مشاور
تبلیغات مشاور
  
  



صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 20 از 46
  1. Top | #1

    دلنوشته کاربر
    Think less / Live more
    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.22
    نوشته ها
    350
    تشکـر
    132
    تشکر شده 571 بار در 155 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار
    فقط ســـه کلمــه


    پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.
    پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.

    وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه به زبان آورد.

    فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟
    شوهر فقط گفت: "عزیزم دوستت دارم"

    عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال بود.هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت.
    به علاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد.
    هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود.
    آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.




    درس ِ اخلـاقی :

    گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک روخداد صرف می کنیم،چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم.
    در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟

    داشته هایتان را گرامی بدارید
    . غم ها، دردها و رنج هایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید.


    اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت.
    حسادت ها، رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آنچنان هم که شما می پندارید، حاد نیستند
    !
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    همــانگونه که روز ِ خــوب خــواب خوش در پـی دارد
    زندگی هــم اگـــر بـــه خوبی سپــری شود
    مرگی آمرزیده و آرام در پی خواهـد داشت


  2. 10 کاربران زیر از *P s y C h e* بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  3. Top | #2

    دلنوشته کاربر
    Think less / Live more
    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.22
    نوشته ها
    350
    تشکـر
    132
    تشکر شده 571 بار در 155 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    پاسخ : داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار
    انتــظاری بیهـــــوده


    یک روز خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند.از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن! در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

    پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند !

    بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.

    لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!

    او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره !

    خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.

    سه سال گذشت … و لاک پشت کوچولو برنگشت ... پنج سال … شش سال …

    سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده .

    او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.

    در این هنگام لـاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید ... منم حالا نمی رم نمک بیارم» !!



    درس ِ اخلـاقی :

    بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن.
    آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون عملـا هیچ کاری انجام نمی دیم ...
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    همــانگونه که روز ِ خــوب خــواب خوش در پـی دارد
    زندگی هــم اگـــر بـــه خوبی سپــری شود
    مرگی آمرزیده و آرام در پی خواهـد داشت


  4. 8 کاربران زیر از *P s y C h e* بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  5. Top | #3

    دلنوشته کاربر
    Think less / Live more
    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.22
    نوشته ها
    350
    تشکـر
    132
    تشکر شده 571 بار در 155 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    پاسخ : داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار
    کــــاسه ی چـــوبی


    پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند. دستان پیرمرد می لرزید، چشمانش تار شده بود و گام هایش مردد و لرزان بود.
    اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع می شدند اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند.یا وقتی لیوان را می گرفت شیر از داخل آن به روی میز می ریخت. پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.
    پسر گفت باید فکری برای پدر کرد. به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام. پس زن و شوهر برای پیر مرد در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند. در آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را می خورد، در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت می بردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود، حالا در کاسه ای چوبی به او غذا می دادند.


    گهگاه آنها که چشمشان به پیرمرد می افتاد و متوجه می شدند همچنان که در تنهایی غذا می خورد، چشمانش پر از اشک است. اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او می دادند.
    اما کودک ۴ ساله شان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود. یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود. پس با مهربانی از اوپرسید:
    پسرم داری چی می سازی؟

    پسرک هم با ملایمت جواب داد: یک کاسه ی چوبی کوچک. تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدم.و بعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.



    درس ِ اخلـاقی :
    به یاد داشتــه بـاشید کـه کودکــانتان،خیلی خوب و دقیق تر از آنچه می پنـدارید،رفتار های شما را در ذهن خود ثبت می کنند و یک روز همان طرز برخوردی را با شما خواهند داشت که شما با دیگران انجام می دادید. پس آیینه ی خوبی برای آنهــا باشید.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    همــانگونه که روز ِ خــوب خــواب خوش در پـی دارد
    زندگی هــم اگـــر بـــه خوبی سپــری شود
    مرگی آمرزیده و آرام در پی خواهـد داشت


  6. 7 کاربران زیر از *P s y C h e* بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  7. Top | #4

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.67
    نوشته ها
    2,627
    تشکـر
    52
    تشکر شده 511 بار در 301 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Akhmoo
    مسابقه ی دو قورباغه ها (داستانک)


    هدف مسابقه رسيدن به نوک يک برج خيلي بلند بود. جمعيت زيادي براي ديدن مسابقه و تشويق قورباغه ها جمع شده بودند و مسابقه شروع شد. کسي توي جمعيت باور نداشت که قورباغه هاي به اين کوچکي بتوانند به نوک برج برسند.







    روزي از روزها گروهي از قورباغه هاي کوچک تصميم گرفتند که با هم مسابقه دو بدهند. هدف مسابقه رسيدن به نوک يک برج خيلي بلند بود. جمعيت زيادي براي ديدن مسابقه و تشويق قورباغه ها جمع شده بودند و مسابقه شروع شد. کسي توي جمعيت باور نداشت که قورباغه هاي به اين کوچکي بتوانند به نوک برج برسند.
    از بين جمعيت جمله هايي اين چنيني شنيده مي شد: «اوه، عجب کار مشکلي!!»، «اون ها هيچ وقت به نوک برج نمي رسند.» يا «هيچ شانسي براي موفقيت شان نيست. برج خيلي بلنده!» قورباغه هاي کوچک يکي يکي شروع به افتادن کردند به جز بعضي که هنوز با حرارت داشتند بالا و بالاتر مي رفتند. جمعيت هنوز ادامه مي داد: «خيلي مشکله! هيچ کس موفق نمي‌شه!» و تعداد بيشتري از قورباغه‌ها خسته مي شدند و از ادامه دادن منصرف.
    ولي فقط يکي به رفتن ادامه داد؛ بالا، بالا و باز هم بالاتر. اين يکي نمي خواست منصرف بشه! بالاخره بقيه از بالا رفتن منصرف شدند به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زياد تنها قورباغه اي بود که به نوک برج رسيد!

    بقيه قورباغه‌ها مشتاقانه مي خواستند بدانند او چگونه اين کار رو انجام داده؟ اونا ازش پرسيدند که چطور قدرت رسيدن به نوک برج و موفق شدن رو پيدا کرده؟ مشخص شد که برنده مسابقه ناشنوا بوده!




    منبع:عصر ایران

    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  8. 4 کاربران زیر از R e z a بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  9. Top | #5

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.67
    نوشته ها
    2,627
    تشکـر
    52
    تشکر شده 511 بار در 301 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Akhmoo
    پادشاه و تخته سنگی در راه
    بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی‌تفاوت ازکنار تخته سنگ می‌گذشتند.بسیاری هم غرولند می‌کردند که این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی‌عرضه‌ای است


    زمان‌های قدیم، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس‌ِالعمل مردم را ببیند، خودش را جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی‌تفاوت ازکنار تخته سنگ می‌گذشتند.
    بسیاری هم غرولند می‌کردند که این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی‌عرضه‌ای است و… با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط راه برنمی‌داشت.
    نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیج.........ا ت بود، نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد.
    ناگهان کیسه‌ای را دید که وسط جاده و زیر تخته سنگ قرار داده شده بود. کیسه را باز کرد و داخل آن سکه‌های طلا و یک یادداشت پیدا کرد.
    پادشاه در آن یادداشت نوشته بود:
    هر سد و مانعی می‌تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  10. 4 کاربران زیر از R e z a بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  11. Top | #6

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.67
    نوشته ها
    2,627
    تشکـر
    52
    تشکر شده 511 بار در 301 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Akhmoo
    شما استثنایی هستید!
    و با تصمیم هایی که می گیریم و حوادثی که به سراغ ما می آیند آلوده می شویم.

    و ما فکر می کنیم که بی ارزش شده ایم


    یک سخنران مشهور سمینارش را با در دست گرفتن بیست دلار اسکناس شروع کرد

    ... ... ...او پرسید چه کسی این بیست دلار را می خواهد؟

    دست ها بالا رفت.او گفت:من این بیست دلار را به یکی از شما می دهم

    اما اول اجازه دهید کاری انجام دهم.

    او اسکناسها را مچاله کرد و پرسید چه کسی هنوز این ها را می خواهد؟

    باز هم دست ها بالا بودند.او جواب داد خوب. اگر این کار را کنم چه؟

    او پول ها را روی زمین انداخت و با کفشهایش آنها را لگد کرد

    بعد آنها را برداشت و گفت:مچاله و کثیف هستند حالا چه کسی آنهارا می خواهد؟

    بازهم دستها بالا بودند

    سپس گفت:هیچ اهمیتی ندارد که من با پولها چه کردم شما هنوز هم آن ها را می خواستید

    چون ارزشش کم نشد و هنوز هم بیست دلار می ارزید.

    اوقات زیادی ما در زندگی رها می شویم، مچاله می شویم

    و با تصمیم هایی که می گیریم و حوادثی که به سراغ ما می آیند آلوده می شویم.

    و ما فکر می کنیم که بی ارزش شده ایم

    اما هیچ اهمیتی ندارد که چه چیزی اتفاق افتاده یا چه چیزی اتفاق خواهد افتاد.

    شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید.

    کثیف یا تمیز،مچاله یا چین دار

    شما هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند بسیار ارزشمند هستید.

    ارزش ما در کاری که انجام می دهیم یا کسی که می شناسیم نمی آید

    ارزش ما در این جمله است که: ما که هستیم؟

    هیچ وقت فراموش نکنید که شما استثنایی هستید
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  12. 3 کاربران زیر از R e z a بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  13. Top | #7

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.67
    نوشته ها
    2,627
    تشکـر
    52
    تشکر شده 511 بار در 301 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Akhmoo
    خبرهای بد را چگونه برسانیم؟

    "آرت بو خوالد" طنز پرداز معروف امریکایی در تایید این نکته که خبرهای بد را نباید یکباره گفت، داستان زیر را آورده است...


    مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:
    - جرج از خانه چه خبر؟
    - خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.
    - سگ بیچاره! پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟
    - پرخوری قربان.
    - پرخوری؟ مگر چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟
    - گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.
    - این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟
    - همه اسب های پدرتان مردند قربان.
    - چه گفتی؟ همه آنها مردند؟
    - بله قربان. همه آنها از کار زیادی مردند.
    - برای چه این قدر کار کردند؟
    - برای اینکه آب بیاورند قربان!
    - گفتی آب؟ آب برای چه؟
    - برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان.
    - کدام آتش را؟
    - آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.
    - پس خانه پدرم سوخت؟ علت آتش سوزی چه بود؟
    - فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد قربان!
    - گفتی شمع؟ کدام شمع؟
    - شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
    - مادرم هم مرد؟
    - بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان.
    - کدام حادثه؟
    - حادثه مرگ پدرتان قربان!
    - پدرم هم مرد؟
    - بله قربان. مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.
    - کدام خبر را؟
    - خبرهای بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت در این دنیا ارزش ندارید. من جسارت کردم قربان. خواستم خبرها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  14. کاربران زیر از R e z a بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  15. Top | #8

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.67
    نوشته ها
    2,627
    تشکـر
    52
    تشکر شده 511 بار در 301 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Akhmoo
    سه پرسش


    اگرمي خواهي به من چيزي رابگويي که نه حقيقت داردونه خوب است و نه حتي سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من مي گويي؟!!

    در يونان باستان سقراط به دليل خرد و درايت فراوانش مورد ستايش بود.
    روزي فيلسوف بزرگي که از آشنايان سقراط بود،با هيجان نزد او آمد و گفت : سقراط ميداني راجع به يکي ازشاگردانت چه شنيده ام؟
    سقراط پاسخ داد : " لحظه اي صبر کن.قبل از اينکه به من چيزي بگويي از تومي خواهم آزمون کوچکي را که نامش سه پرسش است پاسخ دهي.
    " مرد پرسيد : سه پرسش؟
    سقراط گفت : بله درست است. قبل از اينکه راجع به شاگردم بامن صحبت کني،لحظه اي آنچه را که قصد گفتنش را داري امتحان کنيم.
    اولين پرسش حقيقت است. کاملا مطمئني که آنچه را که مي خواهي به من بگويي حقيقت دارد؟
    مرد جواب داد :" نه،فقط در موردش شنيده ام .
    "سقراط گفت : "بسيار خوب، پس واقعا نميداني که خبردرست است يا نادرست. حالا بيا پرسش دوم را بگويم،" پرسش خوبي" آنچه را که در موردشاگردم مي خواهي به من بگويي خبرخوبي است؟
    " مردپاسخ داد :" نه، برعکس…"
    سقراط ادامه داد :" پس مي خواهي خبري بد در مورد شاگردم که حتي درموردآن مطمئن هم نيستي بگويي؟"
    مردکمي دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.
    سقراط ادامه داد :" و اما پرسش سوم سودمند بودن است. آن چه را که مي خواهي در مورد شاگردم به من بگويي برايم سودمند است؟"
    مرد پاسخ داد :" نه ، واقعا…"

    سقراط نتيجه گيري کرد :" اگرمي خواهي به من چيزي رابگويي که نه حقيقت داردونه خوب است و نه حتي سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من مي گويي؟!!
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  16. 3 کاربران زیر از R e z a بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  17. Top | #9

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.67
    نوشته ها
    2,627
    تشکـر
    52
    تشکر شده 511 بار در 301 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Akhmoo
    پاسخ : داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار


    پسر جوانی در کتابخانه از دختری پرسید: مزاحم نیستم کنار دست شما بنشینم؟
    دختر جوان با صدای بلند گفت:
    «نمی خواهم يک شب را با شما بگذرانم»
    تمام دانشجويان در کتابخانه به پسر که بسيار خجالت زده شده بود نگاه کردند.
    پس از چند دقيقه دختر به سمت آن پسررفت و در کنار ميزش به او گفت:
    «من روانشناسی پژوهش می کنم و ميدانم مرد ها به چه چيزی فکر میکنند،گمان کنم شمارا خجالت زده کردم درست است؟»
    پسر با صدای خیلی بلند گفت:
    «200 دلار برای يک شب!!؟ خيلی زياد است!!!»
    وتمام آنانی که در کتابخانه بودند به دختر نگاهی غير عادی کردند، پسر به گوش دختر زمزمه کرد:
    « من حقوق میخوانم و ميدانم چطور شخص بيگناهي را گناهکار جلوه بدهم»
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  18. 6 کاربران زیر از R e z a بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  19. Top | #10

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.67
    نوشته ها
    2,627
    تشکـر
    52
    تشکر شده 511 بار در 301 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Akhmoo
    پاسخ : داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار
    ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر میکند.



    ساعت گمشده کشاورز

    روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.

    ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.

    بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.

    کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد.

    کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد.

    کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، "چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد."

    پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد.

    بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد.

    کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد.
    پس پرسید، "چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟"

    پسرک پاسخ داد، "من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم."

    ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر میکند.

    هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد و سپس ببینید چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد زندگی خود را آنطور که مایلید سر و سامان بخشید.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  20. 3 کاربران زیر از R e z a بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  21. Top | #11

    تاریخ عضویت
    Nov 2013
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.02
    نوشته ها
    33
    تشکـر
    16
    تشکر شده 124 بار در 27 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Sepasgozar
    پاسخ : داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار
    عالي بود.ممنون
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    ناشنوا باش وقتي همه از محال بودن آرزوهايت سخن مي گويند

  22. Top | #12

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.67
    نوشته ها
    2,627
    تشکـر
    52
    تشکر شده 511 بار در 301 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Akhmoo
    مردی که فرزندی نداشت و مرد!
    او نسخهای از هستی و زندگی به ما میدهد که درآن هیچ نقطه و ویرگولی نیست و ما باید به روش خودمان آن را نقطه گذاری کنیم.



    مرد ثروتمند بدون فرزندی بود که به پایان زندگیاش رسیده بود،کاغذ و قلمی برداشت تا وصیتنامه خود را بنویسد:

    (تمام اموالم را برای خواهرم میگذارم نه برای برادر زادهام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران)

    اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و آنرا نقطه گذاری کند.پس تکلیف آن همه ثروت چه میشد؟؟؟

    برادر زاده او تصمیم گرفت..آن را اینگونه تغییر دهد:
    «تمام اموالم را برای خواهرم میگذارم؟ نه! برای برادر زادهام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.»


    خواهر او که موافق نبود آن را اینگونه نقطهگذاری کرد :
    «تمام اموالم را برای خواهرم میگذارم. نه برای برادر زادهام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.»


    خیاط مخصوصش هم یک کپی از وصیت نامه را پیدا کرد وآن را به روش خودش نقطهگذاری کرد:
    «تمام اموالم را برای خواهرم میگذارم؟ نه. برای برادرزادهام؟ هرگز. به خیاط. هیچ برای فقیران.»


    پس از شنیدن این ماجرا فقیران شهر جمع شدند تا نظر خود را اعلام کنند:
    «تمام اموالم را برای خواهرم میگذارم؟ نه. برای برادر زادهام؟ هرگز. به خیاط؟ هیچ. برای فقیران.»

    نکته اخلاقی:
    به واقع زندگی نیز این چنین است:
    او نسخهای از هستی و زندگی به ما میدهد که درآن هیچ نقطه و ویرگولی نیست و ما باید به روش خودمان آن را نقطه گذاری کنیم.
    اززمان تولد تا مرگ تمام نقطه گذاریها دست ماست
    ویرایش توسط R e z a : 11-20-2013 در ساعت 01:52 AM
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  23. 3 کاربران زیر از R e z a بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  24. Top | #13

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.67
    نوشته ها
    2,627
    تشکـر
    52
    تشکر شده 511 بار در 301 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Akhmoo
    میخ های روی دیوار
    آن حرف ها هم چنینی آثاری را در دل کسانی که دلشونو شکستیم به جای می گذارند که متاسفانه جای بعضی از اونها هرگز با عذر خواهی پر نمیشه.


    پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت و همه اطرافیان از این رفتار او خسته شده بود ند روزی پدرش او را صدا کرد وگفت پسر دلم می خواهد کاری برای من انجام بدهی پسر گفت باشه
    پدر اورا به اتاقی برد و جعبه میخی بدستش داد و گفت پسرم از تو می خواهم که هر بار که عصبانی شدی میخی بر روی این دیوار بکوبی
    روز اول پسر بچه ۳۷ میخ به دیوار کوبید . طی چند هفته بعد ؛ همان طور که یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر میشد .
    او فهمید که کنترل عصبانیتش آسانتر از کوبیدن میخها بر دیوار است
    به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد داد هر روز که می تواند عصبانیتش را کنترل کند ؛‌ یکی از میخها را از دیوار بیرون آورد.



    روزها گذشت و پسر ک بلاخره توانست به پدرش بگوید که تمام میخها را از دیوار بیرون آورده است .
    پدر دست پسرک را گرفت و به کنار دیوار برد وگفت : پسرم تو کار خوبی انجام دادی اما به سوراخهای دیوار نگاه کن دیوار هر گز مثل گذشته نمی شود وقتی تودر هنگام عصبانیت حرفی را میزنی ؛ آن حرف ها هم چنینی آثاری را در دل کسانی که دلشونو شکستیم به جای می گذارند که متاسفانه جای بعضی از اونها هرگز با عذر خواهی پر نمیشه.
    ما چطور هیچ تا حالا فکر کردیم چقدر ازاین میخها در دیوار دل دیگران فرو کردیم
    بیایم از خدا بخواهیم که به ما انقدر مهربانی وگذشت بدهد تا هرگز دردیوار دل دیگران میخی فرو نکنیم .
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  25. 4 کاربران زیر از R e z a بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  26. Top | #14

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.67
    نوشته ها
    2,627
    تشکـر
    52
    تشکر شده 511 بار در 301 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Akhmoo
    نامه دختر زیبا به رئیس ثروتمند
    زيبائي شما رفته‌رفته بعد ده سال آرام آرام به کل محو مي‌شود اما پول من، در حالت عادي بعيد است بر باد رود.

    يك دختر خانم زيبا خطاب به رئيس شركت امريكائي ج پ مورگان نامه‌اي بدين مضمون نوشته است:

    مي‌خواهم در آنچه اينجا مي‌گويم صادق باشم. من 24 سال دارم. جوان و بسيار زيبا، خوش‌اندام، خوش هیکل، خوش بیان، دارای تحصیلات آکادمیک و مسلط به چند زبان دنیا هستم.
    آرزو دارم با مردي با درآمد سالانه 500 هزار دلار يا بيشتر ازدواج كنم. شايد تصور كنيد كه سطح توقع من بالاست، اما حتي درآمد سالانه يك ميليون دلار در نيويورك هم به طبقه متوسط تعلق دارد.
    چه برسد به 500 هزار دلار. خواست من چندان زياد نيست. آیا مردی با درآمد سالانه 500 هزار دلاري وجود دارد؟
    آيا شما خودتان ازدواج كرده‌ايد؟ سئوال من اين است كه چه كنم تا با اشخاص ثروتمندي مثل شما ازدواج كنم؟

    چند سئوال ساده دارم:
    1- پاتوق جوانان مجرد و پولدار كجاست؟
    2- چه گروه سني از مردان به كار من مي‌آيند؟
    3- معيارهاي شما براي انتخاب زن كدامند؟
    و اما جواب مدير شركت مورگان:
    نامه شما را با شوق فراوان خواندم. در نظر داشته باشيد كه دختران زيادي هستند كه سوالاتي مشابه شما دارند. اجازه دهيد در مقام يك سرمايه‌گذار حرفه‌اي موقعيت شما را تجزيه و تحليل كنم :
    درآمد سالانه من بيش از 500 هزار دلار است كه با شرط شما همخواني دارد، اما خدا كند كسي فكر نكند كه اكنون با جواب دادن به شما، وقت خودم را تلف مي‌كنم.
    از ديد يك تاجر، ازدواج با شما اشتباه است، دليل آن هم خيلي ساده است: آنچه شما در سر داريد مبادله منصفانه "زيبائي" با "پول" است. اما اشكال كار همين جاست: زيبائي شما رفته‌رفته بعد ده سال آرام آرام به کل محو مي‌شود اما پول من، در حالت عادي بعيد است بر باد رود.

    در حقيقت، درآمد من سال به سال بالاتر خواهد رفت اما زيبائي شما نه و چین و چروک و پیری زود رس زنانه جایگزین این زیبائی خواهد گردید و اثری از این جوانی و زیبائی باقی نخواهد ماند.

    از نظر علم اقتصاد، من يك "سرمايه رو به رشد" هستم اما شما يك "سرمايه رو به زوال".

    به زبان وال‌استريت، هر تجارتي "موقعيتي" دارد. ازدواج با شما هم چنين موقعيتي خواهد داشت. اگر ارزش تجارت افت كند عاقلانه آن است كه آن را نگاه نداشت و در اولين فرصت به ديگري واگذار كرد و اين چنين است در مورد ازدواج با شما.

    بنابراین هر آدمي با درآمد سالانه 500 هزار دلار نادان نيست که با شما ازدواج کند به همین دلیل ما فقط با امثال شما قرار مي‌گذاريم اما ازدواج هرگز.

    اما اگر شما علاوه بر جوانی و زیبائی کالایی داشته باشید که مثل سرمایه من رو به رشد باشد و یا حداقل نفع آن از من منقطع نشود کالاهایی با ارزش مثل "انسانیت، پاکدامنی، شعور، اخلاق، تعهد، صداقت، وفاداری، حمایت، دوست داشتن، عشق و ... " آن وقت احتمالا این معامله برای من هم سود فراوانی خواهد داشت چون ممکن است من حتی فاقد دارایی هایی با ارزش با مشخصات شما باشم و برای داشتن آنها پول زیادی خرج کنم. چون بعد چند مدت از ازدواج، بیش از زیبائی، اندام و هیکل، مواردی که بیان کردم برای زندگی مشترک لازم بوده و من شدیدا به آنها نیاز پیدا خواهم کرد.

    در هر حال به شما پيشنهاد مي‌كنم كه قيد ازدواج با آدمهاي ثروتمند را بزنيد. بجاي آن شما خودتان مي‌توانيد با کمی تفکر و تلاش و با داشتن درآمد سالانه 500 هزار دلاري، فرد ثروتمندي شويد. اينطور، شانس شما بيشتر خواهد بود تا آن كه يك پولدار احمق را پيدا كنيد.
    اميدوارم اين پاسخ كمكتان كند.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  27. 2 کاربران زیر از R e z a بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  28. Top | #15

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.67
    نوشته ها
    2,627
    تشکـر
    52
    تشکر شده 511 بار در 301 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Akhmoo
    اعتقاداتتان را چند می فروشید
    چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست پنس اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنس را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...



    مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 پنس اضافه تر می دهد! می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست پنس اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنس را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...
    گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست پنس را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم! تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست پنس می فروختم!!
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  29. 2 کاربران زیر از R e z a بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  30. Top | #16

    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.67
    نوشته ها
    2,627
    تشکـر
    52
    تشکر شده 511 بار در 301 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Akhmoo
    سقراط و راز موفقیت
    هر زمان که به همین میزان که اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، تلاش خواهی کرد که آن را به دست بیاوری؛ راز دیگر ندارد.



    مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفقیت چیست. سقراط به او گفت، "فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفّقیت را به تو بگویم."

    صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت. سقراط از او خواست که به سوی رودخانه او را همراهی کند. جوان با او به راه افتاد.

    به لبهء رود رسیدند و به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانهء آنها رسید. ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد. جوان نومیدانه تلاش کرد خود را رها کند، امّا سقراط آنقدر قوی بود که او را نگه دارد.

    مرد جوان آنقدر زیر آب ماند که رنگش به کبودی گرایید و بالاخره توانست خود را خلاصی بخشد.همین که به روی آب آمد، اوّل کاری که کرد آن بود که نفسی بس عمیق کشید و هوا را به اعماق ریه فرو فرستاد.

    سقراط از او پرسید، "زیر آب که بودی، چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟" گفت، "هوا."سقراط گفت، "هر زمان که به همین میزان که اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، تلاش خواهی کرد که آن را به دست بیاوری؛ راز دیگر ندارد."
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  31. Top | #17

    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.31
    نوشته ها
    1,884
    تشکـر
    12
    تشکر شده 306 بار در 219 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    داستان چهار شمع !
    پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را دید و گفت : چرا خاموش شده اید ؟ قرار بود شما تا ابد بمانید و با گفتن این جمله شروع کرد به گریه کردن .

    رسم است که در ایام کریسمس و در واقع آخرین ماه از سال میلادی چهار شمع روشن می نمایند ، هر شمع یک هفته می سوزد و به این ترتیب تا پایان ماه هر چهار شمع می سوزند ، شمع ها نیز برای خود داستانی دارند . امیدواریم با خواندن این داستان امید در قلب تان ریشه دواند .

    شمع ها به آرامی می سوختند ، فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبت های آن ها را بشنوی .

    اولی گفت : من صلح هستم ! با وجود این هیچ کس نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد .
    فکر میکنم به زودی از بین خواهم رفت . سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت .

    دومی گفت : من ایمان هستم ! با این وجود من هم ناچارا مدتی زیادی روشن نمی مانم ، و معلوم نیست تا چه زمانی زنده باشم ، وقتی صحبتش تمام شد نسیم ملایمی بر آن وزید و شعله اش را خاموش کرد .

    شمع سوم گفت : من عشق هستم ! ولی آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم . مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند ، آنها حتی عشق ورزیدن به نزدیکترین کسانشان را هم فراموش می کنند و کمی بعد او هم خاموش شد .

    ناگهان ... پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را دید و گفت : چرا خاموش شده اید ؟ قرار بود شما تا ابد بمانید و با گفتن این جمله شروع کرد به گریه کردن .

    سپس شمع چهارم گفت : نترس تا زمانی که من روشن هستم می توانیم شمع های دیگر را دوباره روشن کنیم .
    من امید هستم !

    کودک با چشم های درخشان شمع امید را برداشت و شمع های دیگر را روشن کرد .

    چه خوب است که شعله امید هرگز در زندگی تان خاموش نشود . چرا که هر یک از ما می توانیم امید ، ایمان ، صلح و عشق را حفظ و نگهداری کنیم .
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  32. کاربران زیر از Artin بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  33. Top | #18

    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.31
    نوشته ها
    1,884
    تشکـر
    12
    تشکر شده 306 بار در 219 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    درخشش کاذب !
    به هنگام بازگشت فکر کردم چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر ، از پیمودن راه خود باز مانده ایم ؟ اما باز فکر کردم ، اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم چطور می فهمیدیم فقط درخششی کاذب است ؟




    یک روز صبح به همراه یکی از دوستان آرژانتینی ام در بیابان " موجاوه " قدم می زدیم که چیزی را دیدیم که در افق می درخشید . هرچند مقصود ما رفتن به یک " دره " بود ، برای دیدن آنچه آن درخشش را از خود باز می تاباند ، مسیر خود را تغییر دادیم .
    تقریباً یک ساعت در زیر خورشیدی که مدام گرم تر می شد راه رفتیم و تنها هنگامی که به آن رسیدیم توانستیم کشف کنیم که چیست . یک بطری نوشابه خالی بود و غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود .
    از آن جا که بیابان بسیار گرم تر از یک ساعت قبل شده بود ، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت " دره " نرویم . به هنگام بازگشت فکر کردم چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر ، از پیمودن راه خود باز مانده ایم ؟ اما باز فکر کردم ، اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم چطور می فهمیدیم فقط درخششی کاذب است ؟

    نکته اخلاقی : هر شکست لااقل این فایده را دارد ، که انسان یکی از راه هایی که به شکست منتهی می شود را می شناسد .
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  34. Top | #19

    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.31
    نوشته ها
    1,884
    تشکـر
    12
    تشکر شده 306 بار در 219 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    فقط برو!

    يكي از شاگردان شيوانا هميشه روي تخته سنگي رو به افق مي نشست و به آسمان خيره مي شد و كاري نمي كرد. شيوانا وقتي متوجه بيكاري و بي فعاليتي او شد كنارش نشست و از او پرسيد چرا دست به كاري نمي زند تا نتيجه اي عايدش شود و زندگي بهتري براي خود رقم زند.

    شاگرد جوان سري به علامت تاسف تكان داد و گفت: «تلاش بي فايده است استاد! به هر راهي كه فكر مي كنم مي بينم و مي دانم كه بي فايده است. من مي دانم كار درست چيست اما دست و دلم به كار نمي رود و هر روز هم حس و حالم بدتر مي شود!»

    شيوانا از جا برخاست و دستش را برشانه شاگرد جوانش كوبيد و گفت: «اگر مي داني كجا بروي خوب برخيز و برو! اگر هم نمي داني خوب از اين و آن، جهت و سمت درست حركت را بپرس و بعد كه جهت را پيدا كردي آن موقع برخيز و در آن جهت برو! فقط برو و يكجا منشين! از يكجا نشستن هيچ نتيجه اي عايد انسان نمي شود. فرقي هم نمي كند آن انسان چقدر دانش داشته باشد! اگر غم و اندوه داري در حين فعاليت و كار به آنها فكر كن! اگر مي خواهي معناي زندگي را درك كني در اثناي كار و تلاش اين معنا را درياب. مهم اين است كه دائم در حال رفتن به جلو باشي! پس برخيز و راه برو!»
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    این روزها
    خدا هم از حرفای تکراری من خسته است
    چه حس مشترکی داریم من و خدا ...
    او از حرفای تکراری من خسته است ...
    و من ...
    از تکرار غم انگیز روزهایم


  35. کاربران زیر از Artin بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  36. Top | #20

    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.31
    نوشته ها
    1,884
    تشکـر
    12
    تشکر شده 306 بار در 219 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    علت خلقت مگس!



