند كه اينا كي درست پيشبيني كردند


    كه بار دومشون باشه...عده اي هم از ترس مال در خانه مانده و ميگفتن: فكر كردن زرنگن ...


    خونه ها رو خالي كنيم كه دزدا راحت بيان هرچي خواستن ببرن!!!!!


    ساعت 5.30 دقيقه صبح بود كه احتمال به واقعيت پيوست..


    زلزله براي 5 ثانيه كوتاه اما شديد تهران رو لرزاند...


    صداي جيغ زنان و بچه ها درختان پارك رو از زلزله بيشتر به لرزه انداخته بود...


    چندين ساختمان ترك برداشتن و حتي بعضي مناطق زمينش شكافته شده بود..


    .تنها جاي خلوتي كه درتهران بي سرو صدا به استقبال حادثه رفته بود بهشت زهرا بودش..


    .بعد از لرزش شديد و شكستن چند درخت و البته گسلي كه وارد شد..


    زمين از وسط شكافته شده و تنها يك گور در مسيرش قرار داشت كه سنگش از وسط شكسته شد...


    از بين شكاف ميشد اسمش رو خوند: مرحومه بانو صبا.....؟!؟!؟!؟


    جسد پوسيده از زير سنگ در ميان سايه و تاريكي تنها با نور ماه قابل رويت بود...



    انگار هوا باعث شده بوده بود جان بگيره لرزش خفيفي خورد بعد صداي


    خس خس مانند از بيني اش بيرون آمد...


    چيز مه مانند و سياهي از داخل بدن و گورش بيرون زد...


    صداي آمبولانس و ماشين هاي آتش نشاني از دوردست بگوش ميرسيد...


    در ميان مه هاله تاريكي از گور بيرون زد و در مه غرق شد...


    صبح رسيد...سام كه روي كاناپه خوابش برده بود با صداي تلويزيون


    كه پریماه روشن كرده بود بيدار شد و بدون حركت اضافه اي سرش رو برگردوند..


    اخبار داشت از زلزله صبح در تهران ميگفت...


    سام آب دهانش رو قورت داد و سريعا به خانواده اش زنگ زد..


    وقتي فهميد مادرش اينا با خانواده پریماه داخل پارك بودند


    و هيچ آسيبي نديدن نفس راحتي كشيد..اما خونه هايشان گويا بدجور آسيب ديده بود...


    پریماه كه خيلي راحت بدون نگراني مشغول خوردن يك سيب سرخ رنگ بود گفت: اشكال نداره


    دردوبلا بود..همون بهتر كه به مال خورد...سام نفس عميقي كشيد


    و چشم به تصاويري از تهران نشان ميداد شد....


    بعد از پايان اخبار تلويزيون رو خاموش كرد و رو به پریماه گفت:


    حالا صبحانه چي ميخواي بهمون بدي؟ پریماه پوزخندي زد و گفت: كوفت.!!!!


    سام اخماشو درهم كشيد...قبل از اينكه بخواد حرفي بزنه


    پریماه گفت: خوب هيچي نداريم يخچال خاليه...اين سيبم از خونه آوردم پاشو برو يه چيزي بخر...


    نون تازه هم يادت نره...سام از جا بلند شد و مثل سربازي كه براي فرمانده اش احترام ميزاره


    پا جفت كرد: چشم قرباان...دقايقي بعد سام از ويلا براي خريد بيرون زد و پریماه مشغول گردگيري ويلا شد...آينه بشدت قبارآلود بود وقتي با دستمال پاكش كرد ...


    چهره چندش آور جسد خون آلود و چروكيده با همان شبح چادر سياه رو ديد..



    پایان قسمت هشتم
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  18. کاربران زیر از sam127 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  19. Top | #137

    تاریخ عضویت
    Sep 2014
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    9.29
    نوشته ها
    13,127
    تشکـر
    10,433
    تشکر شده 13,210 بار در 6,720 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Badhal

    پاسخ : ...داستان ترسناک : شبح...

    زلزله آمده من آنقدر ریلکس اونم من

    حتماااا باششششه
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    زندگی سه دیدگاه داره

    دیدگاه شما
    دیدگاه من
    حقیقت

  20. Top | #138

    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    4.37
    نوشته ها
    5,294
    تشکـر
    598
    تشکر شده 3,020 بار در 1,689 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : ...داستان ترسناک : شبح...

    نقل قول نوشته اصلی توسط پریماه. نمایش پست ها
    زلزله آمده من آنقدر ریلکس اونم من

    حتماااا باششششه
    تو تهرون اومده شوما شمالی
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  21. Top | #139

    تاریخ عضویت
    Apr 2018
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.74
    نوشته ها
    182
    تشکـر
    75
    تشکر شده 120 بار در 93 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Badjens

    پاسخ : ...داستان ترسناک : شبح...

    دوستان
    این آخرین تصویر دیده شده از صبا هستش
    اگر ازتون آدرس پرسید و گفت شمال از کدوم طرفه، سرگرمش کنید
    هشتگ: صباجون_کورخوندی
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    از مخاطبینی که مشاوره و راهنمایی دریافت میکنن میخوام که
    بعد از انجام دادن راه کارها بیان و بگن جواب گرفتن یا نه

    وقتی بی خداحافظی میرید، من می مونم و این سوال که؛
    آیا حرفم درست بود و مشکلش حل شد؟


  22. Top | #140

    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    4.37
    نوشته ها
    5,294
    تشکـر
    598
    تشکر شده 3,020 بار در 1,689 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : ...داستان ترسناک : شبح...

    شبح قسمت نهم :

    پا جفت كرد: چشم قرباان...دقايقي بعد سام از ويلا براي خريد بيرون زد و پریماه مشغول گردگيري ويلا شد...آينه بشدت قبارآلود بود وقتي با دستمال پاكش كرد ...
    چهره چندش آور جسد خون آلود و چروكيده با همان شبح چادر سياه رو ديد..

    جيغ بلندي كشيد و از جلوي آيينه كنار پريد...قلبش تند ميزد...


    چيزي كه ديده بود رو نميتونست باور كنه...


    از بعد از آن قضاياي سال قبل ديگر حتي يكبار توي خواب هم آن شبح رو نديده بود..


    اما حالا ...با پاهاي لرزانش يكبار ديگر به كنار آينه رفت و نگاهي دزدكانه انداخت...


    تنها تصوير خودش داخل قاب آيينه نقش بسته بود...


    سرش رو پايين انداخت و نفس راحتي كشيد...


    همان لحظه صداي زنگ ناآشناي ويلا شوك عجيبي بهش وارد كرد


    بطوري كه مثل برق گرفته ها از جا پريد...


    دوان دوان بسمت در رفت و سام كه باكلي مشما در دست وارد شد رو در آغوش گرفت....


    سام كه گيج شده بود گفت: چت شده تو؟؟؟چيه؟؟؟؟؟


    پریماه درحالي كه نفس نفس ميزد با هيجان گفت: اووون روحه...همون كه ....ديدمش..دوباره ديدمش!!!؟


    سام خنده اي كرد وگفت: اوه ترسيدم بابا گفتم چي شده حالا؟؟؟خيالاتي شدي عزيزم..


    پریماه اخماشو درهم كشيد: خيالاتي؟؟ چطور تو اين يه سال خيالاتي نشدم؟؟هان؟؟


    سام با خونسردي گفت: ببين عزيزم هنوز تو استرس و شوك حادثه صبحي!!


    اينچيزا طبيعي ..حالا جاي اينحرفا زودتر صبحونه رو درست كن كه مردم از گشنگي.


    پریماه با اينكه متقاعد نشده بود اما كوتاه آمد و شروع به پختن تخم مرغهاي محلي و


    چيدن سفره و درست كردن چاي شد. سر صبحانه سام گفت:


    راستي پر پر حالا كه قسمت شد اومديم اينجا يه سر بريم خونه عموم اينا...


    پریماه كه زياد مايل نبود گفت: چيه دلت برا دختر عموت تنگ شده؟؟؟


    سام خنده بلندي كرد و گفت: آره بدجوووووووور ...


    پریماه يه نيشگون محكم از پاش گرفت


    كه باعث شد سام درجا داد بزنه: باشه غلط كردم.....


    اما جدي پریماه يه سر كوتاه بريم..ميدونن اينجايم


    پریماه لب پيچوند و گفت: باشه..اما فقط يه سر كوتاه...


    آفتاب به ميان آسمان دويده بود و هوا رنگ بهاري گرفته بود..


    درختان شكوفه زده و عطر گلها جاري شده بود.سام زنگي به عمويش زد و قرار شد


    براي ناهار آنجا برن...از ويلا تا خانه عموي سام حدود 20 دقيقه راه بود


    داخل كوچه اي بن بست و خانه اي قديمي اما شيك با گلهاي كاغذي


    و كوچه اي ماسه پوش...بعد از زدن در دختر عموي سام،


    الی كه خيلي هم سامو دوست داشته و


    اين موضوع باعث حسادت پریماه شده بود در را باز كرد..


    با ديدن سام بعد از سلام كوتاه و عجولانه اي داخل خانه دويد و گفت: اوا خاك بسرعمو شمايين؟؟؟


    ببخشيد من برم روسري سر كنم..پریماه با دلخوري گفت: چييييش ..دختره جلفه لوس

    پایان قسمت نهم.
    ویرایش توسط sam127 : 07-14-2018 در ساعت 08:53 PM
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

صفحه 7 از 9 نخستنخست 123456789 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. این داستان کوتاه ترین داستان جهان است.
    توسط sina210 در انجمن سرگرمی
    پاسخ: 4
    آخرين نوشته: 10-23-2016, 08:18 AM
  2. روستای کماله، استان کردستان
    توسط سوگل1 در انجمن ایرانگردی
    پاسخ: 5
    آخرين نوشته: 06-30-2015, 11:18 AM
  3. غار کرفتو، دیواندره، استان کردستان
    توسط سوگل1 در انجمن گردشگری
    پاسخ: 16
    آخرين نوشته: 06-02-2015, 12:03 PM
  4. زیبایی های استان گلستان 11
    توسط احمد یوسفی در انجمن اس ام اس و نوشته های زیبا
    پاسخ: 59
    آخرين نوشته: 05-19-2015, 10:28 PM

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

مشاوره, روانشناسی,مشاوره جنسی ,مشاوره کودک, مشاوره خانواده,روانشناس ,روانپزشک, مشاور خانواده

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

جستجوهای مرتبط در گوگل
داستان کوتاه,  داستان ترسناک کوتاه,  داستان ترسناک واقعی ایرانی,  داستان ترسناک جن,  داستان ترسناک ایرانی,  داستان ترسناک از جن,  داستان ترسناک خارجی,  داستان ترسناک واقعی کوتاه,  داستان ترسناک جدید,  داستان ترسناک آمریکایی,  داستان ترسناک چند خطی,  moshaver,  moshavere,  moshaverfa,  moshavereh,  moshaveran,  moshaverin,  moshaveran pub,  moshavertell,  moshaveran saham,  moshaver niroo,  

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
twitter Google Plus facebook


آدرس ایمیلتان را بدون دابلیو دابلیو وارد کنید