مشاور
تبلیغات مشاور
  
  



صفحه 4 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 31 به 40 از 46

موضوع: داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار

  1. Top | #31



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    May 2014
    شماره عضويت
    3710
    عنوان کاربر
    مدیر کل
    ميانگين پست در روز
    7.41
    نوشته ها
    7,977
    تشکـر
    3,927
    تشکر شده 9,138 بار در 4,493 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Relax
    میزان امتیاز
    10

    پاسخ : داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار

    ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻫﻔﺘﻪ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺷﮑﻞ ﻭ ﺭﻧﮓ ﻭ ﺑﻮﯼ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻧﺪ .

    ﺷﻨﺒﻪ ﺑﺪﺗﺮﮐﯿﺐ ﻭ ﺗﻠﺦ ﻭ ﻣﻮﺫﯼ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺷﺒﯿﻪ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺗﺮﺷﯿﺪﻩ ﯼ ﺗﻮﺑﺎ ﺧﺎﻧﻢ ﺍﺳﺖ، ﺩﺭﺍﺯ، ﻻﻏﺮ، ﺑﺎ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﺭﯾﺰ ﺑﺪﺟﻨﺲ .

    ﯾﮑﺸﻨﺒﻪ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﻟﮑﯽ ﺁﻥ ﻭﺳﻂ ﻣﯽ ﭼﺮﺧﺪ.

    ﺩﻭﺷﻨﺒﻪ ﺷﮑﻞ ﺁﻗﺎﯼ ﺣﺸﻤﺖ ﺍﻟﻤﻤﺎﻟﮏ ﺍﺳﺖ، ﻣﺘﯿﻦ، ﻣﻮﻗﺮ، ﺑﺎ ﮐﺖ ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮﯼ ﻭ ﻋﺼﺎ .

    ﺳﻪ ﺷﻨﺒﻪ ﺧﺠﺎﻟﺘﯽ ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺭﻧﮕﺶ ﺳﺒﺰ ﺭﻭﺷﻦ ﯾﺎ ﺯﺭﺩ ﻟﯿﻤﻮﯾﯽ ﺍﺳﺖ .

    ﭼﻬﺎﺭﺷﻨﺒﻪ ﺧﻞ ﺍﺳﺖ . ﭼﺎﻕ ﻭ ﭼﻠﻪ ﻭ ﺑﮕﻮ ﺑﺨﻨﺪ . ﺑﻮﯼ ﻋﺪﺱ ﭘﻠﻮﯼ ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ ﯼ ﺣﺴﻦ ﺁﻗﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ .

    ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﺍﺳﺖ .

    ﺟﻤﻌﻪ ﺩﻭ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﻇﻬﺮﺵ ﺯﻧﺪﻩ ﻭ ﭘﺮ ﺟﻨﺐ ﻭ ﺟﻮﺵ ﺍﺳﺖ. ﻣﺜﻞ ﭘﺪﺭ، ﭘﺮ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﻭ ﻭﺭﺯﺵ ﻭ ﭘﻮﻝ ﻭ ﺳﻼﻣﺘﯽ .

    ﺭﻭ ﺑﻪ ﻏﺮﻭﺏ، ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻭ ﺩﻟﮕﯿﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ، ﭘﺮ ﺍﺯ ﺩﻟﻬﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﭘﺮﺍﮐﻨﺪﻩ ﻭ ﻏﺼﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﺩﻟﯿﻞ ﻭ ﯾﮏ ﺟﻮﺭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮔﻨﺎﻩ ﻭ ﺩﻝ ﺩﺭﺩ ﺍﺯ ﭘﺮﺧﻮﺭﯼ ﻇﻬﺮ ...

    " ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﭘﺮﺍﮐﻨﺪﻩ __ ﮔﻠﯽ ﺗﺮﻗﯽ / ﺍﻧﺘﺸﺎﺭﺍﺕ ﻧﯿﻠﻮﻓﺮ
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    از پاسخ به سوالات در پیام خصوصی معذورم.
    سوال‌تون رو یک‌بار و با عنوان مناسب در تاپیک مرتبط مطرح کنید و منتظر پاسخ بمانید.

  2. 3 کاربران زیر از farokh بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  3. Top | #32



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    May 2014
    شماره عضويت
    3829
    عنوان کاربر
    تیم مشاوره
    ميانگين پست در روز
    1.17
    نوشته ها
    1,251
    تشکـر
    953
    تشکر شده 1,163 بار در 687 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Mehraboon
    میزان امتیاز
    4

    پاسخ : داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار

    نقل قول نوشته اصلی توسط farokh نمایش پست ها
    ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻫﻔﺘﻪ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺷﮑﻞ ﻭ ﺭﻧﮓ ﻭ ﺑﻮﯼ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻧﺪ .

    ﺷﻨﺒﻪ ﺑﺪﺗﺮﮐﯿﺐ ﻭ ﺗﻠﺦ ﻭ ﻣﻮﺫﯼ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺷﺒﯿﻪ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺗﺮﺷﯿﺪﻩ ﯼ ﺗﻮﺑﺎ ﺧﺎﻧﻢ ﺍﺳﺖ، ﺩﺭﺍﺯ، ﻻﻏﺮ، ﺑﺎ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﺭﯾﺰ ﺑﺪﺟﻨﺲ .

    ﯾﮑﺸﻨﺒﻪ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﻟﮑﯽ ﺁﻥ ﻭﺳﻂ ﻣﯽ ﭼﺮﺧﺪ.

    ﺩﻭﺷﻨﺒﻪ ﺷﮑﻞ ﺁﻗﺎﯼ ﺣﺸﻤﺖ ﺍﻟﻤﻤﺎﻟﮏ ﺍﺳﺖ، ﻣﺘﯿﻦ، ﻣﻮﻗﺮ، ﺑﺎ ﮐﺖ ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮﯼ ﻭ ﻋﺼﺎ .

    ﺳﻪ ﺷﻨﺒﻪ ﺧﺠﺎﻟﺘﯽ ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺭﻧﮕﺶ ﺳﺒﺰ ﺭﻭﺷﻦ ﯾﺎ ﺯﺭﺩ ﻟﯿﻤﻮﯾﯽ ﺍﺳﺖ .

    ﭼﻬﺎﺭﺷﻨﺒﻪ ﺧﻞ ﺍﺳﺖ . ﭼﺎﻕ ﻭ ﭼﻠﻪ ﻭ ﺑﮕﻮ ﺑﺨﻨﺪ . ﺑﻮﯼ ﻋﺪﺱ ﭘﻠﻮﯼ ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ ﯼ ﺣﺴﻦ ﺁﻗﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ .

    ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﺍﺳﺖ .

    ﺟﻤﻌﻪ ﺩﻭ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﻇﻬﺮﺵ ﺯﻧﺪﻩ ﻭ ﭘﺮ ﺟﻨﺐ ﻭ ﺟﻮﺵ ﺍﺳﺖ. ﻣﺜﻞ ﭘﺪﺭ، ﭘﺮ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﻭ ﻭﺭﺯﺵ ﻭ ﭘﻮﻝ ﻭ ﺳﻼﻣﺘﯽ .

    ﺭﻭ ﺑﻪ ﻏﺮﻭﺏ، ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻭ ﺩﻟﮕﯿﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ، ﭘﺮ ﺍﺯ ﺩﻟﻬﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﭘﺮﺍﮐﻨﺪﻩ ﻭ ﻏﺼﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﺩﻟﯿﻞ ﻭ ﯾﮏ ﺟﻮﺭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮔﻨﺎﻩ ﻭ ﺩﻝ ﺩﺭﺩ ﺍﺯ ﭘﺮﺧﻮﺭﯼ ﻇﻬﺮ ...

    " ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﭘﺮﺍﮐﻨﺪﻩ __ ﮔﻠﯽ ﺗﺮﻗﯽ / ﺍﻧﺘﺸﺎﺭﺍﺕ ﻧﯿﻠﻮﻓﺮ


    متن قشنگی بود ...

    ولی عصر جمعه رو گل گفته
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  4. کاربران زیر از mahsa42 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  5. Top | #33



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    May 2014
    شماره عضويت
    3710
    عنوان کاربر
    مدیر کل
    ميانگين پست در روز
    7.41
    نوشته ها
    7,977
    تشکـر
    3,927
    تشکر شده 9,138 بار در 4,493 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Relax
    میزان امتیاز
    10

    پاسخ : داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار

    چیزی که بیشتر از همه عشق را تباه می کند،

    این است که یک دفعه متوجه می شوی،

    رفتار مقبول سابقت دیگر مضحک شده است...!



    برگرفته از کتاب "زمان لرزه" / کورت ونه گات جونیور / مترجم: مهدی صداقت پیام
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    از پاسخ به سوالات در پیام خصوصی معذورم.
    سوال‌تون رو یک‌بار و با عنوان مناسب در تاپیک مرتبط مطرح کنید و منتظر پاسخ بمانید.

  6. 4 کاربران زیر از farokh بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  7. Top | #34



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضويت
    8192
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    4.57
    نوشته ها
    4,146
    تشکـر
    6,630
    تشکر شده 6,809 بار در 2,854 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Bitafavot
    میزان امتیاز
    9

    چیزهایی که خدا از من گرفت

    اﺯ ﺑﻮﺩﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ :

    ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺍﻗﺒﻪ ﻭ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ، ﭼﻪ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﯼ ؟


    ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﻫﻴﭻ !!



    ﺍﻣﺎ ، ﺑﻌﻀﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ !!



    ﺧﺸﻢ، ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﻭ ﺍﺿﻄﺮﺍﺏ، ﺍﻓﺴﺮﺩﮔﯽ، ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻋﺪﻡ ﺍﻣﻨﯿﺖ ﻭ ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﭘﯿﺮﯼ ﻭ ﻣﺮﮒ ...



    * ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺣﺎﻟماﻥ ﺧﻮﺏ ﻣﯿﺸﻮﺩ،




    ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﻬﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﻭ ﺭﺍﺣﺘماﻥ ﻣﯿﮑﻨﺪ

    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  8. 6 کاربران زیر از رزمریم بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  9. Top | #35



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Oct 2014
    شماره عضويت
    7318
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.68
    نوشته ها
    631
    تشکـر
    969
    تشکر شده 1,689 بار در 465 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Relax
    میزان امتیاز
    3

    داستانک

    الماس

    مردی مزرعه خود را میفروشد و تصمیم میگیرد به افریقا برود,معدن الماس کشف کند و به ثروتی افسانه ای

    دست یابد.او قاره افریقا را در مدت 12 سال زیر پا میگذارد و عاقبت در نتیجه بی پولی,تنهایی,خستگی و بیماری

    و ناامیدی,خود را به درون اقیانوس پرت میکند و غرق میشود.

    از طرف دیگر زارع جدیدی که مزرعه او را خریده بود,هنگامی که به قاطر خود,در رودخانه ای که از وسط مزرعه اش

    میگذرد,اب دهد,تکه سنگی پیدا میکند که از خود نور درخشانی ساطع میکند.

    معلوم میشود ان سنگ الماسی است که قیمتی بر ان متصور نیست.کسی که الماس را شناخته است از زارع

    درخواست میکند که او را به مزرعه اش ببرد و محل را به او نشان دهد و زارع او را به محلی که قاطرش را اب داده

    بود میبرد.ان ها در ان جا قطعه سنگ های بسیاری از همان نوع پیدا میکنند و بعدا متوجه میشوند که سر تا سر

    مزرعه پوشیده از فرسنگ ها معدن الماس است.

    زارع پیر پیشین بدون انکه حتی زیر پای خود را نگاه کند برای کشف الماس به جای دیگری رفته بود.

    وقتی هدفی را برای خود تعیین میکنید فکر نکنید برای عملی ساخن ان باید سراسر کشور را زیر پا

    بگذارید,شغل خود را عوض کنید.ببینید دقیقا کجا هستید و از همان جا کار خود را اغاز کنید.در بیشتر

    موارد میدان های الماس خود را در همان جا خواهید یافت.

    موفق باشید

    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  10. 4 کاربران زیر از Alisbi بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  11. Top | #36



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Oct 2014
    شماره عضويت
    7318
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.68
    نوشته ها
    631
    تشکـر
    969
    تشکر شده 1,689 بار در 465 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Relax
    میزان امتیاز
    3

    نجار پیر

    نجار پیری بود که میخواست باز نشسته شود.او به کارفرمایش گفت که میخواهد ساختن خانه را

    رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد.

    کار فرما از این که دید کارگر خوبش میخواهد کار را ترک کند,ناراحت شد.او از نجار پیر خواست که

    به عنوان اخرین کار,تنها یک خانه دیگر بسازد.نجار پیر قبول کرد,اما کاملا مشخص بود که دلش به

    این کار راضی نیست.او برای ساختن این خانه,از مصالح بسیار نامرغوبی استفاده کرد و با

    بی حوصلگی,به ساختن خانه ادامه داد.

    وقتی کار به پایان رسید,کارفرما برای وارسی خانه امد.او کلید خانه را به نجار داد و گفت:

    این خانه متعلق به توست.این هدیه ای است از طرف من برای تو.

    نجار یکه خورد.مایه تاسف بود!اگر میدانست که خانه ای برای خودش میسازد.حتما کارش را به

    گونه ای دیگر انجام میداد....

    همیشه کارها را برای دیگران طوری انجام دهیم که انگار میخواهیم خودمان از ان

    استفاده کنیم

    موفق باشید
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  12. 3 کاربران زیر از Alisbi بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  13. Top | #37



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضويت
    8192
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    4.57
    نوشته ها
    4,146
    تشکـر
    6,630
    تشکر شده 6,809 بار در 2,854 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Bitafavot
    میزان امتیاز
    9

    پاسخ : چیزهایی که خدا از من گرفت

    خدایا نگویمت دستم بگیر!!

    عمریست گرفته ای...

    مبادا رها کنی...!!
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  14. 3 کاربران زیر از رزمریم بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  15. Top | #38



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Oct 2014
    شماره عضويت
    7318
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.68
    نوشته ها
    631
    تشکـر
    969
    تشکر شده 1,689 بار در 465 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Relax
    میزان امتیاز
    3

    کوه نورد باتجربه

    کوهنوردی میخواست به قله ای بلند صعود کند.پس از سال ها تمرین و امادگی,سفرش را

    اغاز کرد.به صعودش اذامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد.به جز تاریکی هیچ چیز دیده

    نمیشد.سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه و

    ستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند.کوهنورد همانطور که داشت بالا میرفت,در

    حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود,پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام تر سقوط کرد.

    سقوط همچنان ادامه داشت و او در ان لحظات سرشار از هراس,تمامی خاطرات خوب و بد

    زندگی اش را به یاد میاورد.داشت فکر میکرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله

    طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و

    مانع از سقوط کاملش شد.در ان لحظات سنگین سکوت,که هیچ امیدی نداشت

    از ته دل فریاد زد:خدایا کمکم کن!

    ندایی از دل اسمان پاسخ داد از من چه میخواهی؟

    نجاتم بده خدای من!

    ایا به من ایمان داری؟

    اری.همیشه به تو ایمان داشته ام

    پس ان طناب دور کمرت را پاره کن!

    کوهنورد وحشت کرد.پاره شدن طناب یعنی سقوط بی تردید

    از فراز کیلومتر ها ارتفاع.گفت:خدایا نمیتوانم.

    خدا گفت:ایا به گفته من ایمان نداری؟

    کوهنورد گفت:خدایا نمیتوانم.نمیتوانم.

    روز بعد,گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شده که

    طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و تنها نیم متر با زمین فاصله داشت.

    همیشه به خداوند ایمان داشته باشیم.

    موفق باشید


    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  16. 3 کاربران زیر از Alisbi بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  17. Top | #39



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضويت
    9227
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.41
    نوشته ها
    357
    تشکـر
    164
    تشکر شده 574 بار در 218 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    3

    پاسخ : چیزهایی که خدا از من گرفت

    داﺳﺘﺎن ﻳﻚ ﻣﺤﺒﺖ
    ﻳﻚ روز ﺻﺒﺢ زود از ﺧﻮاب ﺑﺮﺧﺎﺳﺘﻢ ﺗﺎ ﻃﻠﻮع ﺁﻓﺘﺎب را ﺗﻤﺎﺷﺎ آﻨﻢ . ﺑﻪ راﺳﺘﻲ آﻪ زﻳﺒﺎﻳﻲ ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ ﺧﺪا وﺻﻒ ﻧﺎﭘﺬﻳﺮ ﺑﻮد . ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻲ آﺮدم و ﺧﺪاوﻧﺪ را ﺑﺮاي آﺎر ﻋﻈﻴﻤﺶ ﻣﻲ ﺳﺘﻮدم . در ﺣﺎﻟﻲ آﻪ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮدم ﺣﻀﻮر ﺧﺪاوﻧﺪ را در آﻨﺎر ﺧﻮد اﺣﺴﺎس آﺮدم او از ﻣﻦ ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﻣ » ﺁﻳﺎ داري؟ .« ﺮا دوﺳﺖ اﻟﺒﺘﻪ !هﺴﺘﻲ »: ﺟﻮاب دادم «. ﺗﻮ ﺧﺪاوﻧﺪ و ﺧﺪاي ﻣﻦ داﺷﺘﻲ؟ »: ﺑﻌﺪ ﭘﺮﺳﻴﺪ « ﺁﻳﺎ اﮔﺮ از ﻧﻈﺮ ﺟﺴﻤﻲ ﻣﻔﻠﻮج ﺑﻮدي، ﺑﺎز هﻢ ﻣﺮا دوﺳﺖ ﭘﺮﻳﺸﺎن ﺧﺎﻃﺮ ﺷﺪم .ﮔﻔﺘﻢ ﺑﻪ دﺳﺘﻬﺎ، ﭘﺎﻳﻬﺎ و ﻣﺎﺑﻘﻲ اﻋﻀﺎي ﺑﺪﻧﻢ ﻧﮕﺎﻩ آﺮدم و ﺑﻪ ﺧﻮد : از اﻧﺠﺎم آﺎرهﺎي زﻳﺎدي ﻧﺎﺗﻮان ﺧﻮاهﻢ ﺷﺪ .آ آﺎرهﺎﻳﻲ رﺳﻨﺪ ﻪ اﻻن ﺑﺴﻴﺎر ﻃﺒﻴﻌﻲ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻲ . اﻣﺎ »: ﺑﺎ اﻳﻨﺤﺎل ﭼﻨﻴﻦ ﺟﻮاب دادم آﻤﻲ ﻣﺸﻜﻞ ﺧﻮاهﺪ ﺑﻮد وﻟﻲ ﺑﺎز هﻢ ﺗﻮ را دوﺳﺖ ﺧﻮاهﻢ «.داﺷﺖ داد داﺷﺘﻲ؟ »: ﺧﺪاوﻧﺪ ﭼﻨﻴﻦ اداﻣﻪ « ﺁﻳﺎ اﮔﺮ ﻧﺎﺑﻴﻨﺎ ﺑﻮدي، ﺑﺎز هﻢ ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ ﻣﺮا دوﺳﺖ آﻤﻲ دا » . ﻓﻜﺮ آﺮدم ﭼﻄﻮر ﻣﻲ ﺗﻮاﻧﺴﺘﻢ ﭼﻴﺰي را آﻪ ﻧﻤﻲ ﺑﻴﻨﻢ دوﺳﺖ « ﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ؟ اﻣﺎ در هﻤﻴﻦ ﺣﺎل ﺑﻪ ﻳﺎد ﻧﺎﺑﻴﻨﺎﻳﺎن زﻳﺎدي اﻓﺘﺎدم آﻪ اﮔﺮ ﭼﻪ ﻧﻤﻲ دﻳﺪﻧﺪ، وﻟﻲ ﺑﺎز هﻢ ﺧﺪاوﻧﺪ و ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ او را دوﺳﺖ داﺷﺘﻨﺪ .دادم »: ﭘﺲ ﺟﻮاب ﻓﻜﺮ آﺮدن در اﻳﻦ ﻣﻮرد آﻤﻲ ﻣﺸﻜﻞ اﺳﺖ «. وﻟﻲ ﺑﺎز ﺗﻮ را دوﺳﺖ ﺧﻮاهﻢ داﺷﺖ ﺧﺪاوﻧﺪ از ﻣﻦ ﭘﺮﺳﻴﺪ اﮔﺮ ﻧﺎﺷﻨﻮا ﺑﻮدي ﭼﻄﻮر، ﺁﻳﺎ ﺑﻪ آ آﺮدي؟ « ﻼم ﻣﻦ ﮔﻮش ﻣﻲ ﭼﻄﻮر ﻣﻲ ﺗﻮاﻧﻢ ﭼﻴﺰي را آﻪ ﻧﻤﻲ ﺷﻨﻮم، ﮔﻮش آﻨﻢ ! ﮔﻮش آﺮدن ﺑﻪ آﻼم ﺧﺪاوﻧﺪ ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﮔﻮﺷﻬﺎ ﺻﻮرت ﻧﻤﻲ ﮔﻴﺮد ﺑﻠﻜﻪ ﺑﺎ ﻗﻠﺐ هﻢ ، اﻣﺎ ﻓﻬﻤﻴﺪم اﻧﺠﺎم ﻣﻲ ﺷﻮد . آﺮد »: ﺟﻮاب دادم «. وﻟﻲ ﺑﺎز ﺑﻪ آﻼم ﺗﻮ ﮔﻮش ﺧﻮاهﻢ ، اﮔﺮ ﭼﻪ ﻣﺸﻜﻞ اﺳﺖ ا »: ﺧﺪاوﻧﺪ ﺑﺎر دﻳﮕﺮ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﺁﻳﺎ ﭘﺮﺳﺘﻴﺪي؟ « ﮔﺮ ﻻل ﺑﻮدي ﺑﺎز هﻢ ﻣﺮا ﻣﻲ ﭼﻄﻮر ﻣﻤﻜﻦ اﺳﺖ ﺑﺪون داﺷﺘﻦ ﺻﺪا ﺧﺪاوﻧﺪ را ﺑﭙﺮﺳﺘﻢ؟ ﻧﺎﮔﻬﺎن اﻳﻦ ﻋﺒﺎرت ﺑﻪ ذهﻨﻢ ﺧﻄﻮر آﺮد :ﭘﺮﺳﺘﻢ ﺧﺪاوﻧﺪ را ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻣﻲ دل و ﺟﺎن ﻣﻲ . ﭘﺮﺳﺘﺶ ﺷﻜﺮ ﮔﺬاري هﺎي ﻗﻠﺒﻲ ﻣﺎ، زﻣﺎﻧﻲ آﻪ ﺷﺮاﻳﻂ ﺳﺨﺖ ، ﺧﺪاوﻧﺪ ﺗﻨﻬﺎ ﺳﺮود ﺧﻮاﻧﺪن ﻧﻴﺴﺖ اﺳﺖ ﺧﻮد ﻧﻮﻋﻲ ﭘﺮﺳﺘﺶ اﺳﺖ . »: ﺳﭙﺲ ﭼﻨﻴﻦ ﺟﻮاب دادم ﺑﺎز اﺳﻢ ﺗﻮ را ، هﻢ ﻧﺘﻮاﻧﻢ ﺗﻮ را ﺑﭙﺮﺳﺘﻢ ً ﺣﺘﻲ اﮔﺮ ﺟﺴﻤﺎ «. ﺧﻮاهﻢ ﺳﺘﻮد
    داري؟ »: ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺧﺪاوﻧﺪ ﭘﺮﺳﻴﺪ « ﺁﻳﺎ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻣﻲ ﻗﻠﺐ ﺧﻮد ﻣﺮا دوﺳﺖ ﺧﺪاوﻧﺪ »: ﭘﺎﺳﺦ دادم ، ﺑﺎ ﺷﺠﺎﻋﺖ و اﻃﻤﻴﻨﺎن ﻗﻠﺒﻲ ﻓﺮاوان ﺑﻠﻪ ! زﻳﺮا ﺗﻮ ، ﺗﻮ را دوﺳﺖ دارم ﺗﻨﻬﺎ ﺧﺪاي راﺳﺘﻴ هﺴﺘﻲ «! ﻦ اﺣﺴﺎس رﺿﺎﻳﺖ داﺷﺘﻢ .ﮔﻔﺖ ، از ﭘﺎﺳﺨﻲ آﻪ دادﻩ ﺑﻮدم »: اﻧﮕﺎﻩ ﺧﺪاوﻧﺪ ﭘﺲ ﭼﺮا ﮔﻨﺎﻩ « ﻣﻲ آﻨﻲ؟ هﺴﺘﻢ »: ﺟﻮاب دادم «. ﻓﻘﻂ ﻳﻚ اﻧﺴﺎن ، ﻣﻦ آﺎﻣﻞ ﻧﻴﺴﺘﻢ » ﭼﺮا زﻣﺎن ﺻﻠﺢ و ﺁراﻣﺶ و زﻣﺎﻧﻲ آﻪ هﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﺑﺮ وﻓﻖ ﻣﺮاد ﺗﻮ اﺳﺖ، از ﻣﻦ ﺧﻴﻠﻲ دور هﺴﺘﻲ ؟ ﭼﺮا ﻓﻘﻂ هﻨﮕﺎم ﺳﺨﺘﻲ هﺎ ﺑﻪ ﻃﻮر آﻨﻲ؟ « ﺟﺪي دﻋﺎ ﻣﻲ .… ﻓﻘﻂ اﺷﻚ ، هﻴﭻ ﺟﻮاﺑﻲ ﻧﺪاﺷﺘﻢ ﺧﺪاوﻧﺪ اداﻣﻪ داد : ﭼﺮا هﻨﮕﺎم ﭘﺮﺳﺘﺶ ﺑﻪ دﻧﺒﺎل ﻣﻦ ﻣﻲ ﮔﺮدي، ﮔﻮﻳﻲ آﻪ ﭘﻴﺶ ﺗﻮ ﻧﻴﺴﺘﻢ؟ درﺧﻮاﺳﺘﻬﺎﻳﺖ را ﺑﺎ ﺑﻲ ﺗﻔﺎوﺗﻲ ﻋﻨﻮان ﻣﻲ آﻨﻲ؟ و ﭼﺮا ﺑﻲ وﻓﺎﻳﻲ؟ اﺷﻚ هﺎ هﻤﭽﻨﺎن از ﮔﻮﻧﻪ هﺎﻳﻢ ﺟﺎري ﻣﻲ ﺷﺪ . ﭼﺮا اﻳﻦ ﻗﺪر از ﻣﻦ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﻲ آﺸﻲ؟ ﭼﺮا ﭘﻴﻐﺎم هﺎي ﺧﻮش را ﻧﻤﻲ رﺳﺎﻧﻲ؟ ﭼﺮا ﺑﻪ هﻨﮕﺎم ﺳﺨﺘﻲ و ﺟﻔﺎ ﺑﻪ ﻧﺰد دﻳﮕﺮان ﻣﻲ روي ﺗﺎ اﺷﻚ ﺑﺮﻳﺰي، در ﺣﺎﻟﻲ آﻪ ﻣﻦ ﺷﺎﻧﻪ هﺎي ﺧﻮد را در اﺧﺘﻴﺎر ﺗﻮ ﮔﺬاﺷﺘﻪ ام؟ ﭼﺮا هﻨﮕﺎﻣﻲ آﻪ آﺎري را ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﻲ ﺳﭙﺎرم ﺗﺎ ﻣﺮا ﺧﺪﻣﺖ آﻨﻲ، ﺑﻬﺎﻧﻪ هﺎي ﻣﺨﺘﻠﻒ ﻣﻲ ﺗﺮا ﺷﻲ؟ ﺑﻪ دﻧﺒﺎل ﺟﻮاﺑﻲ ﻣﻲ ﮔﺸﺘﻢ، وﻟﻲ هﻴﭻ ﭘﺎﺳﺨﻲ ﻧﺪاﺷﺘﻢ . » اﮔﺮ ﺗﻮ از زﻧﺪﮔﻲ ﻟﺬت ﻣﻲ ﺑﺮي، ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ اﻳﻦ اﺳﺖ آﻪ ﻣﻦ ﺧﻮاﺳﺘﻪ ام ﺗﺎ ﺗﻮ از اﻳﻦ ﻧﻌﻤﺖ ﺑﺮﺧﻮردار ﺑﺎﺷﻲ . ﺑﻪ ﺗﻮ اﺳﺘﻌﺪادهﺎﻳﻲ ﺑﺨﺸﻴﺪم ﺗﺎ ﻣﺮا ﺧﺪﻣﺖ آﻨﻲ، وﻟﻲ ﺗﻮ هﻤﭽﻨﺎن ﺑﻪ راﻩ ﺧﻮدت ﻣﻲ روي . آﻼم ﺧﻮد را ﺑﺮاي ﺗﻮ آﺸﻒ آﺮدم، وﻟﻲ ﺗﻮ از اﻳﻦ داﻧﺶ اﺳﺘﻔﺎدﻩ ﻧﻜﺮدي . ﺑﺎ ﺗﻮ ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺘﻢ . وﻟﻲ ﮔﻮﺷﻬﺎﻳﺖ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮد ، وﻟﻲ ﭼﺸﻤﺎن ﺧﻮد را ، اﺟﺎزﻩ دادم آﻪ ﺷﺎهﺪ ﺑﺮآﺎت ﻣﻦ ﺑﺎﺷﻲ ﺑﺮ ﮔﺮﻓﺘﻲ . وﻟﻲ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺣﺎﻟﺘﻲ ﻣﻨﻔﻌﻼﻧﻪ اﺟﺎزﻩ دادي آﻪ دور ، ﺧﺎدﻣﻴﻦ ﺧﻮد را ﻧﺰد ﺗﻮ ﻓﺮﺳﺘﺎدم ﺷﻮﻧﺪ . «. ﺻﺪاي دﻋﺎي ﺗﻮ را ﺷﻨﻴﺪم و ﺑﻪ هﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺟﻮاب دادم ؟ » « ﻣﺮا دوﺳﺖ داري ً ﺁﻳﺎ ﺣﻘﻴﻘﺘﺎ
    ﻧﻤﻲ ﺗﻮاﻧﺴﺘﻢ ﺟﻮاب ﺑﺪهﻢ .ﺗﻮاﻧﺴﺘﻢ؟ « ﭼﻄﻮر ﻣﻲ . ﺣﻴﺮت زدﻩ ﺑﻮدم ، ﻓﻮق از ﺗﺼﻮرم هﻴﭻ ﻋﺬري ﻧﺪاﺷﺘﻢ . ﭼﻪ ﭼﻴﺰي ﻣﻲ ﺗﻮاﻧﺴﺘﻢ ﺑﮕﻮﻳﻢ ! »: ﻗﻠﺒﻢ ﮔﺮﻳﺴﺖ، و هﻨﮕﺎﻣﻲ آﻪ اﺷﻜﻬﺎﻳﻢ ﺟﺎري ﺷﺪ، ﭼﻨﻴﻦ ﮔﻔﺘﻢ اي ﺧﺪاوﻧﺪ، ﺧﻮاهﺶ ﻣﻲ آﻨﻢ ﻣﺮا ﺑﺒﺨﺶ .ﺁن ﻣﻦ ﻟﻴﺎﻗﺖ ﺑﺎﺷﻢ را ﻧﺪارم آﻪ ﻓﺮزﻧﺪ ﺗﻮ . « ﻓﺮزﻧﺪم »: ﺧﺪاوﻧﺪ ﭼﻨﻴﻦ ﭘﺎﺳﺦ داد «. اي ، اﻳﻦ ﻓﻴﺾ ﻣﻦ اﺳﺖ ﮔﻔﺘﻢ : ﭼﺮا ﻣﺮا ﻣﻲ ﺑﺨﺸﻲ ؟ ﭼﺮا ﻣﺮا دوﺳﺖ داري؟ »: ﺧﺪاوﻧﺪ ﺟﻮاب داد ﭼﻮن ﺧﻠﻘﺖ ﻣﻦ هﺴﺘﻲ . ﺗﻮ ﻓﺮزﻧﺪ ﻣﻦ هﺴﺘﻲ . ﻣﻦ هﺮﮔﺰ ﺗﻮ را ﺗﺮك ﻧﺨﻮاهﻢ آﺮد .ه دﻟﻢ ﺑﺮاﻳﺖ ﻣﻲ ﺳﻮزد و ﻣﻦ ، وﻗﺘﻲ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻲ آﻨﻲ ﻢ ﺑﻪ هﻤﺮاﻩ ﺗﻮ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻲ آﻨﻢ . . ﻣﻦ ﻧﻴﺰ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺷﺎدي ﻣﻲ آﻨﻢ ، وﻗﺘﻲ از ﺷﺎدي ﻓﺮﻳﺎد ﺑﺮ ﻣﻲ ﺁوري اﮔﺮ ﺳﺮﺧﻮردﻩ . ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻮ اﻣﻴﺪواري ﺧﻮاهﻢ داد ، ﺷﻮي ﻣﻦ ﺗﻮ را ﺑﻠﻨﺪ ﺧﻮاهﻢ آﺮد و اﮔﺮ ﺧﺴﺘﻪ ، اﮔﺮ ﺑﻴﺎﻓﺘﻲ ﺷﻮي ﺗﻮ را ﺑﺮ دوش ﺧﻮاهﻢ آﺸﻴﺪ . ﻣﻦ ﺗﺎ اﻧﻘﻀﺎي ﻋﺎﻟﻢ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺧﻮاهﻢ ﺑﻮد، و ﺗﻮ را ﺗﺎ ﺑﻪ اﺑﺪ «. دوﺳﺖ ﺧﻮاهﻢ داﺷﺖ هﺮﮔﺰ ﺗﺎﺑﻪ اﻳﻦ اﻧﺪازﻩ ﺑﺎ ﺻﺪاي ﺑﻠﻨﺪ ﮔﺮﻳﻪ ﻧﻜﺮدﻩ ﺑﻮدم . ﭼﻄﻮر ﺗﻮاﻧﺴﺘﻪ ﺑﻮدم ﺗﺎ اﻳﻦ ﺣﺪ ﺳﺮد ﺑﺎﺷﻢ ؟ و ﭼﻄﻮر ﺑﻪ ﺧﻮد اﺟﺎزﻩ داد ﺑﻮدم آﻪ اﻳﻨﭽﻨﻴﻦ ﻗﻠﺐ ﺧﺪا را ﺑﻪ درد ﺑﻴﺎورم؟ داري؟ »: از ﺧﺪاوﻧﺪ ﭘﺮﺳﻴﺪم « ﭼﻘﺪر ﻣﺮا دوﺳﺖ ﺧﺪاوﻧﺪ دﺳﺘﻬﺎي ﺧﻮد را ﺑﺎز آﺮد و دﻳﺪم ﻣﻦ دﺳﺘﻬﺎي ﺳﻮراخ ﺷﺪﻩ اش را . . ﺑﺮ ﭘﺎ ﺷﺪم ﺗﺎ ﺑﺮاي اوﻟﻴﻦ ﺑﺎر ﺑﻪ ﻃﻮر ﺟﺪي دﻋﺎ آﻨﻢ ، ﺑﻪ ﻧﺎم ﺧﺪاوﻧﺪ
    ویرایش توسط elham70 : 12-05-2014 در ساعت 08:42 PM
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    لعنت به من ..چه ساده دل سپردم
    لعنت به من...اگر واسش میمردم
    دست منو گرفت و بعد ولم کرد
    لعنت به اون کسی که عاشقم کرد

    یکی بگه که ماه من کی بوده...مسبب گناه من کی بوده
    سهم من از نگاه تو همین بود ...عشق تو بد ترین قسمت بهترین بود
    تو دل باروون منو عاشقم کرد..بین زمین و آسمون ولم کرد
    یکی بگه چه جوری شد که این شد...سهم تو آسمنون و من زمین شد

  18. 4 کاربران زیر از elham70 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  19. Top | #40



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضويت
    9227
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.41
    نوشته ها
    357
    تشکـر
    164
    تشکر شده 574 بار در 218 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    3

    پاسخ : داستان های کوتـاه و تاثیـر گــذار

    قشنگ کوچک

    گفﺖ : ﻛﺴﻲ ﺩﻭﺳﺘﻢﻧﺪﺍﺭﺩ .ﻣﻲ ﺩﺍﻧﻲ ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻛﺴﻲ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؟ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﻱ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺳﺎﺧﺘﻲ ﺣﺘﻲ ﺗـﻮ ﻫـﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ! ...
    ﺧﺪﺍ ﻫﻴﭻ ﻧﮕﻔﺖ
    ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﭘﺎﻫﺎﻳﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻦ ! ﺑﺒﻴﻦ ﭼﻘﺪﺭﭼﻨـﺪﺵ ﺁﻭﺭ ﺍﺳـﺖ . ﭼـﺸﻢ ﻫـﺎ ﺭﺍ ﺁﺯﺍﺭ ﻣﻲ ﺩﻫﻢ . ﺩﻧﻴﺎ ﺭﺍ ﻛﺜﻴﻒ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ .ﺁﺩﻡﻫﺎﻳﺖ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻨﺪ . ﻣﺮﺍ ﻣﻲﻛﺸﻨﺪ ﺑـﺮﺍﻱ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺯﺷﺘﻢ .ﺯﺷﺘﻲ ﺟﺮﻡ ﻣﻦ اﺳﺖ . ﺧﺪﺍ ﻫﻴﭻ ﻧﮕﻔﺖ
    ﮔﻔﺖ: ﺍﻳﻦ ﺩﻧﻴﺎ ﻓﻘﻂ ﻣﺎﻝ ﻗﺸﻨﮓ ﻫﺎﺳﺖ . ﻣﺎﻝ ﮔﻞ ﻫﺎ ﻭ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻫﺎ ، ﻣﺎﻝ ﻗﺎﺻﺪﻙ ، ﻫﺎ ﻣﺎﻝ ﻣﻦ ﻧﻴﺴﺖ.


    ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ :ﻫﺴﺖ ﭼﺮﺍ ﻣﺎﻝ ﺗﻮ ﻫﻢ هستﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻳﻚ ﮔﻞ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻳﻚ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻳـﺎ ﻗﺎﺻـﺪﻙ ﻛـﺎﺭ ﭼﻨـﺪﺍﻥ ﺳﺨﺘﻲ ﻧﻴﺴﺖ ، ﺍﻣﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻳـﻚ ﺳﻮﺳـﻚ ﺩﻭﺳـﺖ ﺩﺍﺷـﺘﻦ ﺗـﻮ ﻛـﺎﺭﻱ ﺩﺷﻮﺍﺭی ﺍﺳﺖ. ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻛﺎﺭﻱ ﺍﺳﺖ ﺁﻣﻮﺧﺘﻨﻲ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺭﻧﺞ ﺁﻣﻮﺧﺘﻦ ﺭﺍ ﻧﻤﻲ ﺑﺮﻧﺪ . ﺑﺒﺨﺶ ﻛﺴﻲ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﺩﺯﻳﺮﺍ ﻛﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﺆﻣﻦ ﻧﻴﺴﺖ ﺯﻳـﺮﺍ ﻛـﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﺍ ﻧﻴﺎﻣﻮﺧﺘﻪاﺳﺖ ﺍﻭ ﺍﺑﺘﺪﺍﻱ ﺭﺍﻩ است . ﻣﺆﻣﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﺯﻳﺮﺍ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﻦ ﺯﻳﺒﺎﻳﻢ ﻣﻦ ﺯﻳﺒﺎیﻢ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﻱ ﻣﺆﻣﻦ ﺟﺰ ﺯﻳﺒﺎ ﻧﻤﻲ ﺑﻴﻨﻨﺪ ﺯﺷـﺘﻲ ﺩﺭ ﭼـﺸﻢ ﻫﺎﺳـﺖ . ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺩﺍﻳﺮﻩ ﻫﺮﭼﻪ ﻛﻪ ﻫﺴﺖﻧﻴﻜﻮﺳﺖ ، ﺁﻥ ﻛﻪ ﺑﻴﻦ ﺁﻓﺮﻳﺪﻩﻫﺎﻱ ﻣﻦ ﺧـﻂ ﻛـﺸﻴﺪ ﺷﻴﻄﺎﻥ ﺑﻮﺩ .ﺷﻴﻄﺎﻥ ﻣﺴﺌﻮﻝ فاصله ﻫﺎﺳﺖ. ﺣﺎﻻ ﻗﺸﻨﮓ ﻛﻮﭼﻜﻢ !ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺗﺮ ﺑﻴﺎ ﻭ ﻏﻤﮕﻴﻦ ﻧﺒﺎﺵ


    ﻗﺸﻨﮓ ﻛﻮﭼﻚ ﺣﺮﻓﻲ ﻧﺰﺩ ﻭ ﺩﻳﮕﺮ ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ نیندیشید که نازیباست...
    موفق باشید
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    لعنت به من ..چه ساده دل سپردم
    لعنت به من...اگر واسش میمردم
    دست منو گرفت و بعد ولم کرد
    لعنت به اون کسی که عاشقم کرد

    یکی بگه که ماه من کی بوده...مسبب گناه من کی بوده
    سهم من از نگاه تو همین بود ...عشق تو بد ترین قسمت بهترین بود
    تو دل باروون منو عاشقم کرد..بین زمین و آسمون ولم کرد
    یکی بگه چه جوری شد که این شد...سهم تو آسمنون و من زمین شد

  20. 3 کاربران زیر از elham70 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


صفحه 4 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. جملات زیبا و کوتـاه از بزرگـان و اندیشمنـدان
    توسط *P s y C h e* در انجمن اس ام اس و نوشته های زیبا
    پاسخ: 85
    آخرين نوشته: 08-03-2016, 12:09 PM
  2. با خوش اخلاق بودن، ثروتمند شويد!
    توسط R e z a در انجمن روانشناسی شغلی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 10-11-2013, 12:29 AM
  3. تغییرات کوچکی که تفاوتهای بزرگی ایجاد می کند
    توسط R e z a در انجمن روانشناسی شغلی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 09-13-2013, 11:38 PM
  4. تفاوتهای فردی
    توسط R e z a در انجمن روانشناسی شغلی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 08-22-2013, 04:10 PM
  5. مراکز مشاوره شهرستان های استان خوزستـان
    توسط *P s y C h e* در انجمن معرفی مراکز روانشناسی و مشاوره در استانها
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 08-20-2013, 12:09 AM

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

داستان کوتاه زیبا و تاثیرگذار

داستان کوتاه تاثیر گذار

داستان های تاثیر گذار

داستان تاثیر گذار

داستان های کوتاه و تاثیر گذار

داستان های کوتاه تاثیر گذار

داستانهای تاثیر گذار

داستان کوتاه تاثیرگذار

داستانهای کوتاه تاثیر گذار

داستانهای کوتاه تاثیرگذار

داستان های تاثیرگذار

داستان کوتاه و تاثیر گذار

داستانک تاثیر گذارداستان تاثیر گذار کوتاهداستان های کوتاه زیبا و تاثیرگذارداستان های تاثیر گذار کوتاهداستانهای کوتاه و تاثیر گذارداستان های کوتاه تاثیرگذارداستان هاي كوتاه تاثير گذارداستانک تاثیرگذارداستان کوتاه و تاثیرگذارداستانهای تاثیرگذارداستان تاثیرگذارداستانهای کوتاه و تاثیرگذارداستان های کوتاه و تاثیرگذارداستان كوتاه تاثير گذارداستانهای کوتاه وتاثیرگذارداستان کوتاه تاثیرگزارداستان های بسیار تاثیر گذارداستان کوتاه تاثیر گذار عاشقانهداستان کوتاه تاثیر گذار جدیدحکایتهای تاثیرگذارداستانهاي كوتاه تاثير گذارداستان هاي كوتاه و تاثيرگذارداستانکهای تاثیرگذار

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

جستجوهای مرتبط در گوگل

داستان های کوتاه,  داستان های کودکانه,  داستان های خنده دار واقعی,  داستان های عاشقانه,  داستان های عاشقانه صحنه دار,  داستان های کوتاه عاشقانه,  داستان های آموزنده,  داستان های کوتاه خنده دار,  داستان های کوتاه طنز,  داستان های کوتاه جالب,  فراموشی,  فراموش,  فراموشم نکن,  فراموشی رمز جیمیل,  فراموشم نكن معين,  فراموش كردن پسورد اينستاگرام,  فراموش كردن عشق,  فراموش كردن پسورد ايميل,  فراموش كردن پسورد اپل ايدي,  فراموش کردم بابک جهانبخش,  فرزند,  فرزندان پیامبر,  فرزندان رضا پهلوی,  فرزندان شاه,  فرزندان محمدرضا شاه,  فرزندان دونالد ترامپ,  فرزندان هاشمی رفسنجانی,  فرزندان حسن جوهرچی,  فرزندان هاشمی,  فرزندان هاشمی رفسنجانی عکس,  

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
twitter Google Plus facebook


آدرس ایمیلتان را بدون دابلیو دابلیو وارد کنید