صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 20 از 24

موضوع: شیرینی تلخی یک ازدواج که زندگی ام را تغییر داد

  1. Top | #1



    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Mar 2019
    شماره عضویت
    40354
    نوشته ها
    12
    تشکـر
    0
    تشکر شده 2 بار در 2 پست
    میزان امتیاز
    0

    شیرینی تلخی یک ازدواج که زندگی ام را تغییر داد

    این داستان مربوط به زندگی منه و خواستم همش رو هم با اسامی بگم چون ازدواج موقت (متعه) کاملا حلاله و خیلی خیلی بده که تو جامعه با گذشت اینهمه سال اینطوری باشه و ای کاش این سنت خوب فراگیر بشه البته نظر منه و هر کسی نظرشو محترمه و از نظرات غیر این هم ، پس سرمو بالا می گیرم و تعریف می کنم چون مدیونشم خیلی زیاد و سعی کردم خیلی کامل تعریف کنم
    من علی و 25 ساله هستم، دانشجوی کارشناسی و کارمند و تک فرزندم و با مادرم مژگان خانم که 44 سالشه، یک زن موجه و مهربون که عاشقشم و نفسمه، مادر و پدرم 15 سال پیش از هم جداشدن و پدرم ما رو ترک کرد و خارج رفت برای اقامت و... ما تو یه آپارتمان و با هم زندگی می کنیم از سالهای پیش، همسایه بالایی مون آقای مهندس اکبر آقا و دو تا دختر داره و با همسرش سیما خانوم که خواهر زنش بود و بعد فوت همسرش باهاش ازدواج کرده بود که بچه هاش زیر دست غریبه نباشن و... که از همون اول با هم زندگی می کنیم در یک ساختمون؛ حدود پنج سال پیش با توجه به اینکه تو کارای خیره و موردهای ازدواج معرفی می کنه، ازش خواستم که یه خانمی رو برای ازدواج برام پیدا کنه ولی متاسفانه گفت سنت خیلی کمه و شرایطش رو نداری، با توجه به اصرار من، چند موردی که پیدا کرد زیاد مطلوبم نبود یا اونها نمی پذیرفتند، یه مدتی گذشت تا یکروز که رفتم منزل گفت پسرم می خواستم یه چیزی رو ازت بپرسم که دوست دارم با توجه به اینکه می دونی ازدواج چقدر سنت مهمیه و خودتم می خواستی که همینو انجام بدی ازت بپرسم، قول میدی ناراحت نشی؟ گفتم بله شما جای پدرمین (البته از پدرم سنش کمتره منتها من مثل پدرم می دونم چون خیلی مهربون بود و یکجورایی حسی که داشتم این بود)؛ گفت میدونی که من تو کار امر خیرم و ..؟ گفتم بله، گفت می دونی که ازدواج موقت یه کار شرعیه و چقدر خوبه و سفارش شده؟ گفتم بله می دونم، گفتم دوست داری من برات مورد ازدواج موقت پیدا کنم حالا که نمیشه ازدواج دائم فعلا؟ خیلی خوشحال شدم و گفتم بله خیلی هم عالی، گفتم اینکه ناراحتی نداشت خب گفت نه خنده ای کرد و گفت حالا به اونجاشم می رسیم، گفت همزمان می خوام یه مورد خوب هم برای مژگان خانم معرفی کنم، تا خواستم واکنشی نشون بدم و اینا گفت تو بزرگ شدی و نمی خوای مامانت وارد راه های نادرست بشه درسته؟
    گفت حالا نظرت چیه؟ یه بغضی کردم و گفتم: نمی خوام که به ضررمون بشه و بخاطر من مشکلی پیش بیاد، پس مخالفتی ندارم
    لبخند معناداری زد و گفت: آفرین می دونستم احساسات رو بر منطق غلبه نمی دی
    فقط چرا ازدواج دائم نمیشه؟ گفت سن مامانت زیاده و خب ریسکش هم بالاست ازدواج دائم یه جورایی با توجه به سابقه قبلی ازدواج ناموفق و..
    گفتم حالا کی هستش این مورد؟ خوبه؟ موجهه و..؟
    گفت میشناسیش کامل ولی فرداشب میان خواستگاری، به مژگان خانم هم اطلاع بده که آماده باشن
    گفتم مامانم نمی دونه یا می دونه!!! گفت چرا اون ازم خواست باهات صحبت کنم و راضی ات کنم اتفاقا که خب شدی خندید و گفت تو بهش اطلاع بدی باز خیلی بهتره
    هر دو خندیدیم و رفت
    فردا تا شب هر چی ازش پرسیدم که این مرد کیه و... فقط مامانم می خندید و نمی گفت تا شب شد، همش فکرش تو ذهنم بود تا اینکه شب شد و زنگ خورد مامانم گفت تو در رو باز کن گفتم خجالت می کشم و.. تا بالاخره خودش رفت باز کرد و من رفتم صد بار صورتم شستم از بس که استرس داشتم تا اومدن و من رفتم به سمتشون و بشینم، ناگهان چشم خورد به اکبر آقا و سیما خانوم که خیلی خیلی جا خوردم از تعجب داشتم شاخ در میاوردم وقتی سیما خانوم گفت به به اینم پسر عروس خانم، دامادمون که اکبر آقای گل
    جو جلسه خواستگاری سنگین بود که سیما خانوم گفت از وقتی ازدواج کردیم با هم اسما زن و شوهریم چون من بیشتر به خاطر بچه های خواهرم و... ازدواج کردم و.. و الان تصمیم گرفتیم که یه زن نجیب و مهربون و جوون و خوشرو و.. برای اکبر آقا انتخاب کنیم و کی بهتر از مژگان خانم و اگر موافق باشی مژگان جون یکسال ازدواج موقت داشته باشین با هم تا بعد ببینیم چی میشه؟ مامانم گفت اگر علی قبول کنه حرفی ندارم و منم گفتم نظر خودت و تعارفات بالاخره با یه بله کشیده از طرف مامانم و یه خنده دشوار از طرف من وارد مرحله بعدی شد یعنی رفتن محضر، توی محضر یه چیزی که خیلی بد بود این بود که ازدواج موقت طبقه بالا بود و ازدواج دائم طبقه اول و ای کاش روزی بشه که این کارا درست بشه حیف!!!! این قضیه برای 4 سال پیش بود
    توی سال اول اکبر آقا خیلی خیلی با من مهربون بود من مثل پدرم دوستش داشتم چیزی که در مورد پدرم هم این قدر صدق نمی کرد و خیلی خیلی بهم تو همه چی کمک می کرد و هیچ فرقی بینمون نمی ذاشت، شیرینی داشتن پدر خوب و مهربون و همسر خوبی برای مامانم خیلی زود یکسالش رو داشت طی می کرد، من همش به مامانم می گفتم میشه تمدید کنی مامان ازدواج موقتت و.. ؟ اونم می خندید می گفت باید ببینیم اکبر آقا هم دلش راضیه یا نه؟ سیما جون منو دید و گفت مامانت گفته بهم خیلی دلت می خواد اکبر آقا و مامانت ازدواج موقتشون رو تمدید کنن ها تو بیشتر از اونها پیگیری ها و خندیدم هر دو، گفتم آره خب، بعد سیما خانوم گفت موافقی یکبار دیگه مراسم خواستگاری بذاریم؟ منم گفتم آره با کمال میل
    فرداشب عین اون شب یکسال پیش تکرار شد ولی چند تا فرق داشت اونجا که مامانم گفت علی راضی باشه منم حرفی ندارم دیگه تعارف نکردم و سریع گفتم بله که سیما خانوم از خنده روده بر شده بود و گفت مژگان جون باید راضی باشه پسرم، مامانم کشیده تر از اون دفعه بله رو گفت و ایندفعه من خنده دشوار که چه عرض کنم جوری از خوشحالی خندیدم که می خواستن برام آب قند بیارن
    امسال 4 امین ساله که مامانم و اکبر آقا ازدواج موقت هستن و قراره امسال برای منم آستین بالا بزنن
    خواستم همه نظر بدن اصلا هم ناراحت نمیشم چون ممکنه بر خلافش هم باشه

