مشاور
تبلیغات مشاور
  
  

صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 21 به 40 از 46

موضوع: داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار

  1. Top | #21

    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.29
    نوشته ها
    1,884
    تشکـر
    12
    تشکر شده 306 بار در 219 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    آرزوهای مرد سنگ تراش

    تا اینکه یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم.


    روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمندتر است. تا اینکه یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم. در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد.
    در حالیکه روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و آرزو کرد ابر باشد و تبدیل به ابری بزرگ شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف تکان داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همانطور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خورد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگ تراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    این روزها
    خدا هم از حرفای تکراری من خسته است
    چه حس مشترکی داریم من و خدا ...
    او از حرفای تکراری من خسته است ...
    و من ...
    از تکرار غم انگیز روزهایم


  2. 3 کاربران زیر از Artin بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  3. Top | #22

    تاریخ عضویت
    Feb 2014
    عنوان کاربر
    کاربر محروم
    ميانگين پست در روز
    0.22
    نوشته ها
    307
    تشکـر
    82
    تشکر شده 196 بار در 122 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Mehraboon

    پاسخ : داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار

    سلام
    خیلی قشنگ بود
    میشه لطف کنید پست من رو بخونید و جواب بدید؟
    ممنون میشم
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  4. Top | #23

    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.29
    نوشته ها
    1,884
    تشکـر
    12
    تشکر شده 306 بار در 219 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    آهنگ زندگی

    مردم فقیر منطقه که اکثرا مشاغل مشقت بار و سختی داشتند و گاه ناامیدانه و بدون حتی کمترین درآمد روزانه، روز را به شب می رساندند و ریاضت و گرسنگی و سختی جزء جدایی ناپذیر زندگی آن ها بود، ناخودآگاه به سمت صدای زیبا و مسحورکننده ویولن جذب شدند.

    در یکی از روزهای سرد زمستان در یکی از محلات فقیرنشین شهر صبح زود که مردم آن منطقه در حال رفتن به محل کارشان بودند، صدای زیبا و دلنشین ویولن از گوشه خرابه ای توجه آن ها را به خود جلب می کرد. مردم فقیر منطقه که اکثرا مشاغل مشقت بار و سختی داشتند و گاه ناامیدانه و بدون حتی کمترین درآمد روزانه، روز را به شب می رساندند و ریاضت و گرسنگی و سختی جزء جدایی ناپذیر زندگی آن ها بود، ناخودآگاه به سمت صدای زیبا و مسحورکننده ویولن جذب شدند.
    دیری نپایید که اطراف ویولونیست جوان پر شد از ده ها فقیر و گرسنه که از صدای دلنشین ویولن تمام مشقت های زندگی خویش را فراموش کرده بودند، صدا آن قدر زیبا و گیرا بود که اشک از گونه های پیر و جوان و زن و مرد جاری می شد. برای ۲ ساعت تمام سرما، غم و گرسنگی جای خود را به عشق، نشاط و حس رهایی داد.

    تنها مردم منطقه نبودند که به این آوای دل پذیر گوش می دادند حتی اتوبوس کارگران معدن زغال سنگ که از منطقه می گذشت با دیدن ازدحام مردم ایستاد و کارگران با کنجکاوی پیگیر ماجرا شدند و همین که طنین آوای ویولن به گوششان رسید، بی اختیار و فارغ از غصه جریمه و تاخیر حضور در محل کار سراپا گوش شدند و خاطرات شیرین زندگی شان را با هم مرور کردند.
    لحظاتی بعد از اجرای آخرین نت های ویولونیست و پس از سپری شدن لحظاتی آرام و بی صدا، ناگهان تشویق توام با شور و شعف کارگران و مردم بدرقه ویولونیست جوان شد. وی در حالی که با مردم مشتاق خداحافظی می کرد به هر یک از آن ها ۱۰ دلار هدیه داد تا برای حدود ۲۰۰ نفر از مردم خاطره ای به یادماندنی به جا بگذارد. ویولونیست جوان در حالی که با مردم خداحافظی می کرد با چشمانی اشکبار و دلی لبریز از عشق و شادمانی آن ها را ترک کرد و این در حالی بود که هر بلیت اجرای او در چند شب پیش، بیش از ده ها دلار به فروش رفته بود.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    این روزها
    خدا هم از حرفای تکراری من خسته است
    چه حس مشترکی داریم من و خدا ...
    او از حرفای تکراری من خسته است ...
    و من ...
    از تکرار غم انگیز روزهایم


  5. 2 کاربران زیر از Artin بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  6. Top | #24

    تاریخ عضویت
    Feb 2014
    عنوان کاربر
    کاربر محروم
    ميانگين پست در روز
    0.22
    نوشته ها
    307
    تشکـر
    82
    تشکر شده 196 بار در 122 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Mehraboon

    پاسخ : داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار

    بسم الله الرحمن الرحیم
    اللهم اشفع کل مریض...
    زن کشاورزی بیمار شد،کشاورز به سراغ یک راهب بودایی رفت از او خواست برای سلامتی همسرش دعا کند.
    راهب دست به دعا برداشت و از خدا خواست همه ی بیماران را شفا بخشد.
    ناگهان کشاورز دعای او را قطع کرد و گفت: صبر کنید!از شما خواستم برای همسرم دعا کنید و شما دارید برای همه ی بیماران دعا می کنید!
    راهب گفت:من دارم برای همسرت دعا می کنم.
    کشاورز گفت:اما برای همه دعا کردید،با این دعا ممکن است حال همسایه ام که مریض است،خوب بشود و من اصلا از او خوشم نمی آید.
    راهب گفت:تو چیزی از درمان نمیدانی،وقتی برای همه دعا می کنم دعاهای خودم را با دعاهای هزاران نفر دیگری که همین الان برای بیماران خود دعا می کنند،متحد می کنم،وقتی این دعاها با هم متحد شوند،چنان نیرویی می یابند که تا درگاه خدا می رسند و سود آن نصیب همگان می شود.
    خدایا بحق امام زمان عج خودت بهترین مصلحت رو نصیب همه بیماران کندرمان واقعی نزد تو هست...طبیب واقعی تو هستی
    یا الله
    امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  7. کاربران زیر از تک ستاره بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  8. Top | #25

    تاریخ عضویت
    May 2014
    عنوان کاربر
    تیم مشاوره
    ميانگين پست در روز
    0.96
    نوشته ها
    1,254
    تشکـر
    954
    تشکر شده 1,174 بار در 689 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Mehraboon

    پاسخ : داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار

    هنری: «اگر گفتی آن چیست که برای هر کسی واجب است، حتی واجبتر از نان شب؟»

    الین: «خوشبختی است؟»

    هنری: «البته که خوشبختی است! امّا کلید خوشبختی چیست؟»

    الین: «ایمان به خدا؟ امنیت نیست؟ سلامتی چی عزیزم؟»

    هنری: «توی نگاه غریبههای توی خیابون که دقیق میشوی، به هرجا که چشم میگردانی توی نگاهها چه حسرتی میبینی؟»

    الین: «خودت بگو هنری، من دیگر عقلم به جایی قد نمیدهد.»

    هنری: «یکی که آدم باهاش درددل کند! کسی که آدم را درک کند! همین.»
    ویرایش توسط mahsa42 : 06-06-2014 در ساعت 02:27 PM
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  9. 2 کاربران زیر از mahsa42 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  10. Top | #26

    تاریخ عضویت
    May 2014
    عنوان کاربر
    تیم مشاوره
    ميانگين پست در روز
    0.96
    نوشته ها
    1,254
    تشکـر
    954
    تشکر شده 1,174 بار در 689 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Mehraboon

    پاسخ : داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار

    زنى به حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت: اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟

    داوود (ع) فرمود: خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند.

    سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟

    زن گفت: من بیوه زن هستم و سه دختر دارم، با دستم ریسندگى مى کنم، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم تا بفروشم و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم ، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تأمین نمایم .

    هنوز سخن زن تمام نشده بود که ...

    در خانه داوود (ع) را زدند ، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد ، ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (ع) آمدند و هر کدام صد دینار (جمعاً هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند: این پولها را به مستحقش بدهید. حضرت داوود (ع) از آن ها پرسید : علت این که شما دسته جمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟ عرض کردند: ما سوار کشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، کشتى آسیب دید و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم ، ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ بسته اى به سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ، در آن شال بافته دیدیم ، به وسیله آن مورد آسیب دیده کشتى را محکم بستیم و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار، بپردازیم و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ماست به حضورت آورده ایم تا هر که را بخواهى ، به او صدقه بدهى.

    حضرت داوود (ع) به زن متوجه شد و به او فرمود : پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى ؟ سپس ‍ هزار دینار را به آن زن داد و فرمود : این پول را در تأمین معاش کودکانت مصرف کن ، خداوند به حال و روزگار تو ، آگاهتر از دیگران است.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  11. 2 کاربران زیر از mahsa42 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  12. Top | #27

    تاریخ عضویت
    May 2014
    عنوان کاربر
    مدیر کل
    ميانگين پست در روز
    6.66
    نوشته ها
    8,718
    تشکـر
    4,084
    تشکر شده 9,717 بار در 4,796 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Relax

    پاسخ : داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار

    جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند و دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند.

    اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد.

    جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست؟...

    زاهد گفت: مال تو کجاست؟

    جهانگرد گفت:من اینجا مسافرم.

    زاهد گفت: من هم.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    از پاسخ به سوالات در پیام خصوصی معذورم.
    سوال‌تون رو یک‌بار و با عنوان مناسب در تاپیک مرتبط مطرح کنید و منتظر پاسخ بمانید.

  13. 2 کاربران زیر از farokh بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  14. Top | #28

    تاریخ عضویت
    May 2014
    عنوان کاربر
    تیم مشاوره
    ميانگين پست در روز
    0.96
    نوشته ها
    1,254
    تشکـر
    954
    تشکر شده 1,174 بار در 689 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Mehraboon

    پاسخ : داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار

    بی ریش قهرمان
    بعضی آدم ها داستان می گن، بعضی خود داستانند و بعضی فقط شنونده اند ، بیژن داستان سازه ،مدتی بود ازاو بی خبر بودم ، جفت مچ پا هاش شکسته و خونه نشین شده ، دوستی با او یک شانس بزرگه ، اهل امروز و اینترنت نیست ، فیلم های قدیمی ایرانی رو می بینه و کاباره رفتن های خودش رو به یاد می آره ، حالا یه مرد شصت ساله اس و سا ل هاست ظهر می دوده و شب می نوشه ، به قول خودش با هزار زن تا حالا رابطه داشته ، پولی، عشقی و همینطوری و همانطوری .

    آثار گذران سخت و پر ماجرا و انبوه ریش سفید و چروک کج و مج از چهر ه اش مردی با چشمان نافذ و قابل تامل ساخته ، دیروز پیشش بودم بهتر بگم دیشب ، چند وقت پیش نادر ختا یی رو با او آشنا کردم ، برخورد اونا برام جالب بود ، با نادر بودن هم مثل سفررفتنه ؛ هر لحظه پرو پیمان ِ شنیدن و دیدن تازه هاست ، با هم مچ شدن موقع اومدن نادر گفت : قباد چه دوستای عجیبی داری .

    گفتم : مثل خودت . دیشب بیژن برام از بی ریش ها می گفت ، بی ریش ها پسران جوانی هستن که در تیره ای از افغانی ها در برابر دریافت وجهی توافقی به عقد یک یا چند مرد در می آن و هر شب را با مردی می گذرانند و حتی مثل زنان آرایش می کنند و لباس زنانه می پوشند و برای مرد خود می رقصند و طنازی می کنند ، فکر کنم در فیلم باد بادک باز ( خالد حسینی ) چنین داستانی در یک سکانس رخ داد و این نوع منا سبات تعریف و به تصویر کشیده شده بود .
    در برابر نگاه متعجب و محزون من بیژن گفت : یه شب با سید قاسم نشسته بودیم تو یه اطاق و عرق می خوردیم ، سر کوره های آجر پزی بودیم و صدای ساز و آواز کارگرای افغانی هم از دور شنیده می شد ، فکر کنم مهمونی بود یا جشن و از این چیزا که یهو صدای ساز و آواز تبدیل شد به صدای شیون و وا ویلا و بعد از مدت کوتاهی دوباره صدای ساز و بزن بکوب دوباره شروع شد ، سید پا شد و گفت : یه خبراییه بیا بریم ، رفتیم ، تو یه کومه زنا و مردای کارگر کوره پز خانه جمع بودن ، می زدن و می خوندن و می رقصیدن ، کارگرا وقتی من و سید که صاحب کوره بودو دیدن ساکت شدن ،
    سید گفت : ادامه بدین و ادامه دادند ، سید از بشیر پرسید : صدای شیون چی بود ؟ بشیر بیل به دست دم در کومه وایساده بود گفت : چیزی نیود صنم دختر کریم داشت می رقصید یه دفعه افتاد و مرد . سید گفت : همینطوری !؟
    بشیر بیل گل آلودو تکیه داد به دیوار و گفت : چالش کردیم اون ته ، کنار انباری . عمرش به دنیا نبود .
    چند تا از بی ریش ها بزک کرده داشتن می رقصیدن و دامنا شونو بالا پایین می کردن و قیچک نواز توپ ناس بود . تا نصف شب زدن و خوندن ، صنم هم زیر خرواری از خاک شاید با کرم ها می رقصید .
    : امان از تو بیژن . گفت :چرا ؟ گفتم : شاید دردهای بزرگ ما برای اینه که زندگی هایمان کوچیکه و بی خبریم از آن چه که در دنیا داره به سر همنوعانمون میاد .
    بیزن گفت : و سر خودمان ،یه داستان از یه بی ریش قهرمان دارم ، بعدن برات می گم .
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  15. 2 کاربران زیر از mahsa42 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  16. Top | #29

    تاریخ عضویت
    May 2014
    عنوان کاربر
    تیم مشاوره
    ميانگين پست در روز
    0.96
    نوشته ها
    1,254
    تشکـر
    954
    تشکر شده 1,174 بار در 689 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Mehraboon

    پاسخ : داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار


    زن در کنار جاده املت دلچسبی را به روی گاز پیک نیکی برای خانواده کوچکش فراهم می کرد چرخ زندگی تند چرخید .
    زن در کنار باغچه ویلای بزرگش ایستاده بود باغبان منتظر دستور خانم برای کشت باعچه بود زن به او گفت برایم گوجه ای بکار که طعم اُملت دوران جوانی ام را در جاده بدهد !


    یک داستانک از روزنامه همشهری ...... نویسنده نسرین بهجتی
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  17. 2 کاربران زیر از mahsa42 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  18. Top | #30

    تاریخ عضویت
    May 2014
    عنوان کاربر
    مدیر کل
    ميانگين پست در روز
    6.66
    نوشته ها
    8,718
    تشکـر
    4,084
    تشکر شده 9,717 بار در 4,796 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Relax

    پاسخ : داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار

    10390138_778593325504224_2671806750288638770_n.jpg

    یک روز از سرِ بی کاری به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسند با این عنوان که “فقر بهتر است یا عطر؟” قافیه ساختن از سرگرمی هایم بود.

    چند نفری از بچه ها نوشتند “فقر”. از بین علم و ثروت همیشه علم را انتخاب می کردند.

    نوشته بودند که “فقر خوب است چون چشم و گوش آدم را باز می کند و او را بیدار نگه می دارد ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش می کند.”

    عادت کرده بودند مجیز فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود.

    فقط یکی از بچه ها نوشته بود “عطر”. انشایش را هنوز هم دارم.

    جالب بود. نوشته بود:

    عطر حس های آدم را بیدار می کند که فقر آن ها را خاموش کرده است.
    از کتاب"رویای تبت" / فریبا وفی
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    از پاسخ به سوالات در پیام خصوصی معذورم.
    سوال‌تون رو یک‌بار و با عنوان مناسب در تاپیک مرتبط مطرح کنید و منتظر پاسخ بمانید.

  19. 2 کاربران زیر از farokh بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  20. Top | #31

    تاریخ عضویت
    May 2014
    عنوان کاربر
    مدیر کل
    ميانگين پست در روز
    6.66
    نوشته ها
    8,718
    تشکـر
    4,084
    تشکر شده 9,717 بار در 4,796 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Relax

    پاسخ : داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار

    ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻫﻔﺘﻪ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺷﮑﻞ ﻭ ﺭﻧﮓ ﻭ ﺑﻮﯼ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻧﺪ .

    ﺷﻨﺒﻪ ﺑﺪﺗﺮﮐﯿﺐ ﻭ ﺗﻠﺦ ﻭ ﻣﻮﺫﯼ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺷﺒﯿﻪ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺗﺮﺷﯿﺪﻩ ﯼ ﺗﻮﺑﺎ ﺧﺎﻧﻢ ﺍﺳﺖ، ﺩﺭﺍﺯ، ﻻﻏﺮ، ﺑﺎ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﺭﯾﺰ ﺑﺪﺟﻨﺲ .

    ﯾﮑﺸﻨﺒﻪ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﻟﮑﯽ ﺁﻥ ﻭﺳﻂ ﻣﯽ ﭼﺮﺧﺪ.

    ﺩﻭﺷﻨﺒﻪ ﺷﮑﻞ ﺁﻗﺎﯼ ﺣﺸﻤﺖ ﺍﻟﻤﻤﺎﻟﮏ ﺍﺳﺖ، ﻣﺘﯿﻦ، ﻣﻮﻗﺮ، ﺑﺎ ﮐﺖ ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮﯼ ﻭ ﻋﺼﺎ .

    ﺳﻪ ﺷﻨﺒﻪ ﺧﺠﺎﻟﺘﯽ ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺭﻧﮕﺶ ﺳﺒﺰ ﺭﻭﺷﻦ ﯾﺎ ﺯﺭﺩ ﻟﯿﻤﻮﯾﯽ ﺍﺳﺖ .

    ﭼﻬﺎﺭﺷﻨﺒﻪ ﺧﻞ ﺍﺳﺖ . ﭼﺎﻕ ﻭ ﭼﻠﻪ ﻭ ﺑﮕﻮ ﺑﺨﻨﺪ . ﺑﻮﯼ ﻋﺪﺱ ﭘﻠﻮﯼ ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ ﯼ ﺣﺴﻦ ﺁﻗﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ .

    ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﺍﺳﺖ .

    ﺟﻤﻌﻪ ﺩﻭ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﻇﻬﺮﺵ ﺯﻧﺪﻩ ﻭ ﭘﺮ ﺟﻨﺐ ﻭ ﺟﻮﺵ ﺍﺳﺖ. ﻣﺜﻞ ﭘﺪﺭ، ﭘﺮ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﻭ ﻭﺭﺯﺵ ﻭ ﭘﻮﻝ ﻭ ﺳﻼﻣﺘﯽ .

    ﺭﻭ ﺑﻪ ﻏﺮﻭﺏ، ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻭ ﺩﻟﮕﯿﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ، ﭘﺮ ﺍﺯ ﺩﻟﻬﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﭘﺮﺍﮐﻨﺪﻩ ﻭ ﻏﺼﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﺩﻟﯿﻞ ﻭ ﯾﮏ ﺟﻮﺭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮔﻨﺎﻩ ﻭ ﺩﻝ ﺩﺭﺩ ﺍﺯ ﭘﺮﺧﻮﺭﯼ ﻇﻬﺮ ...

    " ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﭘﺮﺍﮐﻨﺪﻩ __ ﮔﻠﯽ ﺗﺮﻗﯽ / ﺍﻧﺘﺸﺎﺭﺍﺕ ﻧﯿﻠﻮﻓﺮ
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    از پاسخ به سوالات در پیام خصوصی معذورم.
    سوال‌تون رو یک‌بار و با عنوان مناسب در تاپیک مرتبط مطرح کنید و منتظر پاسخ بمانید.

  21. 3 کاربران زیر از farokh بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  22. Top | #32

    تاریخ عضویت
    May 2014
    عنوان کاربر
    تیم مشاوره
    ميانگين پست در روز
    0.96
    نوشته ها
    1,254
    تشکـر
    954
    تشکر شده 1,174 بار در 689 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Mehraboon

    پاسخ : داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار

    نقل قول نوشته اصلی توسط farokh نمایش پست ها
    ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻫﻔﺘﻪ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺷﮑﻞ ﻭ ﺭﻧﮓ ﻭ ﺑﻮﯼ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻧﺪ .

    ﺷﻨﺒﻪ ﺑﺪﺗﺮﮐﯿﺐ ﻭ ﺗﻠﺦ ﻭ ﻣﻮﺫﯼ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺷﺒﯿﻪ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺗﺮﺷﯿﺪﻩ ﯼ ﺗﻮﺑﺎ ﺧﺎﻧﻢ ﺍﺳﺖ، ﺩﺭﺍﺯ، ﻻﻏﺮ، ﺑﺎ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﺭﯾﺰ ﺑﺪﺟﻨﺲ .

    ﯾﮑﺸﻨﺒﻪ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﻟﮑﯽ ﺁﻥ ﻭﺳﻂ ﻣﯽ ﭼﺮﺧﺪ.

    ﺩﻭﺷﻨﺒﻪ ﺷﮑﻞ ﺁﻗﺎﯼ ﺣﺸﻤﺖ ﺍﻟﻤﻤﺎﻟﮏ ﺍﺳﺖ، ﻣﺘﯿﻦ، ﻣﻮﻗﺮ، ﺑﺎ ﮐﺖ ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮﯼ ﻭ ﻋﺼﺎ .

    ﺳﻪ ﺷﻨﺒﻪ ﺧﺠﺎﻟﺘﯽ ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺭﻧﮕﺶ ﺳﺒﺰ ﺭﻭﺷﻦ ﯾﺎ ﺯﺭﺩ ﻟﯿﻤﻮﯾﯽ ﺍﺳﺖ .

    ﭼﻬﺎﺭﺷﻨﺒﻪ ﺧﻞ ﺍﺳﺖ . ﭼﺎﻕ ﻭ ﭼﻠﻪ ﻭ ﺑﮕﻮ ﺑﺨﻨﺪ . ﺑﻮﯼ ﻋﺪﺱ ﭘﻠﻮﯼ ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ ﯼ ﺣﺴﻦ ﺁﻗﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ .

    ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﺍﺳﺖ .

    ﺟﻤﻌﻪ ﺩﻭ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﻇﻬﺮﺵ ﺯﻧﺪﻩ ﻭ ﭘﺮ ﺟﻨﺐ ﻭ ﺟﻮﺵ ﺍﺳﺖ. ﻣﺜﻞ ﭘﺪﺭ، ﭘﺮ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﻭ ﻭﺭﺯﺵ ﻭ ﭘﻮﻝ ﻭ ﺳﻼﻣﺘﯽ .

    ﺭﻭ ﺑﻪ ﻏﺮﻭﺏ، ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻭ ﺩﻟﮕﯿﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ، ﭘﺮ ﺍﺯ ﺩﻟﻬﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﭘﺮﺍﮐﻨﺪﻩ ﻭ ﻏﺼﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﺩﻟﯿﻞ ﻭ ﯾﮏ ﺟﻮﺭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮔﻨﺎﻩ ﻭ ﺩﻝ ﺩﺭﺩ ﺍﺯ ﭘﺮﺧﻮﺭﯼ ﻇﻬﺮ ...

    " ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﭘﺮﺍﮐﻨﺪﻩ __ ﮔﻠﯽ ﺗﺮﻗﯽ / ﺍﻧﺘﺸﺎﺭﺍﺕ ﻧﯿﻠﻮﻓﺮ


    متن قشنگی بود ...

    ولی عصر جمعه رو گل گفته
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  23. کاربران زیر از mahsa42 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  24. Top | #33

    تاریخ عضویت
    May 2014
    عنوان کاربر
    مدیر کل
    ميانگين پست در روز
    6.66
    نوشته ها
    8,718
    تشکـر
    4,084
    تشکر شده 9,717 بار در 4,796 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Relax

    پاسخ : داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار

    چیزی که بیشتر از همه عشق را تباه می کند،

    این است که یک دفعه متوجه می شوی،

    رفتار مقبول سابقت دیگر مضحک شده است...!



    برگرفته از کتاب "زمان لرزه" / کورت ونه گات جونیور / مترجم: مهدی صداقت پیام
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    از پاسخ به سوالات در پیام خصوصی معذورم.
    سوال‌تون رو یک‌بار و با عنوان مناسب در تاپیک مرتبط مطرح کنید و منتظر پاسخ بمانید.

  25. 4 کاربران زیر از farokh بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  26. Top | #34

    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    4.56
    نوشته ها
    5,210
    تشکـر
    7,626
    تشکر شده 7,694 بار در 3,434 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Sepasgozar

    چیزهایی که خدا از من گرفت

    اﺯ ﺑﻮﺩﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ :

    ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺍﻗﺒﻪ ﻭ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ، ﭼﻪ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﯼ ؟


    ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﻫﻴﭻ !!



    ﺍﻣﺎ ، ﺑﻌﻀﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ !!



    ﺧﺸﻢ، ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﻭ ﺍﺿﻄﺮﺍﺏ، ﺍﻓﺴﺮﺩﮔﯽ، ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻋﺪﻡ ﺍﻣﻨﯿﺖ ﻭ ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﭘﯿﺮﯼ ﻭ ﻣﺮﮒ ...



    * ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺣﺎﻟماﻥ ﺧﻮﺏ ﻣﯿﺸﻮﺩ،




    ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﻬﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﻭ ﺭﺍﺣﺘماﻥ ﻣﯿﮑﻨﺪ

    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  27. 6 کاربران زیر از رزمریم بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  28. Top | #35

    تاریخ عضویت
    Oct 2014
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.54
    نوشته ها
    630
    تشکـر
    969
    تشکر شده 1,688 بار در 464 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Relax

    داستانک

    الماس

    مردی مزرعه خود را میفروشد و تصمیم میگیرد به افریقا برود,معدن الماس کشف کند و به ثروتی افسانه ای

    دست یابد.او قاره افریقا را در مدت 12 سال زیر پا میگذارد و عاقبت در نتیجه بی پولی,تنهایی,خستگی و بیماری

    و ناامیدی,خود را به درون اقیانوس پرت میکند و غرق میشود.

    از طرف دیگر زارع جدیدی که مزرعه او را خریده بود,هنگامی که به قاطر خود,در رودخانه ای که از وسط مزرعه اش

    میگذرد,اب دهد,تکه سنگی پیدا میکند که از خود نور درخشانی ساطع میکند.

    معلوم میشود ان سنگ الماسی است که قیمتی بر ان متصور نیست.کسی که الماس را شناخته است از زارع

    درخواست میکند که او را به مزرعه اش ببرد و محل را به او نشان دهد و زارع او را به محلی که قاطرش را اب داده

    بود میبرد.ان ها در ان جا قطعه سنگ های بسیاری از همان نوع پیدا میکنند و بعدا متوجه میشوند که سر تا سر

    مزرعه پوشیده از فرسنگ ها معدن الماس است.

    زارع پیر پیشین بدون انکه حتی زیر پای خود را نگاه کند برای کشف الماس به جای دیگری رفته بود.

    وقتی هدفی را برای خود تعیین میکنید فکر نکنید برای عملی ساخن ان باید سراسر کشور را زیر پا

    بگذارید,شغل خود را عوض کنید.ببینید دقیقا کجا هستید و از همان جا کار خود را اغاز کنید.در بیشتر

    موارد میدان های الماس خود را در همان جا خواهید یافت.

    موفق باشید

    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  29. 4 کاربران زیر از Alisbi بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  30. Top | #36

    تاریخ عضویت
    Oct 2014
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.54
    نوشته ها
    630
    تشکـر
    969
    تشکر شده 1,688 بار در 464 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Relax

    نجار پیر

    نجار پیری بود که میخواست باز نشسته شود.او به کارفرمایش گفت که میخواهد ساختن خانه را

    رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد.

    کار فرما از این که دید کارگر خوبش میخواهد کار را ترک کند,ناراحت شد.او از نجار پیر خواست که

    به عنوان اخرین کار,تنها یک خانه دیگر بسازد.نجار پیر قبول کرد,اما کاملا مشخص بود که دلش به

    این کار راضی نیست.او برای ساختن این خانه,از مصالح بسیار نامرغوبی استفاده کرد و با

    بی حوصلگی,به ساختن خانه ادامه داد.

    وقتی کار به پایان رسید,کارفرما برای وارسی خانه امد.او کلید خانه را به نجار داد و گفت:

    این خانه متعلق به توست.این هدیه ای است از طرف من برای تو.

    نجار یکه خورد.مایه تاسف بود!اگر میدانست که خانه ای برای خودش میسازد.حتما کارش را به

    گونه ای دیگر انجام میداد....

    همیشه کارها را برای دیگران طوری انجام دهیم که انگار میخواهیم خودمان از ان

    استفاده کنیم

    موفق باشید
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  31. 3 کاربران زیر از Alisbi بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  32. Top | #37

    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    4.56
    نوشته ها
    5,210
    تشکـر
    7,626
    تشکر شده 7,694 بار در 3,434 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Sepasgozar

    پاسخ : چیزهایی که خدا از من گرفت

    خدایا نگویمت دستم بگیر!!

    عمریست گرفته ای...

    مبادا رها کنی...!!
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  33. 3 کاربران زیر از رزمریم بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  34. Top | #38

    تاریخ عضویت
    Oct 2014
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.54
    نوشته ها
    630
    تشکـر
    969
    تشکر شده 1,688 بار در 464 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Relax

    کوه نورد باتجربه

    کوهنوردی میخواست به قله ای بلند صعود کند.پس از سال ها تمرین و امادگی,سفرش را

    اغاز کرد.به صعودش اذامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد.به جز تاریکی هیچ چیز دیده

    نمیشد.سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه و

    ستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند.کوهنورد همانطور که داشت بالا میرفت,در

    حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود,پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام تر سقوط کرد.

    سقوط همچنان ادامه داشت و او در ان لحظات سرشار از هراس,تمامی خاطرات خوب و بد

    زندگی اش را به یاد میاورد.داشت فکر میکرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله

    طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و

    مانع از سقوط کاملش شد.در ان لحظات سنگین سکوت,که هیچ امیدی نداشت

    از ته دل فریاد زد:خدایا کمکم کن!

    ندایی از دل اسمان پاسخ داد از من چه میخواهی؟

    نجاتم بده خدای من!

    ایا به من ایمان داری؟

    اری.همیشه به تو ایمان داشته ام

    پس ان طناب دور کمرت را پاره کن!

    کوهنورد وحشت کرد.پاره شدن طناب یعنی سقوط بی تردید

    از فراز کیلومتر ها ارتفاع.گفت:خدایا نمیتوانم.

    خدا گفت:ایا به گفته من ایمان نداری؟

    کوهنورد گفت:خدایا نمیتوانم.نمیتوانم.

    روز بعد,گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شده که

    طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و تنها نیم متر با زمین فاصله داشت.

    همیشه به خداوند ایمان داشته باشیم.

    موفق باشید


    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  35. 3 کاربران زیر از Alisbi بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  36. Top | #39

    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.32
    نوشته ها
    357
    تشکـر
    164
    تشکر شده 576 بار در 219 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : چیزهایی که خدا از من گرفت

    داﺳﺘﺎن ﻳﻚ ﻣﺤﺒﺖ
    ﻳﻚ روز ﺻﺒﺢ زود از ﺧﻮاب ﺑﺮﺧﺎﺳﺘﻢ ﺗﺎ ﻃﻠﻮع ﺁﻓﺘﺎب را ﺗﻤﺎﺷﺎ آﻨﻢ . ﺑﻪ راﺳﺘﻲ آﻪ زﻳﺒﺎﻳﻲ ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ ﺧﺪا وﺻﻒ ﻧﺎﭘﺬﻳﺮ ﺑﻮد . ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻲ آﺮدم و ﺧﺪاوﻧﺪ را ﺑﺮاي آﺎر ﻋﻈﻴﻤﺶ ﻣﻲ ﺳﺘﻮدم . در ﺣﺎﻟﻲ آﻪ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮدم ﺣﻀﻮر ﺧﺪاوﻧﺪ را در آﻨﺎر ﺧﻮد اﺣﺴﺎس آﺮدم او از ﻣﻦ ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﻣ » ﺁﻳﺎ داري؟ .« ﺮا دوﺳﺖ اﻟﺒﺘﻪ !هﺴﺘﻲ »: ﺟﻮاب دادم «. ﺗﻮ ﺧﺪاوﻧﺪ و ﺧﺪاي ﻣﻦ داﺷﺘﻲ؟ »: ﺑﻌﺪ ﭘﺮﺳﻴﺪ « ﺁﻳﺎ اﮔﺮ از ﻧﻈﺮ ﺟﺴﻤﻲ ﻣﻔﻠﻮج ﺑﻮدي، ﺑﺎز هﻢ ﻣﺮا دوﺳﺖ ﭘﺮﻳﺸﺎن ﺧﺎﻃﺮ ﺷﺪم .ﮔﻔﺘﻢ ﺑﻪ دﺳﺘﻬﺎ، ﭘﺎﻳﻬﺎ و ﻣﺎﺑﻘﻲ اﻋﻀﺎي ﺑﺪﻧﻢ ﻧﮕﺎﻩ آﺮدم و ﺑﻪ ﺧﻮد : از اﻧﺠﺎم آﺎرهﺎي زﻳﺎدي ﻧﺎﺗﻮان ﺧﻮاهﻢ ﺷﺪ .آ آﺎرهﺎﻳﻲ رﺳﻨﺪ ﻪ اﻻن ﺑﺴﻴﺎر ﻃﺒﻴﻌﻲ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻲ . اﻣﺎ »: ﺑﺎ اﻳﻨﺤﺎل ﭼﻨﻴﻦ ﺟﻮاب دادم آﻤﻲ ﻣﺸﻜﻞ ﺧﻮاهﺪ ﺑﻮد وﻟﻲ ﺑﺎز هﻢ ﺗﻮ را دوﺳﺖ ﺧﻮاهﻢ «.داﺷﺖ داد داﺷﺘﻲ؟ »: ﺧﺪاوﻧﺪ ﭼﻨﻴﻦ اداﻣﻪ « ﺁﻳﺎ اﮔﺮ ﻧﺎﺑﻴﻨﺎ ﺑﻮدي، ﺑﺎز هﻢ ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ ﻣﺮا دوﺳﺖ آﻤﻲ دا » . ﻓﻜﺮ آﺮدم ﭼﻄﻮر ﻣﻲ ﺗﻮاﻧﺴﺘﻢ ﭼﻴﺰي را آﻪ ﻧﻤﻲ ﺑﻴﻨﻢ دوﺳﺖ « ﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ؟ اﻣﺎ در هﻤﻴﻦ ﺣﺎل ﺑﻪ ﻳﺎد ﻧﺎﺑﻴﻨﺎﻳﺎن زﻳﺎدي اﻓﺘﺎدم آﻪ اﮔﺮ ﭼﻪ ﻧﻤﻲ دﻳﺪﻧﺪ، وﻟﻲ ﺑﺎز هﻢ ﺧﺪاوﻧﺪ و ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ او را دوﺳﺖ داﺷﺘﻨﺪ .دادم »: ﭘﺲ ﺟﻮاب ﻓﻜﺮ آﺮدن در اﻳﻦ ﻣﻮرد آﻤﻲ ﻣﺸﻜﻞ اﺳﺖ «. وﻟﻲ ﺑﺎز ﺗﻮ را دوﺳﺖ ﺧﻮاهﻢ داﺷﺖ ﺧﺪاوﻧﺪ از ﻣﻦ ﭘﺮﺳﻴﺪ اﮔﺮ ﻧﺎﺷﻨﻮا ﺑﻮدي ﭼﻄﻮر، ﺁﻳﺎ ﺑﻪ آ آﺮدي؟ « ﻼم ﻣﻦ ﮔﻮش ﻣﻲ ﭼﻄﻮر ﻣﻲ ﺗﻮاﻧﻢ ﭼﻴﺰي را آﻪ ﻧﻤﻲ ﺷﻨﻮم، ﮔﻮش آﻨﻢ ! ﮔﻮش آﺮدن ﺑﻪ آﻼم ﺧﺪاوﻧﺪ ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﮔﻮﺷﻬﺎ ﺻﻮرت ﻧﻤﻲ ﮔﻴﺮد ﺑﻠﻜﻪ ﺑﺎ ﻗﻠﺐ هﻢ ، اﻣﺎ ﻓﻬﻤﻴﺪم اﻧﺠﺎم ﻣﻲ ﺷﻮد . آﺮد »: ﺟﻮاب دادم «. وﻟﻲ ﺑﺎز ﺑﻪ آﻼم ﺗﻮ ﮔﻮش ﺧﻮاهﻢ ، اﮔﺮ ﭼﻪ ﻣﺸﻜﻞ اﺳﺖ ا »: ﺧﺪاوﻧﺪ ﺑﺎر دﻳﮕﺮ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﺁﻳﺎ ﭘﺮﺳﺘﻴﺪي؟ « ﮔﺮ ﻻل ﺑﻮدي ﺑﺎز هﻢ ﻣﺮا ﻣﻲ ﭼﻄﻮر ﻣﻤﻜﻦ اﺳﺖ ﺑﺪون داﺷﺘﻦ ﺻﺪا ﺧﺪاوﻧﺪ را ﺑﭙﺮﺳﺘﻢ؟ ﻧﺎﮔﻬﺎن اﻳﻦ ﻋﺒﺎرت ﺑﻪ ذهﻨﻢ ﺧﻄﻮر آﺮد :ﭘﺮﺳﺘﻢ ﺧﺪاوﻧﺪ را ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻣﻲ دل و ﺟﺎن ﻣﻲ . ﭘﺮﺳﺘﺶ ﺷﻜﺮ ﮔﺬاري هﺎي ﻗﻠﺒﻲ ﻣﺎ، زﻣﺎﻧﻲ آﻪ ﺷﺮاﻳﻂ ﺳﺨﺖ ، ﺧﺪاوﻧﺪ ﺗﻨﻬﺎ ﺳﺮود ﺧﻮاﻧﺪن ﻧﻴﺴﺖ اﺳﺖ ﺧﻮد ﻧﻮﻋﻲ ﭘﺮﺳﺘﺶ اﺳﺖ . »: ﺳﭙﺲ ﭼﻨﻴﻦ ﺟﻮاب دادم ﺑﺎز اﺳﻢ ﺗﻮ را ، هﻢ ﻧﺘﻮاﻧﻢ ﺗﻮ را ﺑﭙﺮﺳﺘﻢ ً ﺣﺘﻲ اﮔﺮ ﺟﺴﻤﺎ «. ﺧﻮاهﻢ ﺳﺘﻮد
    داري؟ »: ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺧﺪاوﻧﺪ ﭘﺮﺳﻴﺪ « ﺁﻳﺎ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻣﻲ ﻗﻠﺐ ﺧﻮد ﻣﺮا دوﺳﺖ ﺧﺪاوﻧﺪ »: ﭘﺎﺳﺦ دادم ، ﺑﺎ ﺷﺠﺎﻋﺖ و اﻃﻤﻴﻨﺎن ﻗﻠﺒﻲ ﻓﺮاوان ﺑﻠﻪ ! زﻳﺮا ﺗﻮ ، ﺗﻮ را دوﺳﺖ دارم ﺗﻨﻬﺎ ﺧﺪاي راﺳﺘﻴ هﺴﺘﻲ «! ﻦ اﺣﺴﺎس رﺿﺎﻳﺖ داﺷﺘﻢ .ﮔﻔﺖ ، از ﭘﺎﺳﺨﻲ آﻪ دادﻩ ﺑﻮدم »: اﻧﮕﺎﻩ ﺧﺪاوﻧﺪ ﭘﺲ ﭼﺮا ﮔﻨﺎﻩ « ﻣﻲ آﻨﻲ؟ هﺴﺘﻢ »: ﺟﻮاب دادم «. ﻓﻘﻂ ﻳﻚ اﻧﺴﺎن ، ﻣﻦ آﺎﻣﻞ ﻧﻴﺴﺘﻢ » ﭼﺮا زﻣﺎن ﺻﻠﺢ و ﺁراﻣﺶ و زﻣﺎﻧﻲ آﻪ هﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﺑﺮ وﻓﻖ ﻣﺮاد ﺗﻮ اﺳﺖ، از ﻣﻦ ﺧﻴﻠﻲ دور هﺴﺘﻲ ؟ ﭼﺮا ﻓﻘﻂ هﻨﮕﺎم ﺳﺨﺘﻲ هﺎ ﺑﻪ ﻃﻮر آﻨﻲ؟ « ﺟﺪي دﻋﺎ ﻣﻲ .… ﻓﻘﻂ اﺷﻚ ، هﻴﭻ ﺟﻮاﺑﻲ ﻧﺪاﺷﺘﻢ ﺧﺪاوﻧﺪ اداﻣﻪ داد : ﭼﺮا هﻨﮕﺎم ﭘﺮﺳﺘﺶ ﺑﻪ دﻧﺒﺎل ﻣﻦ ﻣﻲ ﮔﺮدي، ﮔﻮﻳﻲ آﻪ ﭘﻴﺶ ﺗﻮ ﻧﻴﺴﺘﻢ؟ درﺧﻮاﺳﺘﻬﺎﻳﺖ را ﺑﺎ ﺑﻲ ﺗﻔﺎوﺗﻲ ﻋﻨﻮان ﻣﻲ آﻨﻲ؟ و ﭼﺮا ﺑﻲ وﻓﺎﻳﻲ؟ اﺷﻚ هﺎ هﻤﭽﻨﺎن از ﮔﻮﻧﻪ هﺎﻳﻢ ﺟﺎري ﻣﻲ ﺷﺪ . ﭼﺮا اﻳﻦ ﻗﺪر از ﻣﻦ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﻲ آﺸﻲ؟ ﭼﺮا ﭘﻴﻐﺎم هﺎي ﺧﻮش را ﻧﻤﻲ رﺳﺎﻧﻲ؟ ﭼﺮا ﺑﻪ هﻨﮕﺎم ﺳﺨﺘﻲ و ﺟﻔﺎ ﺑﻪ ﻧﺰد دﻳﮕﺮان ﻣﻲ روي ﺗﺎ اﺷﻚ ﺑﺮﻳﺰي، در ﺣﺎﻟﻲ آﻪ ﻣﻦ ﺷﺎﻧﻪ هﺎي ﺧﻮد را در اﺧﺘﻴﺎر ﺗﻮ ﮔﺬاﺷﺘﻪ ام؟ ﭼﺮا هﻨﮕﺎﻣﻲ آﻪ آﺎري را ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﻲ ﺳﭙﺎرم ﺗﺎ ﻣﺮا ﺧﺪﻣﺖ آﻨﻲ، ﺑﻬﺎﻧﻪ هﺎي ﻣﺨﺘﻠﻒ ﻣﻲ ﺗﺮا ﺷﻲ؟ ﺑﻪ دﻧﺒﺎل ﺟﻮاﺑﻲ ﻣﻲ ﮔﺸﺘﻢ، وﻟﻲ هﻴﭻ ﭘﺎﺳﺨﻲ ﻧﺪاﺷﺘﻢ . » اﮔﺮ ﺗﻮ از زﻧﺪﮔﻲ ﻟﺬت ﻣﻲ ﺑﺮي، ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ اﻳﻦ اﺳﺖ آﻪ ﻣﻦ ﺧﻮاﺳﺘﻪ ام ﺗﺎ ﺗﻮ از اﻳﻦ ﻧﻌﻤﺖ ﺑﺮﺧﻮردار ﺑﺎﺷﻲ . ﺑﻪ ﺗﻮ اﺳﺘﻌﺪادهﺎﻳﻲ ﺑﺨﺸﻴﺪم ﺗﺎ ﻣﺮا ﺧﺪﻣﺖ آﻨﻲ، وﻟﻲ ﺗﻮ هﻤﭽﻨﺎن ﺑﻪ راﻩ ﺧﻮدت ﻣﻲ روي . آﻼم ﺧﻮد را ﺑﺮاي ﺗﻮ آﺸﻒ آﺮدم، وﻟﻲ ﺗﻮ از اﻳﻦ داﻧﺶ اﺳﺘﻔﺎدﻩ ﻧﻜﺮدي . ﺑﺎ ﺗﻮ ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺘﻢ . وﻟﻲ ﮔﻮﺷﻬﺎﻳﺖ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮد ، وﻟﻲ ﭼﺸﻤﺎن ﺧﻮد را ، اﺟﺎزﻩ دادم آﻪ ﺷﺎهﺪ ﺑﺮآﺎت ﻣﻦ ﺑﺎﺷﻲ ﺑﺮ ﮔﺮﻓﺘﻲ . وﻟﻲ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺣﺎﻟﺘﻲ ﻣﻨﻔﻌﻼﻧﻪ اﺟﺎزﻩ دادي آﻪ دور ، ﺧﺎدﻣﻴﻦ ﺧﻮد را ﻧﺰد ﺗﻮ ﻓﺮﺳﺘﺎدم ﺷﻮﻧﺪ . «. ﺻﺪاي دﻋﺎي ﺗﻮ را ﺷﻨﻴﺪم و ﺑﻪ هﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺟﻮاب دادم ؟ » « ﻣﺮا دوﺳﺖ داري ً ﺁﻳﺎ ﺣﻘﻴﻘﺘﺎ
    ﻧﻤﻲ ﺗﻮاﻧﺴﺘﻢ ﺟﻮاب ﺑﺪهﻢ .ﺗﻮاﻧﺴﺘﻢ؟ « ﭼﻄﻮر ﻣﻲ . ﺣﻴﺮت زدﻩ ﺑﻮدم ، ﻓﻮق از ﺗﺼﻮرم هﻴﭻ ﻋﺬري ﻧﺪاﺷﺘﻢ . ﭼﻪ ﭼﻴﺰي ﻣﻲ ﺗﻮاﻧﺴﺘﻢ ﺑﮕﻮﻳﻢ ! »: ﻗﻠﺒﻢ ﮔﺮﻳﺴﺖ، و هﻨﮕﺎﻣﻲ آﻪ اﺷﻜﻬﺎﻳﻢ ﺟﺎري ﺷﺪ، ﭼﻨﻴﻦ ﮔﻔﺘﻢ اي ﺧﺪاوﻧﺪ، ﺧﻮاهﺶ ﻣﻲ آﻨﻢ ﻣﺮا ﺑﺒﺨﺶ .ﺁن ﻣﻦ ﻟﻴﺎﻗﺖ ﺑﺎﺷﻢ را ﻧﺪارم آﻪ ﻓﺮزﻧﺪ ﺗﻮ . « ﻓﺮزﻧﺪم »: ﺧﺪاوﻧﺪ ﭼﻨﻴﻦ ﭘﺎﺳﺦ داد «. اي ، اﻳﻦ ﻓﻴﺾ ﻣﻦ اﺳﺖ ﮔﻔﺘﻢ : ﭼﺮا ﻣﺮا ﻣﻲ ﺑﺨﺸﻲ ؟ ﭼﺮا ﻣﺮا دوﺳﺖ داري؟ »: ﺧﺪاوﻧﺪ ﺟﻮاب داد ﭼﻮن ﺧﻠﻘﺖ ﻣﻦ هﺴﺘﻲ . ﺗﻮ ﻓﺮزﻧﺪ ﻣﻦ هﺴﺘﻲ . ﻣﻦ هﺮﮔﺰ ﺗﻮ را ﺗﺮك ﻧﺨﻮاهﻢ آﺮد .ه دﻟﻢ ﺑﺮاﻳﺖ ﻣﻲ ﺳﻮزد و ﻣﻦ ، وﻗﺘﻲ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻲ آﻨﻲ ﻢ ﺑﻪ هﻤﺮاﻩ ﺗﻮ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻲ آﻨﻢ . . ﻣﻦ ﻧﻴﺰ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺷﺎدي ﻣﻲ آﻨﻢ ، وﻗﺘﻲ از ﺷﺎدي ﻓﺮﻳﺎد ﺑﺮ ﻣﻲ ﺁوري اﮔﺮ ﺳﺮﺧﻮردﻩ . ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻮ اﻣﻴﺪواري ﺧﻮاهﻢ داد ، ﺷﻮي ﻣﻦ ﺗﻮ را ﺑﻠﻨﺪ ﺧﻮاهﻢ آﺮد و اﮔﺮ ﺧﺴﺘﻪ ، اﮔﺮ ﺑﻴﺎﻓﺘﻲ ﺷﻮي ﺗﻮ را ﺑﺮ دوش ﺧﻮاهﻢ آﺸﻴﺪ . ﻣﻦ ﺗﺎ اﻧﻘﻀﺎي ﻋﺎﻟﻢ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺧﻮاهﻢ ﺑﻮد، و ﺗﻮ را ﺗﺎ ﺑﻪ اﺑﺪ «. دوﺳﺖ ﺧﻮاهﻢ داﺷﺖ هﺮﮔﺰ ﺗﺎﺑﻪ اﻳﻦ اﻧﺪازﻩ ﺑﺎ ﺻﺪاي ﺑﻠﻨﺪ ﮔﺮﻳﻪ ﻧﻜﺮدﻩ ﺑﻮدم . ﭼﻄﻮر ﺗﻮاﻧﺴﺘﻪ ﺑﻮدم ﺗﺎ اﻳﻦ ﺣﺪ ﺳﺮد ﺑﺎﺷﻢ ؟ و ﭼﻄﻮر ﺑﻪ ﺧﻮد اﺟﺎزﻩ داد ﺑﻮدم آﻪ اﻳﻨﭽﻨﻴﻦ ﻗﻠﺐ ﺧﺪا را ﺑﻪ درد ﺑﻴﺎورم؟ داري؟ »: از ﺧﺪاوﻧﺪ ﭘﺮﺳﻴﺪم « ﭼﻘﺪر ﻣﺮا دوﺳﺖ ﺧﺪاوﻧﺪ دﺳﺘﻬﺎي ﺧﻮد را ﺑﺎز آﺮد و دﻳﺪم ﻣﻦ دﺳﺘﻬﺎي ﺳﻮراخ ﺷﺪﻩ اش را . . ﺑﺮ ﭘﺎ ﺷﺪم ﺗﺎ ﺑﺮاي اوﻟﻴﻦ ﺑﺎر ﺑﻪ ﻃﻮر ﺟﺪي دﻋﺎ آﻨﻢ ، ﺑﻪ ﻧﺎم ﺧﺪاوﻧﺪ
    ویرایش توسط elham70 : 12-05-2014 در ساعت 09:42 PM
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    لعنت به من ..چه ساده دل سپردم
    لعنت به من...اگر واسش میمردم
    دست منو گرفت و بعد ولم کرد
    لعنت به اون کسی که عاشقم کرد

    یکی بگه که ماه من کی بوده...مسبب گناه من کی بوده
    سهم من از نگاه تو همین بود ...عشق تو بد ترین قسمت بهترین بود
    تو دل باروون منو عاشقم کرد..بین زمین و آسمون ولم کرد
    یکی بگه چه جوری شد که این شد...سهم تو آسمنون و من زمین شد

  37. 4 کاربران زیر از elham70 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  38. Top | #40

    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.32
    نوشته ها
    357
    تشکـر
    164
    تشکر شده 576 بار در 219 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار

    قشنگ کوچک

    گفﺖ : ﻛﺴﻲ ﺩﻭﺳﺘﻢﻧﺪﺍﺭﺩ .ﻣﻲ ﺩﺍﻧﻲ ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻛﺴﻲ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؟ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﻱ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺳﺎﺧﺘﻲ ﺣﺘﻲ ﺗـﻮ ﻫـﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ! ...
    ﺧﺪﺍ ﻫﻴﭻ ﻧﮕﻔﺖ
    ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﭘﺎﻫﺎﻳﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻦ ! ﺑﺒﻴﻦ ﭼﻘﺪﺭﭼﻨـﺪﺵ ﺁﻭﺭ ﺍﺳـﺖ . ﭼـﺸﻢ ﻫـﺎ ﺭﺍ ﺁﺯﺍﺭ ﻣﻲ ﺩﻫﻢ . ﺩﻧﻴﺎ ﺭﺍ ﻛﺜﻴﻒ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ .ﺁﺩﻡﻫﺎﻳﺖ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻨﺪ . ﻣﺮﺍ ﻣﻲﻛﺸﻨﺪ ﺑـﺮﺍﻱ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺯﺷﺘﻢ .ﺯﺷﺘﻲ ﺟﺮﻡ ﻣﻦ اﺳﺖ . ﺧﺪﺍ ﻫﻴﭻ ﻧﮕﻔﺖ
    ﮔﻔﺖ: ﺍﻳﻦ ﺩﻧﻴﺎ ﻓﻘﻂ ﻣﺎﻝ ﻗﺸﻨﮓ ﻫﺎﺳﺖ . ﻣﺎﻝ ﮔﻞ ﻫﺎ ﻭ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻫﺎ ، ﻣﺎﻝ ﻗﺎﺻﺪﻙ ، ﻫﺎ ﻣﺎﻝ ﻣﻦ ﻧﻴﺴﺖ.


    ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ :ﻫﺴﺖ ﭼﺮﺍ ﻣﺎﻝ ﺗﻮ ﻫﻢ هستﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻳﻚ ﮔﻞ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻳﻚ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻳـﺎ ﻗﺎﺻـﺪﻙ ﻛـﺎﺭ ﭼﻨـﺪﺍﻥ ﺳﺨﺘﻲ ﻧﻴﺴﺖ ، ﺍﻣﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻳـﻚ ﺳﻮﺳـﻚ ﺩﻭﺳـﺖ ﺩﺍﺷـﺘﻦ ﺗـﻮ ﻛـﺎﺭﻱ ﺩﺷﻮﺍﺭی ﺍﺳﺖ. ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻛﺎﺭﻱ ﺍﺳﺖ ﺁﻣﻮﺧﺘﻨﻲ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺭﻧﺞ ﺁﻣﻮﺧﺘﻦ ﺭﺍ ﻧﻤﻲ ﺑﺮﻧﺪ . ﺑﺒﺨﺶ ﻛﺴﻲ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﺩﺯﻳﺮﺍ ﻛﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﺆﻣﻦ ﻧﻴﺴﺖ ﺯﻳـﺮﺍ ﻛـﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﺍ ﻧﻴﺎﻣﻮﺧﺘﻪاﺳﺖ ﺍﻭ ﺍﺑﺘﺪﺍﻱ ﺭﺍﻩ است . ﻣﺆﻣﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﺯﻳﺮﺍ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﻦ ﺯﻳﺒﺎﻳﻢ ﻣﻦ ﺯﻳﺒﺎیﻢ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﻱ ﻣﺆﻣﻦ ﺟﺰ ﺯﻳﺒﺎ ﻧﻤﻲ ﺑﻴﻨﻨﺪ ﺯﺷـﺘﻲ ﺩﺭ ﭼـﺸﻢ ﻫﺎﺳـﺖ . ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺩﺍﻳﺮﻩ ﻫﺮﭼﻪ ﻛﻪ ﻫﺴﺖﻧﻴﻜﻮﺳﺖ ، ﺁﻥ ﻛﻪ ﺑﻴﻦ ﺁﻓﺮﻳﺪﻩﻫﺎﻱ ﻣﻦ ﺧـﻂ ﻛـﺸﻴﺪ ﺷﻴﻄﺎﻥ ﺑﻮﺩ .ﺷﻴﻄﺎﻥ ﻣﺴﺌﻮﻝ فاصله ﻫﺎﺳﺖ. ﺣﺎﻻ ﻗﺸﻨﮓ ﻛﻮﭼﻜﻢ !ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺗﺮ ﺑﻴﺎ ﻭ ﻏﻤﮕﻴﻦ ﻧﺒﺎﺵ


    ﻗﺸﻨﮓ ﻛﻮﭼﻚ ﺣﺮﻓﻲ ﻧﺰﺩ ﻭ ﺩﻳﮕﺮ ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ نیندیشید که نازیباست...
    موفق باشید
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    لعنت به من ..چه ساده دل سپردم
    لعنت به من...اگر واسش میمردم
    دست منو گرفت و بعد ولم کرد
    لعنت به اون کسی که عاشقم کرد

    یکی بگه که ماه من کی بوده...مسبب گناه من کی بوده
    سهم من از نگاه تو همین بود ...عشق تو بد ترین قسمت بهترین بود
    تو دل باروون منو عاشقم کرد..بین زمین و آسمون ولم کرد
    یکی بگه چه جوری شد که این شد...سهم تو آسمنون و من زمین شد

  39. 3 کاربران زیر از elham70 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 2 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 2 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. جملات زیبا و کوتـاه از بزرگـان و اندیشمنـدان
    توسط *P s y C h e* در انجمن اس ام اس و نوشته های زیبا
    پاسخ: 92
    آخرين نوشته: 11-06-2017, 01:10 PM
  2. با خوش اخلاق بودن، ثروتمند شويد!
    توسط R e z a در انجمن روانشناسی شغلی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 10-11-2013, 01:29 AM
  3. تغییرات کوچکی که تفاوتهای بزرگی ایجاد می کند
    توسط R e z a در انجمن روانشناسی شغلی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 09-14-2013, 12:38 AM
  4. تفاوتهای فردی
    توسط R e z a در انجمن روانشناسی شغلی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 08-22-2013, 05:10 PM
  5. مراکز مشاوره شهرستان های استان خوزستـان
    توسط *P s y C h e* در انجمن معرفی مراکز روانشناسی و مشاوره در استانها
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 08-20-2013, 01:09 AM

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

داستان کوتاه زیبا و تاثیرگذارداستان کوتاه تاثیر گذارداستان تاثیر گذارداستان های تاثیر گذارداستان های کوتاه و تاثیر گذارداستانهای تاثیر گذارداستان های کوتاه تاثیر گذارداستان کوتاه و تاثیر گذارداستان کوتاه تاثیرگذارداستانهای کوتاه تاثیر گذارداستان های تاثیرگذارداستانهای کوتاه تاثیرگذارداستان های تاثیر گذار کوتاهداستانهای کوتاه و تاثیر گذارداستان تاثیر گذار کوتاهداستانک تاثیر گذارداستان های کوتاه زیبا و تاثیرگذارداستانهای تاثیرگذارداستان های کوتاه تاثیرگذارداستان تاثیرگذارداستان هاي كوتاه تاثير گذارداستان کوتاه و تاثیرگذارداستانهای کوتاه و تاثیرگذارداستانک تاثیرگذارداستان های کوتاه و تاثیرگذارداستان کوتاه تاثیرگزارداستان كوتاه تاثير گذارداستانهای کوتاه وتاثیرگذارداستان های بسیار تاثیر گذارداستان کوتاه تاثیر گذار عاشقانهداستان کوتاه تاثیر گذار جدیدحکایتهای تاثیرگذارداستانهاي كوتاه تاثير گذارداستان هاي كوتاه و تاثيرگذارداستانکهای تاثیرگذار

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

جستجوهای مرتبط در گوگل
فراموش,  فراموشم نکن,  فراموش كردن عشق,  فراموش كردن پسورد اپل ايدي,  فراموش كردن پسورد icloud,  فراموشم نكن معين,  فراموش كردن پسورد اينستاگرام,  فراموش كردن پسورد ايميل,  فراموش کردم بابک جهانبخش,  فراموش كردن رمز جيميل,  فرزند,  فرزندان رهبر,  فرزندان پیامبر,  فرزند زبير محمود,  فرزندان حضرت عباس,  فرزندان امام حسين,  فرزندان سردار سلیمانی,  فرزند خواندگی,  فرزندان خامنه ای,  فرزندان حضرت محمد,  

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
twitter Google Plus facebook


آدرس ایمیلتان را بدون دابلیو دابلیو وارد کنید