مشاور
تبلیغات مشاور
  
  



صفحه 2 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 11 به 20 از 46

موضوع: داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار

  1. Top | #11



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Nov 2013
    شماره عضويت
    871
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.03
    نوشته ها
    33
    تشکـر
    16
    تشکر شده 124 بار در 27 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Sepasgozar
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار

    عالي بود.ممنون
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    ناشنوا باش وقتي همه از محال بودن آرزوهايت سخن مي گويند

  2. Top | #12



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضويت
    25
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.84
    نوشته ها
    2,627
    تشکـر
    52
    تشکر شده 509 بار در 301 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Akhmoo
    میزان امتیاز
    6

    مردی که فرزندی نداشت و مرد!

    او نسخهای از هستی و زندگی به ما میدهد که درآن هیچ نقطه و ویرگولی نیست و ما باید به روش خودمان آن را نقطه گذاری کنیم.



    مرد ثروتمند بدون فرزندی بود که به پایان زندگیاش رسیده بود،کاغذ و قلمی برداشت تا وصیتنامه خود را بنویسد:

    (تمام اموالم را برای خواهرم میگذارم نه برای برادر زادهام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران)

    اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و آنرا نقطه گذاری کند.پس تکلیف آن همه ثروت چه میشد؟؟؟

    برادر زاده او تصمیم گرفت..آن را اینگونه تغییر دهد:
    «تمام اموالم را برای خواهرم میگذارم؟ نه! برای برادر زادهام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.»


    خواهر او که موافق نبود آن را اینگونه نقطهگذاری کرد :
    «تمام اموالم را برای خواهرم میگذارم. نه برای برادر زادهام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.»


    خیاط مخصوصش هم یک کپی از وصیت نامه را پیدا کرد وآن را به روش خودش نقطهگذاری کرد:
    «تمام اموالم را برای خواهرم میگذارم؟ نه. برای برادرزادهام؟ هرگز. به خیاط. هیچ برای فقیران.»


    پس از شنیدن این ماجرا فقیران شهر جمع شدند تا نظر خود را اعلام کنند:
    «تمام اموالم را برای خواهرم میگذارم؟ نه. برای برادر زادهام؟ هرگز. به خیاط؟ هیچ. برای فقیران.»

    نکته اخلاقی:
    به واقع زندگی نیز این چنین است:
    او نسخهای از هستی و زندگی به ما میدهد که درآن هیچ نقطه و ویرگولی نیست و ما باید به روش خودمان آن را نقطه گذاری کنیم.
    اززمان تولد تا مرگ تمام نقطه گذاریها دست ماست
    ویرایش توسط R e z a : 11-20-2013 در ساعت 12:52 AM
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  3. 3 کاربران زیر از R e z a بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  4. Top | #13



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضويت
    25
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.84
    نوشته ها
    2,627
    تشکـر
    52
    تشکر شده 509 بار در 301 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Akhmoo
    میزان امتیاز
    6

    میخ های روی دیوار

    آن حرف ها هم چنینی آثاری را در دل کسانی که دلشونو شکستیم به جای می گذارند که متاسفانه جای بعضی از اونها هرگز با عذر خواهی پر نمیشه.


    پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت و همه اطرافیان از این رفتار او خسته شده بود ند روزی پدرش او را صدا کرد وگفت پسر دلم می خواهد کاری برای من انجام بدهی پسر گفت باشه
    پدر اورا به اتاقی برد و جعبه میخی بدستش داد و گفت پسرم از تو می خواهم که هر بار که عصبانی شدی میخی بر روی این دیوار بکوبی
    روز اول پسر بچه ۳۷ میخ به دیوار کوبید . طی چند هفته بعد ؛ همان طور که یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر میشد .
    او فهمید که کنترل عصبانیتش آسانتر از کوبیدن میخها بر دیوار است
    به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد داد هر روز که می تواند عصبانیتش را کنترل کند ؛‌ یکی از میخها را از دیوار بیرون آورد.



    روزها گذشت و پسر ک بلاخره توانست به پدرش بگوید که تمام میخها را از دیوار بیرون آورده است .
    پدر دست پسرک را گرفت و به کنار دیوار برد وگفت : پسرم تو کار خوبی انجام دادی اما به سوراخهای دیوار نگاه کن دیوار هر گز مثل گذشته نمی شود وقتی تودر هنگام عصبانیت حرفی را میزنی ؛ آن حرف ها هم چنینی آثاری را در دل کسانی که دلشونو شکستیم به جای می گذارند که متاسفانه جای بعضی از اونها هرگز با عذر خواهی پر نمیشه.
    ما چطور هیچ تا حالا فکر کردیم چقدر ازاین میخها در دیوار دل دیگران فرو کردیم
    بیایم از خدا بخواهیم که به ما انقدر مهربانی وگذشت بدهد تا هرگز دردیوار دل دیگران میخی فرو نکنیم .
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  5. 4 کاربران زیر از R e z a بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  6. Top | #14



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضويت
    25
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.84
    نوشته ها
    2,627
    تشکـر
    52
    تشکر شده 509 بار در 301 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Akhmoo
    میزان امتیاز
    6

    نامه دختر زیبا به رئیس ثروتمند

    زيبائي شما رفته‌رفته بعد ده سال آرام آرام به کل محو مي‌شود اما پول من، در حالت عادي بعيد است بر باد رود.

    يك دختر خانم زيبا خطاب به رئيس شركت امريكائي ج پ مورگان نامه‌اي بدين مضمون نوشته است:

    مي‌خواهم در آنچه اينجا مي‌گويم صادق باشم. من 24 سال دارم. جوان و بسيار زيبا، خوش‌اندام، خوش هیکل، خوش بیان، دارای تحصیلات آکادمیک و مسلط به چند زبان دنیا هستم.
    آرزو دارم با مردي با درآمد سالانه 500 هزار دلار يا بيشتر ازدواج كنم. شايد تصور كنيد كه سطح توقع من بالاست، اما حتي درآمد سالانه يك ميليون دلار در نيويورك هم به طبقه متوسط تعلق دارد.
    چه برسد به 500 هزار دلار. خواست من چندان زياد نيست. آیا مردی با درآمد سالانه 500 هزار دلاري وجود دارد؟
    آيا شما خودتان ازدواج كرده‌ايد؟ سئوال من اين است كه چه كنم تا با اشخاص ثروتمندي مثل شما ازدواج كنم؟

    چند سئوال ساده دارم:
    1- پاتوق جوانان مجرد و پولدار كجاست؟
    2- چه گروه سني از مردان به كار من مي‌آيند؟
    3- معيارهاي شما براي انتخاب زن كدامند؟
    و اما جواب مدير شركت مورگان:
    نامه شما را با شوق فراوان خواندم. در نظر داشته باشيد كه دختران زيادي هستند كه سوالاتي مشابه شما دارند. اجازه دهيد در مقام يك سرمايه‌گذار حرفه‌اي موقعيت شما را تجزيه و تحليل كنم :
    درآمد سالانه من بيش از 500 هزار دلار است كه با شرط شما همخواني دارد، اما خدا كند كسي فكر نكند كه اكنون با جواب دادن به شما، وقت خودم را تلف مي‌كنم.
    از ديد يك تاجر، ازدواج با شما اشتباه است، دليل آن هم خيلي ساده است: آنچه شما در سر داريد مبادله منصفانه "زيبائي" با "پول" است. اما اشكال كار همين جاست: زيبائي شما رفته‌رفته بعد ده سال آرام آرام به کل محو مي‌شود اما پول من، در حالت عادي بعيد است بر باد رود.

    در حقيقت، درآمد من سال به سال بالاتر خواهد رفت اما زيبائي شما نه و چین و چروک و پیری زود رس زنانه جایگزین این زیبائی خواهد گردید و اثری از این جوانی و زیبائی باقی نخواهد ماند.

    از نظر علم اقتصاد، من يك "سرمايه رو به رشد" هستم اما شما يك "سرمايه رو به زوال".

    به زبان وال‌استريت، هر تجارتي "موقعيتي" دارد. ازدواج با شما هم چنين موقعيتي خواهد داشت. اگر ارزش تجارت افت كند عاقلانه آن است كه آن را نگاه نداشت و در اولين فرصت به ديگري واگذار كرد و اين چنين است در مورد ازدواج با شما.

    بنابراین هر آدمي با درآمد سالانه 500 هزار دلار نادان نيست که با شما ازدواج کند به همین دلیل ما فقط با امثال شما قرار مي‌گذاريم اما ازدواج هرگز.

    اما اگر شما علاوه بر جوانی و زیبائی کالایی داشته باشید که مثل سرمایه من رو به رشد باشد و یا حداقل نفع آن از من منقطع نشود کالاهایی با ارزش مثل "انسانیت، پاکدامنی، شعور، اخلاق، تعهد، صداقت، وفاداری، حمایت، دوست داشتن، عشق و ... " آن وقت احتمالا این معامله برای من هم سود فراوانی خواهد داشت چون ممکن است من حتی فاقد دارایی هایی با ارزش با مشخصات شما باشم و برای داشتن آنها پول زیادی خرج کنم. چون بعد چند مدت از ازدواج، بیش از زیبائی، اندام و هیکل، مواردی که بیان کردم برای زندگی مشترک لازم بوده و من شدیدا به آنها نیاز پیدا خواهم کرد.

    در هر حال به شما پيشنهاد مي‌كنم كه قيد ازدواج با آدمهاي ثروتمند را بزنيد. بجاي آن شما خودتان مي‌توانيد با کمی تفکر و تلاش و با داشتن درآمد سالانه 500 هزار دلاري، فرد ثروتمندي شويد. اينطور، شانس شما بيشتر خواهد بود تا آن كه يك پولدار احمق را پيدا كنيد.
    اميدوارم اين پاسخ كمكتان كند.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  7. 2 کاربران زیر از R e z a بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  8. Top | #15



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضويت
    25
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.84
    نوشته ها
    2,627
    تشکـر
    52
    تشکر شده 509 بار در 301 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Akhmoo
    میزان امتیاز
    6

    اعتقاداتتان را چند می فروشید

    چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست پنس اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنس را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...



    مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 پنس اضافه تر می دهد! می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست پنس اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنس را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...
    گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست پنس را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم! تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست پنس می فروختم!!
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  9. 2 کاربران زیر از R e z a بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  10. Top | #16



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    شماره عضويت
    25
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.84
    نوشته ها
    2,627
    تشکـر
    52
    تشکر شده 509 بار در 301 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Akhmoo
    میزان امتیاز
    6

    سقراط و راز موفقیت

    هر زمان که به همین میزان که اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، تلاش خواهی کرد که آن را به دست بیاوری؛ راز دیگر ندارد.



    مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفقیت چیست. سقراط به او گفت، "فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفّقیت را به تو بگویم."

    صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت. سقراط از او خواست که به سوی رودخانه او را همراهی کند. جوان با او به راه افتاد.

    به لبهء رود رسیدند و به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانهء آنها رسید. ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد. جوان نومیدانه تلاش کرد خود را رها کند، امّا سقراط آنقدر قوی بود که او را نگه دارد.

    مرد جوان آنقدر زیر آب ماند که رنگش به کبودی گرایید و بالاخره توانست خود را خلاصی بخشد.همین که به روی آب آمد، اوّل کاری که کرد آن بود که نفسی بس عمیق کشید و هوا را به اعماق ریه فرو فرستاد.

    سقراط از او پرسید، "زیر آب که بودی، چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟" گفت، "هوا."سقراط گفت، "هر زمان که به همین میزان که اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، تلاش خواهی کرد که آن را به دست بیاوری؛ راز دیگر ندارد."
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  11. Top | #17



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    شماره عضويت
    1410
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.46
    نوشته ها
    1,884
    تشکـر
    12
    تشکر شده 303 بار در 218 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    5

    داستان چهار شمع !

    پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را دید و گفت : چرا خاموش شده اید ؟ قرار بود شما تا ابد بمانید و با گفتن این جمله شروع کرد به گریه کردن .

    رسم است که در ایام کریسمس و در واقع آخرین ماه از سال میلادی چهار شمع روشن می نمایند ، هر شمع یک هفته می سوزد و به این ترتیب تا پایان ماه هر چهار شمع می سوزند ، شمع ها نیز برای خود داستانی دارند . امیدواریم با خواندن این داستان امید در قلب تان ریشه دواند .

    شمع ها به آرامی می سوختند ، فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبت های آن ها را بشنوی .

    اولی گفت : من صلح هستم ! با وجود این هیچ کس نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد .
    فکر میکنم به زودی از بین خواهم رفت . سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت .

    دومی گفت : من ایمان هستم ! با این وجود من هم ناچارا مدتی زیادی روشن نمی مانم ، و معلوم نیست تا چه زمانی زنده باشم ، وقتی صحبتش تمام شد نسیم ملایمی بر آن وزید و شعله اش را خاموش کرد .

    شمع سوم گفت : من عشق هستم ! ولی آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم . مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند ، آنها حتی عشق ورزیدن به نزدیکترین کسانشان را هم فراموش می کنند و کمی بعد او هم خاموش شد .

    ناگهان ... پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را دید و گفت : چرا خاموش شده اید ؟ قرار بود شما تا ابد بمانید و با گفتن این جمله شروع کرد به گریه کردن .

    سپس شمع چهارم گفت : نترس تا زمانی که من روشن هستم می توانیم شمع های دیگر را دوباره روشن کنیم .
    من امید هستم !

    کودک با چشم های درخشان شمع امید را برداشت و شمع های دیگر را روشن کرد .

    چه خوب است که شعله امید هرگز در زندگی تان خاموش نشود . چرا که هر یک از ما می توانیم امید ، ایمان ، صلح و عشق را حفظ و نگهداری کنیم .
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  12. کاربران زیر از Artin بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  13. Top | #18



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    شماره عضويت
    1410
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.46
    نوشته ها
    1,884
    تشکـر
    12
    تشکر شده 303 بار در 218 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    5

    درخشش کاذب !

    به هنگام بازگشت فکر کردم چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر ، از پیمودن راه خود باز مانده ایم ؟ اما باز فکر کردم ، اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم چطور می فهمیدیم فقط درخششی کاذب است ؟




    یک روز صبح به همراه یکی از دوستان آرژانتینی ام در بیابان " موجاوه " قدم می زدیم که چیزی را دیدیم که در افق می درخشید . هرچند مقصود ما رفتن به یک " دره " بود ، برای دیدن آنچه آن درخشش را از خود باز می تاباند ، مسیر خود را تغییر دادیم .
    تقریباً یک ساعت در زیر خورشیدی که مدام گرم تر می شد راه رفتیم و تنها هنگامی که به آن رسیدیم توانستیم کشف کنیم که چیست . یک بطری نوشابه خالی بود و غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود .
    از آن جا که بیابان بسیار گرم تر از یک ساعت قبل شده بود ، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت " دره " نرویم . به هنگام بازگشت فکر کردم چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر ، از پیمودن راه خود باز مانده ایم ؟ اما باز فکر کردم ، اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم چطور می فهمیدیم فقط درخششی کاذب است ؟

    نکته اخلاقی : هر شکست لااقل این فایده را دارد ، که انسان یکی از راه هایی که به شکست منتهی می شود را می شناسد .
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  14. Top | #19



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    شماره عضويت
    1410
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.46
    نوشته ها
    1,884
    تشکـر
    12
    تشکر شده 303 بار در 218 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    5

    فقط برو!


    يكي از شاگردان شيوانا هميشه روي تخته سنگي رو به افق مي نشست و به آسمان خيره مي شد و كاري نمي كرد. شيوانا وقتي متوجه بيكاري و بي فعاليتي او شد كنارش نشست و از او پرسيد چرا دست به كاري نمي زند تا نتيجه اي عايدش شود و زندگي بهتري براي خود رقم زند.

    شاگرد جوان سري به علامت تاسف تكان داد و گفت: «تلاش بي فايده است استاد! به هر راهي كه فكر مي كنم مي بينم و مي دانم كه بي فايده است. من مي دانم كار درست چيست اما دست و دلم به كار نمي رود و هر روز هم حس و حالم بدتر مي شود!»

    شيوانا از جا برخاست و دستش را برشانه شاگرد جوانش كوبيد و گفت: «اگر مي داني كجا بروي خوب برخيز و برو! اگر هم نمي داني خوب از اين و آن، جهت و سمت درست حركت را بپرس و بعد كه جهت را پيدا كردي آن موقع برخيز و در آن جهت برو! فقط برو و يكجا منشين! از يكجا نشستن هيچ نتيجه اي عايد انسان نمي شود. فرقي هم نمي كند آن انسان چقدر دانش داشته باشد! اگر غم و اندوه داري در حين فعاليت و كار به آنها فكر كن! اگر مي خواهي معناي زندگي را درك كني در اثناي كار و تلاش اين معنا را درياب. مهم اين است كه دائم در حال رفتن به جلو باشي! پس برخيز و راه برو!»
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    این روزها
    خدا هم از حرفای تکراری من خسته است
    چه حس مشترکی داریم من و خدا ...
    او از حرفای تکراری من خسته است ...
    و من ...
    از تکرار غم انگیز روزهایم


  15. کاربران زیر از Artin بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  16. Top | #20



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    شماره عضويت
    1410
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.46
    نوشته ها
    1,884
    تشکـر
    12
    تشکر شده 303 بار در 218 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    5

    علت خلقت مگس!




    غلامي کنار پادشاهي نشسته بود. پادشاه خوابش مي آمد، اما هر گاه چشمان خود را مي بست تا بخوابد، مگسي بر گونه او مي نشست و پادشاه محکم به صورت خود مي زد تا مگس را دور کند.

    مدتي گذشت، پادشاه از غلامش پرسيد:«اگر گفتي چرا خداوند مگس را آفريده است؟» غلام گفت: «مگس را آفريده تا قدرتمندان بدانند بعضي وقت ها زورشان حتي به يک مگس هم نمي رسد.»
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    این روزها
    خدا هم از حرفای تکراری من خسته است
    چه حس مشترکی داریم من و خدا ...
    او از حرفای تکراری من خسته است ...
    و من ...
    از تکرار غم انگیز روزهایم


  17. 2 کاربران زیر از Artin بابت این پست مفید تشکر کرده اند


صفحه 2 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. جملات زیبا و کوتـاه از بزرگـان و اندیشمنـدان
    توسط *P s y C h e* در انجمن اس ام اس و نوشته های زیبا
    پاسخ: 85
    آخرين نوشته: 08-03-2016, 12:09 PM
  2. با خوش اخلاق بودن، ثروتمند شويد!
    توسط R e z a در انجمن روانشناسی شغلی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 10-11-2013, 12:29 AM
  3. تغییرات کوچکی که تفاوتهای بزرگی ایجاد می کند
    توسط R e z a در انجمن روانشناسی شغلی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 09-13-2013, 11:38 PM
  4. تفاوتهای فردی
    توسط R e z a در انجمن روانشناسی شغلی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 08-22-2013, 04:10 PM
  5. مراکز مشاوره شهرستان های استان خوزستـان
    توسط *P s y C h e* در انجمن معرفی مراکز روانشناسی و مشاوره در استانها
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 08-20-2013, 12:09 AM

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

داستان کوتاه زیبا و تاثیرگذار

داستان کوتاه تاثیر گذار

داستان تاثیر گذار

داستان های تاثیر گذار

داستان های کوتاه و تاثیر گذار

داستانهای تاثیر گذار

داستان های کوتاه تاثیر گذار

داستان کوتاه و تاثیر گذار

داستان کوتاه تاثیرگذار

داستانهای کوتاه تاثیر گذار

داستانهای کوتاه تاثیرگذار

داستان های تاثیرگذارداستان های تاثیر گذار کوتاهداستانهای کوتاه و تاثیر گذارداستانک تاثیر گذارداستان تاثیر گذار کوتاهداستان های کوتاه زیبا و تاثیرگذارداستان های کوتاه تاثیرگذارداستان هاي كوتاه تاثير گذارداستان تاثیرگذارداستانک تاثیرگذارداستان کوتاه و تاثیرگذارداستانهای تاثیرگذارداستانهای کوتاه و تاثیرگذارداستان های کوتاه و تاثیرگذارداستان کوتاه تاثیرگزارداستان كوتاه تاثير گذارداستانهای کوتاه وتاثیرگذارداستان های بسیار تاثیر گذارداستان کوتاه تاثیر گذار عاشقانهداستان کوتاه تاثیر گذار جدیدحکایتهای تاثیرگذارداستانهاي كوتاه تاثير گذارداستان هاي كوتاه و تاثيرگذارداستانکهای تاثیرگذار

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

جستجوهای مرتبط در گوگل

داستان,  داستان عاشقانه,  داستان کوتاه,  داستان های کوتاه,  داستان های عاشقانه,  داستان های کوتاه,  داستان های عاشقانه صحنه دار,  داستان های خنده دار,  داستان های جالب,  داستان های ترسناک,  داستان های عاشقانه,  داستان های کوتاه جالب,  داستان های کوتاه خنده دار,  داستان های کودکانه,  داستان های کوتاه عاشقانه,  فراموشی,  فراموشم کن,  فراموش كردن رمز اينستاگرام,  فراموشم نکن,  فراموش كردن عشق,  فراموش كردن پسورد اپل ايدي,  فراموش کردم بابک جهانبخش,  فراموشی عشق,  فراموشت میکنم,  فراموش كردن پسورد اينستاگرام,  فرزند,  فرزندان رهبر,  فرزندان دکتر خدادوست,  فرزند عارف لرستانی,  فرزندان محمدباقر قالیباف,  فرزندان سردار سلیمانی,  فرزند پسر,  فرزندان حضرت محمد,  فرزندان امام حسین,  فرزندان امام خمینی,  

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
twitter Google Plus facebook


آدرس ایمیلتان را بدون دابلیو دابلیو وارد کنید