نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1

موضوع: طلاق و ازدواج مجدد

1178
  1. بالا | پست 1

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    18154
    نوشته ها
    8
    تشکـر
    0
    تشکر شده 1 بار در 1 پست
    میزان امتیاز
    0

    طلاق و ازدواج مجدد

    سلام به دوستان گرامی

    آقایی هستم ۴۵ ساله
    سال ۱۳۸۱ ازدواج کردم در سال ۱۳۸۲ داری فرزند پسر شدم زندگی عادی شروع شدم با امکانات خیلی معمولی چند سالی گذشت و بعد از مدتی تونستم با کلی قرض و وام خونه بخرم چون خیلی علاقه به زندگی و خانواده داشتم تمام دترایی و داشته های خودم را از جمله خانه و ماشین و یک تکه زمین در شمال به نام همسرم نمودم بعد از مدتی خواهر همسرم ازدواج کرد و تمام مسایل از همین جا شروع شد شوهرخواهرهمسرم چون آدم زبان بازی بود خیلی در زندگی ما تاثیر گذار بود دایم می گفت من برای همسرم این کارو می کنم و اون کارو می کنم و همسر من هم چون آدم دهن بین و ساده ای بود خیلی این حرف ها روش تاثیر داشت تا اینکه پدر همسرم فوت کرد و بعد از فوت یه ارثیه مختری برای همسرم گذاشت بعد از مدتی خواهر همسرم به پیشنهاد همسرش برای ادامه تحصیل راهی کشور قبرس شد و همسر من را هم تشویق کرد که همراهش باشه و همین اتفاق هم افتاد با ارثیه ای که بهش رسیده بود همین کار را انجام داد همسرم و پسرم و خواهرش به قبرس می رفتند و برمی گشتند با توجه به مخالفت های من هیچ تاثیری نداشت می گفت تو می خواهی جلوی پیشرفت منو بگیری منم دیگه مجبور شدم همراهیش کنم .
    بعد که امد ایران گفت به من وکالت بده تا بتونم پسرمون را ببرم به خارج و تمام کارها شو انجام بدم تقریبا قیم اون باشم بدون نیاز به حضورتو من هم چون کارم جوری بود که باید دایم به شهر های مختلف برم و دوست داشتم همسر و فرزندم پیشرفت کنند همین کارو انجام دادم .
    بعد از مدتی که همسرم برگشت دایم کارهای و حرف های همسر خواهرش روش تاثیر گذار بود .
    دایم می گفت تو به فکر ما نیستی ببین فلانی چه می کنه برای همسرش چنان کرده من هم می گفتم دایم دارم تلاش می کنم چه کنم از این بیشتر .
    دایم می گفت نمی خوام باشی برو جدا خونه بگیر دیگه ازت خسته شدم و ...
    یک روز که از شهرستان برگشتم خونه هر چی زنگ زدم کسی نبود و کلید هم انداختم در را باز کنم تمام قفل ها عوض شده بود
    هر چی به مادرش برادرش و ۲ تا خواهراش زنگ زدم کسی جواب نداد .
    تا اینکه یک فکر به ذهنم رسید رفتم جلوی مدرسه پسرم که ببینم می تونم از این ها ردی پیدا کنم پسرم در مدرسه بود مادرش هم آمد به دنبالش جلوی آنها را گرفتم گفت ظهر بیا فلان جا تا با هم گفتگو کنیم ولی رفت و پیداشون نشد کلا دیگه کسی جوابمو نمی داد و اکثرا موبایهاشون رو عوض کرده بودند
    خیلی وضعیت روحی بدی داشتم تا ۴ ماه پیش یکی از دوستان بودم و هنوز خبری نبودچون مدرک شناسایی نداشتم توی طول این چند ماه همه راتهیه کردم و به ثبت احوال رفتم و متوجه شدم طلاق گرفته و با پسرم از کشور خارج شده تا اینکه تونستم با پولی که جمع کرده بودم جایی را اجاره کنم
    بعد از یک سال و ۴ ماه بی خبری به من زنگ زد و از من خواست تا به دیدنش برم من هم به خاطر پسرم قبول کردم
    گفت که با پسرم به خارج رفتند و از من خواست برگردیم و دوباره با هم ازدواج کنیم من که خیلی از دستش ناراحت بودم و از اینکه بی خبر گذاشته و رفته و طلاق گرفته خیلی ناراحت بودم و نمی تونستم بهش اعتماد کنم گفتم از کجا معلوم که دوباره اون اتفاق نیفته گفت دیگه نمی افته و من گفتم برو من باید فکر کنم و بعد از ۱۰ روز به خارج برگشت اون حتی حاضر نبود شماره پسرم رو به من بده تا باهاش گفتگو کنم بعد از رفتن اون بعد از چند ماه که با هم ارتباط صحبتی و پیامی داشتیم این پیام را برای من فرستاد

    سلام
    این آخرین پیامی هست که از طرف من دریافت می کنی.
    بین من و تو هر چی بوده، همان موقع که من طلاق گرفتم ، تمام شده.
    من زندگی جدیدی را شروع کردم و اجازه نمی دهم هیچ چیز دیگری خرابش کنه.
    کسی بالا آورده خودش را نمی خوره.
    شماره پسرت را برات میفرستم. هر وقت بخواهی می تونی باهاش در تماس باشی.
    اگر سعی کنی به من پیام بدهی یا زنگ بزنی بلاک ات می کنم و شماره تلفن ام را هم عوض می کنم.
    برای همیشه خداحافظ.

    من هم که امیدم ازش بریده شده بود و فهمیدم یک زندگی جدید شروع کرده به این فکر افتادم که ازدواج کنم . من چون کارم اکثرا داخل شرکت ها بود به خانمی علاقه پیدا کردم و بعد از مدتی مطرح کردم که با من ازدواج کنه . ایشان اول مخالف بود و خیلی مواقع به خاطر اینکه من قبلا ازدواج کرده بودم و بچه داشتم اعتراض می کرد و اکثرا می گفت مردها زن ها رو خوشبخت نمی کنند چون اکثرا دنبال خوشی ها هستند و چشم انها دنبال زن های دیگر هست بعد از مدتی گفتگو و ۶ ماه رفتن های بیرون با هم ازدواج کردیم قبل از عقد خیلی مشکلات و عدم تطبیق فرهنگ ها و نظر ها پیش امد ولی گفتم بعد از عقد و رفتن زیر یک سقف و گذشت زمان درست میشه .
    من کارم خدمات کامپیوتر بود و اکثرا به شرکت ها و مهد کودک ها مدارس مطب ها و ... میرفتم از همان اول مشکلات ما شروع شد مجبور شدم اکثر مشتری هایی که خانم بودند قطع رابطه کنم هر کسی که خانم بود زنگ می زد مشکلات داشتیم و ایشان می گفت این ها یک مشت خراب هستند و یک بدی بزرگی که دارند می گن هیچ زنی زیبا تر از من نیست و قابل تعریف نیست من که واقعا آدم اهل معاشرت و اجتماعی بودم کاملا الان منزوی و گوشه گیر شدم ایشان با کسی معاشرت ندارند و خواهر و برادر هم چون مشکل رفتاری دارند با هم رفت و امد نمی کنند در این سه سال ازدواج ما تنها کسی که با ما رفت و امد کرده پدر و مادر ایشان هستند
    مثلا وقتی کسی مخصوصا خانم ها داخل مترو و ... سوالی یا آدرسی می پرسند می گه جوابشون رو نده به ما چه و ... یا داخل فروشگاه ها وارد میشیم می گه سلام نکنیم تشکر هم نکنیم موقع خروج چون وظیفه همه این ها هست که پشت صندوق باشند و ... کلا آداب معاشرت نمی دونند چون در یک خانواده بسته بزرگ شدند .
    البته خوبی های زیادی هم دارند ایشان وفادار تمیز دلسوز کافیه من مریض بشم هر کاری بتونه انجام میده .
    البته ناگفته نمونه من هم کارهای زیادی برای خودش و خانوادش انجام دادم .
    بزرگ ترین مشکل من با ایشان این هست که مخالف بچه و کلا از بچه بدش میاد و مخالف ملاقات من با فرزندم هست و میگه یا من یا بچه ات . تو جز من کسی دیگه رو نداری در صورتی که ایشان می دانست من بچه دارم .
    هر جا که بخام برم برای کار با من میاد میگه من دلتنگت می شم همیشه مشکل دارم که ایشان می گن من میام نزدیک همون جا و میشینم تا کارت تموم بشه بعد از اینکه امدند و نشستند در نزدیک اون محل زنگ زدن های مکرر شروع میشه که که کارت تموم میشه اینجا من حوصلم سر رفته و غیره کلا در این مدت زندگی با ایشان من از کار و زندگی و تلاش افتادم . با پسرم هم که باید پنهانی و یواشکی صحبت تلفنی کنم نمی دونم چه راهی هست برای رفع این مشکلات .
    همسر قبلی با رفتار های ایشان کاملا متفاوت بود اهل معاشرت و اجتماعی بودند . اما متاسفانه اطرافیان باعث تفرقه و نهایت جدایی ما شدند .
    من موضوع ازدواج مجددم را به همسر و فرزندم نگفتم اما در این چند هفته چون ایشان متوجه اشتباهاتش شده با پسرم دایم زنگ میزنه و خواهان برگشت و زندگی دوباره هست
    اون موقع که همسرم با پسرم رفتند پسرم ۱۴ سالش بود الان 21 ساله هست
    همسر دوم من هم ۴۶ سالشون هست و قبلا ازدواج نداشته .
    من واقعا نمی دونم چه راهی هست و باید چه راهی را انتخاب کنم .
    زندگی قبل و پسرم و همسر قبل که واقعا حالا خیلی پشیمونه و آیا واقعا میشه دوباره بهش اعتماد کرد ؟

    یا همین زندگی و این بنده خدا که با هزاران امید به خانه من امده . با اینکه خیلی اخلاق های مورد تایید من را نداره و خیلی اذیت می کنه با افکارهای عجیب من.واقعا با چشم بسته ازدواج کردم چون تنهایی به من فشار آورده بودو چون اهل دوستی موقت با جنس مخالف نبودم.
    با اینکه همسر اولم میدونه من ازدواج کردم اما دوباره حاضر هست که با هم زندگی کنیم البته بعد از جدایی از همسر دوم من .

    این هم پیام جدید از همسر اولم هست
    هیچ کس توی این دنیا مثل تو من را دوست نداشت. کاش بیشتر قدر عشق و مهربونی هات را می دونستم. من هم هیچ کس را توی این دنیا مثل تو دوست نداشتم و نخواهم داشت. برای بدست آوردن تو حاضرم هر کاری کنم ، حاضرم کل زندگیم را بدهم و فقط تو را توی زندگیم یکباردیگه داشته باشم. دیگه قدر تو و زندگیمون را می دونم. دیگه یک لحظه هم ازت جدا نمی شم و نمی گذارم هیچ چیزی زندگی قشنگمون را خراب کنه. آلان تنها آرزوم اینه که وقتی می خوابم ، چشمهام را تو ببندم و وقتی بیدار میشم چشمانم روی تو باز شه. فقط و فقط از خواهرم و شوهرش فریب خوردم
    واقعا در دو راهی ماندم برگردم به زندگی اول ؟
    یا همین زندگی دوم را نگه دارم و ادامه بدهم ؟

    لطفا راهنمایی بفرمایید
    ویرایش توسط mehranart : 03-15-2024 در ساعت 08:28 PM

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

کلمات کلیدی این موضوع

من، می، که، از،

© تمامی حقوق برای مشاورکو محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد