مشاور
تبلیغات مشاور
  
  



صفحه 3 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 21 به 30 از 46

موضوع: داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار

  1. Top | #21



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    شماره عضويت
    1410
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.46
    نوشته ها
    1,884
    تشکـر
    12
    تشکر شده 303 بار در 218 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    5

    آرزوهای مرد سنگ تراش

    تا اینکه یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم.


    روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمندتر است. تا اینکه یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم. در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد.
    در حالیکه روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و آرزو کرد ابر باشد و تبدیل به ابری بزرگ شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف تکان داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همانطور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خورد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگ تراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    این روزها
    خدا هم از حرفای تکراری من خسته است
    چه حس مشترکی داریم من و خدا ...
    او از حرفای تکراری من خسته است ...
    و من ...
    از تکرار غم انگیز روزهایم


  2. 3 کاربران زیر از Artin بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  3. Top | #22



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Feb 2014
    شماره عضويت
    2316
    عنوان کاربر
    کاربر محروم
    ميانگين پست در روز
    0.25
    نوشته ها
    307
    تشکـر
    82
    تشکر شده 196 بار در 122 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Mehraboon
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار

    سلام
    خیلی قشنگ بود
    میشه لطف کنید پست من رو بخونید و جواب بدید؟
    ممنون میشم
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  4. Top | #23



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    شماره عضويت
    1410
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.46
    نوشته ها
    1,884
    تشکـر
    12
    تشکر شده 303 بار در 218 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    5

    آهنگ زندگی

    مردم فقیر منطقه که اکثرا مشاغل مشقت بار و سختی داشتند و گاه ناامیدانه و بدون حتی کمترین درآمد روزانه، روز را به شب می رساندند و ریاضت و گرسنگی و سختی جزء جدایی ناپذیر زندگی آن ها بود، ناخودآگاه به سمت صدای زیبا و مسحورکننده ویولن جذب شدند.

    در یکی از روزهای سرد زمستان در یکی از محلات فقیرنشین شهر صبح زود که مردم آن منطقه در حال رفتن به محل کارشان بودند، صدای زیبا و دلنشین ویولن از گوشه خرابه ای توجه آن ها را به خود جلب می کرد. مردم فقیر منطقه که اکثرا مشاغل مشقت بار و سختی داشتند و گاه ناامیدانه و بدون حتی کمترین درآمد روزانه، روز را به شب می رساندند و ریاضت و گرسنگی و سختی جزء جدایی ناپذیر زندگی آن ها بود، ناخودآگاه به سمت صدای زیبا و مسحورکننده ویولن جذب شدند.
    دیری نپایید که اطراف ویولونیست جوان پر شد از ده ها فقیر و گرسنه که از صدای دلنشین ویولن تمام مشقت های زندگی خویش را فراموش کرده بودند، صدا آن قدر زیبا و گیرا بود که اشک از گونه های پیر و جوان و زن و مرد جاری می شد. برای ۲ ساعت تمام سرما، غم و گرسنگی جای خود را به عشق، نشاط و حس رهایی داد.

    تنها مردم منطقه نبودند که به این آوای دل پذیر گوش می دادند حتی اتوبوس کارگران معدن زغال سنگ که از منطقه می گذشت با دیدن ازدحام مردم ایستاد و کارگران با کنجکاوی پیگیر ماجرا شدند و همین که طنین آوای ویولن به گوششان رسید، بی اختیار و فارغ از غصه جریمه و تاخیر حضور در محل کار سراپا گوش شدند و خاطرات شیرین زندگی شان را با هم مرور کردند.
    لحظاتی بعد از اجرای آخرین نت های ویولونیست و پس از سپری شدن لحظاتی آرام و بی صدا، ناگهان تشویق توام با شور و شعف کارگران و مردم بدرقه ویولونیست جوان شد. وی در حالی که با مردم مشتاق خداحافظی می کرد به هر یک از آن ها ۱۰ دلار هدیه داد تا برای حدود ۲۰۰ نفر از مردم خاطره ای به یادماندنی به جا بگذارد. ویولونیست جوان در حالی که با مردم خداحافظی می کرد با چشمانی اشکبار و دلی لبریز از عشق و شادمانی آن ها را ترک کرد و این در حالی بود که هر بلیت اجرای او در چند شب پیش، بیش از ده ها دلار به فروش رفته بود.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    این روزها
    خدا هم از حرفای تکراری من خسته است
    چه حس مشترکی داریم من و خدا ...
    او از حرفای تکراری من خسته است ...
    و من ...
    از تکرار غم انگیز روزهایم


  5. 2 کاربران زیر از Artin بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  6. Top | #24



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Feb 2014
    شماره عضويت
    2316
    عنوان کاربر
    کاربر محروم
    ميانگين پست در روز
    0.25
    نوشته ها
    307
    تشکـر
    82
    تشکر شده 196 بار در 122 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Mehraboon
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار

    بسم الله الرحمن الرحیم
    اللهم اشفع کل مریض...
    زن کشاورزی بیمار شد،کشاورز به سراغ یک راهب بودایی رفت از او خواست برای سلامتی همسرش دعا کند.
    راهب دست به دعا برداشت و از خدا خواست همه ی بیماران را شفا بخشد.
    ناگهان کشاورز دعای او را قطع کرد و گفت: صبر کنید!از شما خواستم برای همسرم دعا کنید و شما دارید برای همه ی بیماران دعا می کنید!
    راهب گفت:من دارم برای همسرت دعا می کنم.
    کشاورز گفت:اما برای همه دعا کردید،با این دعا ممکن است حال همسایه ام که مریض است،خوب بشود و من اصلا از او خوشم نمی آید.
    راهب گفت:تو چیزی از درمان نمیدانی،وقتی برای همه دعا می کنم دعاهای خودم را با دعاهای هزاران نفر دیگری که همین الان برای بیماران خود دعا می کنند،متحد می کنم،وقتی این دعاها با هم متحد شوند،چنان نیرویی می یابند که تا درگاه خدا می رسند و سود آن نصیب همگان می شود.
    خدایا بحق امام زمان عج خودت بهترین مصلحت رو نصیب همه بیماران کندرمان واقعی نزد تو هست...طبیب واقعی تو هستی
    یا الله
    امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  7. کاربران زیر از تک ستاره بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  8. Top | #25



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    May 2014
    شماره عضويت
    3829
    عنوان کاربر
    تیم مشاوره
    ميانگين پست در روز
    1.11
    نوشته ها
    1,253
    تشکـر
    954
    تشکر شده 1,170 بار در 688 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Mehraboon
    میزان امتیاز
    5

    پاسخ : داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار

    هنری: «اگر گفتی آن چیست که برای هر کسی واجب است، حتی واجبتر از نان شب؟»

    الین: «خوشبختی است؟»

    هنری: «البته که خوشبختی است! امّا کلید خوشبختی چیست؟»

    الین: «ایمان به خدا؟ امنیت نیست؟ سلامتی چی عزیزم؟»

    هنری: «توی نگاه غریبههای توی خیابون که دقیق میشوی، به هرجا که چشم میگردانی توی نگاهها چه حسرتی میبینی؟»

    الین: «خودت بگو هنری، من دیگر عقلم به جایی قد نمیدهد.»

    هنری: «یکی که آدم باهاش درددل کند! کسی که آدم را درک کند! همین.»
    ویرایش توسط mahsa42 : 06-06-2014 در ساعت 01:27 PM
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  9. 2 کاربران زیر از mahsa42 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  10. Top | #26



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    May 2014
    شماره عضويت
    3829
    عنوان کاربر
    تیم مشاوره
    ميانگين پست در روز
    1.11
    نوشته ها
    1,253
    تشکـر
    954
    تشکر شده 1,170 بار در 688 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Mehraboon
    میزان امتیاز
    5

    پاسخ : داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار

    زنى به حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت: اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟

    داوود (ع) فرمود: خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند.

    سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟

    زن گفت: من بیوه زن هستم و سه دختر دارم، با دستم ریسندگى مى کنم، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم تا بفروشم و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم ، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تأمین نمایم .

