نمایش نتایج: از 1 به 3 از 3

موضوع: ناسازگاری مادر دختر با همسر دختر

61
  1. بالا | پست 1

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Jul 2019
    شماره عضویت
    41150
    نوشته ها
    2
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    میزان امتیاز
    0

    ناسازگاری مادر دختر با همسر دختر

    با سلام

    من دختری 30 ساله هستم کارمند، کارشناسی ارشد مهندسی فناوری اطلاعات و رتبه دو رقمی کنکور و 3 ماهه که عقد کردم. فرزند اول یک خانواده 4 نفری که 10 ساله پدر و مادرم از هم جدا شدن و یک برادر دارم که 8 سال از خودم کوچکتره. پدر و مادرم 10 سال پیش در اثر اختلافات خانوادگی کوچیک مثل اینکه مادرم دوست نداشت با خانواده پدرم رفت و امد داشته باشه از هم جدا شدن. پدر و مادرم از همون اوایل زندگی شون با هم اختلاف داشتن و من بارها اسم طلاق رو در خونه می شنیدم. وقتی من بزرگتر شدم سردی عاطفی هم بینشون شکل گرفت و رابطه زناشویی شون خیلی کم شد. تا اینجا رو در نظر داشته باشید تا یک نکته مهم رو مطرح کنم:

    چند سال قبل وقتی من به بلوغ رسیدم از طریق یکی از بچه های مدرسه فهمیدم که رابطه جنسی چیه و بچه ها چطوری متولد میشن و اینکه پدر و مادر هر ادمی با هم رابطه جنسی دارن و چون این مسنله برام خیلی بد و قیبح جلوه داده شده بود من به شدت اسیب روحی دیدم و از همه ادمای متاهل متنفر شدم و حتی از پدر و مادرم و از اینکه چرا باید این مساله تو خونه خودمون هم اتفاق بیافته و خیلی آزار می دیدم. اون زمان هنوز رابطه جنسی پدر و مادرم خیلی سرد نبود و منم تا اون زمان من هیچ وقت متوجه رابطه جنسی پدر و مادرم نشده بودم اما بعد اینکه این مساله رو فهمیدم چندبار متوجه رابطه جنسی شون شدم و به شدت واکنش نشون دادم مثلا فرداش به شدت با مادرم دعوا می کردم و بهانه می کردم چون نمی تونستم بگم از چی ناراحت هستم و دلیل کارام یا رفتارام چیه. از همه ادم ها هم فاصله گرفته بودم و با هیچ کس حرف نمیزدم و با درس خودمو سرگرم می کردم و شاگرد اول رشته ریاضی فیزیک بودم. هر روز که از مدرسه برمی گشتم سر یه چیزی با مادرم دعوام میشد و به شدت کتک می خوردم و میرفتم کتابخونه و غروب بر میگشتم. تا اینکه یک روز که دوباره به شدت کتک خوردم از همه چیز خسته شدم و به قصد خودکشی قرص خوردم و بردنم بیمارستان. از فردای اون روز دیگه کتک خوردن تموم شد اما تصمیم گرفتم مشکلمو با مشاور مدرسه مطرح کنم تا شاید حل شه. برای مشاور مدرسه نامه نوشتم و همه چیزو گفتم. مشاوره مدرسه هم اصلا منو حضوری نخواست و چند روز بعد پشیمون شدم و دوباره نامه نوشتم که اصلا مشکلو با مادر ممطرح نکنه پشیمون شدم و هیچ نامه یا حرفی یا واکنشی از مشاور مدرسه دریافت نکردم و فکر کردم مشاوره هم به حرفم گوش کرده این قضیه مربوط به سال 81 می شد. خلاصه هرجور بود سه سال بعدی هم گذشت و من سال 84 دانشگاه قبول شدم و از خونه رفتم و خب نبودنم باعث شد از روابط جنسی تو خونمون هم بی خبر باشم و آزار کمتری ببینم. اینو هم بگم که در تمام این سال ها یعنی از بلوغ تا سه ماه پیش که عقد کردم از رابطه جنسی متنفر بودم وهیچ میل جنسی نداشتم حتی یک بار هم میلی به داشتن رابطه با کسی نداشتم. 4 سال دانشگاه که تموم شد من برگشتم خونه و اون موقع پدر و مادرم جدا شدن. یعنی سال 88. و به صورت بدی هم از جدا شدن. شهر کوچیک بود و ما یه خانواده سرشناس. پدرم وضع مالی خوبی داشت و مادرم خونه دار بود. پدرم یک طرفه طلاقش داده بود و مهریه اش رو هم داده بود که زیاد نبود و شد پول پیش یه خونه. پدرم همون روز طلاق من و برادرمم طی یک درگیری که به وضع موجود اعتراض کرده بودیم از خونه بیرون کرد. ما هم رفتیم پیش مادرم. ما هیچ درامدی نداشتیم و منم لیسانس داشتم من رفتم سرکار و تموم هزینه های زندگی جدید ما که شروع شده بود افتاد رو دوش من. مادرم که کاری بلد نبود و خانواده اشم وضع خوبی نداشتن که حمایتش کنن و داداشمم که دبستانی بود در نتیجه فقط من بودم که باید هزینه های زندگی رو تامین می کردم.در این سال های بعد از طلاق سختی های زیادی کشیدیم و خلاصه 5 سال بعد از طلاق من یه کار بهتر پیدا کردم و کارمند دادگستری شدم و وضع مالیمون خوب شد و من دانشگاه علم و صنعت قبول شدم و داداشم رفت دانشگاه و مادرم از افسردگی خارج شد. من تمام این سال ها مادر و برادرمو حمایت کردم. به صورت ناشناس هرماه براشون پول میریختم که فکر نکنن پول مال منه و راحت خرجش کنن. اونام فکر می کردن یه خیر داره این پولو میده. البته از منم پول می گرفتن اما خیلی کمتر از اون چیزی که براشون می ریختم. اینم بگم که تو این 10 سال من مطلقا با پدرم حرف نزدم و باهاش هیچ ارتباطی نداشتم و فقط برادرم باهاش رفت و امد می کرد.

    تا اینکه 4 ماه پیش برای من یه خواستگار خوب اومد که دوسش داشتم و شرایطش خوب بود و من تصمیم به ازدواج گرفتم. مادرم اوایل بداخلاقی می کرد و ازش بهانه می گرفت تا اینکه قبول کرد و خونه مادرم اومدن خواستگاریم و من مهلت خواستم که اشنا شیم و تو این مدت که اشنا شدیم شوهرم گفت که حتما میره خونه بابام که اونجا هم منو خواستگاری کنه وازم خواست که با پدرم اشتی کنم. منم با همه سختی که برام داشت با پدرم حرف زدم و جلسه دوم خواستگاری خونه پدرم انجام شد. یک واسطه که من و همسرم و مامان و بابام رو می شناخت مادرم و ما رو برد خونه پدرم و اونجا موند تا همسرم و خانواده اش اومدن اونجا خواستگاریم و وجود این واسطه به خاطر این بود که یه وقت بین پدر و مادرم درگیری نشه. خواستگاری خیلی خوب انجام شد و قرار بعدی شد دو هفته دیگه برای مراسم رسمی بله برون. مادرم بعد از 10 سال اومده بود تو خونه زندگیش و دوباره یاد چیزای از دست رفته اش افتاد. بله برون هم چند روز بعد خونه بابام برگزار شد و بابام مخالفتی نکرد که مادرم بیاد و فامیلامونم دعوت کردیم و حتی پدرم به خاطر اینکه مادرم درگیری ایجاد نکنه فامیلای خودشو دعوت نکرد.عقد هم انجام شد و چند شب بعد از عقد شوهرم برای اولین بار اومد خونه مادرم که شب پیش من بمونه. شب پیش من خونه مامانم موند و وقتی صبح رفت منم رفتم سرکار. اما وقتی سرکار بودم دیدم اون واسطه که از یه جورایی آشنای پدر و مادرم بود و البته همکار من و یک اقای 45 ساله است اومد و گفت مادرت خیلی عصبانی اومده پیش من و گفته این دختر دیگه حق نداره اینجا بمونه و اگر خودش یا شوهرش رو ببینم هردوشون رو می کشم و دیشب اینجا بوده و حقی نداره بیاد اینجا یا تاشب عروسی حقی ندارن همدیگر رو ببینن یا دختره بره خونه باباش. منم بعد از کار برگشتم خونه و دیدم همه اتاقمو بهم ریخته و همه رختخوابی که دیشب توش خوابیده بودیم پرت کرده تو اتاقم و همه لباسامو ریخته وسط اتاق. حتی یک کلمه هم با من حرف نزد و منم رفتم حمام و وقتی برگشتم دیدم برام یه یادداشت گذاشته که رفتی حمام حالت خوب شد؟؟؟

    من از خشم و تحقیر شدن دیگه نمی تونستم خونه مامانم بمونم و وسایلمو برداشتم و رفتم خونه بابام. یک ماه اونجا بودم و مادرم اول بهم کاری نداشت و حرفی نمی زد و کلا انگار من دیگه براش وجود نداشتم اما یواش یواش شروع کرد به اسمس دادن. هر روز اسمس های بدی برام می نوشت و می گفت این پسره گفته مادرتو ول کنی و بری. رفتی اونجا که راحت باشی و هر کاری خواستی بکنی و حرفای خیلی رکیکی بهم می زد. می نوشت رفتی اونجا راحت باهاش بخوابی و خیلی رکیک تر از این. خلاصه منم تو یکی از این اسمسا خیلی دلم شکست و نوشتم این همه سال هرچی داشتم به پات ریختم و ناشناس بهت پول دادم و نذاشتم بفهمی و حالا به من میگی زن خراب. خلاصه فهمید که اون ادمی که این همه سال ماهانه بهشون پول میداده من بودم. این اسمسا هر روز ادامه داشت تا اینکه به واسطه گفت به دخترم بگو برگرده. منم برگشتم خونه مامانم. چند روز باهام خوب بود و شوهرمم اصلا خونه مامانم نمی اومد که مامانم چیزی به من نگه. تا اینکه یه شب من و شوهرم رفتیم خونه پدرم که پیش هم باشیم. خب وقتی مامانم دید من شب نیومدم خونه فهمید که من خونه بابام و پیش شوهرم بودم. صبح وقتی برگشتم خونه هر چی فحش رکیک بود بهم داد و گفت تو رفتی اونجا که ... کنی و تو فلانی و حرفای این مدلی و منم گفتم با شوهرم بود که محرمم بوده و مادرم یهو گفت چند سال پیش رفتی پیش مشاوره مدرسه و گفتی مامان بابای من چرا پیش هم می خوابن حالا نوبت منه.تو زندگی منو بهم ریختی تو همه چیزمو از من گرفتی تو باعث شدی طلاق بگیرم حالام وظیفته خرج ما رو بدی و کارتتو بده.

    تازه اونجا بود که فهمیدم که مشاوره مدرسه سال 81 چه دسته گلی به آب داده...

    اما به خدا دلیل طلاقشون این نبود. من سال 81 به مشاوره نامه نوشتم که غیر مستقیم به مامان بابام بگه رابطه محسوس نداشته باشن که من بفهمم. از وقتی میرفتم دبستان مامان بابام باهم مشکل داشتن مامانم وسواس شدید داشت و بابام همیشه باهاش دعوا می کرد و مامانم خونه فامیلای بابام نمی اومد و اونام نمی اومدن خونه ما. به خدا دلیل طلاقشون این نبود.

    منم این مساله رو به شوهرم گفتم و شوهرمم قبول کرد که نه بیاد خونه مادرم نه شب بریم خونه پدرم. اینم بگم که من اصلا خونه پدرشوهرم نمی مونم چون شوهرم خودش خجالت میکشه من شب اونجا باشم.در واقع این سه ماه هر بار خواستیم پیش هم باشیم تو روز رفتیم خونه خواهر اون که حتی خواهرشم نمی دونه.تو این یک ماه که برگشتم خونه مادرم چند بار شد که شب رفتم خونه بابام چون روزش با مامانم دعوام شده بود و واقعا نیاز داشتم که شب پیش شوهرم باشم نه اینکه بخوام باهاش رابطه زناشویی داشته باشم و هر بار صبح برگشتم خونه مادرم حرفای خیلی رکیکی بهم زد و کتکم زد و ظرف شکست و درگیر شدیم. اینم بگم که اوایل خیلی از اینکه با شوهرم رابطه داشته باشم اذیت میشدم و بعد رابطه خیلی گریه می کردم تا اینکه یواش یواش برام طبیعی شد.هنوزم میلی به رابطه جنسی ندارم و درخواست همیشه از طرف شوهرمه و منم با این وضعیت نمی تونم هی هربار به بهانه ای شوهرمو بپیچونم چون یه بار دیگه صبرش تموم شد و میخواست بیاد با مامانم دعوا کنه و می خواست منو کلا ببره خونه پدرش تا عروسی که اصلا امکانش نبود.

    دیشبم که روزش مامانم پشت سر شوهرم حرف زد و بهش فحش داد من رفتم خونه بابام و شوهرمم شب پیشم بود.صبح که بیدار شدم دیدم مامانم دوباره اسمس رکیک نوشته برام و وقتی برگشتم خونه دوباره حرفای رکیک زد بهم. نمیدونم چی کار کنم. مادرم از عمد داره اذیتم می کنه همش میگه تو زندگی منو بهم زدی.ما نمی تونیم تا 5 ماه دیگه عروسی کنیم و تحمل این شرایط برای شوهرم و بخصوص من خیلی خیلی سخت شده.خواهش می کنم به من کمک کنید. من باید چی کار کنم؟

  2. بالا | پست 2

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Jun 2019
    شماره عضویت
    41009
    نوشته ها
    30
    تشکـر
    0
    تشکر شده 11 بار در 8 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : ناسازگاری مادر دختر با همسر دختر

    از اينكه رابطه يك زن و شوهر بهم خورده و بدون داشتن اعتماد به آينده رابطه شون صاحب فرزند شدن و اينهمه درگيري ، استرس و تنش براي شما دوتا بچه بوجود آمده واقعا ناراحتم !!!
    همانطوركه فرموديد جرقه طلاق والدين شما قبل تر از نامه به مشاور خورده و شما تقصيري نداشتيد و متاسفانه مادر شما از سر ناراحتي و نداشتن چاره همچين بهانه اي رو ميارن.
    چون ايشون هم زندگي اش از بين رفته و بدون داشتن خرج ماهانه صرفا با يك پول مهر اندك آواره شدن و مطمئنا بدتر از شما استرس و نگراني رو تجربه كردند و حتي دچار بيماري اعصاب و شك هم شدن و به نحوي قصد خالي كردن مشكلات و نگراني هاي گذشته رو با تحت فشار گذاشتن شما دارن كه نتيجه نا آگاهي و عدم درك از مشكلات و گره هاي ذهن هستش.
    متاسفانه رابطه تون هم با مادر وارد مرحله خاصي شده وحرمت ها از بين رفته ....
    اگر پيش پدرتون بمونيد چطور ؟ راحت هستيد ؟
    اگر مادر تنها باشه خرج زندگي رو از كجا تامين مي كنه ؟
    برادرتون كجاست ? و اينكه رابطه برادرتون با مادر چطوره ؟

  3. بالا | پست 3

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Jul 2019
    شماره عضویت
    41150
    نوشته ها
    2
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : ناسازگاری مادر دختر با همسر دختر

    نقل قول نوشته اصلی توسط saeedtehran نمایش پست ها
    از اينكه رابطه يك زن و شوهر بهم خورده و بدون داشتن اعتماد به آينده رابطه شون صاحب فرزند شدن و اينهمه درگيري ، استرس و تنش براي شما دوتا بچه بوجود آمده واقعا ناراحتم !!!
    همانطوركه فرموديد جرقه طلاق والدين شما قبل تر از نامه به مشاور خورده و شما تقصيري نداشتيد و متاسفانه مادر شما از سر ناراحتي و نداشتن چاره همچين بهانه اي رو ميارن.
    چون ايشون هم زندگي اش از بين رفته و بدون داشتن خرج ماهانه صرفا با يك پول مهر اندك آواره شدن و مطمئنا بدتر از شما استرس و نگراني رو تجربه كردند و حتي دچار بيماري اعصاب و شك هم شدن و به نحوي قصد خالي كردن مشكلات و نگراني هاي گذشته رو با تحت فشار گذاشتن شما دارن كه نتيجه نا آگاهي و عدم درك از مشكلات و گره هاي ذهن هستش.
    متاسفانه رابطه تون هم با مادر وارد مرحله خاصي شده وحرمت ها از بين رفته ....
    اگر پيش پدرتون بمونيد چطور ؟ راحت هستيد ؟
    اگر مادر تنها باشه خرج زندگي رو از كجا تامين مي كنه ؟
    برادرتون كجاست ? و اينكه رابطه برادرتون با مادر چطوره ؟

    من یک ماه پیش پدرم موندم اما مادرم خیلی اسمس های بدی برام می فرستاد و گفت تو عروسیت نمیام و نمیذارم هیچ کسم بیاد و هر روز اسمسای بد می فرستاد برام و میگفت تو ما رو به شوهرت فروختی و رفتی اونجا ازاد باشی. مادرم هیچ درامدی نداره و برادرمم دانشجوئه اما متاسفانه هیچ شغلی نداره و هزینه زندگی سه نفرمون رو من تامین می کنم.مادرم برادرنو خیلی لوس بار اورده و از اون موقع درگیری تا میگم بهش بگو بره سرکار میگه تو زندگی منو بهم زدی وظیفته خرج ما رو بدی.برادرمم تحت تاثیر مادرمه و اصلا با من خوب نیست و بامن مدت هاست حرف نمیزنه.من خیلی تنها شدم فقط شوهرمو دارم اونم که چندماه دیگه طول میکشه پول عروسی رو جور کنه و خانوادشم موافقت نمیکنن بی عروسی بریم سر زندگی خودمون.

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

کلمات کلیدی این موضوع

© تمامی حقوق برای مشاورکو محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد