نمایش نتایج: از 1 به 3 از 3

موضوع: مامانم و حتی بابام بین منو خواهرم فرق میزارن

1105
  1. بالا | پست 1

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Apr 2024
    شماره عضویت
    49786
    نوشته ها
    3
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    میزان امتیاز
    0

    مامانم و حتی بابام بین منو خواهرم فرق میزارن

    من ۲۴ سالمه و خواهرم ۲۸ سالشه یک داداشم دارم که اونم ۳۳ سالشه
    مشکل من با خواهرمه مدتیه خواهرم میره سرکار، یک بچه‌ی دوساله داره واسه همین بچه‌شو پیش ما میزاره بچه‌اش یا از اول هفته تا دوشنبه شب پیشمون میمونه یعنی شبم میخوابه اینجا یکسره یا هم تا چهارشنبه شب پیشمونه
    خودشم که از سرکار برمیگرده دست به سیاه و سفید نمیزنه چون خسته‌است
    میاد ناهاز میخوره میخوابه و شب بچه‌شو میخوابونه اینجا و میره خونه خودش
    از یک طرف همشون یعنی خواهرم و خواهرزاده‌ام صاف میان توی اتاق من بدبخت (چون اتاق مشترک منو خواهرمه)
    کلی از خوابم از درسم از همه چی زدم... چون خواهرزاده‌ام کله سحر بیدار میشه و امکان نداره سر و صدا نکنه
    هر غری میزنم خونوادم میگن خونه مامان باباشه باید بیاد
    واسه درس خوندن عملا من از خودم اتاق ندارم چون اینا توی اتاق منن و سر و صدا و بازی و هر چی توی اتاق منه نمیتونم توی همچین محیطی درس بخونم باید محیط ساکت باشه از طرفی منم با صدای بلند درس میخونم واسه همین کتابخونه نمیرم
    غر میزنم سرش مامانم میگه باید خودتو با این شرایط وفق بدی بهش میگم بیشتر عمرمو اینجوری درس خوندم چه جوری عادت بدم؟ میگن دیگه خواهرتو که نمیتونیم بندازیم دور
    میگم پس من چی؟
    همیشه یک جواب سر بالا میدن
    بچه جیغ بکشه اگه نق بزنم یا عصبی بشم مشکل از منه میگن سر و صدا میکنی چرا اینقدر بچه همینه بهشون میگم درس دارم میگن توش گوشت پنبه بزار
    از طرفی خود خواهرمم داره اذیت میکنه من با خواهرزاده‌ام اونقدر مشکل ندارم چون بچه‌اس درک میکنم اما خواهرم...
    دست به سیاه و سفید نمیزنه عملا شدم کلفتش...
    نمیگم توی این خونه من تنها کار میکنم نه، مامانم و بابامم کار میکنن ولی من زورم میاد برای کسی کار کنم که هیچ کمکی نمیکنه
    من دو هفته دیگه ازمون دارم بازم هیچ کمکی نمیکنه میبینه روزانه چندین ساعت دارم درس میخونم ولی کمک نمیکنه در حالی که خودش ازمون که داشت بچه‌شو میاورد اینجا که راحت بتونه درس بخونه کار خونه هم نکنه یعنی کل مدتی که میخواست درس بخونه خونه ما بود منم عملا ایرادی نمیگرفتم میگفتم درس داره حق داره
    اما من حق ندارم؟
    الان که من شرایط اونو دارم هیچکس درکم نمیکنه
    به خدا حس میکنم اضافیم
    انگار دارن بین بچه‌هاشون فرق میزارن
    هرروز هرروز اینجاست هیچکارم نمیکنه
    وقتیم میخواد بره نصف وسایل اتاقو که بهم ریخته جمع میکنه باقیش حوصله داشته باشه جمع میکنه وگرنه که هیچ همین امروز سر اینکه پتوی خودش روی تختم بود بالش بچه‌اش روی زمین و اسباب بازی بچه‌اش توی راهرو کلی دعوا کردم سرش اخر سر رفت نصفه و نیمه هم جمع کرد
    یک بار سر همین ماجرا یک دعوا اساسی کردم باهاش آدم بده من شدم چرا؟ چون خواهرم مهمونه اومده خونمون حالا وسیله رو من جمع میکردم چیزی ازم کم نمیشد
    ادم بده شدم چون اون خواهر بزرگتره فحشمم بده من نباید چیزی بگم باید ازش عذرخواهی کنم به خدا خونوادم همچین توقعی داشتن خصوصا مامانم
    خواهرمم همش اغراق گونه رفتار میکنه سر این ماجرا یکجوری داستانو پیچوند خدا سر شاهده مامانمم باهام قهر کرد بابام بنده خدا واسطه شد تا اوکی بشه اوضاع
    هر چیم به خونوادم میگم و اعتراضی میکنم میگن دخترمونه
    همین چند روز پیش به مامانم گفتم فلان وسیله‌شو اگه قراره همینجوری کثیف بزاره روی میز ارایشم من میزارم روی اون میز اونوری چون بدم میاد
    مامانم گفت با خواهرت خوب برخورد کن فلان کن بهمان کن این وسیله کثیف بود به من بگو من تمیز کنم درکش کن
    گفتم پس کی منو درک کنه؟
    گفت خواهرت فرق داره
    از زمانی که سرکار رفته به خدا عذاب من شروع شده
    همش دارم گریه میکنم سرش...
    هر چیم میگم میگن دخترمونه بایدم لی لی به لالاش بزاریم
    به خدا قبل سرکار رفتنش اینجوری نبود ولی الان اینجوری شده
    الان به حدی شده میاد خونمون لحظه شماری میکنم بره درحالیکه نسبت به داداشم همیچن حسی رو ندارم چون هم اتاق خودشو داره هم بنده خدا دو روز در هفته واسه ناهار میاد خونمون و تمام
    اما خواهرم اینجوری نیست هم حریم خصوصیمو ازم گرفته هم ارامشمو همم اینکه حس اضافی بودن بهم دست داده
    از طرفی سر هر چیزی با خواهرم منطقی حرف میزنم با صدای اروم میگه باشه ولی پشت گوش میندازه... دارم واسه کارای شخصیش میگم کار خونه و کمک بهمون که پیشکش...
    با داد و فریاد میگم همونجا انجام میده ولی فرداش یا پشت تلفن درموردم بد میگه یا اینکه کلا چون داد زدم یا صدام بلند بوده شدم ادم بده
    با خودم تصمیم گرفتم دیگه هر چی شلوغ کرد توی اتاقم دست به سیاه و سفید نزنم تا خودش خسته شه بیاد برشون داره که عمرا اینکارو کنه چون مامان بابام پشت سرش همرو صاف و صوف میکنم
    گفتم واسه ارامش خودم از این به بعد با هیچکدومشون صحبت نکنم درسمو بخونم با همشون سرسنگین باشم
    چون تا یک چیزی میگم که دخترشون زیر سوال بره من میشم ادم بده
    به خدا خسته شدم
    همین امشب سر اینکه خواهرم وسایلشو سر جاش نذاشته صدامو بلند کردم به خدا نصفشو گذاشت سرجاش باقیشو نذاشت بعد عصبی که شدم داشتم سفره غذا اماده میکردم یکم داشتم در و تخته رو محکم میکوبوندم که لااقل مامانم از من حمایت کنه ورداشت گفت چیه هی سر و صدا میکنی گفتم خیلی لی لی به لا لای دخترتون گذاشتین گفت دخترمونه باید لی لی به لالاش بزاریم
    گفتم پس من چی؟
    صد بار گفتم فلان وسیله رو جمع کنه فلان کمه بهمان کنه گوش نداد
    گفت چه خبره هی داری جیغ میکشی صداتو بلند میکنی...
    بازم من شدم ادم بده
    به خدا از ساعت ده شب تا الان نزدیک دویه دارم یکسره گریه میکنم از یک طرف میگم شاید استرس درسم و ازمونم و این درک نشدنه بهم فشار وارد کرده دارم اشتباه برداشت میکنم ولی از یک طرف میگم نه این کاراش بازم روی اعصابمه
    از بس هم مامانم اینا بهم گفتم که رفتار خشنی دارم باورم شده
    همش میگن تو خشنی
    تو نمیدونی چطوری رفتار کنی
    همین چند روز پیش یک چیزی توی ذهنم اومد خنده‌ام گرفت خواهرم پرسید به چی میخندی؟
    گفتم نیازی نمیبینم بگم
    بهش برخورد مامانمم گفت نباید اینجوری میگفتی
    گفتم خب نمیخوام بگم الان اگه داداشم بود نهایتش این بود یک طعنه بزنه با خنده هم بحثو تموم کنه
    البته قبول دارم اون روز رفتارم یکم سرد بود چون تحت فشار بودم و اخرش با اینکه تصمیم گرفتم دوباره همصحبتی رو با خواهرم شروع کنم اون عین بچه ها جبران کرد گفت تو غذاتو بخور دخالت نکن...
    منم بعدش دیگه محل ندادم رفت پیش مامانم ولی برای اولین بار مامانم طرفمو گرفت گفت اون اعصابش خورده در مورد یک مسئله‌ایم هست که تو نباید بدونی هی پا پیچش نشو
    خلاصه اون ماجرا تموم شد ولی کلا از اون روز به بعد هرروز یک ماجرا داشتیم
    از یک طرفم مامانم همش میاد درد و دل میکنه که ها بچه هام شعور ندارن
    یک روز نمیزارن استراحت کنم
    تو ماه رمضون پسرم که همش پلاس بود
    الانم که خواهرت میاد هه کاراش با منه بچه داریشم با منه بازم گه گاهی پررو بازی در میاره انگار داره با کلفتش صحبت میکنه طلبکار شده
    گفتم باهاش حرف بزن گفت روم نمیشه گفتم چطور روت میشه اینارو به من بگی روت نمیشه به دخترت بگی
    میگه نه یک خونواده و تکیه گاه ک بیشتر نداره بچه‌شو اینجا نزاره پیش کی بزاره
    بعدشم خواهرت مدلشه راحت طلبه همه چی رو اسون میگیره
    باز برعکس من استرسیم همه چیز رو سر وقت درست به موقع انجام میدم ولی خواهرم نه
    الان مامانم کلی درد استخونی و جسمی داره واسه همین خیلی از کارای خونه رو تقبل کردم که انجام بدم چون نمیخوام اذیت بشه
    ولی خواهرم فقط ظرف کثیف میکنه دور و بر شلوغ میکنه
    این وسط مامانم کمکای منو نمیبینه اصلا وگرنه اینقدر فرق نمیذاشت هی میخوام شرایط خواهرمو درک کنم ولی نمیتونم
    چون زمانی میشه درک کرد که خودشم یک کمک کوچولویی بکنه
    تروخدا بگین راه حل چیه...
    میتونم بیخیال شم دیگه توی هیچی به مامانم کمک نکنم البته قطعا بعدش دعوا میشه اما با این وجود کلا دلم نمیاد
    یک مشکلیم که مامانم داره اینه که الان از ده شب داره تو اتاق گریه میکنم نیومد بپرسیه زنده‌ام یا مرده
    هیچ وقت سر این مشکلات خونوادگی که پیش میاد مامانم نمیاد حالمو بپرسه
    زیاد بابامو دخالت نمیدم چون بابام خیلی مرد خوبیه و کلا احساسی تر از مامانمه و زیاد توی این فاز این ماجراها نیست
    سر همون دعواییم که با خواهرم کردم و با واسطه بابام اشتی کردیم یک روز تمام غذا نخوردم حتی مامانم نیومد سر بزنه که من مردم یا زنده صدامم در نیومد
    اخر بابام طاقت نیاورد اون اومد چک کرد
    ولی مشکل اینه که بابام به شدت پسر دوسته
    یعنی نمیتونم بگم بین بچه هاش فرق نمیزاره
    میزاره ولی کلا پسرش یک ور دختراش یک ور
    واسه پسرش جونش میره
    شاید واسه همینه توی این مسائل زیاد وارد نمیشه...
    نمیدونم باید چیکار کنم
    میدونم منم بدون مشکل نیستم
    ولی مامانم و خواهرم اونا هم قطعا پر از مشکلن
    اگه خواهرم درست رفتار میکرد این چیزا پیش نمیومد
    فقط میتونم بگم با تمام وجودم خصوصا این یک ماه اخیر حس میکنم وجودم توی این خونه کمرنگه یعنی حس میکنم درن فرق میزارن و من فقط یک موجود اضافیم
    دوست ندارم با این کارشون روحمو آزرده کنم
    ولی هر چه قدرم خودمو کنترل کردم امشب دیگه به حدی فوران کرد که چهار اسعت تمام نشستم دارم گریه میکنم

  2. بالا | پست 2

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Feb 2019
    شماره عضویت
    40068
    نوشته ها
    189
    تشکـر
    14
    تشکر شده 58 بار در 50 پست
    میزان امتیاز
    6

    پاسخ : مامانم و حتی بابام بین منو خواهرم فرق میزارن

    سلام خانم
    امیدوارم حالتان خوب باشد. این مسأله چندبعدی است و به راحتی نمی توان تحلیل کرد. اما، به طور کلی باید دقت کنید کسی که ازدواج می کند دیگر باید کاملا مستقل شود و حق ندارد مزاحم افراد خانواده مخصوصا مجردها شود. این مطلب حق شماست که کسی شما را از حقوقتان محروم نکند.
    به نظر من، خیلی صریح و محکم از ایشان بخواهید دیگر به خانه شما نیاید مگر برای مهمانی، آن هم برای مدت مشخص.
    این رفتار حتی به زندگی شخصی ایشان نیز صدمه می زند و به زودی مشکلات خانوادگی ایجاد می کند. برای آن کودک نیز عوارض فاجعه بار دارد.
    به نظر من ایشان را با قدرت و بدون ملاحظه متوجه این رفتار مخربش بکنید.
    موفق باشید.

  3. بالا | پست 3

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Apr 2024
    شماره عضویت
    49786
    نوشته ها
    3
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : مامانم و حتی بابام بین منو خواهرم فرق میزارن

    نقل قول نوشته اصلی توسط ماجراجو نمایش پست ها
    سلام خانم
    امیدوارم حالتان خوب باشد. این مسأله چندبعدی است و به راحتی نمی توان تحلیل کرد. اما، به طور کلی باید دقت کنید کسی که ازدواج می کند دیگر باید کاملا مستقل شود و حق ندارد مزاحم افراد خانواده مخصوصا مجردها شود. این مطلب حق شماست که کسی شما را از حقوقتان محروم نکند.
    به نظر من، خیلی صریح و محکم از ایشان بخواهید دیگر به خانه شما نیاید مگر برای مهمانی، آن هم برای مدت مشخص.
    این رفتار حتی به زندگی شخصی ایشان نیز صدمه می زند و به زودی مشکلات خانوادگی ایجاد می کند. برای آن کودک نیز عوارض فاجعه بار دارد.
    به نظر من ایشان را با قدرت و بدون ملاحظه متوجه این رفتار مخربش بکنید.
    موفق باشید.
    ممنون از کمکتون
    اما مشکل اینه اینکارو بکنم خونوادم پشتشو میگیرن میگن خونه‌ی ماست خونه پدر و مادرشه حق نداری اینجوری رفتار بکنی
    من بارها و بارها سر چنین مسائلی دعوا کردم بحث کردم حنگ کردم
    اخرشم میگن دخترمونه حتی مهمون هم به حساب نمیاد
    از یک طرفم شوهرشم با ابن رفت و امد مشکلی نداره چون همسرش گه گاهی تا نصفه شب هم سرکار هستش و عملا کسی نیست بچه رو نگه داره
    امروز حتی احدی با من صحبت نکرد که چرا گریه کردی منم تصمیم گرفتم مثل خود خواهرم رفتار کنم همه ی اون نگرانی ها که واسه مامانم داشتم یا بابام دیگه همرو حذف کردم بقیه نگران نیستن من نگران باشم؟ چرا کسی نگران من نیست؟
    تازه خواهرم خودش روانشناسی خونده
    من به کی بگم اخه
    ولی توی اینجور مواقع حتی نمیدونه رفتارش داره به من آسیب میزنه
    دیشل اتاقو شلخته ول کرد من دست به سیاهو سفید نزدم اخر مامانم مرتب کرد
    تازه بعد از اومدن خواهرم یک کلکل کوچولو هم کرد
    اما بازم هم مامانم و هم خواهرم کار خودشونو میکنن
    و نمیفهمن این کارشون آسیب زاست
    منم دیشب گفتم باید بپذیرم این مشکل رو
    ولی منم همه چی رو به بیخیالی طی میکنم بسه هر چه قدر حرص و جوش خوردم...
    چون هیچ کاری نمیتونم بکنم
    خدا هدایتشون کنه
    از دست بنده خدا کاری ساخته نیس

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 2 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 2 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. وقتی آبریزش بینی شما را کلافه میکند
    توسط farokh در انجمن بیماریهای جسمی
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 12-02-2017, 12:45 PM
  2. خوشبختی به چه چیزایی ربط داره؟
    توسط dorsa_0077 در انجمن بحث آزاد
    پاسخ: 23
    آخرين نوشته: 03-07-2016, 09:15 PM
  3. پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 06-18-2015, 12:46 PM
  4. راهکارهای طب سنتی در درمان ریزش مو
    توسط Artin در انجمن طب سنتی و گیاهان دارویی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 12-21-2013, 02:02 AM
  5. درمان سنتی آبریزش بینی و سرفه
    توسط R e z a در انجمن طب سنتی و گیاهان دارویی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 11-23-2013, 12:33 AM

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

کلمات کلیدی این موضوع

من، یک، که، از،

© تمامی حقوق برای مشاورکو محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد