نمایش نتایج: از 1 به 3 از 3

موضوع: افسردگی دارم میخوام نجات پیدا کنم ناچار موندم خدا رو دارم فقط

364 بازدید
  1. بالا | پست 1

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    شماره عضویت
    31090
    نوشته ها
    2
    تشکـر
    0
    تشکر شده 2 بار در 2 پست
    میزان امتیاز
    0

    افسردگی دارم میخوام نجات پیدا کنم ناچار موندم خدا رو دارم فقط

    سلام ممنون از سایتون
    من دختری 24 سالم که چند سالی هست مشکل دارم خانواده ما مذهبی هستند و خانواده پدر سالاری داریم ازدواج مادرم به روش سنتی هست مادرم دیپلم پدر زیر دیپلم تحصیلات دارد وضع مالی خوبی داشتیم مادرم موقع ازدواج با خانواده شوهر در یه جا زندگی میکردن چون مادرم آدم ساکت بوده اونا اذیتش میکردن عذاب روحی بهش میدادن وقتی به من حامله شده باز تو حرص دادنشون و زدناشون بودن،بعد به دنیا اومدنم فقط ترس از پدر داشتم که الان میاد خونه رو نریزین نپاشین وقتی خواب میاد صدا دنیاین اصلا بگی نکنین اجازه حرف زدنم نداشتیم،سه ساله بودم خواهرم به دنیا اومد بعد 8 سالگیم داداشم دنیا اومد من هم همیشه از بچگیم کار میکردم مسولیت پذیر بودم مثل عصا دست مادرم ،داداشم هم چون خانواده بابام میخواستم طلاقش بدن بدنی آوردن تا یه موقع نسلشون منقرض نشه،منم بچه ی شاداب و پرانرژی بودم مامانم میگرن داشت بخاطر اخلاق بابام من از همون بچگیم کار میکردم تا نیاد عصبانی بشه ولز خواهرم اصلا تو این مایه ها نبود،بابام مامانم رو اذیت میکرد اونم میومد یه یه بهانه ای حرص اون دو از من درمیوورد،ما رو هم حرف گوش کن و سر بزیر بار آورده بودن دوران مدرسه تموم شد من دوست پسر نداشتم یعنی اصلا تو اون فاز نبودم چون خانواده ما رد آنطور بزر گ کرده بود منم اصلا تو خفا هم از حرفا و نصیحتاشون سرپیچی نمیکردم و نمیکنم تا وقتی که یکی از دوستای پسرخالم رو خواستگاری فرستادن و تعریف کردن ظاهرا هم آدمای خوبی بودن منم چون از حرفای مامانم ایناسرپیچی نکردم با صلاح دید اینا با اینکه نه سواد و نه فرهنگشون باهام میخورد بله رو گفتیم بعد اونام که خواستن زود و سریع عقد کردیم اصلا این طرف انگار با زور اومده عقد کرده نه حرف میزد نه هیچی دو روز بعد عقد اومد سند ازدواج رو برای وام خودشون بیرن که مامان چای ریختن ایشان که مشکل روانی داشتن چای داغ رو از عمد دوی پای من ریختن من سوختم گفتیم شوخی کرده فردا من رو برد با ماشین تو طبیعت تو جاده باعث شد چند تا ماشین سری پشت سر هم بهم خوردن اونطور رانندگی میکرد بعد یه کامیون از جلو میومد گفت الان میبرمت زیر این کامیون منم از اونجا تا خونمون رو گریه کردم به مامانم تعریف کردم گفت چرا اینکار رو کرده همه حرفایی که تو یه جلسه خواستگاری گفته بود اشتباه بود و دروغ گفته بود جسمش عمل کرده بود مشروب میخورد حتی نمازم نمیخوندی بیارم مثل تجاوز و بازور بهم
    اذیت کرد ولی خدا با من بود که همه چیز رو به مامانم تعریف میکردم بعد دو روز به مامانم و بابام گفتم اونام گفتن حق نداره این کارا رو کنه تکلیف رو سیره میکنیم دیگه نه در و تلفونشون رو جواب دادیم خدا رو شکر منم بهش علاقه ای نداشتم با وساطت یکی از آشناها ما برای جدایی اقدام کردیم وقتی حق آقای قاضی دیدن گفتن که مشکل روانی داره و قرص مصرف میکنه و قریه از قیافه معلومه بعد با کمک خدا جدا شدیم شناسنامه جدیدم رو گرفتیم ولی چون من دختری بودم که حتی از حرف اینا پام رو کج نذاشتن بودم بهم خیلی مشکل روانی وارد شد حرف مردم مردم چی میگن فامیلا چی میگن میگن حتما دختره ایراد داشته دختر نبوده اونام طلاقش دادن و کلی حرف دیگه دختر بودن تو این جامعه اینه و کلی تهمت و افطرا بهم گفتن