نمایش نتایج: از 1 به 4 از 4

موضوع: تنفر

233
  1. بالا | پست 1

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Nov 2021
    شماره عضویت
    47547
    نوشته ها
    2
    تشکـر
    4
    تشکر شده 1 بار در 1 پست
    میزان امتیاز
    0

    تنفر

    سلام وقتتون بخیر
    من تازه وارد سایت شدم ...
    و چند سالیه با یه مشکل دارم دست و پنجه نرم میکنم ، میخواستم بدونم اینجا کسی هست کمک کنه ؟
    ...دوست دارم خلاصه بگم ولی تا ریشه گفته نشه درست نمیشه...
    من توی دوران دبستان چندین بار مورد آزار جنسی قرار گرفتم ولی هیچ کس نفهمید و هنوز هم کسی نمی‌فهمه .. از همون موقع اوضاع ذهن و روانم بهم ریخت ، البته که از بیرون فقط یه دختر مودب و درسخون بودم از یه خانواده سطح بالا و فرهنگی خلاصه نمونه بارز همون دختر مردم .
    نمی‌دونستم مرده داره چیکار می‌کنه بچه بودم حدودا ۹ ساله ولی خوشم نمیومد و دیگه از خونه بیرون نمی‌رفتم و فقط خودمو با درس مشغول میکردم جواب داد یه جورایی ، از طرف دیگه پدر مادرم وحشتناک دعوا میکردن و من به شدت پای سمت چپم تیک بر می‌داشت ... مادرم عصبی بود ، هیچ مهر و محبتی ازش دریافت نکردم زیاد قرص می‌خورد
    البته که هنوزم ما بهترین خانواده توی دید مردم بودیم روی خودشون تاثیری نداشت چون بعد دوباره اشتی میکردن فقط من عصبی میشدم و گریه میکردم به شدت بین من و برادرم تماییز میزاشتن و من واقعا حس افسردگی میکردم .. زیاد کتک می‌خوردم از مامان ... حتی چند بار دستم و داغ کرد ؛) یه بار سم خوردم رفتیم بیمارستان گفتن مسمویته و کسی نفهمید ، چند بار پا طناب رفتم هر بار یا جرعت نکردم یا یکی صدام زد ...
    ولی بازم مامانم مهربون ترین زن فامیل بود و منم با ادب ترین دختر فامیل ، هیچکس نمی فهمید من چی میکشم ، خوشبختانه وقتی رفتم راهنمایی قرص های مامان کم تر شد کم تر دعوا میکردن منم بیشتر خودمو مشغول درس میکردم اما میدونستم که این عقده های که روی هم تلنبار شدن یه روز می‌ترکن ، فقط کافی بود بیست و پنج صدم کم بگیرم چون دختر خالم یه سال ازم بزرگ تر بود و همیشه بیست مامان همه چیز روی سر من خالی میکرد...
    سال هفتم شدم ۱۹/۹۳ .. به شدت تحقیرم کرد فقط به خاطر این که نمی‌تونست بره پز بده ..
    سال هشتم بیشتر درس خوندم وزنم به شدت کم شد ولی بازم شدم ۱۹/۹۳ و دوباره همون چرخه نفرت انگیز ..
    سال نهم سعی کردم یکم به خودم اهمیت بدم ، ورزش میکردم آهنگ گوش میدادم می رقصیدم سعی میکردم دیگه استرس نداشته باشم و خوب درس بخونم .. بلاخره بیست شدم :_) چند تا رتبه استانی آوردم و شدم سوگلی چرا ؟ چون خانم میتونست پز بده ...
    ولی شده بودم یه رباط که فقط منتظر ساعت ده شه با اهنگاش بره پیاده روی ؛)
    اصلا به انتخاب رشته فکر نکردم خوده بابام رفت پرش کرد زد تجربی ..
    از بابا فقط اسمش و می‌دونم رابطه منو پدرم به کل یخ زده بود ، سال دهم رفتم تجربی با معدل ۱۹/۹۷ تمومش کردم اما با نفرت تمام ‌‌... جوری بود که از عالم و آدم متنفر بودم مخصوصا از خون به شدت حالم بهم میخورد خخخ بد میخواستن من برم بیمارستان کار کنم
    یه دعوا گنده راه انداختم که دیگه تجربی نمیخوام بخونم چون علاقه ام ادبیات بود ..
    تابستون سختی بود ،اینجوری بکم ک هر روزش رو هزار بار آرزوی مرگ کردم ، ولی رفتم ادبیات با خفت و خواری ...پدرم از همون اول ک یخ بود دیگه به کل ازم نا امید شد .. انتظار پزشکی داشت ازم ،بگذریم
    دوازدهم خورد به کرونا ، به شدت افسرده شدم حالم از همه بهم میخورد از همه متنفر بودم فقط توی اتاق می‌نشستم و انیمه می‌دیدم آهنگ گوش میکردم و یوتیوب و فضای مجازی ... کل سال اینجوری گذشت البته بگم مامان از دو سال پیشش خیلی بهتر بود چون ابجی کوچیکم به دنیا اومده بود کانون خانواده گرم بود ..‌‌فقط شانس من اینجوری بود ، تلاش کردم راه بیوفتم و کنار بیام با این حالت مزخرفم .. اما اصلا خوب پیش نفرت هر شب کابوس می‌دیدم که تنهام و یا یکی میخواد منو بکشه یا بقیع دارن بهم میخندن ... توی بیداری مدام حس میکردم یه قاتل میخواد منو بکشه فقط توی تنهایی هام گریه میکردم بد تر از همه این بود که باید ادای دخترای خوب و در میاوردم جلوی جمع .. نفرت انگیز بود
    همه فقط یه دختر اجتماعی و خوش خنده می‌دیدن که هیچ مشکلی نداره ولی من از تک تک لبخند های که میزدم متنفر بودم ، ظاهر میخندیدم اما درونم فقط تنفر بود دوست داشتم یه گلوله بزنم تو دهن همشون که فقط خفه شن ..این تضاد مزخرف از همون موقع شروع شد و واقعا خودم هم از خودم میترسیدم اصلا نمیخوابیدم چون درد داشت یه بار مجازی و بدون اینکه به کسی بگم با یه روان شناس صحبت کردم ..
    گفت وضعم خیلی بده و نیاز به درمان داره وگر ن اتفاق خوبی نمی افته ..
    چیکار میتونستم بکنم ؟مامان تازه حالش بهتر شده بود میرفتم بگم دخترت دیوونس ؟ یا به پدری که فقط برام اسم بود میگفتم ؟
    با خودم گفتم همه چیز خوب میشه ...
    و الان سال دوازدهمم زمانی که باید توی اوج درس خوندم باشه😂 یه مرض دیگه اضافه شد ... عام ن فک کنم دو تا .. شب ها اصلا نمیتونم خندمو کنترل کنم و اونجوری که توی نت دیدم انگاری خنده عصبی بهش میگن یه جور وحشتناک میخندم که دادش و ابجیم از ترس رفتن بابا رو آوردن اونم ک هیچ
    زیاد اتفاق نمی‌افته فقط شاید هر چند هفته یه بار ‌‌.. یا وقتایی که حالم خیلی بده ، خندم واقعا ترسناکه از خودم فیلم گرفتم واقعا برگی برام نموند....
    و دومیش اینه که وارد یه پوچی مطلق میشم جوری که هیچ چیز برام اهمیت نداره تاکیید میکنم هیییچ چیزی در حدی که اگر یکی رو جلوم بکشن واکنشی نشون نمی دم بعد از چند روز استرس میاد سراغم و خودمو با کتاب خفه میکنم و بعد دوباره تنفر از همه و باز پوچی و تکرار این چرخه ‌‌..
    این چند وقت چون واقعا حالم خوب نبود و از طرفی هیچ چیزی برام مهم نبود خانواده ام یکم متوجه شدن...
    هیچی کم ندارم برای زندگیم توی سن خودم واقعا موقعیتم خوبه ، دوستای زیادی دارم از لحاظ اجتماعی خوبم هیچ مشکلی توی حرف زدن ندارم حتی اکثرا توی جشن ها مجری میشم توی شورا ها همیشه نفر اولم ، هیکلم خوبه تیپم خوبه قیافم خوبه از نظر خیلی از دوستام من خوشگلم و خاکی در کل اصلا جوری نیستم که خجالتی باشم یا کم بیارم از نظر معلمام و مدیر من یه دختر درس خون و مودب و سر به زیرم که امسال کنکور رو شاهکار میدم
    از نظر فامیل دختر آفتاب مهتاب ندیده موفق ام
    نگفتم ؟ شاغل هم هستم ماهی دو سه ملیون در میارم از خانواده کلا مستقلم و الگوی دخترای فامیل

    و خانواده همه چیز برام تامین کرده ...
    پول ، لباس ، کتاب ، وقت ، کلاس هرررر چیزی ...
    آره یه دختر خیلی خیلی موفق
    ولی با عرض پوزش ریدممممم به همش اصلا من این نیستمممم یعنی هستمممم ولی نیستمممم نمی‌دونم چه مرضی گرفتم ولی اصلا حالم خوب نیست همه چی دارم ولی اصلا حالم از درس بهم میخوره کلی دوست دارم ولی از همه شون متنفرم ، خانواده ام بهم عشق میورزن اما من همه تنفرم رو پشت اون لبخند مسخره پنهون میکنم
    واقعا _ از_ همه_چیز _ حالم_بهم _میخوره
    از این دو رویی مزخرفم بدم میاد ...
    خیلی ها حتی نون شب ندارن
    بعد من چرا فقط احساس پوچی میکنم ..
    واقعا حس مزخرفیه
    اه راستی از لحاظ شخصیتی هم فک کنم مشکل دارم ؟ تیپ شخصیتیم ۴درصد احساسات داره ۹۶درصد منطق
    به خدا هم اعتقاد ندارم چون علم و منطق اینو میگه
    احساسات رو حالیم نمیشه مثلا من اصلااا درک نمیکنم چرااا وقتی یکی میمیره باید براش گریه و زاری کنن؟ اصلا درک نمیکنم...
    به جاش من کلی براش خوشحال میشم ، یا عشق خانواده ؟ تو بگو ذره ایی بدونم چیه ...و به شدت خودخواهم ..
    بین ظاهر و باتنم یه دنیا فاصله افتاده و من روز به روز دارم بیشتر غرق میشم
    نمی‌دونم باید چیکار کنم هیچکس هم نیست که بهش اعتماد داشته باشم حرف بزنم باهاش ...
    ممنون که تا اینجا زندگی چندش اوره منو خوندی ..
    اگه میدونی میتونی کمکم کنی ممنون میشم یه دست برسونی :_)


    _nobody_

  2. بالا | پست 2

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    شماره عضویت
    29853
    نوشته ها
    154
    تشکـر
    46
    تشکر شده 60 بار در 50 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : تنفر

    درود به لیزای عزیز

    چیزی که در این جهان زیاد هست پدر و مادر بیشعور است. که شما هم از آن بی بهره نماندی
    کلا مهربانی بسیار کمیاب است

    وقتی کودکی مانند شما گیر یک مادر پرخاشگر و شکنجه گر بیفتد یا دعواهایی که در خانه بوده دچار اضطراب و افسردگی می شود
    و هنگامی که از آدمها بدی می بیند از آنها متنفر می شود که در مورد شما رخ داده و کاملا طبیعی است

    این شخصیتی که داری کاملا در اثر رفتاریست که در گذشته با شما شده

    خوشبختانه سن خیلی کمی داری و به موقع به فکر افتادی از دید من شما نیاز به یک داروی ضعیف داری و اگر در آینده خوش شانس باشی و به یک انسان مهربان برخورد کنی زندگیت دگرگون خواهد شد

    من هم در کودکی و نوجوانی خیلی انیمه دوست داشتم ولی آن زمان امکانات نبود. گرچه حالا هم گاهی نگاه می کنم
    ویرایش توسط خرد : 11-20-2021 در ساعت 05:18 PM

  3. کاربران زیر از خرد بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  4. بالا | پست 3

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Nov 2021
    شماره عضویت
    47547
    نوشته ها
    2
    تشکـر
    4
    تشکر شده 1 بار در 1 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : تنفر

    ممنونم بابت نظرتون
    بله متأسفانه این هم شانس ما بود دیگه
    انسان مهربان در آینده ؟ یکم محال به نظر میرسه
    اگر منظورتون یه خانمه من کلا مشکل اعتماد دارم و الان هم هست آدم های مهربون توی زندگیم ولی من به شدت احساس تنفر دارم نسبت بهشون عجیبه نه ؟
    در مورد مرد ها ... حیح ... فوبیا مرد دارم ))))
    خلاصه بگم کوچک ترین نزدیکی از طرف یه مرد احساس کنم به شدت حالم بهم میخوره .. من حتی از لمس خواهر و برادرم هم خوشم نمی یاد و همیشه یه دیوار باید باشه
    توی فضای عمومی ببینم یه مرد کنارم وایساده ده قدم ازش دور میشم ))
    آره کلا شخصیت خیلی خیلی مزخرفی دارم
    دارو ...؟ راستش بیشتر از هر چیزی دوست دارم با یه نفر که درکم کنه حرف بزنم ، اما ن امکانش هست و ن اعتمادش ، دوست دارم مثل یه آدم عادی زندگی کنم ..
    ولی نمی‌دونم این احساس تنفر رو چیکار کنم
    دوست ؟ خانواده ؟ مدرسه ‍؟ فامیل ؟ کسایی که برای اولین بار میبینم ؟ اولین چیزی که حس میکنم تنفره و دردناک تر اینه که باید لبخند بزنم و ادای آدم های ذوق زده و خوشحال رو در بیارم از این دو روییم هم متنفرم ..
    ))))
    و انیمه ...
    میتونم بگم تنها نخی که منو به دنیا وصل کرده و ازش متنفر نیستم انیمه و مانگا و مانهواست .. و البته آهنگ هام
    فعلا با اینها زنده ام ..
    می‌دونم راهی جز رفتن پیش یه روانشناس ندارم ولی تا چند سال دیگه اصلا مقدور نیست امیدوارم تا اون موقع اتفاق بدی نیوفته:_) ...
    ولی در کل ممنون از کلماتتون ..

  5. کاربران زیر از Liza_ward بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  6. بالا | پست 4

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    شماره عضویت
    29853
    نوشته ها
    154
    تشکـر
    46
    تشکر شده 60 بار در 50 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : تنفر

    نقل قول نوشته اصلی توسط Liza_ward نمایش پست ها
    ممنونم بابت نظرتون
    بله متأسفانه این هم شانس ما بود دیگه
    انسان مهربان در آینده ؟ یکم محال به نظر میرسه
    اگر منظورتون یه خانمه من کلا مشکل اعتماد دارم و الان هم هست آدم های مهربون توی زندگیم ولی من به شدت احساس تنفر دارم نسبت بهشون عجیبه نه ؟
    در مورد مرد ها ... حیح ... فوبیا مرد دارم ))))
    خلاصه بگم کوچک ترین نزدیکی از طرف یه مرد احساس کنم به شدت حالم بهم میخوره .. من حتی از لمس خواهر و برادرم هم خوشم نمی یاد و همیشه یه دیوار باید باشه
    توی فضای عمومی ببینم یه مرد کنارم وایساده ده قدم ازش دور میشم ))
    آره کلا شخصیت خیلی خیلی مزخرفی دارم
    دارو ...؟ راستش بیشتر از هر چیزی دوست دارم با یه نفر که درکم کنه حرف بزنم ، اما ن امکانش هست و ن اعتمادش ، دوست دارم مثل یه آدم عادی زندگی کنم ..
    ولی نمی‌دونم این احساس تنفر رو چیکار کنم
    دوست ؟ خانواده ؟ مدرسه ‍؟ فامیل ؟ کسایی که برای اولین بار میبینم ؟ اولین چیزی که حس میکنم تنفره و دردناک تر اینه که باید لبخند بزنم و ادای آدم های ذوق زده و خوشحال رو در بیارم از این دو روییم هم متنفرم ..
    ))))
    و انیمه ...
    میتونم بگم تنها نخی که منو به دنیا وصل کرده و ازش متنفر نیستم انیمه و مانگا و مانهواست .. و البته آهنگ هام
    فعلا با اینها زنده ام ..
    می‌دونم راهی جز رفتن پیش یه روانشناس ندارم ولی تا چند سال دیگه اصلا مقدور نیست امیدوارم تا اون موقع اتفاق بدی نیوفته:_) ...
    ولی در کل ممنون از کلماتتون ..
    اتفاقا اینکه به هر کسی اعتماد نداری خیلی هم خوب است.
    ویرایش توسط خرد : 11-20-2021 در ساعت 11:21 PM

  7. کاربران زیر از خرد بابت این پست مفید تشکر کرده اند


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

کلمات کلیدی این موضوع

من، یه، که، از،

© تمامی حقوق برای مشاورکو محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد