مشاور
تبلیغات مشاور
  
  



صفحه 20 از 27 نخستنخست 123456789101112131415161718192021222324252627 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 191 به 200 از 265

موضوع: ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

  1. Top | #191
    JOY
    JOY آنلاین نیست.



    نمایش مشخصات کاربری
    دلنوشته کاربر
    اى خدا بى تو ميسر نمى شود...بهش نزديکتر از هميشه ات شو تا نظرش عوض شود
    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    شماره عضويت
    29717
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.15
    نوشته ها
    524
    تشکـر
    202
    تشکر شده 440 بار در 250 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    نقل قول نوشته اصلی توسط parsana نمایش پست ها
    محاله بذارم با امید ازدواج کنی!
    ندیدی چطور بچه خواهرمو کتک زد!
    دیگه نمیخام امیدو دور ور خونم ببینم!

    The life is beautiful!!!
    نه به عروسی دیشبتون نه به الان ، ای بابا ساکت دیگه میدم لولو بخرتتونا
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    اى خدا بى تو ميسر نمى شود...

    بهش نزديکتر از هميشه ات شو تا نظرش عوض شود



  2. Top | #192



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضويت
    8192
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    4.80
    نوشته ها
    5,212
    تشکـر
    7,619
    تشکر شده 7,680 بار در 3,429 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Sepasgozar
    میزان امتیاز
    10

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    نقل قول نوشته اصلی توسط JOY نمایش پست ها
    شفا واجب ، خدا اینا رو بزار تو اولویت @parsana , @پریماه. @رزمریم
    من با شما شوخی دارم؟
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    دوستانی که لطف میکنید و در پست کاربران نظر میذارید،

    یه مسئله رو فراموش نکنید،

    کسانی که برای مشاوره به این سایت مراجعه میکنند به اندازه کافی حالشون نامناسب هست

    پس تو حرفهاتون این نکته رو لحاظ کنید که :

    حال پریشان به آرامش نیاز دارد نه سرزنش!

  3. Top | #193



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Jan 2016
    شماره عضويت
    26168
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.47
    نوشته ها
    298
    تشکـر
    274
    تشکر شده 145 بار در 105 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Mehraboon
    میزان امتیاز
    2

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    نقل قول نوشته اصلی توسط JOY نمایش پست ها
    نه به عروسی دیشبتون نه به الان ، ای بابا ساکت دیگه میدم لولو بخرتتونا
    جوی!میگم رز مریم بزنتااااا!!!

    The life is beautiful!!!
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  4. Top | #194



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضويت
    8192
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    4.80
    نوشته ها
    5,212
    تشکـر
    7,619
    تشکر شده 7,680 بار در 3,429 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Sepasgozar
    میزان امتیاز
    10

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    نقل قول نوشته اصلی توسط parsana نمایش پست ها
    جوی!میگم رز مریم بزنتااااا!!!

    The life is beautiful!!!
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    دوستانی که لطف میکنید و در پست کاربران نظر میذارید،

    یه مسئله رو فراموش نکنید،

    کسانی که برای مشاوره به این سایت مراجعه میکنند به اندازه کافی حالشون نامناسب هست

    پس تو حرفهاتون این نکته رو لحاظ کنید که :

    حال پریشان به آرامش نیاز دارد نه سرزنش!

  5. Top | #195
    JOY
    JOY آنلاین نیست.



    نمایش مشخصات کاربری
    دلنوشته کاربر
    اى خدا بى تو ميسر نمى شود...بهش نزديکتر از هميشه ات شو تا نظرش عوض شود
    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    شماره عضويت
    29717
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.15
    نوشته ها
    524
    تشکـر
    202
    تشکر شده 440 بار در 250 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    نقل قول نوشته اصلی توسط رزمریم نمایش پست ها
    من با شما شوخی دارم؟
    ، راستی تو حرم دعات کردم
    نه عذر میخوام
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    اى خدا بى تو ميسر نمى شود...

    بهش نزديکتر از هميشه ات شو تا نظرش عوض شود



  6. Top | #196



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضويت
    8192
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    4.80
    نوشته ها
    5,212
    تشکـر
    7,619
    تشکر شده 7,680 بار در 3,429 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Sepasgozar
    میزان امتیاز
    10

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    نقل قول نوشته اصلی توسط JOY نمایش پست ها
    ، راستی تو حرم دعات کردم
    نه عذر میخوام
    خخخخخخ چه جدی شد

    ممنون بابت دعا
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    دوستانی که لطف میکنید و در پست کاربران نظر میذارید،

    یه مسئله رو فراموش نکنید،

    کسانی که برای مشاوره به این سایت مراجعه میکنند به اندازه کافی حالشون نامناسب هست

    پس تو حرفهاتون این نکته رو لحاظ کنید که :

    حال پریشان به آرامش نیاز دارد نه سرزنش!

  7. Top | #197
    JOY
    JOY آنلاین نیست.



    نمایش مشخصات کاربری
    دلنوشته کاربر
    اى خدا بى تو ميسر نمى شود...بهش نزديکتر از هميشه ات شو تا نظرش عوض شود
    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    شماره عضويت
    29717
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.15
    نوشته ها
    524
    تشکـر
    202
    تشکر شده 440 بار در 250 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    اوا غذام رو گازه
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    اى خدا بى تو ميسر نمى شود...

    بهش نزديکتر از هميشه ات شو تا نظرش عوض شود



  8. Top | #198



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Jan 2016
    شماره عضويت
    26168
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.47
    نوشته ها
    298
    تشکـر
    274
    تشکر شده 145 بار در 105 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Mehraboon
    میزان امتیاز
    2

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    نقل قول نوشته اصلی توسط JOY نمایش پست ها
    اوا غذام رو گازه
    بچه هم رو گازه من دارم میبینم!

    The life is beautiful!!!
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  9. Top | #199



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    شماره عضويت
    14030
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    5.03
    نوشته ها
    4,733
    تشکـر
    477
    تشکر شده 2,713 بار در 1,495 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    8

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    شبح قسمت چهارم :

    رز مریم خانوم مادر فرخ با دلخوري گفت: فرخ پاشو بريم


    سپس رو به پارسانا كرد و گفت: آبجي از اول هم گفتم


    اومدن ما به اين عروسي اشتباهه... ديگه بيشتر از اين مزاحمتون نميشيم


    هر سه با دلخوري آنجا رو ترك كردند و پارسانا خانوم هم در حالي كه


    از تأسف سر تكان ميداد ميگفت: اقلا ميذاشتين صبح شه بعد ميرفتين آبجي


    در با صداي بلندي به هم كوبيده شد و سكوت بار ديگه فضاي خانه رو در بر گرفت


    فرداي آنروز روز پر جنب و جوشي بود ...همه خانه رو چراغاني كردند و كلي ميز و صندلي


    داخلش چيدند پریماه كه كمي حالش بهتر شده بود هم گوشه اتاق نشسته بود با یاسمن صحبت ميكرد


    یاسمن با كنجاوي پرسيد: واقعا فرخ ميخواست بهت تجاوز كنه


    پریماه سرشو پايين انداخت و گفت: نميدونم ....از اون بعيده كه همچين كاري بخواد بكنه


    یاسمن با فضولي گفت: اتفاقا برعكس ديروز همش داشت نگاهت ميكرد


    كاملا معلوم بود كه به آقا امید حسوديش ميشه


    پریماه لبهايش رو پيچوند و با حرس گفت: خواهش ميكنم بس كن...


    یاسمن هم ابرو بالا انداخت و گفت: خدا ميدونه و به بحثش خاتمه داد


    آنروز غروب خيلي زود از راه رسيد


    پریماه كه با آرايش زيباتر به نظر ميرسيد


    با غرور جلوي یاسمن قدم ميزد


    مهمانها همه از راه رسيده بودند و حياط كاملا پر شده بود


    چندين نفر هم مشغول ساز زدن و آواز خواندن بودند


    پریماه با دسته گلي كه در دستش بود منتظر امید ايستاده بود


    كه يكدفعه احساس كرد چيز سياه رنگي از پشت سرش با سرعت رد شد


    سريعا سرش رو برگردوند اما اثري از كسي نبود


    همين كه دوباره برگشت یاسمن رو ديد كه با خوشحالي از در وارد شد


    و در حاليكه كل ميكشيد گفت: مژده بده كه آقا داماد اومد


    در بين سرو صداي دست زدن همراهان و بوي اسفند امید با كت و شلوار


    نوع و موهاي آب شونه شده از در وارد شد و دست پریماه گرفت و به سمت خونه راه افتادند


    يك كوچه فاصله داشتند تا به آنجا دورشون رو خانواده چند نفر از اهالي پر كرده بودند


    در همان لحظه پریماه احساس كرد كه نميتواند حركت كنه و وقتي برگشت


    زبانش از ترس بند آمد ....همان شبح سياه پوش با دستان خونينش




    ته لباس عروس رو گرفته و نگه داشته بود وبا زوري وصف نشدني


    اورا به دنبال خود كشيد..پریماه كه در ميان جمعيت گويي گمشده بود


    حتي صدايش هم در نيامد ...امید هم اينقدر مشغول ماچ و بوسه با اهالي


    كه براي تبريك آمده بودند بود حواسش به پریماه نبود...


    شبح او را ده قدم به عقب كشيد تا جلوي يك خانه بسيار قديمي كه درش هم باز بود كشيد


    صاحب آن خانه پيرزني به نام love خانوم بود كه خيلي زن ساكت و گوشه گيري بود


    معمولا با زنهاي همسايه دمخور نبود و با كسي حرف نميزد...




    شبح پریماه را با خودش به داخل خانه كشاند و در با صداي مهيبي بسته شد

    این داستان ادامه دارد....
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  10. 2 کاربران زیر از sam127 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  11. Top | #200
    JOY
    JOY آنلاین نیست.



    نمایش مشخصات کاربری
    دلنوشته کاربر
    اى خدا بى تو ميسر نمى شود...بهش نزديکتر از هميشه ات شو تا نظرش عوض شود
    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    شماره عضويت
    29717
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.15
    نوشته ها
    524
    تشکـر
    202
    تشکر شده 440 بار در 250 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    نقل قول نوشته اصلی توسط sam127 نمایش پست ها
    شبح قسمت چهارم :

    رز مریم خانوم مادر فرخ با دلخوري گفت: فرخ پاشو بريم


    سپس رو به پارسانا كرد و گفت: آبجي از اول هم گفتم


    اومدن ما به اين عروسي اشتباهه... ديگه بيشتر از اين مزاحمتون نميشيم


    هر سه با دلخوري آنجا رو ترك كردند و پارسانا خانوم هم در حالي كه


    از تأسف سر تكان ميداد ميگفت: اقلا ميذاشتين صبح شه بعد ميرفتين آبجي


    در با صداي بلندي به هم كوبيده شد و سكوت بار ديگه فضاي خانه رو در بر گرفت


    فرداي آنروز روز پر جنب و جوشي بود ...همه خانه رو چراغاني كردند و كلي ميز و صندلي


    داخلش چيدند پریماه كه كمي حالش بهتر شده بود هم گوشه اتاق نشسته بود با یاسمن صحبت ميكرد


    یاسمن با كنجاوي پرسيد: واقعا فرخ ميخواست بهت تجاوز كنه


    پریماه سرشو پايين انداخت و گفت: نميدونم ....از اون بعيده كه همچين كاري بخواد بكنه


    یاسمن با فضولي گفت: اتفاقا برعكس ديروز همش داشت نگاهت ميكرد


    كاملا معلوم بود كه به آقا امید حسوديش ميشه


    پریماه لبهايش رو پيچوند و با حرس گفت: خواهش ميكنم بس كن...


    یاسمن هم ابرو بالا انداخت و گفت: خدا ميدونه و به بحثش خاتمه داد


    آنروز غروب خيلي زود از راه رسيد


    پریماه كه با آرايش زيباتر به نظر ميرسيد


    با غرور جلوي یاسمن قدم ميزد


    مهمانها همه از راه رسيده بودند و حياط كاملا پر شده بود


    چندين نفر هم مشغول ساز زدن و آواز خواندن بودند


    پریماه با دسته گلي كه در دستش بود منتظر امید ايستاده بود


    كه يكدفعه احساس كرد چيز سياه رنگي از پشت سرش با سرعت رد شد


    سريعا سرش رو برگردوند اما اثري از كسي نبود


    همين كه دوباره برگشت یاسمن رو ديد كه با خوشحالي از در وارد شد


    و در حاليكه كل ميكشيد گفت: مژده بده كه آقا داماد اومد


    در بين سرو صداي دست زدن همراهان و بوي اسفند امید با كت و شلوار


    نوع و موهاي آب شونه شده از در وارد شد و دست پریماه گرفت و به سمت خونه راه افتادند


    يك كوچه فاصله داشتند تا به آنجا دورشون رو خانواده چند نفر از اهالي پر كرده بودند


    در همان لحظه پریماه احساس كرد كه نميتواند حركت كنه و وقتي برگشت


    زبانش از ترس بند آمد ....همان شبح سياه پوش با دستان خونينش




    ته لباس عروس رو گرفته و نگه داشته بود وبا زوري وصف نشدني


    اورا به دنبال خود كشيد..پریماه كه در ميان جمعيت گويي گمشده بود


    حتي صدايش هم در نيامد ...امید هم اينقدر مشغول ماچ و بوسه با اهالي


    كه براي تبريك آمده بودند بود حواسش به پریماه نبود...


    شبح او را ده قدم به عقب كشيد تا جلوي يك خانه بسيار قديمي كه درش هم باز بود كشيد


    صاحب آن خانه پيرزني به نام love خانوم بود كه خيلي زن ساكت و گوشه گيري بود


    معمولا با زنهاي همسايه دمخور نبود و با كسي حرف نميزد...




    شبح پریماه را با خودش به داخل خانه كشاند و در با صداي مهيبي بسته شد

    این داستان ادامه دارد....
    ممنون از داستان زیباتون ، کی شبحه حالا؟
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    اى خدا بى تو ميسر نمى شود...

    بهش نزديکتر از هميشه ات شو تا نظرش عوض شود



اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. راه اندازی پیش دبستانی
    توسط سایه هستی در انجمن مشاوره شغلی
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 07-25-2016, 02:30 PM
  2. بازی زیبای گانگسترهای دیوانه
    توسط minim در انجمن بحث آزاد
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 12-14-2015, 09:56 PM
  3. داستان ترسناک با بازی بچه های مشاوره
    توسط sam127 در انجمن گپ خودمانی
    پاسخ: 325
    آخرين نوشته: 10-04-2015, 08:51 PM
  4. شناخت سبزی های پر خاصیت تابستان
    توسط mahastey در انجمن نکات تغذیه ای
    پاسخ: 11
    آخرين نوشته: 08-29-2015, 06:09 PM
  5. زیبایی های استان گلستان 11
    توسط احمد یوسفی در انجمن اس ام اس و نوشته های زیبا
    پاسخ: 59
    آخرين نوشته: 05-19-2015, 11:28 PM

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

داستان جنایی واقعی

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

جستجوهای مرتبط در گوگل

داستان عاشقانه,  داستان کوتاه,  داستان های عاشقانه,  داستان من و,  داستان های کوتاه,  داستان جنایی,  داستان جنایی واقعی,  داستان جنایی کوتاه,  داستان جنایی ایرانی,  داستان جنایی پلیسی,  داستان جنایی به زبان انگلیسی,  داستان جنایی کوتاه انگلیسی,  داستان جنایی خارجی,  داستان جنایی عشقی,  داستان جنایی انگلیسی با ترجمه,  مشاوره آنلاین,  مشاوره خانواده,  مشاوره رایگان در تلگرام,  مشاوره مهاجرت به کانادا,  مشاوره خانواده آنلاین,  مشاوره قبل از ازدواج,  مشاوره زناشویی,  مشاوره تلفنی رایگان,  مشاوره حقوقی,  مشاوره آنلاین رایگان,  کن مون نیوز,  کنمور یخچال,  قبول میکنم,  چه کنم,  چکار کنم,  چیکار کنم,  

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
twitter Google Plus facebook


آدرس ایمیلتان را بدون دابلیو دابلیو وارد کنید