نمایش نتایج: از 1 به 3 از 3

موضوع: داستانک : درد نشانه یگانه بودن من (1)

900
  1. بالا | پست 1

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Jun 2016
    شماره عضویت
    29032
    نوشته ها
    65
    تشکـر
    17
    تشکر شده 58 بار در 30 پست
    میزان امتیاز
    4

    داستانک : درد نشانه یگانه بودن من (1)

    با بدنیا اومدن دختر کوچولو همه خیلی خوشحال شدن...اما الهه (مادر) حسی فراتر از خوشحالی داشت...نه ماه رنج سختی کشیده بود و فقط به امید تنها دخترش نفس میکشید و زندگی میکرد...دلیل دیگه ای برای زندگی نداشت...
    !خانواده خودش قبولش نداشتن و حتی ازدواجش هم نظر خودش نبود...دیگران انقدر از پسرعموش تعریف کردند تا راضی به این ازدواج شد...
    وقتی از اون شهر زیبا به تهران برای زندگی سفر کرد با کلی عشق و علاقه اومد...
    فکر میکرد میتونه یه زندگی داشته باشه که عشق لبریز باشه توی کانون گرم خانوادش...
    اما همون شبی که به تهران رسیدند و میدونست که باید با مادر شوهرش زندگی کنه یکم ترس و دلهره داشت...چون شنیده بود زنعموسیمین(مادر شوهر) ظاهر خیلی خوبی داره ولی پشت سر ادم ها تا میتونه حرف میزنه و صفحه میزاره...
    اما با خودش گفت من اونقدر بهشون خوبی میکنم که نتونه حتی پشت سرم حرفی بزنه...چندروز از زندگی مشترکشون میگذشت...اولین دعوای اونها شروع شد...سیمین همش به الهه ایراد میگرفت و همه اینها رو پروبال داد و به هادی(شوهر الهه) گفت...
    الهه نمیدونست شوهرش تا این حد روی خانوادش حساسه که حرفای دروغشون رو هم قبول داره و حرف های اونا باعث شد که اشک های الهه سرازیر بشه...
    اولین دعوا با داد های هادی و اینکه ازاین به بعد الهه باید هرچی سیمین گفت رو هم گوش کنه...
    اما سیمین ایراد های بدی میگرفت و همش منتظر بود تا همه کار ها رو الهه انجام بده...یروز الهه دستش خیلی درد میکرد و حال خوبی نداشت و نتونست کمک سیمین سبزی هارو پاک کنه ...اول سیمین بلند بلند گفت:بیا ببین عروسای دیگران چطور واسه مادرشوهرشون کار میکنن اونوقت عروس من الکی بهانه در میاره و کار نمیکنه من از اول هم با این وصلت راضی نبودم هادی من با این دختر خوشبخت نمیشه...
    الهه اینهارو مشنید و هق هق میکرد...دلش به حال خودش سوخت...به حال اینهمه بدبختی...دوست داشت بره خونه پدر و مادرش...
    دیگه تحمل نداشت به حرف ها و نیش های اون زن گوش بده شیش ماه بود داشت با اونها مشترک زندگی میکرد و هادی هم اصلا پشتیبان الهه نبود فقط طرف خواهر ها و مادرش رو میگرفت...محمد(پدر هادی) هم همش اخم و تخم میکرد و اصلا انگار این مرد بویی از اسم عمو بودن نبرده بود و همش با الهه دعوا میکرد...
    الهه تعجب کرده بود...خدایا این ها هم مثلا فامیل هستند من دارم؟...غریبه ها هم با عروسشون اینطور نیستن...الهه دیگه تحمل اینهمه جنگ رو نداشت...تصمیم گرفت مدتی بره خونه پدرش...
    توی راه به این فکر میکرد که هادی با همه خوبه بجز اون...با همه شاده بجز اون...این سوال خیلی وقت بود تو ذهنش بود که چرا اون؟مگه چیکار کرده بود با هادی که همش توی زندگیشون دعوا داشتند...

    الهه بعد شیش ماه اولین باری بود که میرفت خونه پدرش...فکر میکرد حداقل دل اونها برای الهه تنگ شده ....اما دقیقا برعکس این بود...اونها هم با اینکه حرفی به الهه نمیزدند ولی رفتار های سرد و کم محلی هاشون از حرف زدن هم بدتر بود...
    فکر کنم خدا هم دلش بحال الهه سوخت ...اخه الهه چیکار کرده بود که سزاش این بود...تصمیم گرفت برگرده سر خونه زندگیش با جدا شدن الهه راحت که نمیشد هیچ حتی بدبخت تر هم میشد...البته بعد از دوسه هفته هادی مجبور شد بره دنبال الهه...
    الهه تو راه برگشت تو این فکر بود ه تو دعواهایی که با شوهرش داشت همش هادی بهش میگفت برو دیگه مگه نمیگی خسته شدی برو خونه بابات منم دیگه نمیخوامت ازت خسته شدم برو...الهه همیشه ازاین همه غربت و تنهایی بغض میکرد...
    تنها کسی که داشت توی اون دنیای بزرگ خدا بود...همیشه با خدای خودش راز و نیاز میکرد...
    الهه توی اون خونه دو طبقه که طبقه بالاش برای اونها بود اصلا راحت نبود چون برادر شوهر همش توی خونه بود و اگه میرفت بالا سیمین شروع میکرد به غرغر کردن و عصبانی شدن و الهه همیشه حتی توی تابستون ها مجبور بود با حجاب باشه...گرما واقعا طاقت فرسا بود اما الهه چاره ای جز این نداشت...
    روزی که فهمید بارداره خیلی خوش حال شد...به این فکر میکرد که دیگه تنها نیست و یکی رو داره براش دردودل کنه...یکی که از جنس خودشه و هم خون خودشه...
    روزها میگذشت این دعواهای هرروزه با وجود اون جنین کوچولو ادامه داشت...الهه هرروز گریه میکرد و با خدا حرف میزد...ا
    زاین گله مند بود که حتی نمیتونست جواب خواهر و مادر شوهرشو بده...اگه جواب میداد مطمعن بود که حتی اگه خودش هم نخواد هادی بزور میبرتش خونه پدرش...ادامه دارد..
    ویرایش توسط fatemeh_zahra : 07-02-2016 در ساعت 07:30 PM

  2. 9 کاربران زیر از fatemeh_zahra بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  3. بالا | پست 2

    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    تاریخ عضویت
    May 2014
    شماره عضویت
    3710
    نوشته ها
    9,714
    تشکـر
    4,204
    تشکر شده 10,171 بار در 5,102 پست
    میزان امتیاز
    16

    پاسخ : داستانک : درد نشانه یگانه بودن من (1)

    like
    امضای ایشان

    خـــــدانـگهــــــدار


  4. بالا | پست 3

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Apr 2016
    شماره عضویت
    27703
    نوشته ها
    21
    تشکـر
    47
    تشکر شده 16 بار در 11 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : داستانک : درد نشانه یگانه بودن من (1)

    داستان تلخی بود

  5. کاربران زیر از sajjadfox بابت این پست مفید تشکر کرده اند


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

کلمات کلیدی این موضوع

© تمامی حقوق برای مشاورکو محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد