مشاور
تبلیغات مشاور
  
  



صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 46

موضوع: داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار

  1. Top | #1



    نمایش مشخصات کاربری
    دلنوشته کاربر
    Think less / Live more
    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضويت
    23
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.26
    نوشته ها
    350
    تشکـر
    132
    تشکر شده 569 بار در 155 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    4

    داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار

    فقط ســـه کلمــه


    پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.
    پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.

    وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه به زبان آورد.

    فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟
    شوهر فقط گفت: "عزیزم دوستت دارم"

    عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال بود.هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت.
    به علاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد.
    هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود.
    آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.




    درس ِ اخلـاقی :

    گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک روخداد صرف می کنیم،چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم.
    در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟

    داشته هایتان را گرامی بدارید
    . غم ها، دردها و رنج هایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید.


    اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت.
    حسادت ها، رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آنچنان هم که شما می پندارید، حاد نیستند
    !
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    همــانگونه که روز ِ خــوب خــواب خوش در پـی دارد
    زندگی هــم اگـــر بـــه خوبی سپــری شود
    مرگی آمرزیده و آرام در پی خواهـد داشت


  2. 10 کاربران زیر از *P s y C h e* بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  3. Top | #2



    نمایش مشخصات کاربری
    دلنوشته کاربر
    Think less / Live more
    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضويت
    23
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.26
    نوشته ها
    350
    تشکـر
    132
    تشکر شده 569 بار در 155 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    4

    پاسخ : داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار

    انتــظاری بیهـــــوده


    یک روز خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند.از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن! در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

    پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند !

    بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.

    لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!

    او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره !

    خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.

    سه سال گذشت … و لاک پشت کوچولو برنگشت ... پنج سال … شش سال …

    سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده .

    او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.

    در این هنگام لـاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید ... منم حالا نمی رم نمک بیارم» !!



    درس ِ اخلـاقی :

    بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن.
    آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون عملـا هیچ کاری انجام نمی دیم ...
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    همــانگونه که روز ِ خــوب خــواب خوش در پـی دارد
    زندگی هــم اگـــر بـــه خوبی سپــری شود
    مرگی آمرزیده و آرام در پی خواهـد داشت


  4. 8 کاربران زیر از *P s y C h e* بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  5. Top | #3



    نمایش مشخصات کاربری
    دلنوشته کاربر
    Think less / Live more
    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضويت
    23
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.26
    نوشته ها
    350
    تشکـر
    132
    تشکر شده 569 بار در 155 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    4

    پاسخ : داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار

    کــــاسه ی چـــوبی


    پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند. دستان پیرمرد می لرزید، چشمانش تار شده بود و گام هایش مردد و لرزان بود.
    اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع می شدند اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند.یا وقتی لیوان را می گرفت شیر از داخل آن به روی میز می ریخت. پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.
    پسر گفت باید فکری برای پدر کرد. به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام. پس زن و شوهر برای پیر مرد در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند. در آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را می خورد، در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت می بردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود، حالا در کاسه ای چوبی به او غذا می دادند.


    گهگاه آنها که چشمشان به پیرمرد می افتاد و متوجه می شدند همچنان که در تنهایی غذا می خورد، چشمانش پر از اشک است. اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او می دادند.
    اما کودک ۴ ساله شان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود. یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود. پس با مهربانی از اوپرسید:
    پسرم داری چی می سازی؟

    پسرک هم با ملایمت جواب داد: یک کاسه ی چوبی کوچک. تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدم.و بعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.



    درس ِ اخلـاقی :
    به یاد داشتــه بـاشید کـه کودکــانتان،خیلی خوب و دقیق تر از آنچه می پنـدارید،رفتار های شما را در ذهن خود ثبت می کنند و یک روز همان طرز برخوردی را با شما خواهند داشت که شما با دیگران انجام می دادید. پس آیینه ی خوبی برای آنهــا باشید.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    همــانگونه که روز ِ خــوب خــواب خوش در پـی دارد
    زندگی هــم اگـــر بـــه خوبی سپــری شود
    مرگی آمرزیده و آرام در پی خواهـد داشت


  6. 7 کاربران زیر از *P s y C h e* بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  7. Top | #4



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضويت
    25
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.92
    نوشته ها
    2,627
    تشکـر
    52
    تشکر شده 506 بار در 300 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Akhmoo
    میزان امتیاز
    6

    مسابقه ی دو قورباغه ها (داستانک)



    هدف مسابقه رسيدن به نوک يک برج خيلي بلند بود. جمعيت زيادي براي ديدن مسابقه و تشويق قورباغه ها جمع شده بودند و مسابقه شروع شد. کسي توي جمعيت باور نداشت که قورباغه هاي به اين کوچکي بتوانند به نوک برج برسند.







    روزي از روزها گروهي از قورباغه هاي کوچک تصميم گرفتند که با هم مسابقه دو بدهند. هدف مسابقه رسيدن به نوک يک برج خيلي بلند بود. جمعيت زيادي براي ديدن مسابقه و تشويق قورباغه ها جمع شده بودند و مسابقه شروع شد. کسي توي جمعيت باور نداشت که قورباغه هاي به اين کوچکي بتوانند به نوک برج برسند.
    از بين جمعيت جمله هايي اين چنيني شنيده مي شد: «اوه، عجب کار مشکلي!!»، «اون ها هيچ وقت به نوک برج نمي رسند.» يا «هيچ شانسي براي موفقيت شان نيست. برج خيلي بلنده!» قورباغه هاي کوچک يکي يکي شروع به افتادن کردند به جز بعضي که هنوز با حرارت داشتند بالا و بالاتر مي رفتند. جمعيت هنوز ادامه مي داد: «خيلي مشکله! هيچ کس موفق نمي‌شه!» و تعداد بيشتري از قورباغه‌ها خسته مي شدند و از ادامه دادن منصرف.
    ولي فقط يکي به رفتن ادامه داد؛ بالا، بالا و باز هم بالاتر. اين يکي نمي خواست منصرف بشه! بالاخره بقيه از بالا رفتن منصرف شدند به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زياد تنها قورباغه اي بود که به نوک برج رسيد!

    بقيه قورباغه‌ها مشتاقانه مي خواستند بدانند او چگونه اين کار رو انجام داده؟ اونا ازش پرسيدند که چطور قدرت رسيدن به نوک برج و موفق شدن رو پيدا کرده؟ مشخص شد که برنده مسابقه ناشنوا بوده!




    منبع:عصر ایران

    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  8. 4 کاربران زیر از R e z a بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  9. Top | #5



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضويت
    25
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.92
    نوشته ها
    2,627
    تشکـر
    52
    تشکر شده 506 بار در 300 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Akhmoo
    میزان امتیاز
    6

    پادشاه و تخته سنگی در راه

    بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی‌تفاوت ازکنار تخته سنگ می‌گذشتند.بسیاری هم غرولند می‌کردند که این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی‌عرضه‌ای است


    زمان‌های قدیم، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس‌ِالعمل مردم را ببیند، خودش را جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی‌تفاوت ازکنار تخته سنگ می‌گذشتند.
    بسیاری هم غرولند می‌کردند که این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی‌عرضه‌ای است و… با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط راه برنمی‌داشت.
    نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیج.........ا ت بود، نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد.
    ناگهان کیسه‌ای را دید که وسط جاده و زیر تخته سنگ قرار داده شده بود. کیسه را باز کرد و داخل آن سکه‌های طلا و یک یادداشت پیدا کرد.
    پادشاه در آن یادداشت نوشته بود:
    هر سد و مانعی می‌تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  10. 4 کاربران زیر از R e z a بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  11. Top | #6



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضويت
    25
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.92
    نوشته ها
    2,627
    تشکـر
    52
    تشکر شده 506 بار در 300 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Akhmoo
    میزان امتیاز
    6

    شما استثنایی هستید!

    و با تصمیم هایی که می گیریم و حوادثی که به سراغ ما می آیند آلوده می شویم.

    و ما فکر می کنیم که بی ارزش شده ایم


    یک سخنران مشهور سمینارش را با در دست گرفتن بیست دلار اسکناس شروع کرد

    ... ... ...او پرسید چه کسی این بیست دلار را می خواهد؟

    دست ها بالا رفت.او گفت:من این بیست دلار را به یکی از شما می دهم

    اما اول اجازه دهید کاری انجام دهم.

    او اسکناسها را مچاله کرد و پرسید چه کسی هنوز این ها را می خواهد؟

    باز هم دست ها بالا بودند.او جواب داد خوب. اگر این کار را کنم چه؟

    او پول ها را روی زمین انداخت و با کفشهایش آنها را لگد کرد

    بعد آنها را برداشت و گفت:مچاله و کثیف هستند حالا چه کسی آنهارا می خواهد؟

    بازهم دستها بالا بودند

    سپس گفت:هیچ اهمیتی ندارد که من با پولها چه کردم شما هنوز هم آن ها را می خواستید

    چون ارزشش کم نشد و هنوز هم بیست دلار می ارزید.

    اوقات زیادی ما در زندگی رها می شویم، مچاله می شویم

    و با تصمیم هایی که می گیریم و حوادثی که به سراغ ما می آیند آلوده می شویم.

    و ما فکر می کنیم که بی ارزش شده ایم

    اما هیچ اهمیتی ندارد که چه چیزی اتفاق افتاده یا چه چیزی اتفاق خواهد افتاد.

    شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید.

    کثیف یا تمیز،مچاله یا چین دار

    شما هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند بسیار ارزشمند هستید.

    ارزش ما در کاری که انجام می دهیم یا کسی که می شناسیم نمی آید

    ارزش ما در این جمله است که: ما که هستیم؟

    هیچ وقت فراموش نکنید که شما استثنایی هستید
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  12. 3 کاربران زیر از R e z a بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  13. Top | #7



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضويت
    25
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.92
    نوشته ها
    2,627
    تشکـر
    52
    تشکر شده 506 بار در 300 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Akhmoo
    میزان امتیاز
    6

    خبرهای بد را چگونه برسانیم؟


    "آرت بو خوالد" طنز پرداز معروف امریکایی در تایید این نکته که خبرهای بد را نباید یکباره گفت، داستان زیر را آورده است...


    مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:
    - جرج از خانه چه خبر؟
    - خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.
    - سگ بیچاره! پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟
    - پرخوری قربان.
    - پرخوری؟ مگر چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟
    - گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.
    - این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟
    - همه اسب های پدرتان مردند قربان.
    - چه گفتی؟ همه آنها مردند؟
    - بله قربان. همه آنها از کار زیادی مردند.
    - برای چه این قدر کار کردند؟
    - برای اینکه آب بیاورند قربان!
    - گفتی آب؟ آب برای چه؟
    - برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان.
    - کدام آتش را؟
    - آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.
    - پس خانه پدرم سوخت؟ علت آتش سوزی چه بود؟
    - فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد قربان!
    - گفتی شمع؟ کدام شمع؟
    - شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
    - مادرم هم مرد؟
    - بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان.
    - کدام حادثه؟
    - حادثه مرگ پدرتان قربان!
    - پدرم هم مرد؟
    - بله قربان. مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.
    - کدام خبر را؟
    - خبرهای بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت در این دنیا ارزش ندارید. من جسارت کردم قربان. خواستم خبرها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  14. کاربران زیر از R e z a بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  15. Top | #8



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضويت
    25
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.92
    نوشته ها
    2,627
    تشکـر
    52
    تشکر شده 506 بار در 300 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Akhmoo
    میزان امتیاز
    6

    سه پرسش



    اگرمي خواهي به من چيزي رابگويي که نه حقيقت داردونه خوب است و نه حتي سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من مي گويي؟!!

    در يونان باستان سقراط به دليل خرد و درايت فراوانش مورد ستايش بود.
    روزي فيلسوف بزرگي که از آشنايان سقراط بود،با هيجان نزد او آمد و گفت : سقراط ميداني راجع به يکي ازشاگردانت چه شنيده ام؟
    سقراط پاسخ داد : " لحظه اي صبر کن.قبل از اينکه به من چيزي بگويي از تومي خواهم آزمون کوچکي را که نامش سه پرسش است پاسخ دهي.
    " مرد پرسيد : سه پرسش؟
    سقراط گفت : بله درست است. قبل از اينکه راجع به شاگردم بامن صحبت کني،لحظه اي آنچه را که قصد گفتنش را داري امتحان کنيم.
    اولين پرسش حقيقت است. کاملا مطمئني که آنچه را که مي خواهي به من بگويي حقيقت دارد؟
    مرد جواب داد :" نه،فقط در موردش شنيده ام .
    "سقراط گفت : "بسيار خوب، پس واقعا نميداني که خبردرست است يا نادرست. حالا بيا پرسش دوم را بگويم،" پرسش خوبي" آنچه را که در موردشاگردم مي خواهي به من بگويي خبرخوبي است؟
    " مردپاسخ داد :" نه، برعکس…"
    سقراط ادامه داد :" پس مي خواهي خبري بد در مورد شاگردم که حتي درموردآن مطمئن هم نيستي بگويي؟"
    مردکمي دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.
    سقراط ادامه داد :" و اما پرسش سوم سودمند بودن است. آن چه را که مي خواهي در مورد شاگردم به من بگويي برايم سودمند است؟"
    مرد پاسخ داد :" نه ، واقعا…"

    سقراط نتيجه گيري کرد :" اگرمي خواهي به من چيزي رابگويي که نه حقيقت داردونه خوب است و نه حتي سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من مي گويي؟!!
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  16. 3 کاربران زیر از R e z a بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  17. Top | #9



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضويت
    25
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.92
    نوشته ها
    2,627
    تشکـر
    52
    تشکر شده 506 بار در 300 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Akhmoo
    میزان امتیاز
    6

    پاسخ : داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار



    پسر جوانی در کتابخانه از دختری پرسید: مزاحم نیستم کنار دست شما بنشینم؟
    دختر جوان با صدای بلند گفت:
    «نمی خواهم يک شب را با شما بگذرانم»
    تمام دانشجويان در کتابخانه به پسر که بسيار خجالت زده شده بود نگاه کردند.
    پس از چند دقيقه دختر به سمت آن پسررفت و در کنار ميزش به او گفت:
    «من روانشناسی پژوهش می کنم و ميدانم مرد ها به چه چيزی فکر میکنند،گمان کنم شمارا خجالت زده کردم درست است؟»
    پسر با صدای خیلی بلند گفت:
    «200 دلار برای يک شب!!؟ خيلی زياد است!!!»
    وتمام آنانی که در کتابخانه بودند به دختر نگاهی غير عادی کردند، پسر به گوش دختر زمزمه کرد:
    « من حقوق میخوانم و ميدانم چطور شخص بيگناهي را گناهکار جلوه بدهم»
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  18. 6 کاربران زیر از R e z a بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  19. Top | #10



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضويت
    25
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.92
    نوشته ها
    2,627
    تشکـر
    52
    تشکر شده 506 بار در 300 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Akhmoo
    میزان امتیاز
    6

    پاسخ : داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار

    ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر میکند.



    ساعت گمشده کشاورز

    روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.

    ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.

    بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.

    کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد.

    کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد.

    کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، "چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد."

    پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد.

    بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد.

    کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد.
    پس پرسید، "چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟"

    پسرک پاسخ داد، "من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم."

    ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر میکند.

    هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد و سپس ببینید چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد زندگی خود را آنطور که مایلید سر و سامان بخشید.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  20. 3 کاربران زیر از R e z a بابت این پست مفید تشکر کرده اند


صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. جملات زیبا و کوتـاه از بزرگـان و اندیشمنـدان
    توسط *P s y C h e* در انجمن اس ام اس و نوشته های زیبا
    پاسخ: 85
    آخرين نوشته: 08-03-2016, 12:09 PM
  2. با خوش اخلاق بودن، ثروتمند شويد!
    توسط R e z a در انجمن روانشناسی شغلی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 10-11-2013, 12:29 AM
  3. تغییرات کوچکی که تفاوتهای بزرگی ایجاد می کند
    توسط R e z a در انجمن روانشناسی شغلی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 09-13-2013, 11:38 PM
  4. تفاوتهای فردی
    توسط R e z a در انجمن روانشناسی شغلی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 08-22-2013, 04:10 PM
  5. مراکز مشاوره شهرستان های استان خوزستـان
    توسط *P s y C h e* در انجمن معرفی مراکز روانشناسی و مشاوره در استانها
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 08-20-2013, 12:09 AM

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

داستان کوتاه زیبا و تاثیرگذار

داستان کوتاه تاثیر گذار

داستان های تاثیر گذار

داستان تاثیر گذار

داستان های کوتاه و تاثیر گذار

داستان های کوتاه تاثیر گذار

داستانهای تاثیر گذار

داستان کوتاه تاثیرگذار

داستانهای کوتاه تاثیر گذار

داستانهای کوتاه تاثیرگذار

داستان های تاثیرگذار

داستان کوتاه و تاثیر گذار

داستانک تاثیر گذارداستان تاثیر گذار کوتاهداستان های کوتاه زیبا و تاثیرگذارداستان های تاثیر گذار کوتاهداستانهای کوتاه و تاثیر گذارداستان های کوتاه تاثیرگذارداستان هاي كوتاه تاثير گذارداستانک تاثیرگذارداستان کوتاه و تاثیرگذارداستانهای تاثیرگذارداستان تاثیرگذارداستانهای کوتاه و تاثیرگذارداستان های کوتاه و تاثیرگذارداستان كوتاه تاثير گذارداستانهای کوتاه وتاثیرگذارداستان کوتاه تاثیرگزارداستان های بسیار تاثیر گذارداستان کوتاه تاثیر گذار عاشقانهداستان کوتاه تاثیر گذار جدیدحکایتهای تاثیرگذارداستانهاي كوتاه تاثير گذارداستان هاي كوتاه و تاثيرگذارداستانکهای تاثیرگذار

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

جستجوهای مرتبط در گوگل

داستان های کوتاه,  داستان های کودکانه,  داستان های خنده دار واقعی,  داستان های عاشقانه,  داستان های عاشقانه صحنه دار,  داستان های کوتاه عاشقانه,  داستان های آموزنده,  داستان های کوتاه خنده دار,  داستان های کوتاه طنز,  داستان های کوتاه جالب,  فراموشی,  فراموش,  فراموشم نکن,  فراموشی رمز جیمیل,  فراموشم نكن معين,  فراموش كردن پسورد اينستاگرام,  فراموش كردن عشق,  فراموش كردن پسورد ايميل,  فراموش كردن پسورد اپل ايدي,  فراموش کردم بابک جهانبخش,  فرزند,  فرزندان پیامبر,  فرزندان رضا پهلوی,  فرزندان شاه,  فرزندان محمدرضا شاه,  فرزندان دونالد ترامپ,  فرزندان هاشمی رفسنجانی,  فرزندان حسن جوهرچی,  فرزندان هاشمی,  فرزندان هاشمی رفسنجانی عکس,  

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
twitter Google Plus facebook


آدرس ایمیلتان را بدون دابلیو دابلیو وارد کنید