    هنوز سخن زن تمام نشده بود که ...

    در خانه داوود (ع) را زدند ، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد ، ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (ع) آمدند و هر کدام صد دینار (جمعاً هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند: این پولها را به مستحقش بدهید. حضرت داوود (ع) از آن ها پرسید : علت این که شما دسته جمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟ عرض کردند: ما سوار کشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، کشتى آسیب دید و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم ، ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ بسته اى به سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ، در آن شال بافته دیدیم ، به وسیله آن مورد آسیب دیده کشتى را محکم بستیم و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار، بپردازیم و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ماست به حضورت آورده ایم تا هر که را بخواهى ، به او صدقه بدهى.

    حضرت داوود (ع) به زن متوجه شد و به او فرمود : پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى ؟ سپس ‍ هزار دینار را به آن زن داد و فرمود : این پول را در تأمین معاش کودکانت مصرف کن ، خداوند به حال و روزگار تو ، آگاهتر از دیگران است.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  11. 2 کاربران زیر از mahsa42 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  12. Top | #27



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    May 2014
    شماره عضويت
    3710
    عنوان کاربر
    مدیر کل
    ميانگين پست در روز
    7.18
    نوشته ها
    8,169
    تشکـر
    3,965
    تشکر شده 9,317 بار در 4,587 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Relax
    میزان امتیاز
    10

    پاسخ : داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار

    جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند و دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند.

    اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد.

    جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست؟...

    زاهد گفت: مال تو کجاست؟

    جهانگرد گفت:من اینجا مسافرم.

    زاهد گفت: من هم.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    از پاسخ به سوالات در پیام خصوصی معذورم.
    سوال‌تون رو یک‌بار و با عنوان مناسب در تاپیک مرتبط مطرح کنید و منتظر پاسخ بمانید.

  13. 2 کاربران زیر از farokh بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  14. Top | #28



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    May 2014
    شماره عضويت
    3829
    عنوان کاربر
    تیم مشاوره
    ميانگين پست در روز
    1.11
    نوشته ها
    1,253
    تشکـر
    954
    تشکر شده 1,170 بار در 688 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Mehraboon
    میزان امتیاز
    5

    پاسخ : داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار

    بی ریش قهرمان
    بعضی آدم ها داستان می گن، بعضی خود داستانند و بعضی فقط شنونده اند ، بیژن داستان سازه ،مدتی بود ازاو بی خبر بودم ، جفت مچ پا هاش شکسته و خونه نشین شده ، دوستی با او یک شانس بزرگه ، اهل امروز و اینترنت نیست ، فیلم های قدیمی ایرانی رو می بینه و کاباره رفتن های خودش رو به یاد می آره ، حالا یه مرد شصت ساله اس و سا ل هاست ظهر می دوده و شب می نوشه ، به قول خودش با هزار زن تا حالا رابطه داشته ، پولی، عشقی و همینطوری و همانطوری .

    آثار گذران سخت و پر ماجرا و انبوه ریش سفید و چروک کج و مج از چهر ه اش مردی با چشمان نافذ و قابل تامل ساخته ، دیروز پیشش بودم بهتر بگم دیشب ، چند وقت پیش نادر ختا یی رو با او آشنا کردم ، برخورد اونا برام جالب بود ، با نادر بودن هم مثل سفررفتنه ؛ هر لحظه پرو پیمان ِ شنیدن و دیدن تازه هاست ، با هم مچ شدن موقع اومدن نادر گفت : قباد چه دوستای عجیبی داری .

    گفتم : مثل خودت . دیشب بیژن برام از بی ریش ها می گفت ، بی ریش ها پسران جوانی هستن که در تیره ای از افغانی ها در برابر دریافت وجهی توافقی به عقد یک یا چند مرد در می آن و هر شب را با مردی می گذرانند و حتی مثل زنان آرایش می کنند و لباس زنانه می پوشند و برای مرد خود می رقصند و طنازی می کنند ، فکر کنم در فیلم باد بادک باز ( خالد حسینی ) چنین داستانی در یک سکانس رخ داد و این نوع منا سبات تعریف و به تصویر کشیده شده بود .
    در برابر نگاه متعجب و محزون من بیژن گفت : یه شب با سید قاسم نشسته بودیم تو یه اطاق و عرق می خوردیم ، سر کوره های آجر پزی بودیم و صدای ساز و آواز کارگرای افغانی هم از دور شنیده می شد ، فکر کنم مهمونی بود یا جشن و از این چیزا که یهو صدای ساز و آواز تبدیل شد به صدای شیون و وا ویلا و بعد از مدت کوتاهی دوباره صدای ساز و بزن بکوب دوباره شروع شد ، سید پا شد و گفت : یه خبراییه بیا بریم ، رفتیم ، تو یه کومه زنا و مردای کارگر کوره پز خانه جمع بودن ، می زدن و می خوندن و می رقصیدن ، کارگرا وقتی من و سید که صاحب کوره بودو دیدن ساکت شدن ،
    سید گفت : ادامه بدین و ادامه دادند ، سید از بشیر پرسید : صدای شیون چی بود ؟ بشیر بیل به دست دم در کومه وایساده بود گفت : چیزی نیود صنم دختر کریم داشت می رقصید یه دفعه افتاد و مرد . سید گفت : همینطوری !؟
    بشیر بیل گل آلودو تکیه داد به دیوار و گفت : چالش کردیم اون ته ، کنار انباری . عمرش به دنیا نبود .
    چند تا از بی ریش ها بزک کرده داشتن می رقصیدن و دامنا شونو بالا پایین می کردن و قیچک نواز توپ ناس بود . تا نصف شب زدن و خوندن ، صنم هم زیر خرواری از خاک شاید با کرم ها می رقصید .
    : امان از تو بیژن . گفت :چرا ؟ گفتم : شاید دردهای بزرگ ما برای اینه که زندگی هایمان کوچیکه و بی خبریم از آن چه که در دنیا داره به سر همنوعانمون میاد .
    بیزن گفت : و سر خودمان ،یه داستان از یه بی ریش قهرمان دارم ، بعدن برات می گم .
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  15. 2 کاربران زیر از mahsa42 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  16. Top | #29



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    May 2014
    شماره عضويت
    3829
    عنوان کاربر
    تیم مشاوره
    ميانگين پست در روز
    1.11
    نوشته ها
    1,253
    تشکـر
    954
    تشکر شده 1,170 بار در 688 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Mehraboon
    میزان امتیاز
    5

    پاسخ : داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار


    زن در کنار جاده املت دلچسبی را به روی گاز پیک نیکی برای خانواده کوچکش فراهم می کرد چرخ زندگی تند چرخید .
    زن در کنار باغچه ویلای بزرگش ایستاده بود باغبان منتظر دستور خانم برای کشت باعچه بود زن به او گفت برایم گوجه ای بکار که طعم اُملت دوران جوانی ام را در جاده بدهد !


    یک داستانک از روزنامه همشهری ...... نویسنده نسرین بهجتی
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  17. 2 کاربران زیر از mahsa42 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  18. Top | #30



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    May 2014
    شماره عضويت
    3710
    عنوان کاربر
    مدیر کل
    ميانگين پست در روز
    7.18
    نوشته ها
    8,169
    تشکـر
    3,965
    تشکر شده 9,317 بار در 4,587 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Relax
    میزان امتیاز
    10

    پاسخ : داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار

    10390138_778593325504224_2671806750288638770_n.jpg

    یک روز از سرِ بی کاری به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسند با این عنوان که “فقر بهتر است یا عطر؟” قافیه ساختن از سرگرمی هایم بود.

    چند نفری از بچه ها نوشتند “فقر”. از بین علم و ثروت همیشه علم را انتخاب می کردند.

    نوشته بودند که “فقر خوب است چون چشم و گوش آدم را باز می کند و او را بیدار نگه می دارد ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش می کند.”

    عادت کرده بودند مجیز فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود.

    فقط یکی از بچه ها نوشته بود “عطر”. انشایش را هنوز هم دارم.

    جالب بود. نوشته بود:

    عطر حس های آدم را بیدار می کند که فقر آن ها را خاموش کرده است.
    از کتاب"رویای تبت" / فریبا وفی
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    از پاسخ به سوالات در پیام خصوصی معذورم.
    سوال‌تون رو یک‌بار و با عنوان مناسب در تاپیک مرتبط مطرح کنید و منتظر پاسخ بمانید.

  19. 2 کاربران زیر از farokh بابت این پست مفید تشکر کرده اند


صفحه 3 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. جملات زیبا و کوتـاه از بزرگـان و اندیشمنـدان
    توسط *P s y C h e* در انجمن اس ام اس و نوشته های زیبا
    پاسخ: 85
    آخرين نوشته: 08-03-2016, 12:09 PM
  2. با خوش اخلاق بودن، ثروتمند شويد!
    توسط R e z a در انجمن روانشناسی شغلی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 10-11-2013, 12:29 AM
  3. تغییرات کوچکی که تفاوتهای بزرگی ایجاد می کند
    توسط R e z a در انجمن روانشناسی شغلی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 09-13-2013, 11:38 PM
  4. تفاوتهای فردی
    توسط R e z a در انجمن روانشناسی شغلی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 08-22-2013, 04:10 PM
  5. مراکز مشاوره شهرستان های استان خوزستـان
    توسط *P s y C h e* در انجمن معرفی مراکز روانشناسی و مشاوره در استانها
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 08-20-2013, 12:09 AM

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

داستان کوتاه زیبا و تاثیرگذار

داستان کوتاه تاثیر گذار

داستان تاثیر گذار

داستان های تاثیر گذار

داستان های کوتاه و تاثیر گذار

داستانهای تاثیر گذار

داستان های کوتاه تاثیر گذار

داستان کوتاه و تاثیر گذار

داستان کوتاه تاثیرگذار

داستانهای کوتاه تاثیر گذار

داستانهای کوتاه تاثیرگذار

داستان های تاثیرگذارداستان های تاثیر گذار کوتاهداستانهای کوتاه و تاثیر گذارداستانک تاثیر گذارداستان تاثیر گذار کوتاهداستان های کوتاه زیبا و تاثیرگذارداستان های کوتاه تاثیرگذارداستان هاي كوتاه تاثير گذارداستان تاثیرگذارداستانک تاثیرگذارداستان کوتاه و تاثیرگذارداستانهای تاثیرگذارداستانهای کوتاه و تاثیرگذارداستان های کوتاه و تاثیرگذارداستان کوتاه تاثیرگزارداستان كوتاه تاثير گذارداستانهای کوتاه وتاثیرگذارداستان های بسیار تاثیر گذارداستان کوتاه تاثیر گذار عاشقانهداستان کوتاه تاثیر گذار جدیدحکایتهای تاثیرگذارداستانهاي كوتاه تاثير گذارداستان هاي كوتاه و تاثيرگذارداستانکهای تاثیرگذار

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

جستجوهای مرتبط در گوگل

داستان,  داستان عاشقانه,  داستان کوتاه,  داستان های کوتاه,  داستان های عاشقانه,  داستان های کوتاه,  داستان های عاشقانه صحنه دار,  داستان های خنده دار,  داستان های جالب,  داستان های ترسناک,  داستان های عاشقانه,  داستان های کوتاه جالب,  داستان های کوتاه خنده دار,  داستان های کودکانه,  داستان های کوتاه عاشقانه,  فراموشی,  فراموشم کن,  فراموش كردن رمز اينستاگرام,  فراموشم نکن,  فراموش كردن عشق,  فراموش كردن پسورد اپل ايدي,  فراموش کردم بابک جهانبخش,  فراموشی عشق,  فراموشت میکنم,  فراموش كردن پسورد اينستاگرام,  فرزند,  فرزندان رهبر,  فرزندان دکتر خدادوست,  فرزند عارف لرستانی,  فرزندان محمدباقر قالیباف,  فرزندان سردار سلیمانی,  فرزند پسر,  فرزندان حضرت محمد,  فرزندان امام حسین,  فرزندان امام خمینی,  

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
twitter Google Plus facebook


آدرس ایمیلتان را بدون دابلیو دابلیو وارد کنید