دو بخته طلاق گرفته من از دانشگاه قبول شدم رفتم ولی نسبت به روزای قبل ناراحت و تو خودم بودم حرفای خانواده زود بهم برمیخورد برا هر چیزی گریم میگرفت بحث و دعوا میشد من اونا رو مقصر اونام من رو مقصر میدونستن همیشه تو خودم با درون خودم حرف میزد که چه گناهی کردم اینطور شد تمام آرزوهای یه دختر مگه چیاست همشون به باد رفتن همش ناراحت بودن چپ چپ مردم اذیتم میکرد از اینکه خواستگارای زن طلاق داده بی سواد بیکار برام میفرستیادن مامانم هم همشون رو راه میداد تو خونه ولی من راضی نمیشم و دعوا میشد منم پیش خودم میگفتم لیاقت من رو اینطور آدما میدونن اینا نگرانن من بمونم تو دستشون یا این خواهرم بی شوهر بمونه تهمت روش باشه که این دخترشون هم کسی نمیگیره الان کلا بابام هروقت دعوا میشه میگه از من از بدو تولد خوشش نیومده الان هم اذیت میشه از وجود من،از این به اینور خواهرم و دادشم ازم دور شدن و صمیمی نیستن همش باهام حرف میزنن من رو قاطی خودشون نمیکنن رفتم تو شرکت کار کنم 6 ماه اینا کار کردم ولی نه بیمه کردن نه پولی دادن با صلاح دید مادر و پدر از کار اومدیم بیرون الان دنبال کارم خواهرم رو هم بردم شرکت ولی دیگه نرفتیم خواهرم با این دنیای مجازی یکی رو پیدا کرده الان کار میکنه منم فعلا هر جا رفتم نه کار هست نه پول پدر هم بعد مرگ پدر و شهید شدن عموم زیاد مغازه نمیره اعصابش نمیکشه زدنش نمیکشه الان وضع زندگیمان بخود و نمیره باید کار پیدا کنم و برا ارشد خوندی ولی چون پول نداشتیم و شهرمان رشته من رو نداشت و حق رفتن شهر دیگه رو هم نداشتم آزاد قبول شدم ولی چون پولش رو نداشتیم انصراف دادم از یکی دیگه از علاقه مندی هام جا موندم الان دوباره تو همون اوضاع دعوا هستیم الان با اینکه چند سال گذشته بازم همه چیز تو همون حالت قبلیه همیشه تو هر دعوا من رو مقصر میدونن الان من خسته شدم میخوام به حالت عادی برگردم میخوام جبران کنم اذیتم به مامان و بابام میخوام معمولی باشم میخوام همه چیز رو از ذهن فامیلای درجه یکم پاک کنم میخوای کسی باشه درددلات کنم باهاش راحت باشم ولی ندارم و خیلی احساس تنهایی میکنم .افسرده هستم دل مرده هستم دیگه چاره ای ندارم دیگه فقط خدا برام مونده تو رو خدا کمکم کنید دیگه ناچار موندم تو رو خدا کمکم کنیدتو جوونی پیر شدم الانم اختیارم رو ازم گرفتن اجازه کاری رو ندارم از اذیت من خوشحال میشن نمیدونم بیچاره موندم الان پول مشاوره رو هم ندارم اگه برم بیرون تهمت میزنن زن خیابانی شدی الان فکر کنم فقط من تو این شرایطم از هیچ طرفی شانس پیشرفت وتیره ندارم مامان هم ازم عاصی شده کاش لااقل مرگم میرسد اینام راحت میشدن نمیموندن دست من الان من راضیم خواهر کوچکتر از خودم رو زودتر شوهر بدن اما با من کار نداشته باشن زود ازدواج کن با کسب که آیند میگن ازدواج کنم نمیخوام نمیتونم من نمیتونم خودم رو تحمل کنم باید مشکلات حب شه بعد به فکر ازدواج باشم الان فقط بهم میگن خواهر خواستگار خوب داشت میدیم نمیذارم تو به هدفت برسی ولی من اصلا با این قضیه مشکلی ندادم کاش من یا دخ نبودم یا اصلا بچه بزرگ نبودم تا اینا بی تجربگیشون رو من امتحان میکردن الان آبرو برام نمونده تو فامیل همسایه قیافم فرق کرده اونقدر گریه کردم قیافم فرق کرده خواهرم همون حرفها رو بزنه کاری باهاش ندارن فقط حرفای من حساس شدن کلا رو من حساس شدن به همه تعریف میکنن از من ،وقتی بیرون میرفتیم آرایش ملایم میکنیم و کمی مو بیرون میذاریم نه زیادنه جلف نه بد ولی الان میگن دخت خیابانی شدی اصلا من تنها خیابون نمیرم ولی این حرفاشون ناراحت میکنه هر ثانیه تو ذهنم تکرار میشه
    ویرایش توسط تنهاتر از تنهام : 09-18-2016 در ساعت 02:30 PM

  2. کاربران زیر از تنهاتر از تنهام بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  3. بالا | پست 2

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    شماره عضویت
    31090
    نوشته ها
    2
    تشکـر
    0
    تشکر شده 2 بار در 2 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : افسردگی دارم میخوام نجات پیدا کنم ناچار موندم خدا رو دارم فقط

    سلام ممنون درست میگین ولی من سعی میکنم فراموش کنم ولی یه بحث و حرف بی مربوط به اون قضیه رو به گذشته وصل میکنن من میخوام فراموش کنم اصلا آلزایمر بگیرم

  4. کاربران زیر از تنهاتر از تنهام بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  5. بالا | پست 3

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Aug 2016
    شماره عضویت
    30544
    نوشته ها
    685
    تشکـر
    498
    تشکر شده 468 بار در 268 پست
    میزان امتیاز
    3

    پاسخ : افسردگی دارم میخوام نجات پیدا کنم ناچار موندم خدا رو دارم فقط


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پیر پسر هستید یا پیر دختر؟
    توسط شهرام2014 در انجمن بحث آزاد
    پاسخ: 5
    آخرين نوشته: 02-19-2015, 10:29 AM
  2. پیشگیری از پیری پوست با نسخه ای از طب سنتی
    توسط Artin در انجمن طب سنتی و گیاهان دارویی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 01-17-2014, 09:56 AM
  3. چه کنیم پیردختر و پیرپسر نشویم؟
    توسط R e z a در انجمن روانشناسی ازدواج
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 11-22-2013, 11:18 PM
  4. پیشنهادات طب سنتی برای پیشگیری از بیماری های پاییزه
    توسط R e z a در انجمن طب سنتی و گیاهان دارویی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 10-09-2013, 11:51 PM

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

کلمات کلیدی این موضوع

© تمامی حقوق برای مشاورکو محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد