مشاور
تبلیغات مشاور
  
  

نمایش نتایج: از 1 به 7 از 7

موضوع: ازدواج خواهر بزرگتر

  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.03
    نوشته ها
    38
    تشکـر
    0
    تشکر شده 6 بار در 5 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    ازدواج خواهر بزرگتر

    سلام.من یه دختر 17 ساله هستم که فقط یه خواهر که 8 سال از من بزرگتره دارم.منو خواهرم از بچگی خیلی باهم صمیمی بودیم و خیلی همو دوست داشتیم و داریم.خیلی وقتا حتی من خیلی چیزارو اول به خواهرم میگفتم و بعد به مامان یا بابام یعنی خیلی صمیمی بودیم.خواهرم تقریبا یه سالی میشه که ازدواج کرده و الان توی دوران عقد هستن.توی این یه سال به من خیلی سخت گذشت.با اینکه مطمئنم خواهرم منو خیلی دوست داره و قبلا هم داشت اما خیلی وقتها هم که بچه بودم اذیت میکرد با حرفاش.شاید بگید که این چیزا بین همه هست ولی من واقعا از حرفای خواهرم بعضی وقتا اذیت میشدم.بماند.خلاصه از همون موقعی که خواهرم و شوهرش رفتن برای خرید حلقه و بعدش اومدن خونه، خواهرم اومد که مثلا حلقه هاشو به من نشون بده که البته منم خیلی خوشحال بودم همین که حلقه هاشونو دیدم رومو کردم اونور و دویدم تو اتاق و هق هق زدم زیر گریه.اصلا دست خودم نبود.انگار داشتم ضجه میزدم.خواهرم بی احساس نیست یا شایدم من زیادی احساساتی ام ولی وقتی فهمید من دارم گریه میکنم خیلی عکس العمل نشون نداد.من اگه جاش بودم اون لحظه میپریدم بغلش و باهم گریه میکردیم.حتی اون موقع که شوهرش نیومده بود خواستگاری و باهم توی تلگرام صحبت میکردن من ناخواسته متوجه شدم و وقتی میرفتم پیشش مثلا یه حرفی بهش بزنم میگفت برو کار دارم برو دارم صحبت میکنم یا میگفت یدیقه ساکت شو.خیلی بهم برمیخورد.منی که وقتی فهمیدم یکیو دوس داره هرشب براش قرآن میخوندم و دعا میکردم.حتی یه مدت که مریض شده بود و از طرف مدرسه مارو برده بودن مشهد براش یه گردنبند خریدم و طواف دادم که بندازه گردنش.من اگه جاش بودم شاید خیلی بیشتر از اینا بهش محبت میکردم و اهمیت میدادم.ولی اون اینطوری نبود.فردای مراسم عقد رفتن بیرون دوتایی.منم که شب قبلش تا 5 صبح دقیقا موقع اذان بیدار بودم و گریه میکردم.نمیدونم چرا.هنوزم نمیدونم از دوست داشتن بود یا از کارایی که در حقم کرد.میدونستم که اگه یکی دیگه وارد زندگیش بشه همه ی حواسش میره پی اون و من براش کمرنگ تر از قبل میشم و بیشتر بهم بی محلی میکنه. انقد برام مهم بود.فکر نمیکنم هیچ خواهری اندازه من اینقد خواهر دیگه اشو دوست داشته باشه.موقع هایی که یه اخم به من میکرد گریه ام میگرفت چون خیلی سخته از طرف کسی که عاشقشی تحقیر بشی.خلاصه فردا شبش که رفتن بیرون. دوتایی باخنده از خودشون عکس میگرفتن با حلقه هاشون و اینا.یکی از اونهارو گذاشته بود توی اینستا.منم که اون مدت افسردگی گرفته بودم 24 ساعته گوشیم دستم بود و توی اینترنت میچرخیدم. اون عکو که دیدم بهش پیام دادم و کلی قربون صدقه اش رفتم.توقع داشتم ممنونم باشه.هنوزم حس میکنم بخاطر دعاهای زیاد من بوده که بهم رسیدن.انقد که کل قرانو به نیت اینکه بهم برسن و خوشبخت بشن خونده بودم.ولی اون فقط برام نوشت ممنون.بدون هیچ احساسی.با اینکه من هیچوقت سرش منت نذاشتم ئ هرکاری براش کردم بخاطر این بود که خواهرمه.اونشب هم اصلا نخوابیدم و فکر میکردم یعنی منم اگه ازدواج کنم اینقدر نسبت به خانواده ام بی تفاوت میشم؟ جوری که شوهرم بهم پیام داد سریع جوابشو بدم و اگه خوارم داد اصلا جواب ندم؟ منم اگه متاهل بشم؟فقط شوهرم واسم مهمه و چشامو رو خانوادم میبندم؟ اونشب هم هرطوری بود گذشت.همش به این فکر میکردم که ای کاش میشد یه روز جاهامون باهم عوض بشه خودش بفهمه داره چیکار میکنه.من واقعا تنها شده بودم.مامان و بابام همش باهم بودن و من که میرفتم بینشون هیچ توجهی نداشتن بهم.خواهرمم که رفته بود.منم که هرروز 7 صبح بیدار میشدم یه چیزی میخوردم و میرفتم سراغ موبایل تا خودمو مشغول کنم.هیچکس حتی یه بار نمیود تو اتاقم بگه چته.نمیدونستم از دست خانوادم ناراحت باشم یا خواهرم.خاله هام که میومدن خونمون میرفتن با خواهرم کلی حرف میزدن و اینا.اونوقت حتی یه حال و احوال نمیکردن بامن که تو اصلا کلاس چندمی؟رشتت چیه؟روز دختر رو به خواهرم که متاهل بود زنگ میزدن تبریک میگفتن ولی به من زنگ نمیزدن.اصلا نمیدونم مقصر کیه.شایدم مقصر خودمم که انقد تو زندگیم خودمو کوچیک کردم واسه بقیه.تو زندگیم اخر از همه به خودم اهمیت میدادم.یا تو زندگیم بیش از اندازه به بقیه محبت کردم.هنوزم خواهرم همینه.مرتب با شوهرش مشغول صحبته. میخوام یه سوال کوچیک ازش بپرسم میگه ساکت باش.برو از اتاق بیرون میخوام تلفن صحبت کنم. دامادم که میاد خونمون میدوعه میره سمتش و منو کلا یادش میره.نمیدونم.نمیدونم بقیه هم مثل منن یا نه.نمیدونم که انقد حساس بودن رو کسی اصلا طبیعیه یا نه.هنوزم بعضی وقتا چون جایی ندارم میرم حموم و دوساعت میمونم گریه میکنم.دلم برای خودم میسوزه.که حتی جایی ندارم راحت گریه کنم و وقتی میام بیرون میگن دوساعت اون تو چیکار میکردی؟کاش میتونستم بگم...کاش منم مثل خواهرم میتونستم شماره دخترای فامیلو داشته باشم و حرف بزنم باهاشون.اونا هیچوقت نخواستن به من نزدیک بشن؟من گناهم چیه؟من چه بدی ای در حق بقیه کردم؟مقصر کیه این وسط؟همه اینارو که بذاریم کنار میخوام از این به بعد راحت زندگی کنم.17 سال از عمرمو که به خریت گذروندم.میخوام بقیه اشو تنهایی زندگی کنم.الان که تعطیلم صبا پاشم درس بخونم واسه کنکور به جای فکر کردن به این مزخرفات.فیلم ببینم.آهنگ گوش بدم کتاب خونم و شاد باشه نه که همش یه چشم اشک باشه یه چشم آه.دوست دارم ولی نمیشه...هردفعه که تلاش میکنم یه چیزی مانعم میشه.یه حرفی،یه چیزی باعث میشه دوباره بشم من سابق.دوباره بشم اون دختری که تا صبح بیداره و فقط گریه میکنه و هرروز بی هیچ انگیزه ای از خواب پامیشه.بدون هدفودوست دارم مثل همسن و سالام باشم.ولی نمیتونم.خواهش میکنم اگه میتونید کمکم کنید بتونم نجات پبدا کنم از این وضعیت.ممنونم
    ویرایش توسط ملیحه رضایی : 07-04-2018 در ساعت 06:04 PM
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  2. Top | #2

    دلنوشته کاربر
    همیشه با خودمان مهربان باشیم
    تاریخ عضویت
    Nov 2016
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    1.93
    نوشته ها
    1,213
    تشکـر
    1,576
    تشکر شده 1,236 بار در 717 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Relax

    پاسخ : ازدواج خواهر بزرگتر

    نقل قول نوشته اصلی توسط ملیحه رضایی نمایش پست ها
    سلام.من یه دختر 17 ساله هستم که فقط یه خواهر که 8 سال از من بزرگتره دارم.منو خواهرم از بچگی خیلی باهم صمیمی بودیم و خیلی همو دوست داشتیم و داریم.خیلی وقتا حتی من خیلی چیزارو اول به خواهرم میگفتم و بعد به مامان یا بابام یعنی خیلی صمیمی بودیم.خواهرم تقریبا یه سالی میشه که ازدواج کرده و الان توی دوران عقد هستن.توی این یه سال به من خیلی سخت گذشت.با اینکه مطمئنم خواهرم منو خیلی دوست داره و قبلا هم داشت اما خیلی وقتها هم که بچه بودم اذیت میکرد با حرفاش.شاید بگید که این چیزا بین همه هست ولی من واقعا از حرفای خواهرم بعضی وقتا اذیت میشدم.بماند.خلاصه از همون موقعی که خواهرم و شوهرش رفتن برای خرید حلقه و بعدش اومدن خونه، خواهرم اومد که مثلا حلقه هاشو به من نشون بده که البته منم خیلی خوشحال بودم همین که حلقه هاشونو دیدم رومو کردم اونور و دویدم تو اتاق و هق هق زدم زیر گریه.اصلا دست خودم نبود.انگار داشتم ضجه میزدم.خواهرم بی احساس نیست یا شایدم من زیادی احساساتی ام ولی وقتی فهمید من دارم گریه میکنم خیلی عکس العمل نشون نداد.من اگه جاش بودم اون لحظه میپریدم بغلش و باهم گریه میکردیم.حتی اون موقع که شوهرش نیومده بود خواستگاری و باهم توی تلگرام صحبت میکردن من ناخواسته متوجه شدم و وقتی میرفتم پیشش مثلا یه حرفی بهش بزنم میگفت برو کار دارم برو دارم صحبت میکنم یا میگفت یدیقه ساکت شو.خیلی بهم برمیخورد.منی که وقتی فهمیدم یکیو دوس داره هرشب براش قرآن میخوندم و دعا میکردم.حتی یه مدت که مریض شده بود و از طرف مدرسه مارو برده بودن مشهد براش یه گردنبند خریدم و طواف دادم که بندازه گردنش.من اگه جاش بودم شاید خیلی بیشتر از اینا بهش محبت میکردم و اهمیت میدادم.ولی اون اینطوری نبود.فردای مراسم عقد رفتن بیرون دوتایی.منم که شب قبلش تا 5 صبح دقیقا موقع اذان بیدار بودم و گریه میکردم.نمیدونم چرا.هنوزم نمیدونم از دوست داشتن بود یا از کارایی که در حقم کرد.میدونستم که اگه یکی دیگه وارد زندگیش بشه همه ی حواسش میره پی اون و من براش کمرنگ تر از قبل میشم و بیشتر بهم بی محلی میکنه. انقد برام مهم بود.فکر نمیکنم هیچ خواهری اندازه من اینقد خواهر دیگه اشو دوست داشته باشه.موقع هایی که یه اخم به من میکرد گریه ام میگرفت چون خیلی سخته از طرف کسی که عاشقشی تحقیر بشی.خلاصه فردا شبش که رفتن بیرون. دوتایی باخنده از خودشون عکس میگرفتن با حلقه هاشون و اینا.یکی از اونهارو گذاشته بود توی اینستا.منم که اون مدت افسردگی گرفته بودم 24 ساعته گوشیم دستم بود و توی اینترنت میچرخیدم. اون عکو که دیدم بهش پیام دادم و کلی قربون صدقه اش رفتم.توقع داشتم ممنونم باشه.هنوزم حس میکنم بخاطر دعاهای زیاد من بوده که بهم رسیدن.انقد که کل قرانو به نیت اینکه بهم برسن و خوشبخت بشن خونده بودم.ولی اون فقط برام نوشت ممنون.بدون هیچ احساسی.با اینکه من هیچوقت سرش منت نذاشتم ئ هرکاری براش کردم بخاطر این بود که خواهرمه.اونشب هم اصلا نخوابیدم و فکر میکردم یعنی منم اگه ازدواج کنم اینقدر نسبت به خانواده ام بی تفاوت میشم؟ جوری که شوهرم بهم پیام داد سریع جوابشو بدم و اگه خوارم داد اصلا جواب ندم؟ منم اگه متاهل بشم؟فقط شوهرم واسم مهمه و چشامو رو خانوادم میبندم؟ اونشب هم هرطوری بود گذشت.همش به این فکر میکردم که ای کاش میشد یه روز جاهامون باهم عوض بشه خودش بفهمه داره چیکار میکنه.من واقعا تنها شده بودم.مامان و بابام همش باهم بودن و من که میرفتم بینشون هیچ توجهی نداشتن بهم.خواهرمم که رفته بود.منم که هرروز 7 صبح بیدار میشدم یه چیزی میخوردم و میرفتم سراغ موبایل تا خودمو مشغول کنم.هیچکس حتی یه بار نمیود تو اتاقم بگه چته.نمیدونستم از دست خانوادم ناراحت باشم یا خواهرم.خاله هام که میومدن خونمون میرفتن با خواهرم کلی حرف میزدن و اینا.اونوقت حتی یه حال و احوال نمیکردن بامن که تو اصلا کلاس چندمی؟رشتت چیه؟روز دختر رو به خواهرم که متاهل بود زنگ میزدن تبریک میگفتن ولی به من زنگ نمیزدن.اصلا نمیدونم مقصر کیه.شایدم مقصر خودمم که انقد تو زندگیم خودمو کوچیک کردم واسه بقیه.تو زندگیم اخر از همه به خودم اهمیت میدادم.یا تو زندگیم بیش از اندازه به بقیه محبت کردم.هنوزم خواهرم همینه.مرتب با شوهرش مشغول صحبته. میخوام یه سوال کوچیک ازش بپرسم میگه ساکت باش.برو از اتاق بیرون میخوام تلفن صحبت کنم. دامادم که میاد خونمون میدوعه میره سمتش و منو کلا یادش میره.نمیدونم.نمیدونم بقیه هم مثل منن یا نه.نمیدونم که انقد حساس بودن رو کسی اصلا طبیعیه یا نه.هنوزم بعضی وقتا چون جایی ندارم میرم حموم و دوساعت میمونم گریه میکنم.دلم برای خودم میسوزه.که حتی جایی ندارم راحت گریه کنم و وقتی میام بیرون میگن دوساعت اون تو چیکار میکردی؟کاش میتونستم بگم...کاش منم مثل خواهرم میتونستم شماره دخترای فامیلو داشته باشم و حرف بزنم باهاشون.اونا هیچوقت نخواستن به من نزدیک بشن؟من گناهم چیه؟من چه بدی ای در حق بقیه کردم؟مقصر کیه این وسط؟همه اینارو که بذاریم کنار میخوام از این به بعد راحت زندگی کنم.17 سال از عمرمو که به خریت گذروندم.میخوام بقیه اشو تنهایی زندگی کنم.الان که تعطیلم صبا پاشم درس بخونم واسه کنکور به جای فکر کردن به این مزخرفات.فیلم ببینم.آهنگ گوش بدم کتاب خونم و شاد باشه نه که همش یه چشم اشک باشه یه چشم آه.دوست دارم ولی نمیشه...هردفعه که تلاش میکنم یه چیزی مانعم میشه.یه حرفی،یه چیزی باعث میشه دوباره بشم من سابق.دوباره بشم اون دختری که تا صبح بیداره و فقط گریه میکنه و هرروز بی هیچ انگیزه ای از خواب پامیشه.بدون هدفودوست دارم مثل همسن و سالام باشم.ولی نمیتونم.خواهش میکنم اگه میتونید کمکم کنید بتونم نجات پبدا کنم از این وضعیت.ممنونم
    سلام
    خوب وضعیت آن قدرها بد نیست که شما تعریف کردید فقط شما به خواهرتان خیلی وابسته بودید الان احساس تنهایی می کنید شما افسرده هستید حتما به یک روانشناس مراجعه کنید.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  3. کاربران زیر از سعید62 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  4. Top | #3

    تاریخ عضویت
    Jan 2016
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    ميانگين پست در روز
    1.49
    نوشته ها
    1,358
    تشکـر
    2,087
    تشکر شده 1,694 بار در 876 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : ازدواج خواهر بزرگتر

    سلام دوست عزیز معمولا خواهرای بزرگتر توجه خانواده رو بیشتر به سمته خودشون جذب میکنن. البته اوناهم با توجه به اینکه بزرگتر هستن و میخان الگو باشن و در خانواده هم بیشتر تو دید هستن و حتی به هر موقعیتی که اون در خانواده برسه برای شما هم تقربیا همون مدلی ممکنه تجسم کنن پس فشارها رو ایشون بیشترو درگیری ها فکریشون با شما متفاوت تره شک نکنید اونم شما رو خیلی دوست داره ولی محبت کردنش نسبت به شما متفاوته و قرار نیست اونم شبیه شما باشه البته اون وابستگی که خواهر کوچکتر به خواهر بزرگتر داره برعکسش کمتره. ولی به نظرم باید این وضعیت رو قبول کنید و توقعی ازش نداشته باشید، اگرم هی بخوای با این موضوع بجنگی ، تنها کسی که این وسط ضرر میبینه خودتون هستید .
    . البته من حق به شما میدم یکم براتون عجیبه به خصوص باتوجه به سنتون که شاید نتونید درکش کنید ولی اینواز من قبول کنید این اتفاق تقریبا عادیه که رفتارها بعد از ازدواج تغییر میکنه .البته مطمنا ممکنه شما اینگونه نباشید چون شخصیتون متفاوته . مثال میزنم از وقتی خواهرم ازدواج کرده وقتی میاد خونمون شاید حداکثر حداکثر10 دقیقه با من حرف بزنه (البته منظورم اینه که بخواد پای حرفاو درد و دلای من بشینه ) البته من بهشون حق میدم خب اونم فکرا و مشکلات خودشو داره شما هم بهتره بپذیرید. توصیه میکنم وقتتون رو صرف پیشرفت خودتون بکنید که در اینده اونا باشن که برای یک لحظه حرف زدن با شما و شنیدن نظراتتون سرتا پا گوش باشن .
    ویرایش توسط eli2 : 07-04-2018 در ساعت 07:53 PM
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    چایت را بنوش
    نگران فردا نباش ....
    از گندمزار من و تو
    مشتی کاه می ماند
    برای بادها ! ...

  5. 2 کاربران زیر از eli2 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  6. Top | #4

    دلنوشته کاربر
    تنها :)
    تاریخ عضویت
    May 2018
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    4.69
    نوشته ها
    284
    تشکـر
    267
    تشکر شده 248 بار در 164 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : ازدواج خواهر بزرگتر

    نقل قول نوشته اصلی توسط ملیحه رضایی نمایش پست ها
    سلام.من یه دختر 17 ساله هستم که فقط یه خواهر که 8 سال از من بزرگتره دارم.منو خواهرم از بچگی خیلی باهم صمیمی بودیم و خیلی همو دوست داشتیم و داریم.خیلی وقتا حتی من خیلی چیزارو اول به خواهرم میگفتم و بعد به مامان یا بابام یعنی خیلی صمیمی بودیم.خواهرم تقریبا یه سالی میشه که ازدواج کرده و الان توی دوران عقد هستن.توی این یه سال به من خیلی سخت گذشت.با اینکه مطمئنم خواهرم منو خیلی دوست داره و قبلا هم داشت اما خیلی وقتها هم که بچه بودم اذیت میکرد با حرفاش.شاید بگید که این چیزا بین همه هست ولی من واقعا از حرفای خواهرم بعضی وقتا اذیت میشدم.بماند.خلاصه از همون موقعی که خواهرم و شوهرش رفتن برای خرید حلقه و بعدش اومدن خونه، خواهرم اومد که مثلا حلقه هاشو به من نشون بده که البته منم خیلی خوشحال بودم همین که حلقه هاشونو دیدم رومو کردم اونور و دویدم تو اتاق و هق هق زدم زیر گریه.اصلا دست خودم نبود.انگار داشتم ضجه میزدم.خواهرم بی احساس نیست یا شایدم من زیادی احساساتی ام ولی وقتی فهمید من دارم گریه میکنم خیلی عکس العمل نشون نداد.من اگه جاش بودم اون لحظه میپریدم بغلش و باهم گریه میکردیم.حتی اون موقع که شوهرش نیومده بود خواستگاری و باهم توی تلگرام صحبت میکردن من ناخواسته متوجه شدم و وقتی میرفتم پیشش مثلا یه حرفی بهش بزنم میگفت برو کار دارم برو دارم صحبت میکنم یا میگفت یدیقه ساکت شو.خیلی بهم برمیخورد.منی که وقتی فهمیدم یکیو دوس داره هرشب براش قرآن میخوندم و دعا میکردم.حتی یه مدت که مریض شده بود و از طرف مدرسه مارو برده بودن مشهد براش یه گردنبند خریدم و طواف دادم که بندازه گردنش.من اگه جاش بودم شاید خیلی بیشتر از اینا بهش محبت میکردم و اهمیت میدادم.ولی اون اینطوری نبود.فردای مراسم عقد رفتن بیرون دوتایی.منم که شب قبلش تا 5 صبح دقیقا موقع اذان بیدار بودم و گریه میکردم.نمیدونم چرا.هنوزم نمیدونم از دوست داشتن بود یا از کارایی که در حقم کرد.میدونستم که اگه یکی دیگه وارد زندگیش بشه همه ی حواسش میره پی اون و من براش کمرنگ تر از قبل میشم و بیشتر بهم بی محلی میکنه. انقد برام مهم بود.فکر نمیکنم هیچ خواهری اندازه من اینقد خواهر دیگه اشو دوست داشته باشه.موقع هایی که یه اخم به من میکرد گریه ام میگرفت چون خیلی سخته از طرف کسی که عاشقشی تحقیر بشی.خلاصه فردا شبش که رفتن بیرون. دوتایی باخنده از خودشون عکس میگرفتن با حلقه هاشون و اینا.یکی از اونهارو گذاشته بود توی اینستا.منم که اون مدت افسردگی گرفته بودم 24 ساعته گوشیم دستم بود و توی اینترنت میچرخیدم. اون عکو که دیدم بهش پیام دادم و کلی قربون صدقه اش رفتم.توقع داشتم ممنونم باشه.هنوزم حس میکنم بخاطر دعاهای زیاد من بوده که بهم رسیدن.انقد که کل قرانو به نیت اینکه بهم برسن و خوشبخت بشن خونده بودم.ولی اون فقط برام نوشت ممنون.بدون هیچ احساسی.با اینکه من هیچوقت سرش منت نذاشتم ئ هرکاری براش کردم بخاطر این بود که خواهرمه.اونشب هم اصلا نخوابیدم و فکر میکردم یعنی منم اگه ازدواج کنم اینقدر نسبت به خانواده ام بی تفاوت میشم؟ جوری که شوهرم بهم پیام داد سریع جوابشو بدم و اگه خوارم داد اصلا جواب ندم؟ منم اگه متاهل بشم؟فقط شوهرم واسم مهمه و چشامو رو خانوادم میبندم؟ اونشب هم هرطوری بود گذشت.همش به این فکر میکردم که ای کاش میشد یه روز جاهامون باهم عوض بشه خودش بفهمه داره چیکار میکنه.من واقعا تنها شده بودم.مامان و بابام همش باهم بودن و من که میرفتم بینشون هیچ توجهی نداشتن بهم.خواهرمم که رفته بود.منم که هرروز 7 صبح بیدار میشدم یه چیزی میخوردم و میرفتم سراغ موبایل تا خودمو مشغول کنم.هیچکس حتی یه بار نمیود تو اتاقم بگه چته.نمیدونستم از دست خانوادم ناراحت باشم یا خواهرم.خاله هام که میومدن خونمون میرفتن با خواهرم کلی حرف میزدن و اینا.اونوقت حتی یه حال و احوال نمیکردن بامن که تو اصلا کلاس چندمی؟رشتت چیه؟روز دختر رو به خواهرم که متاهل بود زنگ میزدن تبریک میگفتن ولی به من زنگ نمیزدن.اصلا نمیدونم مقصر کیه.شایدم مقصر خودمم که انقد تو زندگیم خودمو کوچیک کردم واسه بقیه.تو زندگیم اخر از همه به خودم اهمیت میدادم.یا تو زندگیم بیش از اندازه به بقیه محبت کردم.هنوزم خواهرم همینه.مرتب با شوهرش مشغول صحبته. میخوام یه سوال کوچیک ازش بپرسم میگه ساکت باش.برو از اتاق بیرون میخوام تلفن صحبت کنم. دامادم که میاد خونمون میدوعه میره سمتش و منو کلا یادش میره.نمیدونم.نمیدونم بقیه هم مثل منن یا نه.نمیدونم که انقد حساس بودن رو کسی اصلا طبیعیه یا نه.هنوزم بعضی وقتا چون جایی ندارم میرم حموم و دوساعت میمونم گریه میکنم.دلم برای خودم میسوزه.که حتی جایی ندارم راحت گریه کنم و وقتی میام بیرون میگن دوساعت اون تو چیکار میکردی؟کاش میتونستم بگم...کاش منم مثل خواهرم میتونستم شماره دخترای فامیلو داشته باشم و حرف بزنم باهاشون.اونا هیچوقت نخواستن به من نزدیک بشن؟من گناهم چیه؟من چه بدی ای در حق بقیه کردم؟مقصر کیه این وسط؟همه اینارو که بذاریم کنار میخوام از این به بعد راحت زندگی کنم.17 سال از عمرمو که به خریت گذروندم.میخوام بقیه اشو تنهایی زندگی کنم.الان که تعطیلم صبا پاشم درس بخونم واسه کنکور به جای فکر کردن به این مزخرفات.فیلم ببینم.آهنگ گوش بدم کتاب خونم و شاد باشه نه که همش یه چشم اشک باشه یه چشم آه.دوست دارم ولی نمیشه...هردفعه که تلاش میکنم یه چیزی مانعم میشه.یه حرفی،یه چیزی باعث میشه دوباره بشم من سابق.دوباره بشم اون دختری که تا صبح بیداره و فقط گریه میکنه و هرروز بی هیچ انگیزه ای از خواب پامیشه.بدون هدفودوست دارم مثل همسن و سالام باشم.ولی نمیتونم.خواهش میکنم اگه میتونید کمکم کنید بتونم نجات پبدا کنم از این وضعیت.ممنونم
    سلام دوست گرامی
    شما باید بپذیرید حالا خواهر گرامیتان به شخص تازه ای دل بستن که نه از نظر اخلاقی، نه شرعی، نه خواهری، ایرادی نداره. مطمئن باشید هنوزم دوستون دارن اما باید بپذیرید الان توجه شون بیشتر حول همسرشونه. پس به دیده بی اهمیتی به خودتون نگاه نکنید. صرفا الان توجه شون رو ایشون متمرکز شده.
    باید با این موضوع کنار بایید چون به زودی خواهرتون خونه رو ترک میکنه و به خونه خودش میره.
    شما هم دوستان خودتون رو دنبال کنید. نباید فقط خواهرتون دوستتون باشه. همچنین یهو نرید سراغ دوستی با پسر. دوست هم جنس پیدا کنید.
    با فامیل/هم کلاسی/رفیق/همسایه در ارتباط باشید و بیرون برید و از خونه بزنید بیرون و در سوگ جدایی خواهرتون نشنید.

    ضمناً اینو بدونید که احساس فعلی شما که ناشی از فاصله گرفتن از خواهرتونه، موقته و به زودی برطرف میشه. پس نیاز نیست بهش فکر کنید و نگران باشید، خود به خود حل میشه. خودتون هم خواهر کوچیک تر داشتید روزی همین اتفاق میوفتاد اما ممکن بود ایشون خیلی راحت تر با این موضوع کنار باید.

    سعی کنید ارتباطات و فعالیتتون رو بیشتر کنید و در محیط خونه و اتاق نمونید. دنیای بیرون رو با گوشی جایگزین کنید حتی با مادر برادر خاله و....
    شاد باشید.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  7. 2 کاربران زیر از nima01371 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  8. Top | #5

    دلنوشته کاربر
    هرکه خود داند و خدای دلش، که چه دردیست در کجای دلش...
    تاریخ عضویت
    Sep 2014
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    ميانگين پست در روز
    0.87
    نوشته ها
    1,228
    تشکـر
    5,006
    تشکر شده 3,606 بار در 1,092 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Sepasgozar

    پاسخ : ازدواج خواهر بزرگتر

    نقل قول نوشته اصلی توسط ملیحه رضایی نمایش پست ها
    سلام.من یه دختر 17 ساله هستم که فقط یه خواهر که 8 سال از من بزرگتره دارم.منو خواهرم از بچگی خیلی باهم صمیمی بودیم و خیلی همو دوست داشتیم و داریم.خیلی وقتا حتی من خیلی چیزارو اول به خواهرم میگفتم و بعد به مامان یا بابام یعنی خیلی صمیمی بودیم.خواهرم تقریبا یه سالی میشه که ازدواج کرده و الان توی دوران عقد هستن.توی این یه سال به من خیلی سخت گذشت.با اینکه مطمئنم خواهرم منو خیلی دوست داره و قبلا هم داشت اما خیلی وقتها هم که بچه بودم اذیت میکرد با حرفاش.شاید بگید که این چیزا بین همه هست ولی من واقعا از حرفای خواهرم بعضی وقتا اذیت میشدم.بماند.خلاصه از همون موقعی که خواهرم و شوهرش رفتن برای خرید حلقه و بعدش اومدن خونه، خواهرم اومد که مثلا حلقه هاشو به من نشون بده که البته منم خیلی خوشحال بودم همین که حلقه هاشونو دیدم رومو کردم اونور و دویدم تو اتاق و هق هق زدم زیر گریه.اصلا دست خودم نبود.انگار داشتم ضجه میزدم.خواهرم بی احساس نیست یا شایدم من زیادی احساساتی ام ولی وقتی فهمید من دارم گریه میکنم خیلی عکس العمل نشون نداد.من اگه جاش بودم اون لحظه میپریدم بغلش و باهم گریه میکردیم.حتی اون موقع که شوهرش نیومده بود خواستگاری و باهم توی تلگرام صحبت میکردن من ناخواسته متوجه شدم و وقتی میرفتم پیشش مثلا یه حرفی بهش بزنم میگفت برو کار دارم برو دارم صحبت میکنم یا میگفت یدیقه ساکت شو.خیلی بهم برمیخورد.منی که وقتی فهمیدم یکیو دوس داره هرشب براش قرآن میخوندم و دعا میکردم.حتی یه مدت که مریض شده بود و از طرف مدرسه مارو برده بودن مشهد براش یه گردنبند خریدم و طواف دادم که بندازه گردنش.من اگه جاش بودم شاید خیلی بیشتر از اینا بهش محبت میکردم و اهمیت میدادم.ولی اون اینطوری نبود.فردای مراسم عقد رفتن بیرون دوتایی.منم که شب قبلش تا 5 صبح دقیقا موقع اذان بیدار بودم و گریه میکردم.نمیدونم چرا.هنوزم نمیدونم از دوست داشتن بود یا از کارایی که در حقم کرد.میدونستم که اگه یکی دیگه وارد زندگیش بشه همه ی حواسش میره پی اون و من براش کمرنگ تر از قبل میشم و بیشتر بهم بی محلی میکنه. انقد برام مهم بود.فکر نمیکنم هیچ خواهری اندازه من اینقد خواهر دیگه اشو دوست داشته باشه.موقع هایی که یه اخم به من میکرد گریه ام میگرفت چون خیلی سخته از طرف کسی که عاشقشی تحقیر بشی.خلاصه فردا شبش که رفتن بیرون. دوتایی باخنده از خودشون عکس میگرفتن با حلقه هاشون و اینا.یکی از اونهارو گذاشته بود توی اینستا.منم که اون مدت افسردگی گرفته بودم 24 ساعته گوشیم دستم بود و توی اینترنت میچرخیدم. اون عکو که دیدم بهش پیام دادم و کلی قربون صدقه اش رفتم.توقع داشتم ممنونم باشه.هنوزم حس میکنم بخاطر دعاهای زیاد من بوده که بهم رسیدن.انقد که کل قرانو به نیت اینکه بهم برسن و خوشبخت بشن خونده بودم.ولی اون فقط برام نوشت ممنون.بدون هیچ احساسی.با اینکه من هیچوقت سرش منت نذاشتم ئ هرکاری براش کردم بخاطر این بود که خواهرمه.اونشب هم اصلا نخوابیدم و فکر میکردم یعنی منم اگه ازدواج کنم اینقدر نسبت به خانواده ام بی تفاوت میشم؟ جوری که شوهرم بهم پیام داد سریع جوابشو بدم و اگه خوارم داد اصلا جواب ندم؟ منم اگه متاهل بشم؟فقط شوهرم واسم مهمه و چشامو رو خانوادم میبندم؟ اونشب هم هرطوری بود گذشت.همش به این فکر میکردم که ای کاش میشد یه روز جاهامون باهم عوض بشه خودش بفهمه داره چیکار میکنه.من واقعا تنها شده بودم.مامان و بابام همش باهم بودن و من که میرفتم بینشون هیچ توجهی نداشتن بهم.خواهرمم که رفته بود.منم که هرروز 7 صبح بیدار میشدم یه چیزی میخوردم و میرفتم سراغ موبایل تا خودمو مشغول کنم.هیچکس حتی یه بار نمیود تو اتاقم بگه چته.نمیدونستم از دست خانوادم ناراحت باشم یا خواهرم.خاله هام که میومدن خونمون میرفتن با خواهرم کلی حرف میزدن و اینا.اونوقت حتی یه حال و احوال نمیکردن بامن که تو اصلا کلاس چندمی؟رشتت چیه؟روز دختر رو به خواهرم که متاهل بود زنگ میزدن تبریک میگفتن ولی به من زنگ نمیزدن.اصلا نمیدونم مقصر کیه.شایدم مقصر خودمم که انقد تو زندگیم خودمو کوچیک کردم واسه بقیه.تو زندگیم اخر از همه به خودم اهمیت میدادم.یا تو زندگیم بیش از اندازه به بقیه محبت کردم.هنوزم خواهرم همینه.مرتب با شوهرش مشغول صحبته. میخوام یه سوال کوچیک ازش بپرسم میگه ساکت باش.برو از اتاق بیرون میخوام تلفن صحبت کنم. دامادم که میاد خونمون میدوعه میره سمتش و منو کلا یادش میره.نمیدونم.نمیدونم بقیه هم مثل منن یا نه.نمیدونم که انقد حساس بودن رو کسی اصلا طبیعیه یا نه.هنوزم بعضی وقتا چون جایی ندارم میرم حموم و دوساعت میمونم گریه میکنم.دلم برای خودم میسوزه.که حتی جایی ندارم راحت گریه کنم و وقتی میام بیرون میگن دوساعت اون تو چیکار میکردی؟کاش میتونستم بگم...کاش منم مثل خواهرم میتونستم شماره دخترای فامیلو داشته باشم و حرف بزنم باهاشون.اونا هیچوقت نخواستن به من نزدیک بشن؟من گناهم چیه؟من چه بدی ای در حق بقیه کردم؟مقصر کیه این وسط؟همه اینارو که بذاریم کنار میخوام از این به بعد راحت زندگی کنم.17 سال از عمرمو که به خریت گذروندم.میخوام بقیه اشو تنهایی زندگی کنم.الان که تعطیلم صبا پاشم درس بخونم واسه کنکور به جای فکر کردن به این مزخرفات.فیلم ببینم.آهنگ گوش بدم کتاب خونم و شاد باشه نه که همش یه چشم اشک باشه یه چشم آه.دوست دارم ولی نمیشه...هردفعه که تلاش میکنم یه چیزی مانعم میشه.یه حرفی،یه چیزی باعث میشه دوباره بشم من سابق.دوباره بشم اون دختری که تا صبح بیداره و فقط گریه میکنه و هرروز بی هیچ انگیزه ای از خواب پامیشه.بدون هدفودوست دارم مثل همسن و سالام باشم.ولی نمیتونم.خواهش میکنم اگه میتونید کمکم کنید بتونم نجات پبدا کنم از این وضعیت.ممنونم
    سلام،‌ملیحه خانوم

    اول بگم اینکه بعد از ازدواجش یکم ارتباطتون پیچیده شده طبیعیه و البته احساساتت نسبت به خواهرت کاملا قابله درکه

    خب خواهرت برای سال ها صمیمی ترین فرد زندگیت بوده و الان برات سنگینه یه نفر بینتون قرار گرفته که شخص اول زندگی خواهرته و اونو ازت دور میکنه

    اینکه میگی بهت بی محلی میکنه که اگه واقعا به این شدت باشه اصلا درست نیست،
    گرچه فک میکنم همینکه یه مدت زمانی از ازدواجش بگذره و هیجانات شروع زندگی جدید براش کمتر بشه احتمالا این موضوع اصلاح میشه

    اما چیزی که از نوشته های شما فهمیدم و مهم تره اینکه شاید خودت هم یکم دچار تله مهرطلبی باشی

    مهرطلب به فردی گفته میشه محبتش به دیگران درونا به هدف جلب محبت برای خودشه.
    مهر طلب بیش اندازه نسبت به دیگران مهربونه، دیگران را در اولویت قرار میده و این موضوع توقعش را از دیگران برای جبران بالا میبره
    مهرطلب خوشحالی و خوشبختیش در گرو توجه، محبت و جلب رضایت دیگرانه
    مهرطلب آدم غمیگینیه و از دیگران انتظار داره دلیل ناراحتیش را ازش جویا بشن و خوشحالش کنن
    در مهرطلبی فرد یا وابستگی بیش از حد دارد(با کوچکترین بی توجهی حالت بد میشه) یا استقلال بیش از حد دارد (میخوای کلا ارتباط ی با کسی نداشته باشی).
    در مهرطلبی، فرد ، در درون خود احساس ارزش نمیکنه، ارزش خود را وابسته به تایید دیگران میدونه

    سعی کن این موضوع را در خودت اصلاح کنی، تو روابط عاطفیت چه با خانواده چه در آینده با همسرت تعادل را رعایت کن
    منابع انرژی عاطفیت را فقط روی یه شخص و موضوع متمرکز نکن تا وقتی یکم ازش بی توجهی دیدی اینقدرداغون نشی
    به بقیه محبت کن اما نه اونقدر زیاد که اگه جبران نشد بهت احساس بازنده بودن بده
    بجز خانواده با دوستای همسنت هم ارتباط داشته باش، کتابخونه و باشگاه ورزشی جای خوبیه برای پیدا کردن دوستای سالم

    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.



  9. 4 کاربران زیر از naghme بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  10. Top | #6

    تاریخ عضویت
    Jun 2018
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.47
    نوشته ها
    10
    تشکـر
    0
    تشکر شده 6 بار در 4 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : ازدواج خواهر بزرگتر

    نقل قول نوشته اصلی توسط ملیحه رضایی نمایش پست ها
    سلام.من یه دختر 17 ساله هستم که فقط یه خواهر که 8 سال از من بزرگتره دارم.منو خواهرم از بچگی خیلی باهم صمیمی بودیم و خیلی همو دوست داشتیم و داریم.خیلی وقتا حتی من خیلی چیزارو اول به خواهرم میگفتم و بعد به مامان یا بابام یعنی خیلی صمیمی بودیم.خواهرم تقریبا یه سالی میشه که ازدواج کرده و الان توی دوران عقد هستن.توی این یه سال به من خیلی سخت گذشت.با اینکه مطمئنم خواهرم منو خیلی دوست داره و قبلا هم داشت اما خیلی وقتها هم که بچه بودم اذیت میکرد با حرفاش.شاید بگید که این چیزا بین همه هست ولی من واقعا از حرفای خواهرم بعضی وقتا اذیت میشدم.بماند.خلاصه از همون موقعی که خواهرم و شوهرش رفتن برای خرید حلقه و بعدش اومدن خونه، خواهرم اومد که مثلا حلقه هاشو به من نشون بده که البته منم خیلی خوشحال بودم همین که حلقه هاشونو دیدم رومو کردم اونور و دویدم تو اتاق و هق هق زدم زیر گریه.اصلا دست خودم نبود.انگار داشتم ضجه میزدم.خواهرم بی احساس نیست یا شایدم من زیادی احساساتی ام ولی وقتی فهمید من دارم گریه میکنم خیلی عکس العمل نشون نداد.من اگه جاش بودم اون لحظه میپریدم بغلش و باهم گریه میکردیم.حتی اون موقع که شوهرش نیومده بود خواستگاری و باهم توی تلگرام صحبت میکردن من ناخواسته متوجه شدم و وقتی میرفتم پیشش مثلا یه حرفی بهش بزنم میگفت برو کار دارم برو دارم صحبت میکنم یا میگفت یدیقه ساکت شو.خیلی بهم برمیخورد.منی که وقتی فهمیدم یکیو دوس داره هرشب براش قرآن میخوندم و دعا میکردم.حتی یه مدت که مریض شده بود و از طرف مدرسه مارو برده بودن مشهد براش یه گردنبند خریدم و طواف دادم که بندازه گردنش.من اگه جاش بودم شاید خیلی بیشتر از اینا بهش محبت میکردم و اهمیت میدادم.ولی اون اینطوری نبود.فردای مراسم عقد رفتن بیرون دوتایی.منم که شب قبلش تا 5 صبح دقیقا موقع اذان بیدار بودم و گریه میکردم.نمیدونم چرا.هنوزم نمیدونم از دوست داشتن بود یا از کارایی که در حقم کرد.میدونستم که اگه یکی دیگه وارد زندگیش بشه همه ی حواسش میره پی اون و من براش کمرنگ تر از قبل میشم و بیشتر بهم بی محلی میکنه. انقد برام مهم بود.فکر نمیکنم هیچ خواهری اندازه من اینقد خواهر دیگه اشو دوست داشته باشه.موقع هایی که یه اخم به من میکرد گریه ام میگرفت چون خیلی سخته از طرف کسی که عاشقشی تحقیر بشی.خلاصه فردا شبش که رفتن بیرون. دوتایی باخنده از خودشون عکس میگرفتن با حلقه هاشون و اینا.یکی از اونهارو گذاشته بود توی اینستا.منم که اون مدت افسردگی گرفته بودم 24 ساعته گوشیم دستم بود و توی اینترنت میچرخیدم. اون عکو که دیدم بهش پیام دادم و کلی قربون صدقه اش رفتم.توقع داشتم ممنونم باشه.هنوزم حس میکنم بخاطر دعاهای زیاد من بوده که بهم رسیدن.انقد که کل قرانو به نیت اینکه بهم برسن و خوشبخت بشن خونده بودم.ولی اون فقط برام نوشت ممنون.بدون هیچ احساسی.با اینکه من هیچوقت سرش منت نذاشتم ئ هرکاری براش کردم بخاطر این بود که خواهرمه.اونشب هم اصلا نخوابیدم و فکر میکردم یعنی منم اگه ازدواج کنم اینقدر نسبت به خانواده ام بی تفاوت میشم؟ جوری که شوهرم بهم پیام داد سریع جوابشو بدم و اگه خوارم داد اصلا جواب ندم؟ منم اگه متاهل بشم؟فقط شوهرم واسم مهمه و چشامو رو خانوادم میبندم؟ اونشب هم هرطوری بود گذشت.همش به این فکر میکردم که ای کاش میشد یه روز جاهامون باهم عوض بشه خودش بفهمه داره چیکار میکنه.من واقعا تنها شده بودم.مامان و بابام همش باهم بودن و من که میرفتم بینشون هیچ توجهی نداشتن بهم.خواهرمم که رفته بود.منم که هرروز 7 صبح بیدار میشدم یه چیزی میخوردم و میرفتم سراغ موبایل تا خودمو مشغول کنم.هیچکس حتی یه بار نمیود تو اتاقم بگه چته.نمیدونستم از دست خانوادم ناراحت باشم یا خواهرم.خاله هام که میومدن خونمون میرفتن با خواهرم کلی حرف میزدن و اینا.اونوقت حتی یه حال و احوال نمیکردن بامن که تو اصلا کلاس چندمی؟رشتت چیه؟روز دختر رو به خواهرم که متاهل بود زنگ میزدن تبریک میگفتن ولی به من زنگ نمیزدن.اصلا نمیدونم مقصر کیه.شایدم مقصر خودمم که انقد تو زندگیم خودمو کوچیک کردم واسه بقیه.تو زندگیم اخر از همه به خودم اهمیت میدادم.یا تو زندگیم بیش از اندازه به بقیه محبت کردم.هنوزم خواهرم همینه.مرتب با شوهرش مشغول صحبته. میخوام یه سوال کوچیک ازش بپرسم میگه ساکت باش.برو از اتاق بیرون میخوام تلفن صحبت کنم. دامادم که میاد خونمون میدوعه میره سمتش و منو کلا یادش میره.نمیدونم.نمیدونم بقیه هم مثل منن یا نه.نمیدونم که انقد حساس بودن رو کسی اصلا طبیعیه یا نه.هنوزم بعضی وقتا چون جایی ندارم میرم حموم و دوساعت میمونم گریه میکنم.دلم برای خودم میسوزه.که حتی جایی ندارم راحت گریه کنم و وقتی میام بیرون میگن دوساعت اون تو چیکار میکردی؟کاش میتونستم بگم...کاش منم مثل خواهرم میتونستم شماره دخترای فامیلو داشته باشم و حرف بزنم باهاشون.اونا هیچوقت نخواستن به من نزدیک بشن؟من گناهم چیه؟من چه بدی ای در حق بقیه کردم؟مقصر کیه این وسط؟همه اینارو که بذاریم کنار میخوام از این به بعد راحت زندگی کنم.17 سال از عمرمو که به خریت گذروندم.میخوام بقیه اشو تنهایی زندگی کنم.الان که تعطیلم صبا پاشم درس بخونم واسه کنکور به جای فکر کردن به این مزخرفات.فیلم ببینم.آهنگ گوش بدم کتاب خونم و شاد باشه نه که همش یه چشم اشک باشه یه چشم آه.دوست دارم ولی نمیشه...هردفعه که تلاش میکنم یه چیزی مانعم میشه.یه حرفی،یه چیزی باعث میشه دوباره بشم من سابق.دوباره بشم اون دختری که تا صبح بیداره و فقط گریه میکنه و هرروز بی هیچ انگیزه ای از خواب پامیشه.بدون هدفودوست دارم مثل همسن و سالام باشم.ولی نمیتونم.خواهش میکنم اگه میتونید کمکم کنید بتونم نجات پبدا کنم از این وضعیت.ممنونم

    سلام جانم

    منم خاهر کوچیکترم ازدواج کرده
    منم مثل تو خیلی تلاش کردم ب کسی ک میخاد برسه
    و همه اینکارا از روی دلسورزی،مهربونی و محبت خاهرانه بوده
    ب خصوص ک من خاهر بزرگترم و اون چار سال کوچیکتر

    کاملا حس خاهر خودت نسبت ب تو
    و حس تو نسبت ب ازدواج خاهرتو درک میکنم

    خاهرای بزرگتر عاشق خاهر کوچیکترشون هستن
    از خداشونه ک خاهر کوچیکترشون همش دورو برشون باشه
    بهشون توجه کنه

    خصوصیات خاهرتو نمیدونم
    ولی من ادمی نیستم ک احساسمو بروز بدم
    یا
    وقتی خاهرم ناراحته برم بغلش کنم
    بوسش کنم
    اصلا اینطوری نیستم
    ولی توی خودم واقعا غصه میخورم
    واقعا اذیت میشم
    مگر اینکه ی بشه برم و حسمو بروز بدم

    اینکه شب عقدش گریه کردی و بیدار بودی
    هم نشونه محببته و هم وابستگیت
    و مسلما اونم بیدار بوده
    چون روز بعدش مهمترین اتفاق زندگیش رقم میخورده
    و ناراحت ازینکه وارد ی دنیای دیگه میشه

    خاهرم ازدواج کرده و کمتر میبینمش
    و وقتیم شوهرش اینجاس مدام تو اتاقن
    یا اگر تو هال هستن همه حواسش ب همسرشه
    ولی این دلیل نمیشه ک ب خانوادش اهمیت نده
    شاید وقتی ک برا ما میذاره کمتر باشه
    ولی نشونه بی توجهیش نیس
    چون بهر حال الان فقط متعلق ب خانواده خودش (پدر مادر و خاهر)نیس
    بیشتر متعلق ب همسرشه
    اونم همسری ک با عشق بهش رسیده
    و هم من و هم خانوادم اینو درک کردیم
    و توام باید درک کنی

    و اینکه
    بقیه به خاهرت تبریک میگن یا ب نظر شما توجهشون ب اون بیشتره خب میتونه طبیعی باشه
    همیشه بچه بزرگتر ی اولویتایی داره نسبت ب بقیه
    چ پسر و چ دختر
    شاید بقیه متوجه این فرق گذاشتن نشن ولی ب وضوح قابل درکه

    و دلیل دیگش ممکنه این باشه که خاهر شما از نظر سن و سال به دخترای فامیل و خاله هات نزدیک تر هست

    ب جای فکر کردن ب این موضوعا ک البته تا حدودی طبیعی هست
    دوست خوب پیدا کن
    اگ تو فامیل کسی هست که هم سن و سالته با اون اوکی شو
    الانم ک تابستونه میتونی راحت بری کلاس و وقتتوو بگذرونی

    و ی چیز دیگه اینکه :
    بجای اینکه در مقابل شوهرخاهرت حساس شی و جبهه بگیری
    باهاش اخت شو
    و مثل ی برادر روش حساب کن

    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  11. کاربران زیر از Atefeh73 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  12. Top | #7

    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    0.03
    نوشته ها
    38
    تشکـر
    0
    تشکر شده 6 بار در 5 پست
    سیستم عامل و مرورگر

    پاسخ : ازدواج خواهر بزرگتر

    ممنونم از همه که راهنماییم کردید
    لطف بزرگی در حقم کردید واقعا ممنونم ❤❤❤
    اینو بگم که من با شوهرخواهرم هیچ مشکلی ندارم و اتفاقا تو این مسئله اصلا اون و مقصر نمیدونم و خیلی هم دوسش دارم و همیشه داداش خطابش میکنم
    مشکلم بیشتر با رفتارای خواهرم بوده.
    و با خوندن پیام های همه به این نتیجه رسیدم که واقعا خواهرم یه آدم دیگه اس با رفتارها و شخصیت متفاوت.
    و سعی میکنم این اخلاقمو درست کنم و از بقیه توقع نداشته باشم.
    باز هم ممنونم از لطف همگی.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  13. 2 کاربران زیر از ملیحه رضایی بابت این پست مفید تشکر کرده اند


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

مشاوره, روانشناسی,مشاوره جنسی ,مشاوره کودک, مشاوره خانواده,روانشناس ,روانپزشک, مشاور خانواده

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

جستجوهای مرتبط در گوگل
ازدواج,  ازدواجية,  ازدواجية المعايير,  ازدواجية الشخصية,  ازدواج موقت,  ازدواج الرؤية,  ازدواج سفید,  ازدواجية العمل,  ازدواج موقت در ايران,  ازدواجية اللغة,  ازدواج خواهر و برادر در ایران,  ازدواج خواهر و برادر در اسلام,  ازدواج خواهر کوچکتر,  ازدواج خواهر و برادر رضاعی,  ازدواج خواهر کیت میدلتون,  ازدواج خواهر ساره بیات,  ازدواج خواهر برادر ناتنی,  ازدواج خواهر کوچکترم,  ازدواج خواهر و برادر,  ازدواج خواهرزاده با دایی,  

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
twitter Google Plus facebook


آدرس ایمیلتان را بدون دابلیو دابلیو وارد کنید