مشاور
تبلیغات مشاور
  
  



صفحه 14 از 27 نخستنخست 123456789101112131415161718192021222324252627 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 131 به 140 از 265

موضوع: ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

  1. Top | #131



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Jan 2016
    شماره عضويت
    26168
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.53
    نوشته ها
    298
    تشکـر
    274
    تشکر شده 145 بار در 105 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Mehraboon
    میزان امتیاز
    2

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    نقل قول نوشته اصلی توسط پریماه. نمایش پست ها
    نه 10 سال خوبه
    من مامانتم میگم زیاده!
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  2. Top | #132



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Sep 2014
    شماره عضويت
    6159
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    11.92
    نوشته ها
    12,830
    تشکـر
    10,097
    تشکر شده 12,943 بار در 6,566 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Badhal
    میزان امتیاز
    16

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    نقل قول نوشته اصلی توسط parsana نمایش پست ها
    من مامانتم میگم زیاده!
    من خودم میگم خوبه مامانمم غزل
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.



    arash.AP


  3. Top | #133



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Jan 2016
    شماره عضويت
    26168
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.53
    نوشته ها
    298
    تشکـر
    274
    تشکر شده 145 بار در 105 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Mehraboon
    میزان امتیاز
    2

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    نقل قول نوشته اصلی توسط پریماه. نمایش پست ها
    من خودم میگم خوبه مامانمم غزل
    عههههه!
    فکر کنم تو قسمت های بعد باید بهت میگفتم مامانت غزله!
    ورپریده از کجا فهمیدی مامانت غزله?
    بعدشم مامانت الان تو باغچه همسایه خاکه احتمالا تا الانم تجزیه شده!!!
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  4. Top | #134



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضويت
    8192
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    4.83
    نوشته ها
    4,917
    تشکـر
    7,439
    تشکر شده 7,474 بار در 3,287 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Bitafavot
    میزان امتیاز
    9

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    رزمریم مادر فرخ؟

    آقا من درخواست بازی نداده بودم دارین از سوپراستاری من سواستفاده میکنین که فیلمتون فروش بره

    پریماه چشم سفید چطور روت شد با پسر من ازدواج نکنی
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    تو گفتی: مانده بی سر شدنم در ره زینب جانش!

    و حالا...قصه ی ما به
    سر رسید...

  5. Top | #135



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Jan 2016
    شماره عضويت
    26168
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.53
    نوشته ها
    298
    تشکـر
    274
    تشکر شده 145 بار در 105 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Mehraboon
    میزان امتیاز
    2

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    نقل قول نوشته اصلی توسط رزمریم نمایش پست ها
    رزمریم مادر فرخ؟

    آقا من درخواست بازی نداده بودم دارین از سوپراستاری من سواستفاده میکنین که فیلمتون فروش بره

    پریماه چشم سفید چطور روت شد با پسر من ازدواج نکنی
    سلام آبجی!
    میبینی توروخدا دختر بزرگ کردم!
    شده بلای جونم!
    تو چیکار میکنی?
    فرخ چطوره?
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  6. Top | #136



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضويت
    8192
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    4.83
    نوشته ها
    4,917
    تشکـر
    7,439
    تشکر شده 7,474 بار در 3,287 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Bitafavot
    میزان امتیاز
    9

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    نقل قول نوشته اصلی توسط parsana نمایش پست ها
    سلام آبجی!
    میبینی توروخدا دختر بزرگ کردم!
    شده بلای جونم!
    تو چیکار میکنی?
    فرخ چطوره?
    سلام خواهر

    آره والا حق داری

    همون دیگه بهت گفتم این دختر غزل رو بزرگش نکن گوش نکردی که

    شده لنگه مامانش

    فرخ بچم دلش خونه میخوام براش برم خواستگاری همین دوست پریماه

    اسمش یاسمن بود دیگه؟

    وای خدا خودم مردم از خنده
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    تو گفتی: مانده بی سر شدنم در ره زینب جانش!

    و حالا...قصه ی ما به
    سر رسید...

  7. کاربران زیر از رزمریم بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  8. Top | #137



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Sep 2014
    شماره عضويت
    6159
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    11.92
    نوشته ها
    12,830
    تشکـر
    10,097
    تشکر شده 12,943 بار در 6,566 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Badhal
    میزان امتیاز
    16

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    نقل قول نوشته اصلی توسط رزمریم نمایش پست ها
    رزمریم مادر فرخ؟

    آقا من درخواست بازی نداده بودم دارین از سوپراستاری من سواستفاده میکنین که فیلمتون فروش بره

    پریماه چشم سفید چطور روت شد با پسر من ازدواج نکنی
    ارزونی خودت اسم قحطی بود تو این دنیایی مدرن گذاشتی فرخ فرخ 10 سالش بود که مامانش به دنیا امد
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.



    arash.AP


  9. Top | #138



    نمایش مشخصات کاربری
    دلنوشته کاربر
    اعتماددنیاموسوزوند
    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    شماره عضويت
    30949
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.20
    نوشته ها
    69
    تشکـر
    104
    تشکر شده 108 بار در 64 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Asabani
    میزان امتیاز
    1

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    من نبوووووووودم ایااااااااااااااااااااااا ا داستان نیس بخونم برام نمیاره
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  10. Top | #139



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    شماره عضويت
    21182
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    2.01
    نوشته ها
    1,443
    تشکـر
    765
    تشکر شده 1,195 بار در 748 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    3

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    نقل قول نوشته اصلی توسط sam127 نمایش پست ها
    چقد بی حوصله ای صبر کن ادامه را بخون

    آقا اول داستان رو خوندم که نوشته بود "غزل مرد" |laughings
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  11. Top | #140



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    شماره عضويت
    14030
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    5.26
    نوشته ها
    4,596
    تشکـر
    447
    تشکر شده 2,640 بار در 1,444 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    8

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    نقل قول نوشته اصلی توسط saraha نمایش پست ها
    من نبوووووووودم ایااااااااااااااااااااااا ا داستان نیس بخونم برام نمیاره

    ======

    شبح قسمت اول
    ================




    شب از نيمه گذشته و ماه در آسمان غايب


    ابرهاي پراكنده اي آسمان را پوشانده بود


    در كوچه پس كوچه هاي يكي از محله هاي جنوب شهر


    زني با چادري سياه به ديوار كوچه تكيه زده بود


    لحظاتي گدشت در چوبي خانه اي كه كنارش بود باز شد


    و يك پيرزن هراسان بيرون آمد


    با ديدن زن جوان سري تكان داد و گفت: بيا تو


    تا همسايه ها نيديدن...


    زن كشان كشان وارد خانه شد و در حالي


    كه از درد مثل كرم بخودش ميپيچيد


    ناله ميكرد...!!! پيرزن زير كتف زن را گرفت


    و در حاليكه با نگراني به درو ديوار نگاه ميكرد


    اورا داخل اتاق برد و تمام پرده ها رو كشيد


    همان لحظه صداي جيغ زن و گريه نوزاد تازه متولد شده


    در خانه پيچيد...پيرزن با دستاني خوني پيشاني خيس از عرق


    را پاك كرد و در حالي كه اشك ميريخت كسي را صدا زد


    دختر جواني به نام یاسمن از راه رسيد در حالي كه ترسيده بود گفت:


    مرده....آبجي غزل مرد...


    پيرزن شانه دخترك رو گرفت و گفت:


    خوب گوش كن چي ميگم


    تو كه نميخواي ابرومون تو محل بره


    اين بچه هم حروم زاده شده


    معلوم نيست كدوم بی شرفی پدرشه


    اگه همسايه ها بفهمن ديگه با چه رويي ختم قرآن بگيرم


    همينجا توي باغچه آبجيتو خاك ميكنيم

    ولي حواست باشه مبادا به كسي چيزي بگي


    یاسمن كه به هق هق افتاده بود گفت: پس اون چي ؟


    پيرزن نفس عميقي كشيد و گفت: ادم خير زياده همين امشب


    ميزاريمش در يك خونه آقا تجربه اينا ...پارسانا خانم


    بچه دار نميشه و آرزوش يه بچه اس... مطمئنم نگهش ميدارن


    دم دماي سحر بود یاسمن چادرش رو به سر كرد


    و بچه رو بغچه پيچ برد و جلوي خانه همسايه گذاشت


    آرام در زد و بدو بدو از آنجا دور شد....


    30 سال بعد: همان محله ...خانه آقا تجربه...


    دختر جواني كه لباس عروس بتن داشت خندان از پله ها بالا رفت


    و دوستش در حاليكه سر بسرش ميزاشت ميگفت:


    پریماه راستشو بگو داشتي با آقا داماد صحبت ميكردي


    پریماه هم در حالي كه ميخنديد گفت: به تو چه


    داخل اتاق رفت و در و قفل كرد



    جلوي آينه ايستاد و خودش را با لباس عروس


    وارانداز كرد لبخندي از خوشحالي زد


    دوستش كه یاسمن نام داشت مدام پشت در سر و صدا ميكرد


    پریماه بدون توجه به اون جلوي آينه نشست و به خودش گفت:


    چيه؟ چرا هول شدي؟؟؟ ديدي بالاخره گيرش آوردي...


    چشمانش رو بست يكدفعه لبخند روي لباش خشك شد


    در يك ثانيه يك چهره غرق خون وشبح شكل رو كه


    چادر سياه و بلندي به سر داشت ديد...


    جيغ كوتاهي كشيد و چشمانش رو باز كرد


    به نفس نفس افتاده بود






    هراسان برگشت و پشت سرش رو نگاه كرد


    از پنجره باد مي وزيد و باعث ميشد پرده ها تكان بخوره


    در همين حال موبايلش بلند زنگ خورد كه باعث شد از جا بپره


    با ديدن تصوير نامزدش نفس عميقي كشيد و گوشي رو برداشت...


    سلام پس كي مياي؟ باشه منتظرتم ...دوست دارم ...خدافظ


    گوشي را سر جايش گذاشت و در رو بازكرد


    يكدفعه دوستش یاسمن مثل جن زده ها پريد جلوش


    پریماه با دلخوري مثل بچه ها دنبالش كرد


    طبقه پايين آقا تجربه و خانومش پارسانا خانوم


    خندان نظارگر اينها شده بودند


    تا اينكه در باز شد و فرخ پسرخاله پریماه با خانوادش وارد شد


    رز مریم خانوم مادر فرخ با روي باز صورت پارسانا خانوم رو بوسيد و تبريك گفت


    اما فرخ با دلخوري به گوشه اي رفت و ماتم گرفته پریماه رو زير چشمي نگاه ميكرد


    فرخ از بچگي عاشق پریماه بود اما پریماه هميشه اونو به چشم برادرش دوست داشت


    ساعتها در گذر زمان بودند ...موقع شام كه رسيد آقا داماد كه امید نام داشت از راه رسيد


    پسري با موهاي جو گندمي و قدي متوسط با كت و شلوار مشكي يكدست


    او كه از قضاياي فرخ و پریماه خبر داشت حتي با فرخ دست هم نداد


    و نرسيده به پيش پریماه رفت...آنها مشغول آماده كردن سور و سات عروسي بودند


    فردا شب در حياط همان خانه جشن عروسي آنها بود


    ساعاتي ديگر گذشت و همه آماده استراحت و خواب شدند


    پریماه از امید خداحافظي كرد و به اتاقش برگشت


    و زودتر از آنكه فكرشو كنه به خواب رفت
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  12. کاربران زیر از sam127 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. راه اندازی پیش دبستانی
    توسط سایه هستی در انجمن مشاوره شغلی
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 07-25-2016, 01:30 PM
  2. بازی زیبای گانگسترهای دیوانه
    توسط minim در انجمن بحث آزاد
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 12-14-2015, 08:56 PM
  3. داستان ترسناک با بازی بچه های مشاوره
    توسط sam127 در انجمن گپ خودمانی
    پاسخ: 325
    آخرين نوشته: 10-04-2015, 07:51 PM
  4. شناخت سبزی های پر خاصیت تابستان
    توسط mahastey در انجمن نکات تغذیه ای
    پاسخ: 11
    آخرين نوشته: 08-29-2015, 05:09 PM
  5. زیبایی های استان گلستان 11
    توسط احمد یوسفی در انجمن اس ام اس و نوشته های زیبا
    پاسخ: 59
    آخرين نوشته: 05-19-2015, 10:28 PM

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

داستان جنایی واقعی

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

جستجوهای مرتبط در گوگل

داستان عاشقانه,  داستان کوتاه,  داستان های عاشقانه,  داستان من و,  داستان های کوتاه,  داستان جنایی,  داستان جنایی واقعی,  داستان جنایی کوتاه,  داستان جنایی ایرانی,  داستان جنایی پلیسی,  داستان جنایی به زبان انگلیسی,  داستان جنایی کوتاه انگلیسی,  داستان جنایی خارجی,  داستان جنایی عشقی,  داستان جنایی انگلیسی با ترجمه,  مشاوره خانواده,  مشاوره,  مشاوره آنلاین,  مشاوره ازدواج,  مشاوره رایگان در تلگرام,  مشاوره خانواده آنلاین,  مشاوره قبل از ازدواج,  مشاوره زناشویی,  مشاوره تلفنی رایگان,  مشاوره حقوقی,  کن مون نیوز,  کنمور یخچال,  قبول میکنم,  چه کنم,  چکار کنم,  چیکار کنم,  

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
twitter Google Plus facebook


آدرس ایمیلتان را بدون دابلیو دابلیو وارد کنید