  2. کاربران زیر از alim123 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  3. Top | #2



    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    May 2018
    شماره عضویت
    38417
    نوشته ها
    179
    تشکـر
    292
    تشکر شده 55 بار در 42 پست
    میزان امتیاز
    2

    پاسخ : شیرینی تلخی یک ازدواج که زندگی ام را تغییر داد

    نقل قول نوشته اصلی توسط alim123 نمایش پست ها
    این داستان مربوط به زندگی منه و خواستم همش رو هم با اسامی بگم چون ازدواج موقت (متعه) کاملا حلاله و خیلی خیلی بده که تو جامعه با گذشت اینهمه سال اینطوری باشه و ای کاش این سنت خوب فراگیر بشه البته نظر منه و هر کسی نظرشو محترمه و از نظرات غیر این هم ، پس سرمو بالا می گیرم و تعریف می کنم چون مدیونشم خیلی زیاد و سعی کردم خیلی کامل تعریف کنم
    من علی و 25 ساله هستم، دانشجوی کارشناسی و کارمند و تک فرزندم و با مادرم مژگان خانم که 44 سالشه، یک زن موجه و مهربون که عاشقشم و نفسمه، مادر و پدرم 15 سال پیش از هم جداشدن و پدرم ما رو ترک کرد و خارج رفت برای اقامت و... ما تو یه آپارتمان و با هم زندگی می کنیم از سالهای پیش، همسایه بالایی مون آقای مهندس اکبر آقا و دو تا دختر داره و با همسرش سیما خانوم که خواهر زنش بود و بعد فوت همسرش باهاش ازدواج کرده بود که بچه هاش زیر دست غریبه نباشن و... که از همون اول با هم زندگی می کنیم در یک ساختمون؛ حدود پنج سال پیش با توجه به اینکه تو کارای خیره و موردهای ازدواج معرفی می کنه، ازش خواستم که یه خانمی رو برای ازدواج برام پیدا کنه ولی متاسفانه گفت سنت خیلی کمه و شرایطش رو نداری، با توجه به اصرار من، چند موردی که پیدا کرد زیاد مطلوبم نبود یا اونها نمی پذیرفتند، یه مدتی گذشت تا یکروز که رفتم منزل گفت پسرم می خواستم یه چیزی رو ازت بپرسم که دوست دارم با توجه به اینکه می دونی ازدواج چقدر سنت مهمیه و خودتم می خواستی که همینو انجام بدی ازت بپرسم، قول میدی ناراحت نشی؟ گفتم بله شما جای پدرمین (البته از پدرم سنش کمتره منتها من مثل پدرم می دونم چون خیلی مهربون بود و یکجورایی حسی که داشتم این بود)؛ گفت میدونی که من تو کار امر خیرم و ..؟ گفتم بله، گفت می دونی که ازدواج موقت یه کار شرعیه و چقدر خوبه و سفارش شده؟ گفتم بله می دونم، گفتم دوست داری من برات مورد ازدواج موقت پیدا کنم حالا که نمیشه ازدواج دائم فعلا؟ خیلی خوشحال شدم و گفتم بله خیلی هم عالی، گفتم اینکه ناراحتی نداشت خب گفت نه خنده ای کرد و گفت حالا به اونجاشم می رسیم، گفت همزمان می خوام یه مورد خوب هم برای مژگان خانم معرفی کنم، تا خواستم واکنشی نشون بدم و اینا گفت تو بزرگ شدی و نمی خوای مامانت وارد راه های نادرست بشه درسته؟
    گفت حالا نظرت چیه؟ یه بغضی کردم و گفتم: نمی خوام که به ضررمون بشه و بخاطر من مشکلی پیش بیاد، پس مخالفتی ندارم
    لبخند معناداری زد و گفت: آفرین می دونستم احساسات رو بر منطق غلبه نمی دی
    فقط چرا ازدواج دائم نمیشه؟ گفت سن مامانت زیاده و خب ریسکش هم بالاست ازدواج دائم یه جورایی با توجه به سابقه قبلی ازدواج ناموفق و..
    گفتم حالا کی هستش این مورد؟ خوبه؟ موجهه و..؟
    گفت میشناسیش کامل ولی فرداشب میان خواستگاری، به مژگان خانم هم اطلاع بده که آماده باشن
    گفتم مامانم نمی دونه یا می دونه!!! گفت چرا اون ازم خواست باهات صحبت کنم و راضی ات کنم اتفاقا که خب شدی خندید و گفت تو بهش اطلاع بدی باز خیلی بهتره
    هر دو خندیدیم و رفت
    فردا تا شب هر چی ازش پرسیدم که این مرد کیه و... فقط مامانم می خندید و نمی گفت تا شب شد، همش فکرش تو ذهنم بود تا اینکه شب شد و زنگ خورد مامانم گفت تو در رو باز کن گفتم خجالت می کشم و.. تا بالاخره خودش رفت باز کرد و من رفتم صد بار صورتم شستم از بس که استرس داشتم تا اومدن و من رفتم به سمتشون و بشینم، ناگهان چشم خورد به اکبر آقا و سیما خانوم که خیلی خیلی جا خوردم از تعجب داشتم شاخ در میاوردم وقتی سیما خانوم گفت به به اینم پسر عروس خانم، دامادمون که اکبر آقای گل
    جو جلسه خواستگاری سنگین بود که سیما خانوم گفت از وقتی ازدواج کردیم با هم اسما زن و شوهریم چون من بیشتر به خاطر بچه های خواهرم و... ازدواج کردم و.. و الان تصمیم گرفتیم که یه زن نجیب و مهربون و جوون و خوشرو و.. برای اکبر آقا انتخاب کنیم و کی بهتر از مژگان خانم و اگر موافق باشی مژگان جون یکسال ازدواج موقت داشته باشین با هم تا بعد ببینیم چی میشه؟ مامانم گفت اگر علی قبول کنه حرفی ندارم و منم گفتم نظر خودت و تعارفات بالاخره با یه بله کشیده از طرف مامانم و یه خنده دشوار از طرف من وارد مرحله بعدی شد یعنی رفتن محضر، توی محضر یه چیزی که خیلی بد بود این بود که ازدواج موقت طبقه بالا بود و ازدواج دائم طبقه اول و ای کاش روزی بشه که این کارا درست بشه حیف!!!! این قضیه برای 4 سال پیش بود
    توی سال اول اکبر آقا خیلی خیلی با من مهربون بود من مثل پدرم دوستش داشتم چیزی که در مورد پدرم هم این قدر صدق نمی کرد و خیلی خیلی بهم تو همه چی کمک می کرد و هیچ فرقی بینمون نمی ذاشت، شیرینی داشتن پدر خوب و مهربون و همسر خوبی برای مامانم خیلی زود یکسالش رو داشت طی می کرد، من همش به مامانم می گفتم میشه تمدید کنی مامان ازدواج موقتت و.. ؟ اونم می خندید می گفت باید ببینیم اکبر آقا هم دلش راضیه یا نه؟ سیما جون منو دید و گفت مامانت گفته بهم خیلی دلت می خواد اکبر آقا و مامانت ازدواج موقتشون رو تمدید کنن ها تو بیشتر از اونها پیگیری ها و خندیدم هر دو، گفتم آره خب، بعد سیما خانوم گفت موافقی یکبار دیگه مراسم خواستگاری بذاریم؟ منم گفتم آره با کمال میل
    فرداشب عین اون شب یکسال پیش تکرار شد ولی چند تا فرق داشت اونجا که مامانم گفت علی راضی باشه منم حرفی ندارم دیگه تعارف نکردم و سریع گفتم بله که سیما خانوم از خنده روده بر شده بود و گفت مژگان جون باید راضی باشه پسرم، مامانم کشیده تر از اون دفعه بله رو گفت و ایندفعه من خنده دشوار که چه عرض کنم جوری از خوشحالی خندیدم که می خواستن برام آب قند بیارن
    امسال 4 امین ساله که مامانم و اکبر آقا ازدواج موقت هستن و قراره امسال برای منم آستین بالا بزنن
    خواستم همه نظر بدن اصلا هم ناراحت نمیشم چون ممکنه بر خلافش هم باشه
    سلام
    یعنی چهارساله ازدواج موقتشون هر سال تمدید میکنن؟
    خب دایم کنن
    وبرام خیلی غیر طبیعیه که خانومش این کارا کرد و شماهم قبول کردید
    ولی فکر کنم بهتره دیگه دایم بشه ازدواجشون
    ازدواج موقت زیاد جا نیوفتاده به نظرم منطقی نمیاد

  4. Top | #3



    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Jan 2016
    شماره عضویت
    25992
    نوشته ها
    1,633
    تشکـر
    2,354
    تشکر شده 2,008 بار در 1,049 پست
    میزان امتیاز
    6

    پاسخ : شیرینی تلخی یک ازدواج که زندگی ام را تغییر داد

    فقط حسمو درمورد این داستان بگم حالم بد شد

    قضاوت نمیکنم هرکسی میتونه هر جور بخواد زندگی کنه ولی من شخصا خوشم نمیاد

    چون نویسنده گفتن هر نظری بدیم ناراحت نمیشم منم نظرمو گفتم
    امضای ایشان
    " هر انسانی دارنده ی آن سرزمینی است که با چشمِ رویا می بیند "

  5. کاربران زیر از eli2 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  6. Top | #4



    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Mar 2019
    شماره عضویت
    40354
    نوشته ها
    12
    تشکـر
    0
    تشکر شده 2 بار در 2 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : شیرینی تلخی یک ازدواج که زندگی ام را تغییر داد

    خانمش به خاطر بچه ها زنش هست وگرنه علاقه ای نداره کلا و اسما زنش هست سیما خانوم ولی بچه هاش (دو تا دختراش بر عکس من راضی نیستن کلا به ازدواجش و..)

  7. Top | #5



    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Mar 2019
    شماره عضویت
    40354
    نوشته ها
    12
    تشکـر
    0
    تشکر شده 2 بار در 2 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : شیرینی تلخی یک ازدواج که زندگی ام را تغییر داد

    اصلا ناراحت نمیشم راحت باشین چون می خوام نظرات رو بدونم یه مشورتی بشه برام شایدم من اشتباه کرده باشم ولی می خوام نظرات رو بدونم مشورتی بشه

  8. Top | #6



    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Mar 2019
    شماره عضویت
    40354
    نوشته ها
    12
    تشکـر
    0
    تشکر شده 2 بار در 2 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : شیرینی تلخی یک ازدواج که زندگی ام را تغییر داد

    راحت باشین اصلا ناراحت نمیشم

  9. Top | #7



    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Mar 2019
    شماره عضویت
    40354
    نوشته ها
    12
    تشکـر
    0
    تشکر شده 2 بار در 2 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : شیرینی تلخی یک ازدواج که زندگی ام را تغییر داد

    می خوام مشورتی باشه بدونم کارم اشتباه بوده یا درست و ....چون نظرم رو نمی خوام فقط بگم درسته یا غلط و می خوام بدونم

  10. Top | #8



    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Feb 2015
    شماره عضویت
    12497
    نوشته ها
    360
    تشکـر
    991
    تشکر شده 537 بار در 256 پست
    میزان امتیاز
    5

    پاسخ : شیرینی تلخی یک ازدواج که زندگی ام را تغییر داد

    ضمن عرض سلام و احترام

    در اینکه بالاخره تصمیمات متعلق به دیگران هست و هرکسی برای خودش حق داره هرطور که میخواد رفتار و زندگی کنه هیچ شکی نیست...پس این مشخصه که نباید دخالت و قضاوتی کنیم...

    و در مورد سوال دوستمون که راویِ داستان بودن و پرسیدن که حالا تصمیمشون درست بوده یا غلط و به نحوی از ما مشورت میخوان باید بگم که : دیگه کار از مشورت و درست و غلط گذشته عزیز...شما دیگه تصمیمت رو خیلی وقته که گرفتی و اونرو با خنده و اینها هم جلوی جمع اعلام کردی...پس دیگه واسه این حرفا یه ذره دیره...همون اول باید خوب فکرتو میکردی...قبل از اینکه دیگران و خانوادت تورو وارد یه عمل انجام شده و موقعیت سخت قرار بدن...مگر اینکه اونقدر مردش باشی که مثلا اگه فهمیدی پشیمون شدی یا اتفاقی افتاد دیگه خودتو واسه هرگونه قهر و دعوا و بحث و اینها آماده کنی...که البته اینها احتمالش کم هست چون دیگه قبول کردی...

    اما از این حرفها که بگذریم...فقط یه نکته ی خیلی جالب و مهم برای بنده سوال پیش اومد...این سیما خانوم تو داستانه شما...که گفتی خواهر زن قبلیه اکبر آقا بودن که خواهرشون فوت شدن و حالا ایشون فقط اسما زن اکبر آقا شدن تا فردی غریبه بالا سر بچه ها نباشه...وقتی میگید فقط اسما زن و شوهرن پس مشخصا معنیش اینه که این دو نفر ( اکبر آقا و سیما خانوم ) تابحال هیچگونه رابطه ای باهم نداشتن دیگه(از هر نظر)...اما الان خب اکبر آقا داره تکلیفش مشخص میشه و یه خانوم رو انتخاب کرده و ایشون هم قبول کرده...اما این سیما خانوم تکلیفش چیه این وسط ؟ یعنی ایشون تا به الان مثلا چطور نیازهای عاطفی و جنسیشون رو تامین میکردن ؟ و همینطور در آینده قراره چطور این نیازهارو تامین کنن؟

  11. Top | #9



    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Mar 2019
    شماره عضویت
    40354
    نوشته ها
    12
    تشکـر
    0
    تشکر شده 2 بار در 2 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : شیرینی تلخی یک ازدواج که زندگی ام را تغییر داد

    سلام و ممنون از پاسختون پشیمون که فعلا نه ولی دو‌به شکم کلا
    سیما خانم و اکبر آقا اصلا ارتباطی ندارن ‌واصلا هم نداشتن اکبر آقا خانمش دو سال قبل ازدواج با مامان من از دست داده بوده
    راستش اینی که دو به شکم کرده ذهنیتی هستس که خیلی اذیتم می کنه و اون اینه که اگه مامانم باردار بشه چی میشه 😔 و نگرانم
    ضمنا دختراش از اول موافق ازدواج موقتش نبودن الانم نیستن کلا
    نقل قول نوشته اصلی توسط YAshin.SAhAkiyAn نمایش پست ها
    ضمن عرض
    سلام و احترام

    در اینکه بالاخره تصمیمات متعلق به دیگران هست و هرکسی برای خودش حق داره هرطور که میخواد رفتار و زندگی کنه هیچ شکی نیست...پس این مشخصه که نباید دخالت و قضاوتی کنیم...

    و در مورد سوال دوستمون که راویِ داستان بودن و پرسیدن که حالا تصمیمشون درست بوده یا غلط و به نحوی از ما مشورت میخوان باید بگم که : دیگه کار از مشورت و درست و غلط گذشته عزیز...شما دیگه تصمیمت رو خیلی وقته که گرفتی و اونرو با خنده و اینها هم جلوی جمع اعلام کردی...پس دیگه واسه این حرفا یه ذره دیره...همون اول باید خوب فکرتو میکردی...قبل از اینکه دیگران و خانوادت تورو وارد یه عمل انجام شده و موقعیت سخت قرار بدن...مگر اینکه اونقدر مردش باشی که مثلا اگه فهمیدی پشیمون شدی یا اتفاقی افتاد دیگه خودتو واسه هرگونه قهر و دعوا و بحث و اینها آماده کنی...که البته اینها احتمالش کم هست چون دیگه قبول کردی...

    اما از این حرفها که بگذریم...فقط یه نکته ی خیلی جالب و مهم برای بنده سوال پیش اومد...این سیما خانوم تو داستانه شما...که گفتی خواهر زن قبلیه اکبر آقا بودن که خواهرشون فوت شدن و حالا ایشون فقط اسما زن اکبر آقا شدن تا فردی غریبه بالا سر بچه ها نباشه...وقتی میگید فقط اسما زن و شوهرن پس مشخصا معنیش اینه که این دو نفر ( اکبر آقا و سیما خانوم ) تابحال هیچگونه رابطه ای باهم نداشتن دیگه(از هر نظر)...اما الان خب اکبر آقا داره تکلیفش مشخص میشه و یه خانوم رو انتخاب کرده و ایشون هم قبول کرده...اما این سیما خانوم تکلیفش چیه این وسط ؟ یعنی ایشون تا به الان مثلا چطور نیازهای عاطفی و جنسیشون رو تامین میکردن ؟ و همینطور در آینده قراره چطور این نیازهارو تامین کنن؟

  12. Top | #10



    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Jan 2016
    شماره عضویت
    25992
    نوشته ها
    1,633
    تشکـر
    2,354
    تشکر شده 2,008 بار در 1,049 پست
    میزان امتیاز
    6

    پاسخ : شیرینی تلخی یک ازدواج که زندگی ام را تغییر داد

    نقل قول نوشته اصلی توسط YAshin.SAhAkiyAn نمایش پست ها
    ضمن عرض سلام و احترام

    در اینکه بالاخره تصمیمات متعلق به دیگران هست و هرکسی برای خودش حق داره هرطور که میخواد رفتار و زندگی کنه هیچ شکی نیست...پس این مشخصه که نباید دخالت و قضاوتی کنیم...

    و در مورد سوال دوستمون که راویِ داستان بودن و پرسیدن که حالا تصمیمشون درست بوده یا غلط و به نحوی از ما مشورت میخوان باید بگم که : دیگه کار از مشورت و درست و غلط گذشته عزیز...شما دیگه تصمیمت رو خیلی وقته که گرفتی و اونرو با خنده و اینها هم جلوی جمع اعلام کردی...پس دیگه واسه این حرفا یه ذره دیره...همون اول باید خوب فکرتو میکردی...قبل از اینکه دیگران و خانوادت تورو وارد یه عمل انجام شده و موقعیت سخت قرار بدن...مگر اینکه اونقدر مردش باشی که مثلا اگه فهمیدی پشیمون شدی یا اتفاقی افتاد دیگه خودتو واسه هرگونه قهر و دعوا و بحث و اینها آماده کنی...که البته اینها احتمالش کم هست چون دیگه قبول کردی...

    اما از این حرفها که بگذریم...فقط یه نکته ی خیلی جالب و مهم برای بنده سوال پیش اومد...این سیما خانوم تو داستانه شما...که گفتی خواهر زن قبلیه اکبر آقا بودن که خواهرشون فوت شدن و حالا ایشون فقط اسما زن اکبر آقا شدن تا فردی غریبه بالا سر بچه ها نباشه...وقتی میگید فقط اسما زن و شوهرن پس مشخصا معنیش اینه که این دو نفر ( اکبر آقا و سیما خانوم ) تابحال هیچگونه رابطه ای باهم نداشتن دیگه(از هر نظر)...اما الان خب اکبر آقا داره تکلیفش مشخص میشه و یه خانوم رو انتخاب کرده و ایشون هم قبول کرده...اما این سیما خانوم تکلیفش چیه این وسط ؟ یعنی ایشون تا به الان مثلا چطور نیازهای عاطفی و جنسیشون رو تامین میکردن ؟ و همینطور در آینده قراره چطور این نیازهارو تامین کنن؟
    من فکر میکنم سیما خانوم میخات اکبر اقا رو رد کنه که بعدا بتونه خودش شوهر کنه، ولی این وسط اکبر اقا خیلی زرنگ تشریف داره و ذهن سیما خانوم رو خونده و عمدا با مژگان خانم ازدواج دائم نمیکنه که همینجوری سیما نگه داره برا روزه مبادا هم خدارو میخات هم خرما
    امضای ایشان
    " هر انسانی دارنده ی آن سرزمینی است که با چشمِ رویا می بیند "

  13. کاربران زیر از eli2 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  14. Top | #11



    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    May 2018
    شماره عضویت
    38417
    نوشته ها
    179
    تشکـر
    292
    تشکر شده 55 بار در 42 پست
    میزان امتیاز
    2

    پاسخ : شیرینی تلخی یک ازدواج که زندگی ام را تغییر داد

    نقل قول نوشته اصلی توسط alim123 نمایش پست ها
    خانمش به خاطر بچه ها زنش هست وگرنه علاقه ای نداره کلا و اسما زنش هست سیما خانوم ولی بچه هاش (دو تا دختراش بر عکس من راضی نیستن کلا به ازدواجش و..)
    خب حق دارن
    شما نمیدونم چرا انقدر نسبت به این موضوع بی تفاوتید

  15. کاربران زیر از zahra ganji بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  16. Top | #12



    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Jan 2016
    شماره عضویت
    25992
    نوشته ها
    1,633
    تشکـر
    2,354
    تشکر شده 2,008 بار در 1,049 پست
    میزان امتیاز
    6

    پاسخ : شیرینی تلخی یک ازدواج که زندگی ام را تغییر داد

    پیشنهاد من اینه که تکلیف این رابطه باید زودتر مشخص بشه چون این وسط اکبر اقا تو فکرن از زیر باره مسئولیت شونه خالی کنن و خوشگذرونی کنن ،
    امضای ایشان
    " هر انسانی دارنده ی آن سرزمینی است که با چشمِ رویا می بیند "

  17. کاربران زیر از eli2 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  18. Top | #13



    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    May 2018
    شماره عضویت
    38417
    نوشته ها
    179
    تشکـر
    292
    تشکر شده 55 بار در 42 پست
    میزان امتیاز
    2

    پاسخ : شیرینی تلخی یک ازدواج که زندگی ام را تغییر داد

    به نظرم چون از اکبر اقا خواستن براشون یه موقعیت جور کنه
    اون اقا هم از این مساله سو استفاده کرده
    وگرنه منطقی نیست

  19. Top | #14



    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Mar 2019
    شماره عضویت
    40354
    نوشته ها
    12
    تشکـر
    0
    تشکر شده 2 بار در 2 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : شیرینی تلخی یک ازدواج که زندگی ام را تغییر داد

    راستش من بیشتر جای خالی اینهمه سال پدرم فکر می کردم پرشده باشه ولی تو این سال آخر این خیلی کمتر شده برام یعنی اون اهمیتی که اکبر آقا بهم میداد رو دیگه بهم نمی ده

    نقل قول نوشته اصلی توسط zahra ganji نمایش پست ها
    خب حق دارن
    شما نمیدونم چرا انقدر نسبت به این موضوع بی تفاوتید

  20. Top | #15



    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Mar 2019
    شماره عضویت
    40354
    نوشته ها
    12
    تشکـر
    0
    تشکر شده 2 بار در 2 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : شیرینی تلخی یک ازدواج که زندگی ام را تغییر داد

    راستش هر چی می گذره منم این حس بهم دست میده که مامانم رو فقط برای خوشگذرونی می خواد متاسفانه این فکر ذهنمو خیلی درگیر کرده

    نقل قول نوشته اصلی توسط eli2 نمایش پست ها
    پیشنهاد من اینه که تکلیف این رابطه باید زودتر مشخص بشه چون این وسط اکبر اقا تو فکرن از زیر باره مسئولیت شونه خالی کنن و خوشگذرونی کنن ،

  21. کاربران زیر از alim123 بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  22. Top | #16



    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Mar 2019
    شماره عضویت
    40354
    نوشته ها
    12
    تشکـر
    0
    تشکر شده 2 بار در 2 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : شیرینی تلخی یک ازدواج که زندگی ام را تغییر داد

    راستس امسال سیما خانم خیلی خیلی هر جا که می شینیم دور هم میگه وقتشه که یه تو راهی بیاری به مامان مژگانم من از طرفی چون تک فرزند بودم خوشم میاد که داشته باشم ولی از طرفی فکر می کنم اگه اون بیاد هیچ اهمیتی به من دیگه نمی دن

    نقل قول نوشته اصلی توسط zahra ganji نمایش پست ها
    به نظرم چون از اکبر اقا خواستن براشون یه موقعیت جور کنه
    اون اقا هم از این مساله سو استفاده کرده
    وگرنه منطقی نیست

  23. Top | #17



    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Mar 2019
    شماره عضویت
    40358
    نوشته ها
    2
    تشکـر
    0
    تشکر شده 1 بار در 1 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : شیرینی تلخی یک ازدواج که زندگی ام را تغییر داد

    اون‌ موقع جوونتر بودی و خامتر از الان مهم اینه که الانم همین نظر رو داری !!! مثلا یه خونه زندگی می کنین اذیت نمیشی؟ یا شاید جای دیگه ای رو گرفته اکبر آقا ؟
    اینها هم سوالایی هست که باید ببینی می تونی دراز مدت کنار بیایی
    بعد سنت خیلی کمه برای ازدواج

  24. Top | #18



    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    May 2018
    شماره عضویت
    38417
    نوشته ها
    179
    تشکـر
    292
    تشکر شده 55 بار در 42 پست
    میزان امتیاز
    2

    پاسخ : شیرینی تلخی یک ازدواج که زندگی ام را تغییر داد

    نقل قول نوشته اصلی توسط alim123 نمایش پست ها
    راستش من بیشتر جای خالی اینهمه سال پدرم فکر می کردم پرشده باشه ولی تو این سال آخر این خیلی کمتر شده برام یعنی اون اهمیتی که اکبر آقا بهم میداد رو دیگه بهم نمی ده
    اون مرد فقط همسر مادرتونه
    صد درصد نمیتونه جای پدر شما باشه و محبت پدرانه بهتون داشته باشه

  25. Top | #19



    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    May 2018
    شماره عضویت
    38417
    نوشته ها
    179
    تشکـر
    292
    تشکر شده 55 بار در 42 پست
    میزان امتیاز
    2

    پاسخ : شیرینی تلخی یک ازدواج که زندگی ام را تغییر داد

    نقل قول نوشته اصلی توسط alim123 نمایش پست ها
    راستس امسال سیما خانم خیلی خیلی هر جا که می شینیم دور هم میگه وقتشه که یه تو راهی بیاری به مامان مژگانم من از طرفی چون تک فرزند بودم خوشم میاد که داشته باشم ولی از طرفی فکر می کنم اگه اون بیاد هیچ اهمیتی به من دیگه نمی دن
    به نظرم تا وقتی ازدواجشون موقته اصلا نباید بچه دار شن

  26. Top | #20



    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Mar 2019
    شماره عضویت
    40354
    نوشته ها
    12
    تشکـر
    0
    تشکر شده 2 بار در 2 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : شیرینی تلخی یک ازدواج که زندگی ام را تغییر داد

    سلام منظورتون رابطه داشتنشون و..؟ چرا خب اذیت میشم ولی روم نمیشه که بگم
    نقل قول نوشته اصلی توسط Samirajoon نمایش پست ها
    اون‌ موقع جوونتر بودی و خامتر از الان مهم اینه که الانم همین نظر رو داری !!! مثلا یه خونه زندگی می کنین اذیت نمیشی؟ یا شاید جای دیگه ای رو گرفته اکبر آقا ؟
    اینها هم سوالایی هست که باید ببینی می تونی دراز مدت کنار بیایی
    بعد سنت خیلی کمه برای ازدواج

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. تغییر رشته به هنر
    توسط nazi.n در انجمن مشاوره تحصیلی
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 10-05-2015, 10:33 AM
  2. تغییررشته
    توسط مریم۹۹۹۹ در انجمن مشاوره تحصیلی
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 09-26-2015, 01:02 PM
  3. تغییر رشته دانشگاهی
    توسط parsa7 در انجمن مشاوره تحصیلی
    پاسخ: 3
    آخرين نوشته: 09-24-2015, 06:32 PM
  4. مشکل تغییر محل زندگی
    توسط mary66 در انجمن عدم تفاهم
    پاسخ: 5
    آخرين نوشته: 09-10-2015, 07:05 PM
  5. تغییر رفتار شوهر
    توسط شادن در انجمن اخلاق و رفتار همسر
    پاسخ: 4
    آخرين نوشته: 04-14-2015, 09:58 AM

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

کلمات کلیدی این موضوع

© تمامی حقوق برای مشاورکو محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد