نمایش نتایج: از 1 به 36 از 36

موضوع: اتفاق بد و اثراتش

1547
  1. بالا | پست 1

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    32936
    نوشته ها
    28
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    میزان امتیاز
    0

    اتفاق بد و اثراتش

    نمیدونم از کجاش بگم ولی دیگه تصمیمم. گرفتم انتقامی ک خدا هم اجازه شو داده بگیرم،
    ذهنم این قد هستی حتی نمیتونم این مطلب رو بنویسم، نمیدونم چند سالم بود بدترین بلای عالم ک میتونه سر ی دختر بیاد توسط برادر مادرم اومد، هنوز ک هنوز دارم تاوانش میدم .از مادر خودم متنفر شدم چون همون موقع بهش گفتم ولی بهم توجه نکرد نمیدونم چند سالم بود ولی فک کنم هنوز ی سالم نشده بود ک باز می خاست ... من این قد جیغ زدم و فرار کردم، هیچ حسی نداشتم فقط ی چیزی بهم میگفت نذار فقط همین ، بعضی اوقات ب خدا میگم چرا کمکم نکردی یا چرا آدمو اینجوری خلق کردی ک تو خردسالی زندگی شو نابود کنم بعدم بگم اختیار آدم دست خودشه، جراحات؟ چرا حداقل الان از دست این بی همه چیز خلاصه نمیکنی ، ب خدا خانواده این قد احترامش دارم همش اسمشو ب خوبی میبرم دلم میخواد فریاد بزنم بهشون بگم و خلاص، وقتی گذاشتن این بلا سرم بیاد بذار آبرو شؤون ببرم بعدش میگن اینا چ گناهی کردن اول انتقامم میگیرم بعدم نابود میشم میبرم ی جایی ک کمتر خاطرات بیاد سراغم، وقتی تو حالا بودم خیلی راحتتر بودم میدونستم تا اونو بذارم تو این خونه نحس می ریزم ب هم، همین امروز این قد با خانواده دعوا کردم ک از این خونه برسم، نمیدونم چیکار کنم این قد از خودم بدم میاد ک دوس ندارم غذا بخورم ،اعضای بدنم ک میخوره ب هم مثلا این دستم میخوره ب اون دستم هم احساس میکنم ک هستم چرا هستم؟؟؟ انواع وسواس فکری ،انواع مریضی ک دیگه جاش نیس بگم، یکی بیاد فقط باهام دو کلوم حرف بزنه ،حتی نمیتونم قرآن بخونم چون اسم کسی ک بدبختم کرده اسم خداس، خدایا کجاییی؟؟؟؟؟؟؟
    چن وقت پیش درددل ی دختر رو اینجا خوندم بعضی ها بهش گفته بودن مگه میشه محرم آدم... خیلی ب اون آدم حسودیم شد، کاش منم من نبودم

  2. بالا | پست 2

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Aug 2015
    شماره عضویت
    21182
    نوشته ها
    1,443
    تشکـر
    764
    تشکر شده 1,202 بار در 751 پست
    میزان امتیاز
    6

    پاسخ : بدترین بلا

    سلام
    ببخشید من اصلا متوجه نشدم چی نوشتین...شاید چون خیلی ناراحت بودین اشفته نوشتین.
    وقتی اروم شدین دوباره روان و شمرده تر بنویسین.
    فقط فکر کنم از خاطره یک سالگی دارین میکین!!!!!عزیزم خاطرات زیر سه سال اصلا تو مغز نقش نمیبنده چون هیپوکامپ رشد لازم رو نکرده.

  3. بالا | پست 3

    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    شماره عضویت
    31215
    نوشته ها
    1,226
    تشکـر
    1,472
    تشکر شده 1,477 بار در 794 پست
    میزان امتیاز
    6

    پاسخ : بدترین بلا

    نقل قول نوشته اصلی توسط ghazal1 نمایش پست ها
    سلام
    ببخشید من اصلا متوجه نشدم چی نوشتین...شاید چون خیلی ناراحت بودین اشفته نوشتین.
    وقتی اروم شدین دوباره روان و شمرده تر بنویسین.
    فقط فکر کنم از خاطره یک سالگی دارین میکین!!!!!عزیزم خاطرات زیر سه سال اصلا تو مغز نقش نمیبنده چون هیپوکامپ رشد لازم رو نکرده.
    غزل جان منظورشون یکسال بعد از اتفاقیه که واسشون افتاده نه یک سالگی!

  4. بالا | پست 4

    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    شماره عضویت
    31215
    نوشته ها
    1,226
    تشکـر
    1,472
    تشکر شده 1,477 بار در 794 پست
    میزان امتیاز
    6

    پاسخ : بدترین بلا

    نقل قول نوشته اصلی توسط بافقی نمایش پست ها
    نمیدونم از کجاش بگم ولی دیگه تصمیمم. گرفتم انتقامی ک خدا هم اجازه شو داده بگیرم،
    ذهنم این قد هستی حتی نمیتونم این مطلب رو بنویسم، نمیدونم چند سالم بود بدترین بلای عالم ک میتونه سر ی دختر بیاد توسط برادر مادرم اومد، هنوز ک هنوز دارم تاوانش میدم .از مادر خودم متنفر شدم چون همون موقع بهش گفتم ولی بهم توجه نکرد نمیدونم چند سالم بود ولی فک کنم هنوز ی سالم نشده بود ک باز می خاست ... من این قد جیغ زدم و فرار کردم، هیچ حسی نداشتم فقط ی چیزی بهم میگفت نذار فقط همین ، بعضی اوقات ب خدا میگم چرا کمکم نکردی یا چرا آدمو اینجوری خلق کردی ک تو خردسالی زندگی شو نابود کنم بعدم بگم اختیار آدم دست خودشه، جراحات؟ چرا حداقل الان از دست این بی همه چیز خلاصه نمیکنی ، ب خدا خانواده این قد احترامش دارم همش اسمشو ب خوبی میبرم دلم میخواد فریاد بزنم بهشون بگم و خلاص، وقتی گذاشتن این بلا سرم بیاد بذار آبرو شؤون ببرم بعدش میگن اینا چ گناهی کردن اول انتقامم میگیرم بعدم نابود میشم میبرم ی جایی ک کمتر خاطرات بیاد سراغم، وقتی تو حالا بودم خیلی راحتتر بودم میدونستم تا اونو بذارم تو این خونه نحس می ریزم ب هم، همین امروز این قد با خانواده دعوا کردم ک از این خونه برسم، نمیدونم چیکار کنم این قد از خودم بدم میاد ک دوس ندارم غذا بخورم ،اعضای بدنم ک میخوره ب هم مثلا این دستم میخوره ب اون دستم هم احساس میکنم ک هستم چرا هستم؟؟؟ انواع وسواس فکری ،انواع مریضی ک دیگه جاش نیس بگم، یکی بیاد فقط باهام دو کلوم حرف بزنه ،حتی نمیتونم قرآن بخونم چون اسم کسی ک بدبختم کرده اسم خداس، خدایا کجاییی؟؟؟؟؟؟؟
    چن وقت پیش درددل ی دختر رو اینجا خوندم بعضی ها بهش گفته بودن مگه میشه محرم آدم... خیلی ب اون آدم حسودیم شد، کاش منم من نبودم
    عزیزم آدمایی که این کارو با بچه ها میکنن از حیوونم پست ترن.

    من به چرخش روزگار اعتقاد دارم و معتقدم تو این دنیا هیچ کاری بی حساب کتاب نیس٬ از هر دست بدی از همون دست پس میگیری.

    مطمئن باش خدا نمیزاره کاری که اون آقا باهات کرده بی جواب بمونه و تاوانشو پس میده!!

    الان چیزی که مهمه حال روحی خودته٬ حتما به یک روانشناس مراجعه کن و جلسات مشاوره رو به طور جدی پیگیری کن!

    باید مدت طولانی و طی جلسات زیاد با یک روانشناس در ارتباط باشی تا عواقب این اتفاق تلخو توی ذهنت بی اثر کنه.

  5. 2 کاربران زیر از رامونا بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  6. بالا | پست 5

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    32936
    نوشته ها
    28
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : بدترین بلا

    سلام عذر میخوام ،آره همین عصر با داداشم دعوام شد، نمیدونم فقط میدونم خردسال بودم و تا زمانی ک مدرسه میرفتم برادر مادرم از من سو استفاده جنسی کرد، هر چی با خودم کلنجار می رم نمیتونم اسم تک.... رو ب زبون بیارم ،باورمان میشه وقتی فیلم هیس دخترها فریاد نمیکنن رو دیدم صحنه ای که طناز طباطبایی با اون روانی مواجه شد و زانوهایش سست شدن رو تا ته وجودم درک کردم ، الان میخوام درس بخونم تا چند ماه دیگه امتحان دارم اصلا نمیتونم هر روز اسمش ب خاطر احترامی ک قایان براش تو خونمون میارن درست تو زمانی ک تو اوج درسم کنم ک اتاقی چیزی ندارم ،خونه هامون قدیمیه، همین کنار آشپزخونه درس می خونم، چون تو انتقامی دیگه خاطرات تلخ جلو چشمم، از خودم بدم میاد ک با مادرم اینطوری میگم شاید اون زمان بچگی ک بهش گفتم دقیقا یادم نیس با چ کلماتی گفتم ، الان میگم شاید فکرش مشغول بوده شاید نشنیده، شنیده برادرش و ب من ترجیح داده، یا شایدم مثلا میخواسته حفظ آبرو کنه(ببخشید نمیدونم آبرو رو درس نوشتم یا نه هر کاری میکنم یادم نمیاد چ جور بود) بازم میگم ولش کن مادرت ک کاری نکرده بعلاوه همه میدونم مادرت چ قدر پاکن و خوب بچه شون میخوام، تازه این چند ماهه خواهرم عمرو دادن ب شما همش گریه میکنه میگم درس نیس راستش کنی باز ک یادم میاد یا اسم برادرش و تو این خونه میبره قاطی میکنه ،این چند هفته از آخرین باری ک اون دیوس (واقعا ببخشید) اومده خونمون نمیتونم ی کلوم درس بخونم

  7. بالا | پست 6

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    32936
    نوشته ها
    28
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : بدترین بلا

    میخوام برام روانشناس اما میترسم ، از این ک خوب شم و نتو نم انتقام بگیرم ، این گراز(واقعا عذر میخوام) در حدی خودشو خوب جا زده اون بار داداشم میگفت تو چرا وقتی عمو و بقیه میان میای پشیمون ولی وقتی این اومد رفتی زیر چادر قاسم شدی ،دلم می خاست فریاد بزنم و بهش بگم ولی باز دیدم اینطوری ممکنه کشته بشم و میتونم انتقام بگیرم،از اون موقعی که فهمیدم جرأت خودکشی ندارم فهمیدم باید انتقامی که خدا خودش گفته بگیرین رو بگیرم مسلمان باید از حق خودش دفاع کنه حداقل باید از میدون ببرمش که دیگه حداقل وقتی حالا چند سال دیگه مهمونی ای چیزی تو فامیل بود منم بیام پیش دختر دربیام پیش پسرخاله هام نه اینکه فقط دلم بخواد قاسم شم ک چهره ی... باور کنین امسال ک مراسم عزاداری ایکیو بود هر کاری میخواستم بکنم کلوم بود تو زمانی ک اصلا این مساله یادم نبود دوباره دنیا رو سرم خراب میشد، مثلا ی بار ابجیم و ی سری بچه ها گفتن پاشیم برسم قابلمه هارو بشوریم منم پا شدم اما همین ک چهره ی .... تو حیات دیدم اومدم و زدم ب سردرد و تا شب هیچی نخوردم چون تو حیاط شام خوردن هی ب من می گفتن بیا منم هی می گفتم سرم خیلی درد میکنه، بقیه فک میکردم من گوشه گیرم

  8. بالا | پست 7

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    32936
    نوشته ها
    28
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : بدترین بلا

    ممنون ک میخونید، ببخشید هر کاری میکنم نوشته هام طولانی نشه هی نمیشه،
    ن الان دیگه نه ،ماشالله خدا هم زن خوب هم خونه خوب بهش دادن، خدایا تو خدای منم هستی

  9. بالا | پست 8

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    32936
    نوشته ها
    28
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : بدترین بلا

    اونجا نوشته بودم عزاداری خواهرم ،ببخشید گوشیم خودش خود ب خود هی اینطوری چاپ میکنه،

  10. بالا | پست 9

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    32936
    نوشته ها
    28
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : بدترین بلا

    25 سالمه، و خدا میدونه تو این 25 سال چ دردهایی کشیدم،تا سن راهنمائی نمیدونستم ولی ی چیزی تو ذهنم میومد ک چیز خوبی نیس و هر وقت نگاهشو میدیم دلم می خاست فرار کنم ک دیگه هیچ کی این مدل بد نگام نکنه دقیقا یادمه سوم دبیرستان بودم ک تازه فهمیدم چ بالایی سرم اومده تا قبل اون فقط بعد از اون رفتار مادرم حس میکردم نباید راجع بهش حرف نزنم ولی ای کاش مامانم دیگه اجازه نمی داد این بر درو. سرم بیاره ن این که خودم آخرین بار ب صورت خودجوش فریاد بزنم و نذارم.
    تا قبل از سوم دبیرستان ب خاطر نوع برخورد مامانم فک میکردم واسه همه هست، آلان که فکرشو میکنم فقط خدا بوده ک کمکم کرد که حس بدی داشته باشم و دیگه از خودم دفاع کردم، بعد تو سن راهنمایی ک یکی از دوستام بهم گفت ب خاطر کار بد که حامله میشن همش حس میکردم منم میخوام حامله بشم و هی ب خودم دلداری میدادم ک من هنوز بزرگ نشدم، ن فلان ن بهنام و هی نماز میخوندم نماز نذری ک تا قبل اینکه ازدواج نکردم حامله نشن، شاید کسی ب حرفام خودش بگیره یا باور نکنه ولی باور کنید تا این حد زندگیم با ترس گذشته مادری ک لااقل میتونست باهام حرف بزنه و نداره این ترسا کل زندگیمو بگیره و از اون طرف با برادرش حداقل قطع رابطه کنه، هنوز کم هنوزم، چ طور ازش متنفر نباشم ک سنگش ب سینه میزنه، احساس میکنم از دخترا متنفرم احساسم وقتی بیشتر شد ک همین خواهرم هم حقیقت تلخ زندگی شو قبل کردنش برام تعریف کرد...

  11. بالا | پست 10

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    32936
    نوشته ها
    28
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : بدترین بلا

    آقا یا خانم خیلی خوب و محترم، بازم ممنون ایشالله خدا خیر دنیا و آخرت رو بهتون بده ک تا الان و خوندین، ایشالله بچه اون ب بهترین شکل زندگی کنه

  12. بالا | پست 11

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    32936
    نوشته ها
    28
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : بدترین بلا

    تشکر و خدا رفتگان شما هم بیامرزه،
    خواهرم قبل اینکه بمیره همیشه زودرنج بود و خیلی زود عصبانی میشد، همه بهش می گفتن روانی اونم ب اینا میگفت، اصلا از این خانواده متنفرم خانواده ای کاملا بحران زده، حقم داشت بهشون میگفت، همین مادرم خیلی دوسش داشت و بعد فوت بابام(اینم تو پرانتز بگم تا مدت ها بعد از فوت بابام فکر میکردم چون من اون روز جیغ زدم بابام اینطوری شده) همیشه به خواهرم وابسته بود و تو کل کاراش باهاش مشورت میکرد ،بعضی اوقاتم خیلی باهام دعوا میکردم، از هر مدل سختی ای ک فکرشو کنین این خواهرم داشته جا نداشتیم درس بخونه از این طرف مادر پدر دل رحمم از هر کی تو فامیل یکی رو آوردن اینجا درس بخونه ،خونه کاروانسرا الحیم میرفته تو سرما درس بخونه ، ب خاطر دشمنی‌ها اون موقع تو جو این سری مناطق دخترا تو مدرسه همیشه چون درسش خوب بوده هی اذیتش کردن مثلا ب سرویس یا هر چی بوده اونموقع ها گفتن اینو جا بذاریم الحیم با پا پیاده تو برف مجبور بوده برسه، توضیحش سخته، خونه کاروانسرا همه سختی ها گردن الحیم، مثلا زنداییم خودشو سوزانده بود الحیم مجبور بوده همش ازش پرستاری کنه ،از اون طرف مادربزرگم هر کی تو فامیلشون مریض میشده میگفته نه حتما باید برید خونه اینا خونه فامیل خودتون نرید، اینا خوبن، بچه ها عمو ک کلا بعد از طلاق و مرگ عمم پیش پدر نامادریشون نرفتن و اینجا بزرگ شدن، یکی از برادران مادرم که مریض روانی میشه و همش می شینه ی جا الان تو بیمارستانه کلا،هم مادرم میاره ک با خودش زندگی کنن،ابجیم قسم میخورد میگفت زنش وقتی داد میزده و ب مرده های مادرم بد میگفته مامانم هیچی نمیگفته و همیشه داد میزده فوش ناموسی ب من میگفته،حتی زنای همسایه میومدن ب مادرم میگفتن این دختر گناه داره تو مجبور نیستی تحمل کنی بذار این خانواده داداشت برن ی جا دیگه، بازم گوشی گوش شنوا....

  13. بالا | پست 12

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    32936
    نوشته ها
    28
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : بدترین بلا

    یکی از همینایی که مادرم «که همیشه فقط می خاست فامیل بهش بگم خوب» آورد واسه تحصیل همین دیوس(عذر میخوام) بوده هرچی بابابزرگم می گفته نمیخواد این درس بخونی نیس بذار همین چوپانی کنه، میاد تو رو اذیت میکنه ،مادرم همیشه هی ب زور میاوردتش، الحیم میگفت هر بالایی بگی سرم آورده، شب امتحان جبر کتابمو دزدیده ،ی بار از بس با سیم رادیو منو زده سیم رادیو تو گفتم دو نصف شده و مادرم حتی ی کلوم ازم دفاع نکرده فقط هیچ کاریش نداشته پول تو جیبی انقد زیاد بهش داده ک واسه همه ولخرجی میکرده بعد من واسه ی شاهی گریه میکردم، خواهرم میگفت عین شاه تو این خونه زندگی میکرده...

  14. بالا | پست 13

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    32936
    نوشته ها
    28
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : بدترین بلا

    خیلی خوشحالم که با یکی راجع ب دغدغه های ذهنیم با کسی حرف زدم،
    همین حرف زدنتون نشانه ی خوبی و تخته زیاد داشتنتونه:-)

  15. بالا | پست 14

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    32936
    نوشته ها
    28
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : بدترین بلا

    خواهرممو خیلی دوس داشتم همیشه در حق همه ی خواهر برادراش مادری کرد، ی بار داداش کوچیکم شب تب داشته بود الان خودش یادشه گفت کنار مادرم داشتم از حال میرفتم بعد همین الحیم رفته نذاشته تشنج کنه ،داداشم میگه در همون موقع مامانم گفته دختر چیکارش داری الان خودش خوب میشه، یعنی هممون میدونستیم خواهرم چی بود برامون ،خوب
    ی بار ک کوچیکتر از الان بودم و با اون یکی ابجی ک 2سال از من بزرگتره تو خونه خالم خاب بودیم این دیوسم اونجا بود اولش ک اول شب اینطوری کرد فلانی ،اسم خواهر بزرگمو، گفت ،هنوزم مادرتونو اذیت میکنه، یعنی دلم میخاست سرمو بکوبم رو دیوار، هرشب ک این اینجا باشه تا صب عین دیوونه ها فقط از ترس از خواب می پرم،

  16. بالا | پست 15

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    32936
    نوشته ها
    28
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : بدترین بلا

    ببخشید پرسیده بودید الحیم؟
    نمیدونم همین هم ذهنم و خیلی مشغول کرده، ما 4 تا خواهر بودیم،
    ی بار ک دعوام شده بود با همین خواهرم ک مرد، سرو صدا اون و مادرم نمیذاشت درس بخونم منم داد زدم سرش ک روانییی، اونم زد زیر گریه گفت آره آره بگو من روانی ام از همون موقع ک این مادر هی داداششو میخابوند پیش ما دو تا ، چون خانمی الان راحتتر اینو میگم، و هر شب این دیوس دستش ب شلوارک ما دو تا ( منظور دو تا خواهر بزرگم ) بود و میخاست ابرومونو ببره و ما نمیذاشتیم ، هر شب ما استرس داشتیم و هی ب مادرمون همین مسأله رو عینن میگفتیم ولی این بی مادری اصلا بهمون اهمیت نمیداد، میگفتیم لحاف دوشکشو شبا ببر ی اون اتاق، اما افسوس... ، میگفت این چیزایی بوده که من همیشه به خدا و حضرت زهرا می گفتم، حالام همه تون خوشبختین و من فقط.... اون لحظه دلم میخاست داد بزنم و برم بغلش بگم تو نمیدونی الان دارم میفهمم،
    این بی مادری زیرسلطه ی تمام و عیار حتی همه ی زمین ها و مال و اموالشان بخشیده ب داداشاش درصورتی ک ما خونه خودمون سیف آب کشیده، دلم میخواد داد بزنم این چ سرنوشتیه ک بازم اختیاریه..

  17. بالا | پست 16

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    32936
    نوشته ها
    28
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : بدترین بلا

    خیییییلی حرفیدم ،
    همه بخوانید مادرمو. هر چی فکر میکنم نمیتونم کاری کنم چوب دلشو خورده خودشم نمی دونه، ولی این عوضی رو می کشم، جووری با سیاست میکشم ک اثری ب جا نمونه، فقط مشکلم اینه میترسم دستام خیلی بلرزه،
    حتما دارین پیش خودتون میگید اینکه از دست رفته، من انتقام و حقی رو ک خدا تو قرآن ش ب سراحت گفته رو میگیرم و نمیذارم ی فامیل بفهمه ،فقط بعد اینکه انتقام گرفتم میفهمم کلمه ی زندگی یعنی چی؟

  18. بالا | پست 17

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Mar 2016
    شماره عضویت
    27442
    نوشته ها
    1,302
    تشکـر
    2,179
    تشکر شده 2,241 بار در 1,070 پست
    میزان امتیاز
    6

    پاسخ : بدترین بلا

    سلام عزیزم
    شرایط سختی داشتی
    استرس زیادی تحمل کردی
    اما ضعیف بودن دیگه بسه ترسیدن و استرس داشتن دیگه بسه
    دیگه 25سالته
    قوی باش سعی کن محکم جلوی اون دایی بی وجدانت دربیای حتی به نظره من اگر دیدی قصد اذیت کردنتو بازم داره آبروشو تو کل فامیل ببر ازش مدرک جمع کن ببر به پلیس بده
    یه جوری رفتار کن از این به بعد اون از تو بترسه نه تو از اون
    به فکر کشتن نباش کشتن کار آدمای ضعیفه نه قوی
    آدامای قوی بدون کشتن دشمنشون اونو از پا درمیارن
    به همه ثابت دختر مجکمی هستی
    زندگیتو عوض کن سعی کن تا جایی که میتونی پیشرفت کنی اونقدر بالا برو که کاستی هاتو فراموش کنی
    عزیزززم حتما حتما حتما پیش یه مشاور حضوری برو تا آروم بشی
    امضای ایشان

    Don't GIVE UP
    if you wait for the perfect time you will never get anything done

  19. 2 کاربران زیر از miss eli vrn بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  20. بالا | پست 18

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    32936
    نوشته ها
    28
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : بدترین بلا

    بچه، خدا بهش بچه نداده ی بار یکی داده بود همون اوایل زندگی فوت شدن،
    رابطه با مردا، حتی وقتی با داداشم تو خونه تنهام خودمو سرگرم میکنم ب چیزی و این قد خودمو سفت میگیرم بعضی اوقات تو دلم اینقد صلوات میفرستم ب هیچ کی نمیتونم اعتماد کنم ، قبلا خیلی خجالتی بودم حتی وقتی کلاس پنجم بودم زن داییم بهم می گفت عروس گلم من همش از پسر داییم دوری میکردم، وقتی یه پسر میومد خونمون سعی میکردم تا اونجا که ممکنه برم و خودمو ب ی چیزی سرگرم کنم،

    تا اینکه رفتم دانشگاه و حتی وقتی با بچه ها برای بار اول رفتیم بیرون من هیچی نمیگفتم مگه اینکه یکی چیزی میپرسید یا اینکه مجبور می شدم ، این قد دلم میخاست عادی باشم و برم پا تابلو که نگو، سر کلاس ک بودیم من اصلا حرف نمیزدم به جز یکی دوبار، این اواخر کم کم داشتم بهتر میشدم ک دیگه عمر دانشگاه قد نداد،

  21. بالا | پست 19

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    32936
    نوشته ها
    28
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : بدترین بلا

    ی بار رفتم مشاوره خوابگاه دسته جمعی بود ،آخرش وایستادم با مشاور حرف زدم، گفتم وقتی استاد میخواد اسممو برا حضور غیاب صدا بزنه این قد استرس میگیرم قلبم تند میزنه، خودمم نمیدونم چرا یا وقتی میخام سر کلاس حرف بزنم انگار سرم از داخل ت************ میخوره
    دوستان همین که اینو گفتم مشاور ی جوری نگام کر و گفت وابسته تا الان حرف بزنیم، یا نمیدونم گفت دوشنبه بیا... تا رفت نفر بعدی من آروم فرار کردم، از اون روز تا حالا هی دارم از خودم فرار میکنم، خودم علایم خوندم فکر کنم علایم ام اس باشه
    با نگاه مشاور حس اینو کردم :این دیگه از دست رفتههههه :-)

  22. بالا | پست 20

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    32936
    نوشته ها
    28
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : بدترین بلا

    دوست داشتم تمام این حرفا رو ب دوست تو دانشگاه هم بزنم، که همیشه نمیدونم چرا هی منو با توی دوست ترم پانسیون مقایسه میکرد و میگفت تو خیلی حساسی دلم می خاست بگم من از پوست دستهای پیرزن پیرمردام ضخیم تر شدم ، تو اونی ک دو تا بچه ان با ی مادر فهمیده و من با این شرایط که حتی تو این دنیا ی اتاق هم ندارم که توش درس بخونم، مقایسه میکنی ،
    از قوانین مقایسه اینه که تو چیز در تمام موارد کاملا شبیه هم باشند الا در یک مورد و همان نیز مورد مقایسه هست

  23. بالا | پست 21

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    32936
    نوشته ها
    28
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : بدترین بلا

    سلام ، الی عزیز
    من چه طور جلوش درام در صورتی که این گیر میده تو چ قد بدی، چرا بهش دست نمیدی، چرا سلام احوالپرسی نمیکنی، چرا فلان چرا بهمان،

    این در صورتیکه من حتی حاضر نیستم دستم و تا ساعد ببینه بدم میاد، تا حالا داداشم گیر بده بگه چرا جلو مرحمت رفتی این قد خودتو پیچوندی ،مامانم کینه ب دل بگیره که تو بیا فامیلای من بدی ،شما نمیشناسینش اونوقت تا 20روز هر بار جلو چشمش ظاهر شم بهم اخم میکنه و الکی بهم گیر میده،
    خواهر خدا بیامرزم ی بار جلو یکی از داداشم نمیدونم کدومش بود گفت این دیوس(اسمشو گفت) حتی الان ک 30 سالم بوده تو انباری ی بار بهم چشم داشته،
    از اون طرف این قد خودشو غیرتی نشون داده همه حتی دختر داییام یا همه کلن اینطوری میشناسن،
    دوستان ب نظرتو ن خدا عادل نیس ک داره تو قرآنش حکم قتل رو داده، چرا ضعیف باشم دارم راجع ب زندگی و قاتل روح (ب قول فیلم هیس و عین واقعیت) ی دختر خردسالی حرف میزنم که زندگیش میتونست ی جور دیگه باشه

  24. بالا | پست 22

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    32936
    نوشته ها
    28
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : بدترین بلا

    من کلی هدف برا خودم گذاشتم دارم زندگی میکنم فکر میکنم عین بقیه ولی وقتی این میاد تو ذهنم که چه فایده این دنیا یا حتی اون دینام ک باشی بازم ی ت...... تموم دنیایی ک برا خودم ساخته بودم دود میشه میزه رو هوا، ولی من هی پامیشم تا الان که اینطوری دوون آوردم، ولی امشب با شبای دیگه فرق کرد داداشم می گفت اینم عین خواهرش داره روانی میشه
    منم داد زدم تو چ میدونی اون چ سختیایی کشیده اون ی سری چیزا پیش من گفته ک فقط اگه چون داشتم زندگی اونو خراب میکنم ،
    بعد احساس کردم هر چی چند ساعت پیش با داداشم دردل کرده بودم راجع ب مادرم ک بهش بگه موقعی درس می خونم این قد سرو صدا نکنه، همه شون دود شد رفت هوا
    دیگه هر چی گریه میکردم مثل دفعه های پیش خالی نمسشدم

  25. بالا | پست 23

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    32936
    نوشته ها
    28
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : بدترین بلا

    ترسیدم همه چی از دهنم دربیام، ک اومدم پیش شما،
    فقط همینا ک نیس ک من نکشمش،
    آقایون خانما با عذر پوزش ؛بچه هزار درد و مرض ممکنه بگیره، هزار نوع عفونت ممکنه بگیره ،تو اینترنت سرچ زدم ی سری چیزا نوشته بود، من خودم پیش هیچ دکتری جرات نکردم بگم این مسأله رو هم داشتم اگه تو درمان کمکتون میکنه در نظر بگیریم ،قبل اینکه وارد اتاق دکتر بشم بارها حرفم و مرور کردم ولی نتونستم بگم،
    این بچه میخواد مادر بشه میخواد پدر بشه، شاید ی طوری بشه خوب رشد نکنه، ازجمله من الان کوتاهترین فرد تو خونواده شدم قدم حتی ب 150 هم نرسید درصورتی ک منم عین این الحیم رشد طبیعی میتونستم بکنم الان منم 155 بودم، عین کسی میشه ک زود ازدواج کرده،
    منم میتونستم مثل این ابجیم ک دوسال از خودم بزرگتره وقتی میخوام برام خونه مامان بزرگ منم بال در بیارم، یا حتی همین الان ک دارم این مطلب و می نویسم صدای خواب داداشم از اون اتاق میاد و من یاد صدای اون دیوس(بازم ببخشید) میافتم، یا وقتی یکی خیلی ملچ ملوچ میکنه، میدونم اسمش وسواس فکریه، ولی ی گذشته آیه ک مثل بند ناف جدا نمیشه، زندگیمو تحت الشعاع قرار داده چیکار کنم

  26. بالا | پست 24

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    18129
    نوشته ها
    289
    تشکـر
    529
    تشکر شده 195 بار در 125 پست
    میزان امتیاز
    5

    پاسخ : بدترین بلا

    واقعا متاسف ميشم بخاطر اين جريان هايي ك اتفاق ميوفته ...ب اميد روزي ك همه حد خودشونو بشناسن و جلوتر از اون نرن...


    Sent from my iPhone using Tapatalk

  27. بالا | پست 25

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    32936
    نوشته ها
    28
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : بدترین بلا

    من دیدم هر کی ی ذره فکرشو مشغول باشه میره پیش روانشناس از همون جلسه اول شروع میکنن قرص دادن ،
    انگار یارو ایدز داره همین الان باید قرص بخوره، دیگه نمی گن آقا این بیشتر. چند تا راهکار یا تکنیک میخواد خودشو با خداش خلوت کنن ،اینو یاد بگیره، من ک اصلا خدا رو نمیفهمم چیکار میکنه اگه خدا رو میدرکیدم همه مشکلات حل میشد، چ جوریه سیستمی چ طوریه، دوستان آیا روحی که این همه خراش خورده این همه مشکل روحی داره تو اون دنیا هم میدونه بهش ن.... شده؟ اینطوری شد دیدم مشکل بزرگتر از این حرفای این لکه از بین نمی ره ،با مرگم از بین نمی ره فقط با نابودی از بین میزه ، حالا کو نابودی خدایا دستم ب دامنت مگه نابودی هم هست،
    این فکر تمام اعتماد به نفسم هی میگیره
    شاید باورتون نشه تا همین 1و5 سال دعا میکردم ای خدای من،منو برگردون گذشته فقط جمعا چند مین ندارم این اتفاقا برام نیافته، تا این که سر کلاس اندیشه استادمون سؤال کرد مگه خدا ب انجام هر کاری قادره حالا شما بگین خدا میتونه ی سنگ خیلی بزرگی رو خلق کنه که خودشم میتونه بلندش کنه، مگه نمیگویم خدا قداره،؟؟؟
    خدا خیرش بده فهمیدم این همه مدت صفرا زدم و عین گیج ها دعا کردم، جوابشو این بود دو تا محال داریم 1محال ممکن 2محال غیر ممکن، این پرسش جز دسته ی دونه، خدا میتونه 2ضربدر 2 رو بکنه 5 نه چون این چیزی نیست ک ما آدما ساخته باشیم ،قوانین خدای که با استفاده از عقل کشفش کردیم چون قوانین خدا بر اساس عقله ،حکیمانه اس، یا اینکه 24 ساعته بودن شبانه روزی ما نساختیم کشف کردیم، البته اگه دقیقا مطالب ایشون رو تضمین کرده باشم :-) :- خاستم اینو بگم روانشناس، حقیقتا از قرصاشون میترسم ،یکی از دخترهای هم کلاسیک اینجا ی کمی تو خونه عصبی میشده هی میبرند روان شناس هی بهش قرص میده حتی یکی از آشناییمون پرستارشون تو بیمارستان بوده میگفت حالشو خوب بوده نیومده صورت این کریدور اصلاح میکرده قرصا این قد وضعیت وخیم و بدتر میکنن هی دوزو میبرم بالاتر،
    از طرف دیگه قرصا خواب آلود میکنن من خیلی درسا برام سنگینه، وقت نمیشه
    با توجه به همه اینا و همه ناگفته ها قضیه کشتن محفوظ هست ،، فقط دوستان بعدا بزم پیش روان پزشک؟ و اینکه قبول میکنه ضمن اینکه می خوام انتقاممو بگیرم،درمان میکنه؟؟

  28. بالا | پست 26

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    32936
    نوشته ها
    28
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : بدترین بلا

    من دیدم هر کی ی ذره فکرش مشغول باشه میره پیش روانشناس از همون جلسه اول شروع میکنن قرص دادن ،
    انگار یارو ایدز داره همین الان باید قرص بخوره، دیگه نمی گن آقا این بیشتر. چند تا راهکار یا تکنیک میخواد خودشو با خداش خلوت کنن ،اینو یاد بگیره، من ک اصلا خدا رو نمیفهمم چیکار میکنه اگه خدا رو میدرکیدم همه مشکلات حل میشد، چ جوریه سیستمی چ طوریه، دوستان آیا روحی که این همه خراش خورده این همه مشکل روحی داره تو اون دنیا هم میدونه بهش ت.... شده؟ اینطوری شد دیدم مشکل بزرگتر از این حرفای این لکه از بین نمی ره ،با مرگم از بین نمی ره فقط با نابودی از بین میره ، حالا کو نابودی خدایا دستم ب دامنت مگه نابودی هم هست،
    این فکر تمام اعتماد به نفسم هی میگیره
    شاید باورتون نشه تا همین 1و5 سال دعا میکردم ای خدای من،منو برگردون گذشته فقط جمعا چند مین نذارم این اتفاقا برامون بیافته، تا این که سر کلاس اندیشه استادمون سؤال کرد مگه خدا ب انجام هر کاری قادره حالا شما بگین خدا میتونه ی سنگ خیلی بزرگی رو خلق کنه که خودشم میتونه بلندش کنه، مگه نمیگویم خدا قداره،؟؟؟
    خدا خیرش بده فهمیدم این همه مدت صفرا زدم و عین گیج ها دعا کردم، جوابشون این بود دو تا محال داریم 1محال ممکن 2محال غیر ممکن، این پرسش جز دسته ی دونه، خدا میتونه 2ضربدر 2 رو بکنه 5 نه چون این چیزی نیست ک ما آدما ساخته باشیم ،قوانین خدای که با استفاده از عقل کشفش کردیم چون قوانین خدا بر اساس عقله ،حکیمانه اس، یا اینکه 24 ساعته بودن شبانه روزی ما نساختیم کشف کردیم، البته اگه دقیقا مطالب ایشون رو تضمین کرده باشم :-) :-)
    خاستم اینو بگم روانشناس، حقیقتا از قرصاشون میترسم ،یکی از دخترهای هم کلاسیک اینجا ی کمی تو خونه عصبی میشده هی میبرند روان شناس هی بهش قرص میده حتی یکی از آشناییمون پرستارشون تو بیمارستان بوده میگفت حالشو خوب بوده نیومده صورت این کریدور اصلاح میکرده قرصا این قد وضعیت وخیم و بدتر میکنن هی دوزو میبرم بالاتر،هر چی هم بگید فکری مثل قدیمی‌های از قرص بدن میاد
    از طرف دیگه قرصا خواب آلود میکنن من خیلی درسا برام سنگینه، وقت نمیشه
    با توجه به همه اینا و همه ناگفته ها قضیه کشتن محفوظ هست ،، فقط دوستان بعدا بزم پیش روان پزشک؟ و اینکه قبول میکنه ضمن اینکه می خوام انتقاممو بگیرم،درمان میکنه؟؟

  29. بالا | پست 27

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    32936
    نوشته ها
    28
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : بدترین بلا

    از اونجایی ک شما گفتین تک تک جملاتتونو خوندم و توی این جامعه ایران (بقیه جاها نرفتم نمیدونم) ب جنس پسر خانواده ،چه بگن روشنفکران چ نگن، خیلی اهمیت میدن ، ی ماشین چیه که فقط دست پسر میدن دست دخترا نمیدن ،( از مربی آموزشگاه های رانندگی آمار بگیرین،) همه چی یادشون میدن، پسر چهل بار ببره ماشینو خراب کنه، هر کار اشتباهی بکنه بهش میگن عیب نداره ،
    ولی دختر یه اشتباه ک کرد ب صورت خودکار هیچ کی نمی گه عیب نداره فقط اونو تو ذهنش بزرگ میکنن، پسره هم از اون ور مسخره اش میکنه،
    حالا تو این جامعه همه انتظار دارن دختر خودش ب صورت خودکار بدونه ک دختره از همون اول خودش حواسش ب خودش باشه، خوب بزرگ شه، خانم بزرگ شه، صورتش لاغر نشه، خلاصه تو ظاهر عین گل ظریف بمونه ولی در باطن عینهو ی کککککوه وایسه،
    توی همچین جامعه ای جملاتمو خوندین، از خدا میخوام خیلی اطلاعاتتان کمکتون کنه و جواب تک تک سوالاتون رو می گم و ممنون

  30. بالا | پست 28

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    32936
    نوشته ها
    28
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : بدترین بلا

    البته با پسرها کاری ندارم، میگم خانواده ها باید با هر دو خوب باشن ن یکی با پسر یکی با دختر، باید با هر دو خوب باشن ب مقدار زیاد

  31. بالا | پست 29

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    32936
    نوشته ها
    28
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : بدترین بلا

    ن، کلی خواهر و برادرن، قابل توجه تو خانوادشون ی ذره انحرافات دیگه هم هست، مثلا همین خاله ی کوچیکم خیلی اخلاقش نسبت ب مادرم دوس دارم، خوش اخلاقه، ولی فقط تو این فکره ک پسرها رو بچاپه ،هی سوار این ماشین و اون ماشین کلا کرایه زیاد نمیده b-) ولی من ب خاطر اخلاقش دوسش دارم، فکر کنم فقط یکی از داداشای مامانم و مامانم توشون حس میکنم آدمهای راحت و بدون انحراف از این نظر باشن، اون یکی داداشش ک البته گناه نشه منم شنیدم، ی پیرزن رو بدنام کرده بود آخر سر مجبور شده بود اونم بگیره، سنش زیاد نمی زنه ازش سه تا بچه داره، در واقع الان دو زنش، حالا این قد زورم داره مامانم سر ی سری مسایل ک با فامیل کردیم بد شدیم، میگه فامیلای شما فلان و.... منم فقط جوشان و کیک میگیرم حداقل اعصابم خورد نشه، دیگه خانوادم فعلا چسبیدن ب فامیل مادر، ی چیز دیگه همین دوس دختر عمه مو هم از راه ب در کرد، حالا داداشم هیچی نمیدونن فقط هی میگن اینو ما می شناسیم پیشش نشینیم و.... فقط من و ابجیم از اصل ماجرا خب داریم، این دختر عمم خیلی آدم اجتماعی و راحتیه ، ی خورده قبلا شوهرش تریاک میکشیده اینم خیلی اذیت میشه(الان خوبه) بعد همین دیوس از بس می شینه تو بحث زن ها ،دختر عمم هم فک میکنه عین بقیه اس، خلاصه باهاش خوب برخورد میکنه و اینم حتما ی دردو دل کرده، خود دختر عمم الان بعد چند سال ب خواهر دومیم گفته، اون چند سال پیش ک من فرار کردم همین دیوس براش ک تعریف کردم گفته اشکال نداره فرار کن میام دنبالت، بیا پیش خودم فعلا، خلاصه من بچه بودم یادم نیس ، شوهر دختر عمم کلی عصبانی شده بود، همین دیوس معلوم نیس کجا بردش، دیگه بعد کل میانجی گری مادرم و بقیه اینو برگردوندن، دیگه چ بلایی سرش آورده خدا میدونه، ولی مطمئنم دختر عمم راستشو میگه، بعد ب ابجیم گفته بود فقط ب خاطر جون شوهرم هیچی نگفتم، ترسیدم این دیوس رو بکشه و خودشم بویژه، الان نه خاله هام قضیه رو میدونم ن مامانم ن هیچ کی ،فقط تو عزاداری ابجیم اصل ماجرا رو گفته، معلوم نیس کجا برده ،چون اون موقع کل فامیل پدر و مادر میدونستن، اگه مامان بزرگم میتونست ک ب ما می گفت یا الان میگفت، ب خاطر حفظ زندگی دختر عمم مجبوریم سکوت کنیم

  32. بالا | پست 30

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضویت
    14313
    نوشته ها
    183
    تشکـر
    18
    تشکر شده 70 بار در 55 پست
    میزان امتیاز
    6

    پاسخ : بدترین بلا

    باید ساخت با سختی خوب و بد روزگار
    باید توی هر حالت شرایط رو تغیر داد به امید روزی بهتر
    برو توی شهر خودت سازمان فنی حرفه ای رو پیدا کن اموزش فنی رایگان میده یه تخصص رو یاد بگیر و به امید فردایی بهتر تلاش کن
    خونه بمونی فکر خستت میکنه

  33. بالا | پست 31

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    33001
    نوشته ها
    3
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : بدترین بلا

    سلام unbroken دوست داشتنی عزیز،
    اگه الان دوباره اومدم ب خاطر شما بود، منی ک از دیروز ظهر تا امروز صب ساعت 6 هیچی نخوردم ی ذره شیر الحیم داد خوردم ،و خابم برد و تا الان هیچی نخوردم دیشبم تا جایی گریه کردم ک دیگه اشک نداشتم واقعا، تنها جایی ک داشتم همین گوشی بود ک این خواهر گرامی داشتن ب حرفای گوش میدادن، اومدم آخرین نظرمو بدم دیدم نوشته شما مجاز نیستین ،دلیل: نااااامشخص، رفتم قوانین و خوندم دیدم من هیچی نگفتم فقط راجع ب جامعه گفتم ک حواسشون بیشتر باشه، بده آیا؟؟؟؟
    این چیزارو ک دیگه ی فیلم طنز ایرانی هم نگا کنی میگن، نمیدونم براتون چی بوده و هست ولی از جامعه فرار نکن، اجازه بده پدر و مادر ای الان یا آینده آگاه شن، ی نظر ی خانم داده بودن اینجا ی خانم دیگه اومده بودن نوشته بودن باور ندارم حرفاتونو!!!!! آب از سر من یکی ک گذشته حداقل اجازه ندیم بچه های شما ،بچه های دیگه این جامعه اشتباه بزرگ نشن، خوبه منم بگم ب درک بذار سر هر کی میاد ،بیاد، ب من چه ،مگه یکی زمان کودکی حواسش ب من بوده؟ من الان حرص بچه های مردمو بخورم، دوست عزیزی ک منو اجازه ندادین پاسخ بدم اگه شما بی خیالیم من نمیتونم من زمانی ک معصومیت کودکی خودم میاد تو ذهنم و اون جیغی ک تو انباری این خراب شده رو زدم و اون جیغ دختررو تو فیلم هیس دیدم از جلو چشمم نمی ره، بچه ها از نظرم این قد نحیفن ک هر حرفی میخوام ب بچه ها فامیلمون بزنم مزمزه اش میکنم مبادا توشون تأثیر بدی داشته باشه،
    برین فیلم هیس نقدشو بخونین اونجا هم ، اونجا هم کلی نظر وجود داره ک مگه ممکنه، خودشون و ی عده ای خاستم گول بزنم، فیلم های هر جامعه ای واقعیت اون جامعه رو نشون میدن سعی کنیم درس رفتار کنیم شاید از همین بچه هایی ک الان دارن ب دنیا میان، ی زمانی شدی موکل یکی شون، شاید شدن معلم بچه،یا نوه ات، شاید ی روز حساس زندگیت راننده ات باشه هزارتا شاید دیگه، اجازه بده حداقل این بچه ها ی حامی داشته باشن،اجازه بده در و مادرت سرشونو بکنن زیر برف ب جز دیشب ک حالم بد بود و صرفا روحمو از دست داده بودم، بقیه ی مواردی ک تو ساینا نظر دادم این هدفم ک مادر پدرارو هم آگاه کنم همواره پشتش بوده و (اگه کسایی مثل شما اجازه بدن) هست

  34. بالا | پست 32

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    33001
    نوشته ها
    3
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : بدترین بلا

    بقیه ی سوالاتون،
    خیلی دلم میخواد الان بگم بچه کجام، خودم شب تا صب بهشون فش میدم میگم از هر چی ... بدم میاد ،هر چی هم تو خوابگاه می گفتن فلانیا چ طوریه، همینجا اعلام میکنم با اکثر حرفاشون موافقم،چون من زندگیمو بینشون باختم، اگه حضوری بود ب خودتون می گفتم ، دلم میخواد اگه ی زمانی کار کردم اینجا نباشم، خیرم بهشون نرسه، خوب اشاره ای کردین همین طرفا، میخوام نسل هر کی اینطوریه و هر چی ژنتیک اینطوریه حذف شن،

    ن ب خدا ،کمک کجا بود مادر من این قد ساده اس ، بعد از فوت ابجیم اکثر حرفاشو میفهمم ، ینی همه خواهر برادرانش اخلاقشو میدونن و ب نفع خودشون استفاده میکنن، الان مثلا ی ذره میخواد بفهمم و نمیفهم، پدرم ک سر کار بوده دست همه رو می گرفته ،همین ک فوت کرد، من 7سالم بود دیگه کسی زیاد نیومد، هر وقتم میومدن فکر این بودن از مادرم بکنن دیگه نمیگفتن یتیم گردنشه سرپرسته الان، ب خدا همین خواهر دومیم میگه موقعی بابام وسیله هایی ک کارخونه ب پدر بچه زرنگ میداده مادرم نذاشته ما رنگ این مدادرنگی این چیزا ک اون موقع واسمون جذاب بوده رو حتی ببینیم یه جا همه رو می‌فرستادند براشون، یا میگه خالم فرستاده واسه دامن، دامن پامو درآورده فرستاده براش اونوقت من جلو پسرعمویم اینا هیکلی هم تپل بوده روم نمیشده دامن پام نباشه(اون موقع ها عادت داشتن دامن بپوشن) ،چند جا ک کمک خاستیم قبلا هیچ خیر ندیدیم، این قد دلم پره هی میام بیجواب بدم همینطوری هی میگم :-(


    دقیقا آفرین خیالاتی خوب منظورمو متوجه شدیم، باهاش دعوا میکرد میگفت منو ک داغون کردی ب فکر اینا باش، همینه ک ب فکر نبود ک الان حتی ی خونه تمیز نداریم ، همش ب فکر این و اون ، ب این چی بدم ب اون چی ندم، هنوز ک هنوزه بعد فوت ابجیم حالا الان مثلا داداشم داره میگه یکی از عموهای ک میکرد صد سال ما رو با وجود اینکه بچه بودیم ،می نشوندی می گفتی، حق ندارید نگا تلویزیونم کنید ،زیاد نمی تونستیم بخندیم چون تو رومولو اخم میکردی ک حالا عموی من ی ساله ک مرده شما چرا دارین قهقهه میزنین، در صورتی دختر پسرها این عموت(یا هر کی دیگه از فامیلاش) داشتن عروسی میکردن، تو روحیه ما رو از همون بچگی سر هیچ و پوچ خراب کردی، خوب داداشم الان زرنگ شده از این حرفا میزنه ولی اونموقع ک ابجیم ب مامانم میگفت این سری اخلاقاتم بذار کنار ازش طرفداری ک نکردن هیچ بهش روانی هم میگفتن،


    خواهرم مریض شد، خیلی واسه این زندگی متأسفم ،من الان باید بگم مادرم ن خواهرم چون هر وقت اسم مادر میاد اسم خواهرم بیشتر از این نامادری میاد تو ذهنم، هر موقع کاری داشتم، درسته ک مادرم سرپرست بود ولی چ طور هر وقت فامیلاش میومد دو سه روز زندگی رو تعطیل فقط با اینا برده ای نور اون ور کارشون را بندازه، هر وقت کاری داشتم من یا بقیه، تو مدرسه اینور اون ور، نوازشش وقت مریضیام واسم شفا بود، دستاش حس مادرانه ی فوق العاده ی توش بود، با این حال ک هیچ وقت بچه دار نشد، یعنی اصلا شوهر نکرد، خیلی خواستگار داشته جوری ک من حساب کردم از همین همسایه ها خودمون تک تک خواستگاری کردن، ولی بعد از کنکور با فوت پدرم داغون میشه و نمی ره دانشگاه میگه ب این بچه ها ی کم سر و سامون بدم، ی کم از آب و گل دربیان، حتما رفتار مادرم و دیده، بعدشم ب مدت 7یا 8 سال مریض شد، ب تدریج مریضیش اوت کرده ،


    جوری ک خواهرم آخرین بار گفت نگفت این بلا رو سر اونم آورده یا نه فقط میگفت چون من پاک بودم نداشتم، خاستم داد بزنم تو خوب بوده تشخیص دادی دلم می خاست بگم همون موقع و با همدستی خواهرم نسل این دیوس ورداریم و چهره واقعی شو نشون مادرم بدین، جالبه وقتی ابجیم داشت اینارو میگفت مامانم هم تو آشپزخونه بود میگفت این حرف کیه مال خیلی وقت پیشه الان مهمه ک چ جور باشی، اینجا بود ک اون سوالم ک همیشه می گفتم آیا مادر اونروز ک بهش گفتم چ بالایی داره سرم میاد و شنیده یا نه؟....


    پدرم تصادف کردن، این زمینا مال مادرم خودش بوده تک فرزند از ی پدر، بقیه از ی پدر دیگه، اموال پدر خودشه، در زمانی ک ما کلی مشکل داشتیم ب خاطر هزینه دانشگاه و غیره میتونست حداقل ی مقداری شو بگیره و نگرفت میگه بخشیدم، مثلا بخشیدم ب چی.... من زیاد راجع ب این نمیتونم بگم هر طور خودش میدونه، همش خودش میدونه ک بچه هاش تو اولویت های دو سوم زندگیشن دیگه، صد سال باهاش حرف بزنی آخر سر تو میشی دختر بده،

    ترم پایینی مون :-)

    لیسانس عمران برا چیه، این همه اشباع شده، ایشالله اون چیزی ک براتون بهتره پیش میاد،
    هر موقع این دیوس اینجا باشه، از خواب می پرم، وگرنه در حالت عادی کمبود خواب دارم ولم کنن هی میخوابم،

  35. بالا | پست 33

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    33001
    نوشته ها
    3
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : بدترین بلا

    اگه اجازه دارم بگم خواهر یا دوست گرامی ب تمام کسایی ک نظر دادن،چون معمولا حس میکنم دوس بقیه دوس ندارن ی ت..... بهشون بگه دوست یا خواهر،
    از همه اونجایی ک جواب دادن متشکرم، سپاس انبروکن، ک باهام حرفیدین، ب قول ی کتاب روانشناس نوشته بود ک وقتی کسی اعصابش خرابه و ب مراکز مشاوره یا دوست مراجعه می کنه ،مشاور حرفه ای و دوست همون حرفای خود طرف رو با بیان دیگری عنوان میکنه، و شما دیشب این کار رو کرده بودین، نمیدونم چند سالتونه هنوز دانشگاه نرفته باشین از درون روانشناسی;-)

    فقط دوستان جواب ی سوالم مونده و اینکه چ طوریه ک موقع اسیدپاشی همه میگن بپاش بگیر ولی وقتی موقع قاتل می رسه ،وقتی این بلا اومد قاتل هم سرم رو هم سر خودم رو هم سر روح و روانمو،دوتاشو با هم برید،
    انبروکن ول کن بذار بگن میدونم اینی ک میگین میگه درس نمیخونید و این حرفا ممکنه یه جا مکان و زمانی ک نباید هم بگه، ولی ولش کن ...
    جواب سؤالم ک الان بزم روانشناس ب نفع درس خوندنم هست یا نه؟
    با تشکر از همه، کوماووووو ;-) :-).
    فعلا Buy unbroken, Buy

  36. بالا | پست 34

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    33009
    نوشته ها
    56
    تشکـر
    17
    تشکر شده 18 بار در 14 پست
    میزان امتیاز
    4

    پاسخ : بدترین بلا

    جسارتا متوجه نشدم حس انتقام دارید یا تصمیم به انتقام ؟ ! هرچند عمل انتقام چیزی فراتر از حس و فانتزی میخواد . . . . . .
    امضای ایشان
    Beg for your life, you won't escape the knife
    Your fate was sealed today
    Disease has spread you pray for death
    Evisceration plague

  37. بالا | پست 35

    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضویت
    8192
    نوشته ها
    6,116
    تشکـر
    8,085
    تشکر شده 8,585 بار در 3,929 پست
    میزان امتیاز
    15

    پاسخ : بدترین بلا

    سلام دوست عزیز

    من اکثرا پستهاتون رو خوندم

    واقعا متاثر شدم و اگرچه تاسف من کاری نمیکنه اما متاسفم بابت اتفاقاتی که برات رخ داده

    کاملا مشخصه دختر با استعدادی هستی که تونستی با این شرایط روحی دانشگاه بری و درس بخونی

    خیلی خلاصه بهت بگم که روانشناس اصلا اجازه نداره دارو بده

    پس اون کسی که دوستت رو بردن پیشش روانپزشک بوده نه روانشناس!

    روانشناس بالینی شما رو پذیرش میکنه و در مورد مشکلتون با ایشون صحبت میکنین

    راهکارها و فنون رو بهتون میدن و با مشاوره سعی در بهبود روحیه ی شما دارن

    و اگر در طول روان درمانی نیاز دیدن شما رو به روانپزشک هم معرفی میکنن تا برای بهتر شدن حالتون دارو مصرف کنید

    شما وقتی سرما میخورید استامینفون و دیفن هیدرامین و ... نمیخورید؟؟

    این داروها هم اگر درست مصرف بشن عوارض حاد و آنچنانی ندارن

    نمونش خود من به خاطر استرسی که داشتم یه مدت قرص کلرودیازپام مصرف میکردم و وقتی حالم بهتر شد دیگه نخوردم الان خوبم

    مطمئن باشید پزشک چیزی نمیده که حال شما رو بدتر کنه

    درد شما هم بیشتر روحی هست و فک نمیکنم نیازی به دارو داشته باشید

    همین که تخلیه روحی بشید حالتون رو بهتر میکنه

    پس در اسرع وقت به روانشناس بالینی خانم با تجربه (نه روانپزشک !! ) مراجعه کنید

    انتقام رو هم فعلا منتفی کنید چون اول باید شرایط روحیتون رو مساعد کنید

    وقتی حالتون بهتر شد میفهمید همچین آدم کثیفی لیاقت اینو نداره که دست شما به خونش آلوده بشه

    براتون آرزوی آرامش دارم

  38. بالا | پست 36

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    33099
    نوشته ها
    1
    تشکـر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    میزان امتیاز
    0

    پاسخ : بدترین بلا

    سلام لطفا مشاور بهم معرفی کنیدبرای طرح سوال

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

کلمات کلیدی این موضوع

© تمامی حقوق برای مشاورکو محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد