مشاور
تبلیغات مشاور
  
  



نمایش نتایج: از 1 به 3 از 3

موضوع: لاغری با قانون جذب

  1. Top | #1



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    Jan 2016
    شماره عضويت
    26207
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    1.26
    نوشته ها
    712
    تشکـر
    1,293
    تشکر شده 662 بار در 414 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    لاغری با قانون جذب


    گبی از کاراکاس، ونزوئلا
    در دبیرستان، من چاق ترین دختر در کلاس بودم. وزنم حدود 178 پوند (81-80 کیلوگرم) بود و سایزم 12 بود. من همیشه در این باره که چقدر زشت و چاق بودم شکایت می کردم.پسرها خیلی از من خوششون نمیومد و با تمام انرژی منفی که با خودم حمل می کردم؛ یک فرد بسیار ناراضی بودم. خیلی بیرون نمی رفتم، تو خونه می موندم، غذا می خوردم و تلویزیون تماشا می کردم. احساس بدی در مورد خودم داشتم چون من چاق بودم و تمام دوستانم لاغر و زیبا بودند. می خواستم مثل اونا باشم ولی اونو به صورت غیر ممکن می دیدم. همیشه رژیم می گرفتم ولی بعد همش بر می گشت. من واقعاً نگرش بدی به زندگی داشتم.یکی از شبهای آخر هفته تو اتاق پدرم کتاب رازو پیدا کردم. من شروع به خواندن آن کردم و بنظرم واقعاً جالب اومد. یکی از نقل قول های مورد علاقه من در این کتاب این است: هر آنچه در ذهن خود مرور می کنید، همان چیزی است که در حال جذبش هستید.بعد به قسمت "راز و بدن شما" رسیدم و شروع کردم به باور کردنش. من خودمو به عنوان یک دختر زیبا با اندامی واقعاً خوب تصور کردم. می دونستم که یه روزی کائنات قصد داره اونو به من بده. به جای اینکه در مورد همه اون چیزهای بدی که داشتم فکر کنم، فقط به تمام اون چیزایی که وقتی زیبا و لاغر بشم، می خواستم انجام بدم فکر می کردم. نمی خواستم با دوستانم رقابت کنم، فقط می خواستم متفاوت و شبیه یه ستاره سینما باشم.من این لاغری و افکار مثبت رو تقریبا سه ماه در ذهنم نگه داشتم. یه روز خودمو تو آینه دیدم و من به اون شخصی که می خواستم باشم، تبدیل شده بودم. وزنم 125 پوند (57-5 کیلوگرم) بود. و من شلوار جین خواهرم که سایزش 2 بود و داشتم. موهای من بلند و زیبا بودند، دندونام سفید بود. پوستم برنزه بود. ماهیچه هام سفت بودند. ناخنام درست شده بودند.من از اون روزی که خواندن رازو شروع کردم، همیشه مثبت فکر کرده ام. مردم در خیابان متوقف می شن و به من می گن که من زیبا هستم. دیروز از من خواستن که در درست کردن تبلیغ یه شامپو مشارکت کنم. من ماه آینده در تلویزیون خواهم بود. نمی توانم از این خوشحال تر باشم.در حال حاضر راه حل هر مسئله در زندگیم در دستانم هست. تمام اون چیزی که اهمیت داره اینه که توی ذهنتون چیه؟ اگه شما مثبت فکر کنید، زندگیتونم همون طور که می خواین می شه.راز نه تنها انداممو تغییر داد بلکه زندگی و ذهنمو هم عوض کرد.



    آیده از پاسکومن 16 ساله هستم و از زمانی که یادم می آید یک دختر "چاق" و "گوشتالو" بودم. به خاطر وزنم همیشه در کودکستان، ابتدایی، و راهنمایی به من می خندیدند. در مورد آزار و اذیتهایی که می شدم به خانواده ام می گفتم و اینکه دوست داشتم وزنم را کم کنم. ولی خانواده ام می گفتند من زیبا هستم و کم کردن وزن ضرورتی ندارد. ولی این من بودم که بهش می خندیدند ، و سرانجام واقعاً افسرده شدم. هر روز موقع دوش گرفتن یا نگاه کردن در آیینه یک عذاب برای من بود.خودم فکر میکردم مشکل تیروئید دارم و خانواده ام را مجبور کردم برای دکتر رفتنم پول خرج کنند ( 5 دکتر) ولی هنوز افسردگی داشتم و خیلی بیشتر از قبل منفی نگر شده بودم.از کارهای فیزیکی نفرت داشتم. اصلاً دلم نمی خواست ورزش کنم، و از اینکه والدینم به من می گفتند رژیم غذایی سالم را شروع کنم و یا پیاده روی کنم متنفر بودم. حتی از رفتن به مغازه ها و سوپر مارکتها هم بیزار بودم چون مجبور بودم فاصله ی پارکینگ تا مغازه را پیاده روی کنم ! من یک دختر نوجوان بودم و دوست داشتم لباسهای مناسب سنم را بپوشم ، ولی هیچوقت نمی توانستم لباسهای خوشگلی که اندازه ام باشند پیدا کنم.در دورهء راهنمایی، متوجه شدم که هر سال 9 کیلو وزن اضافه می کنم، پس در طول 3 سال دوره ی راهنمایی 27 کیلو وزن اضافه کردم. با وزن حدود 90 کیلو شروع کردن دوره ی دبیرستان بسیار ناراحت کننده بود و این در حالی بود که قد من 152 سانتی متر بود. خانواده ام به من می گفتند از گریه کردن و منفی بودن و ناراحتی کردن دست بر دارم. این وضع 1 سال دیگر هم به طول انجامید. مهم نبود چقدر می خوردم یا چقدر ورزش می کردم ، در هر صورت هر سال 9 کیلو وزن اضافه می کردم.شروع کردم به دعا کردن و از خدا خواستم کمکم کند تا وزنم را کم کنم، از خدا خواستم و التماس کردم کمکم کند. خب ، از اینجا بود که قانون جذب شروع به کار کرد. در یک برنامه تلویزیونی بازیگر لاتینی به اسم آلخاندرو چابان را دیدم که بدنش عضله ای بود، جوان به نظر می رسید و در مورد چیزی صحبت می کرد که هیچوقت انتظارش را نداشتم. او 97 کیلو کم کرده بود. خدای من ! هیجانزده شده بودم. چطور ممکن بود شخصی مثل او الان به این سر و شکل در آمده باشد؟ دیدن این تغییر شکل واقعاً با حال بود، پس چیزی وادارم کرد کتابش را سفارش بدهم. وقتی کتاب را خواندم و فهمیدم او چگونه این همه وزن کم کرده است هیجان زده شدم ، فصل اول کتاب می گفت مهم نیست چه چیزهایی بلدید، مهم نیست چند بار دکتر رفته اید ، یا چند تا مربی ورزشی استخدام کرده اید ، اگر ذهنتان مثبت نباشد هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. بعد اشاره ای به " قانون جذب " کرده بود که من قبلاً در موردش شنیده بودم ولی واقعاً نمی دانستم چیست. او توضیح خلاصه ای در مورد کارکرد قانون جذب نیز داده بود.خب، کتاب را به طور کامل خواندم ولی نتیجه ای نداشت ، دوباره به وضعیت افسردگی ام برگشتم. چند وقت بعد یاد یکی از پاراگراف ها که در مورد قانون جذب نوشته بود و گفته بود که افکارتان همه چیز را می سازند افتادم، و بعد در عرض یک ساعت پدرم از راه رسید و کتاب آبی رنگی را به دستم داد. او به من گفت " بفرما، این همان کتابیست که لازمش داری. " پدرم گفت که در کتابفروشی بوده و مقدمه این کتاب را خوانده و ناگهان به فکرش رسیده که این کتاب برای من مفید خواهد بود. اسم کتاب این بود " El Secreto Para Adolecentes" ( کتاب را به زبان اسپانیایی داشتم ) " راز برای نوجوانان " . روی جلد کتاب علامت "راز" داشت.شروع به خواندن کتاب کردم و وقتی فهمیدم " راز " درباره ی قانون جذب است ، کتاب را در عرض 3 روز تمام کردم و این بسیار فوق العاده بود. نویسنده ی کتاب پاول هرینگتون بود .فقط با خواندن 3 صفحه از کتاب نگرشم کاملاً تغییر کرد. دیگر گریه نمی کردم. در واقع از وقتی کتاب را خواندم تا به حال دیگر گریه نکرده ام.دوباره از اول کتاب را خواندم. می خواستم با این کتاب و قانون جذب از "چاقالو" به " جذاب" تبدیل شوم ، چون حق با نویسنده بود، مهم نیست برای رسیدن به خواسته تان چقدر تلاش می کنید ، اگر باورش نداشته باشید هرگز به آن نخواهید رسید. شروع به استفاده از آن کردم. از تمام چیزهای دور و برم کمک می گرفتم تا باور کنم که لاغر هستم. به ذهنم می گفتم و باور می کردم که هر کاری که انجام می دهم و همه ی چیزهای اطرافم در کم کردن وزنم کمکم می کنند.افکارم در مورد غذا تغییر کرد. به جای اینکه با اظهار نظرهای بد و احساسات ناخوشایند درباره ی غذا خودم را عذاب بدهم، هر چیزی را که می خوردم متبرک می کردم. از خدا به خاطر غذایی که دریافت کرده بودم تشکر می کردم و غذا را به آهستگی می خوردم، و از هر تکهء آن لذت می بردم. به خاطر از بین بردن رژیمم احساس گناه نمی کردم. در عوض فکر می کردم دارم با هر لقمه سوخت و ساز بدنم را بهبود می بخشم !حالا 16 ساله ام و 68 کیلو وزن دارم. من قبلاً 90 کیلو بودم!! به گذشته نگاه میکنم و یاد آن روزهای افسرده کننده ای می افتم که همیشه فکر می کردم چقدر چاقم و مرتب به این فکر میکردم که هر سال 9 کیلو وزن اضافه می کنم. خب مسلم است که هر سال 9 کیلو اضافه وزن داشتم ، چون آن را کاملاً باور کرده بودم.حالا می دانم که اگر مشکل در نتیجه ی افکار من بوجود آمده بود ، حل آن مشکل هم از طریق افکارم صورت می گرفت. اکنون ، نه تنها 9 کیلو اضافه وزن در هر سال متوقف شده است ، بلکه هر سال 30 کیلو هم کاهش وزن دارم، و این فوق العاده است!" راز " ، متشکرم !!! تمام کاری که باید بکنید این است که باور کنید رویای تان یک رویا نیست بلکه یک واقعیت است !!

    سو از ملبورن استرالیااز 10 سال پیش یا بیشتر بعد از به دنیا آمدن فرزند دومم با کاهش وزنم دست و پنجه نرم می کردم . رژیمهای مختلف ، برنامه های ورزشی و هر چیز دیگری که فکر می کردم وزنم را کاهش می دهد امتحان کرده بودم .سال گذشته که راز را خواندم تصمیم گرفتم به جای تمرکز روی وزنی که می خواستم از دست بدهم روی وزنی که دلم می خواست داشته باشم تمرکز کنم ، همانطور که راندا برن پیشنهاد کرده بود . روی تابلو تجسمم نوشتم " دیگر هرگز چاق نخواهم شد . " و روی تابلو وزن دلخواهم را که 52 کیلو گرم بود چسباندم . خودم را تجسم می کردم که لباسهای دلخواهم را پوشیده ام ، نه آن لباسهایی که ایرادات اندامی ام را پنهان می کرد . و روی احساس متناسب بودن و سلامتی تمرکز کردم . سپس ، تقریباً آن را فراموش کردم و هر زمان گرسنه ام می شد غذا یا هر چیزی که هوس می کردم می خوردم . بلافاصله بعد از آن ، در شغل جدیدم مشغول به کار شدم . من پرستار هستم و در مدت زمان شیفتم ، دائماً سرِ پا هستم ، و مرتب از این بخش به آن بخش می روم . همانطور که حدس می زنید ، اضافه وزنم بدون هیچگونه تلاشی از بین رفت . بدون اینکه رژیم محدود کنندهء خاص داشته باشم یا ورزشهای سخت و طاقت فرسا انجام دهم . من الان حول و حوش 57 کیلو گرم هستم . می دانم که به 52 کیلو نرسیدم ولی تا همینجا هم 12 کیلو کم کرده ام و عالی به نظر می رسم ! مطمئنم که به وزن دلخواهم خواهم رسید ، اما همین حالا هم به خاطر آنچه هستم احساسی فوق العاده دارم .اخیراً به تعطیلاتی که هر ساله می رویم رفته بودیم و مردمی که آنجا بودند مرا از 12 ماه پیش ندیده بودند . کلی تعریف و تمجید به خاطر ظاهر عالی ام از آنها شنیدم و حتی از من راز این ظاهر عالی را می پرسیدند !! من حالا لباسهای دلخواهم را می پوشم و احساس جوانی و چالاکی می کنم . و دیگر حس نمی کنم که یک مادر شلخته هستم ! من به اندامم افتخار می کنم ، و مطمئنم دیگر هرگز چاق نخواهم شد




    کیمی از کلرادواول از همه می خواهم بگویم که همیشه چیزی در ذات من بود که باعث می شد به راز اعتقاد داشته باشم حتی قبل از آنکه از آن اطلاعی پیدا کنم . همیشه از فکر کردن در مورد چیزهای بد می ترسیدم مثل بریدن انگشتانم یا آسیب دیدن در هنگام ورزش ، چون همیشه این اتفاقها برایم می افتاد !بیشترین محرک استرس زای من ، اندام ایده آلم بود . من دختر تپلی بودم . نه کاملاً چاق و چله اما گوشتالو بودم . وقتی به دبیرستان رفتم توانستم خودم را به کوچکترین سایز ممکنم که 128 پوند بود برسانم . بعد از چند سالِ پر از استرس و شغل بی تحرکی که داشتم دوباره وزنم بالا رفت . بدترین قسمت قضیه آنجا بود که هر چه بیشتر استرس می گرفتم و نگران بودم نتیجه هم بدتر میشد .هر چه بیشتر سعی می کردم از راز استفاده کنم ، بدتر میشد ! 172 پوند شده بودم . تصمیم گرفتم شاد باشم و عاشق بدنم شوم و توانستم کمی وزنم را پایین بیاورم و شلوارهایم کمی برایم گشاد شده بودند اما نمی توانستم به سایز کوچکتری برسم . دو هفته بعد دوباره خودم را وزن کردم و این بار 190 پوند بودم ! امکان نداشت در مدت به این کوتاهی این همه وزن اضافه کرده باشم ولی می دانستم چرا این اتفاق افتاده بود . من نگران بودم ، استرس داشتم و به هر دلیل دیگری عدد 0-9-1 در ذهنم بالا و پایین می پرید .چیزی که واقعاً کمکم کرد داستانی از یک بانوی دوست داشتنی از سوئد بود که گفته بود هرگز ایمان کامل نداشته است . داستان او در مورد استرس و سوزش معده اش تلنگری به ذهنم زد ؛ من داشتم زیادی از راز استفاده می کردم . خیلی به آن وابسته شده بودم .چیزی که برایم موثر واقع شد برداشتن گامهای کوچک بود . اول روی اعداد 0-4-1 تمرکز کردم . عدد 140 را به صورت درشت روی برچسبی نوشتم و آن را روی ترازویم چسباندم و هر روز صبح خودم را وزن کردم . رفتار هیجانزده یا شوک شده از خودم نشان نمی دادم ، بلکه وقتی عدد را می دیدم خوشحال می شدم و شکر گزاری می کردم . تمام لباسهایی که سایز 12 تا 16 بودند را دور ریختم . هر روز صبح که از بدنم تشکر می کردم و برایش عشق می فرستادم ، باعث میشد روز بهتری داشته باشم . وقتی لباس می پوشیدم ، حتی شلوارهایی با سایزی که دوست نداشتم ، سعی می کردم واقعاً اعتماد به نفس داشته باشم و از اینکه در محل کار اندامم را نشان بدهم احساس خوبی داشته باشم ، وانمود می کردم که واقعاً از داشتن چنین اندامی به خودم می بالم . هر شب تجسم می کردم که صبح ها شلوار سایز 10 می پوشم و چقدر احساس خوبی از این بابت داشتم . سپس شروع به شکر گزاری از هر چیزی که در زندگیم وجود داشت کردم .به خودم می گفتم ورزش سرگرمی خوبیست چون کشش عضلات لذت بخش است و سرعت ضربان قلبم بالا می رود ، ولی زمانهایی که خسته بودم یا دوست نداشتم ورزش کنم تمرین را قطع می کردم ، می خواست 10 دقیقه بعد از شروع ورزش باشد یا 30 دقیقه بعد از آن . کاملاً از چیزهایی که می خوردم لذت می بردم و اصلاً عادات غذایی ام را تغییر ندادم .یک هفته بعد ، من 140 پوند شدم و شلوارهای سایز 10 کاملاً اندازه ام شدند . خیلی شکرگزارم از اینکه به این نقطه رسیده ام . چند هفته در این سایز احساس راحتی خواهم داشت و سپس هدفم را روی سایز 8 خواهم گذاشت ، و سپس سایز های دیگر.آیا در رسیدن به اندام ایده آلتان گیر کرده اید ؟ شاید مشکل شما هم شبیه مشکل من باشد . از همین حالا احساس کن که جذاب و زیبا هستی . فقط برای چند دقیقه در روز تمام توانت را روی تجسم خواسته ات بگذار و سپس بقیه روز رهایش کن . برای هر چیز خوبی که در زندگیت وجود دارد تشکر کن و برکت بخواه . بخند تا آنکه لحظات عالی اتفاق بی افتند . از غذایت لذت ببر ، هر چی دوست داری بخور و به اینکه بدنت چقدر به غذا نیاز دارد کاملاً توجه کن . وقتی ورزش می کنی احساس خوبی داشته باش و هر وقت خسته شدی دست بکش .مهمتر از همه ... با سایز ایده آلت بگونه ای عالی رفتار کن اما خودت را به خاطر آن نکُش . خودش با پای خودش به سمت تو می آید .

    آیری از لیتوانی
    من می خواهم به کسانی که مشکل اضافه وزن دارند کمک کنم.من تازه ۹ ماه است که با راز آشنا شده ام و هر روز تلاش می کنم در آن بهتر شوم. وقتی شروع به خواندن کتاب کردم قسمتی را که می گفت از " چیزهای کوچک " شروع کنید نادیده گرفتم و از بزرگترین آرزویم ، کم کردن وزن ، شروع کردم !من چاق و زشت نبودم اما همیشه دلم می خواست کمی لاغرتر شوم چون آن چند پوند اضافه مرا بسیار اذیت می کرد.وقتی راز را خواندم احساس بسیار خوبی به من دست داد . به خودم گفتم : " همین امشب ۳ پوند کم می کنم! " حدس بزنید چی شد ، بعد از چند بار تلاش کردن و نتیجه نگرفتن بسیار مایوس شدم.بعد از آن ، روش دیگری را امتحان کردم. خودم را به شکل لاغر تجسم می کردم و به عکس هنرپیشه ها یی که اندام عالی داشتند نگاه می کردم. همیشه دلم می خواست اندامی مثل نیکول شرزینگر داشته باشم پس روی عکس او متمرکز شدم.تابستان هم گذشت و من همچنان خودم را در لباس های زیاد پنهان می کردم چون از اندامم خجالت می کشیدم. گریه می کردم و تنها فکرم کم کردن وزن بود...دوباره کتاب راز را خواندم و همینطور داستانها را ، به مردمی که بدون تلاش وزن کم کرده بودند حسادت می کردم ! من غذاخوردن را دوست دارم پس چرا باید چیزهایی را که دوست دارم نخورم ؟ چرا بقیه می توانند هرچیزی را بخورند اما من باید بین سالاد و چیزبرگر یکی را انتخاب کنم ؟دوباره داستانها را خواندم ، خانمی گفته بود به محض اینکه از خواسته ات دست بکشی و رهایش کنی برآورده می شود. پس طرز فکرم را تغییر دادم و خواسته ام را رها کردم. نیازی به تلاش نبود ، تلاش و مبارزه برایتان هیچ سودی ندارد.من می دانستم که شکل ظاهری ام چگونه باید باشد ، و می دانستم که بدست آوردنش آسان است ، پس از کائنات خواستم مرا لاغر کند.و بعد از ۹ ماه به راحتی شروع به کم کردن وزن کردم ! ۱۵ کیلوگرم را بدون هیچ تلاشی کم کردم ، تنها کاری که می کردم ۲۰ دقیقه پیاده روی تا مدرسه بود.اکنون خیلی خوشحالم ، اگر من توانستم پس شما هم می توانید. باور داشته باشید و رها کنید .

    بایرون از لایتونهمه چیز از آنجایی شروع شد که من در ۳ اکتبر ۲۰۱۰ به جرم نوشیدن زیر سن قانونی دستگیر شدم. در سلولم نشسته بودم و فکر می کردم چه اتفاقی دارد می افتد و من چرا باید آنجا باشم. و متوجه شدم که خود من همهء این اتفاق ها را به سمت خودم جذب کردم چون آن شب با دوست*دخترم دعوا کرده بودم و تمام شب منفی و عصبی بودم ، او را نادیده می گرفتم ، با او حرف نمی زدم و حتی به او نگاه هم نمی کردم.هیچوقت نفهمیدم چطور همچین اتفاقی توانسته بود اتفاق بد بزرگتری را به وجود بیاورد.بعد از ۴ ساعت حبس ، دوست*دخترم وثیقه گذاشت و مرا آزاد کرد ، و من احساس بدی نسبت به خودم پیدا کردم که آنگونه با او رفتار کرده بودم. البته از آن روز تا الان آخرین باری بود که ما با هم حرف زدیم.بعد از اینکه آزادشدم ، به مدت یک هفته افسرده بودم. نه می توانستم بخورم ، نه بخوابم ، نه ورزش کنم و یا هر کاری که باعث شود بیرون بروم و یا فعالیتی داشته باشم. در همین مدت ، مقدار زیادی وزن اضافه کردم و افسردگیم بیشتر شد ، چون مدام به خودم می گفتم :" تو هیچی نیستی بایرون ، خیلی چاق و وحشتناکی ." و هر وقت اینها را به خودم می گفتم وضعم بدتر و بدتر می شد.یک هفتهء دیگر هم گذشت تا اینکه بهترین دوستم آنتونی پیشم آمد و کتاب " قدرت " را به من معرفی کرد. او به من گفت که این کتاب می تواند زندگیم را برای همیشه تغییر دهد. تصمیم گرفتم شانسم را امتحان کنم، پس وقتی کارم تمام شد شروع کردم به خواندن کتاب . و قسم می خورم این کتاب را در عرض دو شب خواندم و همان دو شب زندگی مرا به کلی تغییر داد.شروع کردم به دیدن چیزهای روشن در زندگیم و یک لیست از چیزهایی که بابت آنها شکر گزار بودم تهیه کردم تا هر روز بخوانم. بعد از اینکه روش زندگیم را تغییر دادم ، همه چیز در اطرافم تغییر کرد. روابطم با خانواده بهتر شد ، نمراتم بسیار بالا رفت ، و همچنان باور داشتم که دوست*دخترم همین اطراف است و حضورش را در کنارم حس می کردم.از آن به بعد همه چیز بهتر و بهتر شد ، همه اش به خاطر کتابی که به من سیلی زد و به من فهماند که من لیاقت یک زندگی عالی را دارم ، اما همیشه راه را اشتباه می رفتم.و اما در مورد اضافه وزنم، من کم کم دارم وزن کم می کنم البته بدون اینکه حتی رژیم خاصی بگیرم. فهمیدم که چگونه دوست داشتن خود و دیدن غذا به یک شکل دیگر ، " بشقابی از شکرگزاری " ، و داشتن یک تصویر کامل از جسم در ذهن همه چیز را تغییر می دهد! من یک عکس از هنرپیشهء مشهور ، جان موریسون ، را پرینت گرفتم و کنار ساعت زنگدارم گذاشتم تا هر روز آن را ببینم و بگویم : " آره، من قراره این شکلی بشم ! " این روش خیلی به من کمک کرد.حالا می توانم هرچه دوست دارم بخورم ، بدون اینکه به کالری ، چربی ، کربو هیدرات یا پروتئین آن فکر کنم . من به غذا به عنوان خوراک جسم نگاه می کنم. تا زمانی که در بارهء خوردن نگران نباشید ، شاد خواهید بود و جسمتان بطور متفاوتی واکنش نشان می دهد!با اینکه من و دوست*دخترم نزدیک یک ماه است با هم حرف نزده ایم اما من هرگز از باورم دست برنمی دارم. هر روز طوری رفتار می کنم که انگار او با من است. هر شب در یک گوشه ء تخت می خوابم و تصور می کنم که او در کنارماست و باور کنید با این طرز فکر واقعا دلخواهتان اتفاق می افتد.بدون " قدرت " در زندگیم ، من اکنون این چیزی که هستم نبودم.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  2. 2 کاربران زیر از merina بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  3. Top | #2



    نمایش مشخصات کاربری
    تاریخ عضویت
    May 2014
    شماره عضويت
    3710
    عنوان کاربر
    مدیر کل
    ميانگين پست در روز
    7.00
    نوشته ها
    8,313
    تشکـر
    4,027
    تشکر شده 9,431 بار در 4,650 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    حالت من
    Relax
    میزان امتیاز
    10

    پاسخ : لاغری با قانون جذب

    ممنون
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.
    از پاسخ به سوالات در پیام خصوصی معذورم.
    سوال‌تون رو یک‌بار و با عنوان مناسب در تاپیک مرتبط مطرح کنید و منتظر پاسخ بمانید.

  4. کاربران زیر از farokh بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  5. Top | #3



    نمایش مشخصات کاربری
    دلنوشته کاربر
    خدای من... این روزها بیشتر حواست به من باشد...میگویند بزرگترین شکست از دست دادن ایمان است...حواست باشد که من شکست نخورم... من هنوز هم تورا به نام قاضی الحاجات میخوانم... خدای خوب من...! برای دلم امن یجیب بخوان...!
    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    شماره عضويت
    31215
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    ميانگين پست در روز
    2.28
    نوشته ها
    745
    تشکـر
    979
    تشکر شده 933 بار در 492 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    پاسخ : لاغری با قانون جذب

    ممنون.

    میخوام این روش رو منم روی خودم امتحان کنم.

    باید تا عید اونی بشم که میخوام.
    برای کسب اطلاعات بیشتر و راهنمایی می توانید با متخصصان ما تماس بگیرید.

  6. کاربران زیر از رامونا بابت این پست مفید تشکر کرده اند


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

آلخاندرو چابان ولاغری

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

جستجوهای مرتبط در گوگل

لاغری,  لاغری سریع شکم بدون ورزش,  لاغری با روزه,  لاغری سریع,  لاغری شکم,  لاغری سریع در 3 روز,  لاغری با تخمه شربتی,  لاغری سریع ران,  لاغری در ماه رمضان,  لاغری سریع بازو,  لاغری با روزه,  لاغری با تخمه شربتی,  لاغری با تردمیل,  لاغری با طب سوزنی,  لاغری با سرکه سیب,  لاغری با چای سبز,  لاغری با پیاده روی,  لاغری با شیر,  لاغری با طب سنتی,  لاغری با دارچین,  فراموشی,  فراموش كردن پسورد اينستاگرام,  فراموش كردن عشق,  فراموش كردن پسورد ايميل,  فراموش كردن پسورد اپل ايدي,  فراموش کردم بابک جهانبخش,  فراموش كردن رمز جيميل,  فراموشی عشق,  فراموش كردن عشق يك طرفه,  فراموش كردن پسورد gmail,  فرزند,  فرزندان رهبر,  فرزندان قاسم سليماني,  فرزندان دکتر خدادوست,  فرزنده زبير محمود,  فرزندان محمدباقر قالیباف,  فرزندان خامنه ای,  فرزندان حضرت محمد,  فرزند پسر,  فرزندان حضرت علی,  

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
twitter Google Plus facebook


آدرس ایمیلتان را بدون دابلیو دابلیو وارد کنید