    غلامي کنار پادشاهي نشسته بود. پادشاه خوابش مي آمد، اما هر گاه چشمان خود را مي بست تا بخوابد، مگسي بر گونه او مي نشست و پادشاه محکم به صورت خود مي زد تا مگس را دور کند.

    مدتي گذشت، پادشاه از غلامش پرسيد:«اگر گفتي چرا خداوند مگس را آفريده است؟» غلام گفت: «مگس را آفريده تا قدرتمندان بدانند بعضي وقت ها زورشان حتي به يک مگس هم نمي رسد.»
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    این روزها
    خدا هم از حرفای تکراری من خسته است
    چه حس مشترکی داریم من و خدا ...
    او از حرفای تکراری من خسته است ...
    و من ...
    از تکرار غم انگیز روزهایم


  37. 2 کاربران زیر از Artin بابت این پست مفید تشکر کرده اند


صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
اطلاعات موضوع
کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. جملات زیبا و کوتـاه از بزرگـان و اندیشمنـدان
    توسط *P s y C h e* در انجمن اس ام اس و نوشته های زیبا
    پاسخ: 92
    آخرين نوشته: 11-06-2017, 01:10 PM
  2. با خوش اخلاق بودن، ثروتمند شويد!
    توسط R e z a در انجمن روانشناسی شغلی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 10-11-2013, 01:29 AM
  3. تغییرات کوچکی که تفاوتهای بزرگی ایجاد می کند
    توسط R e z a در انجمن روانشناسی شغلی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 09-14-2013, 12:38 AM
  4. تفاوتهای فردی
    توسط R e z a در انجمن روانشناسی شغلی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 08-22-2013, 05:10 PM
  5. مراکز مشاوره شهرستان های استان خوزستـان
    توسط *P s y C h e* در انجمن معرفی مراکز روانشناسی و مشاوره در استانها
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 08-20-2013, 01:09 AM

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

داستان کوتاه زیبا و تاثیرگذار

داستان کوتاه تاثیر گذار

داستان تاثیر گذار

داستان های تاثیر گذار

داستان های کوتاه و تاثیر گذار

داستانهای تاثیر گذار

داستان های کوتاه تاثیر گذار

داستان کوتاه و تاثیر گذار

داستان کوتاه تاثیرگذار

داستانهای کوتاه تاثیر گذار

داستان های تاثیرگذار

داستانهای کوتاه تاثیرگذار

داستانهای کوتاه و تاثیر گذارداستان های تاثیر گذار کوتاهداستان تاثیر گذار کوتاهداستانک تاثیر گذارداستان های کوتاه زیبا و تاثیرگذارداستانهای تاثیرگذارداستان های کوتاه تاثیرگذارداستان تاثیرگذارداستان هاي كوتاه تاثير گذارداستان کوتاه و تاثیرگذارداستانهای کوتاه و تاثیرگذارداستانک تاثیرگذارداستان های کوتاه و تاثیرگذارداستان کوتاه تاثیرگزارداستان كوتاه تاثير گذارداستانهای کوتاه وتاثیرگذارداستان های بسیار تاثیر گذارداستان کوتاه تاثیر گذار عاشقانهداستان کوتاه تاثیر گذار جدیدحکایتهای تاثیرگذارداستانهاي كوتاه تاثير گذارداستان هاي كوتاه و تاثيرگذارداستانکهای تاثیرگذار

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

جستجوهای مرتبط در گوگل

فراموش كردن عشق,  فراموشم نکن,  فراموشی رمی جمرات,  فراموش,  فراموش كردن پسورد icloud,  فراموش كردن پسورد جيميل,  فراموش كردن پسورد اپل ايدي,  فراموش كردن پسورد اينستاگرام,  فراموش كردن پسورد ايميل,  فراموش کردم بابک جهانبخش,  فرزند,  فرزندان امام حسين,  فرزندان رهبر,  فرزند خواندگی,  فرزند پسر در جدول,  فرزندان خامنه ای,  فرزندان حضرت محمد,  فرزند پسر,  فرزندان حضرت علی,  فرزندان حسن روحانی,  
کلمات کلیدی این موضوع
علاقه مندي ها (Bookmarks)
علاقه مندي ها (Bookmarks)
مجوز های ارسال و ویرایش
  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
twitter Google Plus facebook


آدرس ایمیلتان را بدون دابلیو دابلیو وارد کنید