صفحه 13 از 14 نخستنخست ... 311121314 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 241 به 260 از 265

موضوع: ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

7733 بازدید
  1. بالا | پست 241

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    شماره عضویت
    29717
    نوشته ها
    538
    تشکـر
    202
    تشکر شده 443 بار در 250 پست
    میزان امتیاز
    3

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    خب من برام سخته پ من چیکا کنم ، عین پاتریک گفتم
    امضای ایشان
    اى خدا بى تو ميسر نمى شود...

    بهش نزديکتر از هميشه ات شو تا نظرش عوض شود



  2. کاربران زیر از JOY بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  3. بالا | پست 242

    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    شماره عضویت
    14030
    نوشته ها
    5,491
    تشکـر
    647
    تشکر شده 3,132 بار در 1,758 پست
    میزان امتیاز
    11

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    یعنی ادامشو الان بزارم؟؟؟؟

  4. بالا | پست 243

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Jan 2016
    شماره عضویت
    26168
    نوشته ها
    459
    تشکـر
    498
    تشکر شده 271 بار در 183 پست
    میزان امتیاز
    4

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    نقل قول نوشته اصلی توسط sam127 نمایش پست ها
    یعنی ادامشو الان بزارم؟؟؟؟
    خب هرجور راحتید!اگه وقت دارید بذارید ممنون میشم!

    Life is beautiful!!!

  5. بالا | پست 244

    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    شماره عضویت
    14030
    نوشته ها
    5,491
    تشکـر
    647
    تشکر شده 3,132 بار در 1,758 پست
    میزان امتیاز
    11

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    فصل دوم شبح :


    شبي از شبها ماه به ميان آسمان دويد و نورش رو نثار شهر كرد..


    در زير سقف يكي از هزاران خانه شهر شلوغ دو جوان روبروي هم نشسته و يك كيك طلايي


    بينشون قرار داشت..لبخند روي لبان دختر جوان نقش بسته بود.


    چشم از چشمان هم برنميداشتند ..تا اينكه دختر لب به سخن گشود..فرخ


    دارم به اين فكر ميكنم كه چقدر زود يكسال شد نه؟


    فرخ جوابشو با لبخند كوتاهي داد چون همان لحظه صداي زنگ تلفن آرامش شبانه آنها


    را برهم زد..پریماه بسمت تلفن رفت : الو سلام..چطوري یاسمن...بميري ..بگو چي شده خب؟؟!
    لحن صحبتش بيكباره از خنده رويي به جديت تغيير كرد...فرخ كه نگراني رو در صداي پریماه


    حس ميكرد گوشهايش رو تيز كرد...جدي ميگي.يعني همين فردا.؟؟؟ يه لحظه گوشي


    فری تلويزيونو روشن كن بزن شبكه يك اخبار ....باشه یاسمن خداحافظ


    فرخ كه بهت زده پریماهو نگاه ميكرد...پریماه هم بدون مقدمه گفت: عزيزم فردا قراره


    زلزله شديدي بياد...بايد بريم مسافرت!!!!


    همان لحظه گوينده اخبار تلويزيون حرفاي پریماه تاييد كرد..


    به گزارش ايسنا احتمال وقوع زلزله شديدي در شهر تهران وجود دارد...


    از مردم عزيز خواهشمنديم ضمن حفظ خونسردي خود، تمام نكات ايمني رو رعايت كرده


    سعي به تخليه موقت خونه هاي خود بزنن..


    فرخ درجا تلويزيون رو خاموش كرد..


    پریماه متعجب نگاهش كرد: چرا تلويزيون رو خاموش ميكني؟


    فرخ روي مبل نشست و در فكر فرو رفت...پریماه به كنارش آمد


    و دست دور گردنش انداخت: عيب نداره...


    فرصتي هم شد كه يه مسافرت بريم..نظرت راجب شمال چيه؟؟؟


    دلم براي دريا تنگ شده بريم ديگه.....فرخ كه چاره ديگري نداشت


    به عنوان تاييد سرتكان داد: باشه ميريم...سپس پریماه شروع به بريدن كيك كرد


    و جشن سالگرد ازدواجشون هرچند كوتاه و ساده برگزار شد..بعد از خوردن كيك


    از جا بلند شدن و لوازم منزل از قبيل تلويزيون و لوازم گرون


    و شكستني رو زير ستون هاي اتاق قرار دادند...


    يك ساعت بعد پریماه با چمدوني بزرگ از اتاق بيرون زد...فرخ با تعجب پرسيد:‌چه خبره


    مگه ميخوايم بريم ماه عسل؟؟؟‌پریماه خنديد گفت: شايد....


    دقايقي بعد سوار ماشين شدند و به كوچه زدند


    انگار كل شهر بهم ريخته بود ...چند نفر مثل آنها بار سفر بسته بودند


    و عده زيادي هم بسمت پاركها رهسپار ميشدند...


    از بين شلوغي هاي شبانه گذشتند و به جاده رسيدند...


    این داستان ادامه دارد
    ویرایش توسط sam127 : 09-17-2016 در ساعت 11:23 PM

  6. بالا | پست 245

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Jan 2016
    شماره عضویت
    26168
    نوشته ها
    459
    تشکـر
    498
    تشکر شده 271 بار در 183 پست
    میزان امتیاز
    4

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    منوچهر???????!
    چی شد???
    اسم دیگه فرخه???

    Life is beautiful!!!

  7. بالا | پست 246

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    شماره عضویت
    29717
    نوشته ها
    538
    تشکـر
    202
    تشکر شده 443 بار در 250 پست
    میزان امتیاز
    3

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    مممنونونمممم
    @sam127
    امضای ایشان
    اى خدا بى تو ميسر نمى شود...

    بهش نزديکتر از هميشه ات شو تا نظرش عوض شود



  8. بالا | پست 247

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Jan 2016
    شماره عضویت
    26168
    نوشته ها
    459
    تشکـر
    498
    تشکر شده 271 بار در 183 پست
    میزان امتیاز
    4

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    نقل قول نوشته اصلی توسط JOY نمایش پست ها
    مممنونونمممم
    @sam127
    ممنونونی یا ممنونی?

    Life is beautiful!!!

  9. بالا | پست 248

    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضویت
    8192
    نوشته ها
    5,917
    تشکـر
    7,998
    تشکر شده 8,353 بار در 3,804 پست
    میزان امتیاز
    12

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    منوچ کی بود؟

    فک کنم سام داشته وسط داستان با یکی دیگه میحرفیدی حواسش نبوده نوشتش تو داستان
    امضای ایشان
    و سوگند به حالی که پریشان شد
    خداوند از ما نخواهد گذشت...

  10. بالا | پست 249

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    شماره عضویت
    29717
    نوشته ها
    538
    تشکـر
    202
    تشکر شده 443 بار در 250 پست
    میزان امتیاز
    3

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    نقل قول نوشته اصلی توسط parsana نمایش پست ها
    ممنونونی یا ممنونی?

    Life is beautiful!!!
    از خوشحالی هول کردم
    امضای ایشان
    اى خدا بى تو ميسر نمى شود...

    بهش نزديکتر از هميشه ات شو تا نظرش عوض شود



  11. بالا | پست 250

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Jan 2016
    شماره عضویت
    26168
    نوشته ها
    459
    تشکـر
    498
    تشکر شده 271 بار در 183 پست
    میزان امتیاز
    4

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    نقل قول نوشته اصلی توسط JOY نمایش پست ها
    از خوشحالی هول کردم
    خخخخخخ

    Life is beautiful!!!

  12. بالا | پست 251

    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    شماره عضویت
    14030
    نوشته ها
    5,491
    تشکـر
    647
    تشکر شده 3,132 بار در 1,758 پست
    میزان امتیاز
    11

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    نقل قول نوشته اصلی توسط parsana نمایش پست ها
    منوچهر???????!
    چی شد???
    اسم دیگه فرخه???

    Life is beautiful!!!
    سلام منوچهر یه داستان دیگه هستش که دارم بازنویسی میکنم

  13. بالا | پست 252

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    شماره عضویت
    29717
    نوشته ها
    538
    تشکـر
    202
    تشکر شده 443 بار در 250 پست
    میزان امتیاز
    3

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    نقل قول نوشته اصلی توسط sam127 نمایش پست ها
    سلام منوچهر یه داستان دیگه هستش که دارم بازنویسی میکنم

    میشه نقش منو بگید دلم کباب شد ، همون نقش احساسی دل کباب کنه؟
    امضای ایشان
    اى خدا بى تو ميسر نمى شود...

    بهش نزديکتر از هميشه ات شو تا نظرش عوض شود



  14. بالا | پست 253

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    شماره عضویت
    29717
    نوشته ها
    538
    تشکـر
    202
    تشکر شده 443 بار در 250 پست
    میزان امتیاز
    3

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    نقل قول نوشته اصلی توسط sam127 نمایش پست ها
    سلام منوچهر یه داستان دیگه هستش که دارم بازنویسی میکنم

    ممنونم که داستان رو زودتر شروع کردید ، سپاسگزارم
    امضای ایشان
    اى خدا بى تو ميسر نمى شود...

    بهش نزديکتر از هميشه ات شو تا نظرش عوض شود



  15. کاربران زیر از JOY بابت این پست مفید تشکر کرده اند


  16. بالا | پست 254

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    شماره عضویت
    29717
    نوشته ها
    538
    تشکـر
    202
    تشکر شده 443 بار در 250 پست
    میزان امتیاز
    3

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    ادامه داستان لطفا @sam127

    امضای ایشان
    اى خدا بى تو ميسر نمى شود...

    بهش نزديکتر از هميشه ات شو تا نظرش عوض شود



  17. بالا | پست 255

    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    شماره عضویت
    14030
    نوشته ها
    5,491
    تشکـر
    647
    تشکر شده 3,132 بار در 1,758 پست
    میزان امتیاز
    11

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    فصل دوم .قسمت دوم شبح

    و عده زيادي هم بسمت پاركها رهسپار ميشدند...


    از بين شلوغي هاي شبانه گذشتند و به جاده رسيدند...

    فرخ راديو رو روشن كرد


    تا از اخبار لحظه به لحظه استفاده كند ..اما پریماه گويا همش ميخواست


    از اين جو دور شه ، راديو رو خاموش كرد و يك سي دي موزيك شاد گذاشت...


    قبل از اينكه فرخ حرفي بزد...پریماه جوابشو داد:


    عزيزم امشب سالگرد ازدواجمونه بزار خوش باشيم ...حتي اگه قراره بميريم!!!!


    ناخواسته هردو زدن زير خنده و جاده هم زير پايشان چرت ميزد...


    چند ساعتي گذشت تازه به جنگل و نزديكاي شمال كشور رسيده بودند...


    هوا خنك و مرطوب بود .پریماه پنجره اش رو پايين داد و دستش رو بيرون آورد...


    فرخ هم با اينكه لبخند ميزد اما ميشد فهميد داخلش آشوبه....


    چند متر جلوتر كنار يك رستوران كنار زدن...


    نجواي جيرجيركها حسابي فضا رو اشغال كرده بود...رستوران پر از مسافر بود....


    مرد رستوران دار از شدت خوشحالي با صداي بلند و لهجه شمالي اش


    براي يكي از دوستانش داشت تعريف ميكرد كه هيچوقت رستورانش اينقدر شلوغ نشده بوده!


    فرخ اين فرصت رو غنيمت شمرد و به دوستش كه ويلا داشت تلفن كرد


    و قرار شد سر راه كليد ويلا رو بگيره و برن اونجا....


    بعد از خوردن غذا راه افتادن جاده تغريبا شلوغ بود...ساعت حدود 4 صبح شده بود


    كه به در خانه دوست فرخ رسيدن...


    رضا 1 دوستش با پيژامه و چشماني پف كرده كه نشان از اينكه غرق خواب بوده


    داشت جلوي در آمد و كليدو به فرخ داد...فرخ هم خداحافظي كرد



    و با حالتي پيروزمندانه كليد رو نشون پریماه داد ....حدود يه ربع بعد به ويلا رسيدن ...


    ويلايي بزرگ و شيك كنار دريا، پریماه از خوشحالي داد ميزد: فرخ دو.ست دارم...


    فرخ اينقدر خسته خواب آلود بود كه زير لب گفت :منم همينطور...


    و روي كاناپه اي كه كنارش بود بيهوش افتاد...اما پریماه برعكس او سرحال به گشت و گذار


    ويلا مشغول شد...يكي يكي اتاقها رو وارسي ميكرد و دكورهايشان رو مورد بررسي قرار ميداد...


    ..اما همان لحظه در تهران...پاركها از شدت جمعيت مردم در مرز انفجار بودند...


    تنها عده اي اندكي در خانه مانده بودند و معتقد بودند كه اينا كي درست پيشبيني كردند


    كه بار دومشون باشه...عده اي هم از ترس مال در خانه مانده و ميگفتن: فكر كردن زرنگن ...


    خونه ها رو خالي كنيم كه دزدا راحت بيان هرچي خواستن ببرن!!!!!


    ساعت 5.30 دقيقه صبح بود كه احتمال به واقعيت پيوست..




    زلزله براي 5 ثانيه كوتاه اما شديد تهران رو لرزاند..

  18. بالا | پست 256

    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Sep 2014
    شماره عضویت
    6159
    نوشته ها
    13,380
    تشکـر
    10,730
    تشکر شده 13,478 بار در 6,868 پست
    میزان امتیاز
    19

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    اولا چرا انقد زود ازدواجمون گذشت

    دوما من از شمال بدم میاد. دریایی جنوب و ترجیح میدم

    سوما چرا باید اسم شوهرم انقد زشت باشه
    امضای ایشان
    زندگی سه دیدگاه داره

    دیدگاه شما
    دیدگاه من
    حقیقت

  19. بالا | پست 257

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    شماره عضویت
    29717
    نوشته ها
    538
    تشکـر
    202
    تشکر شده 443 بار در 250 پست
    میزان امتیاز
    3

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    من فک کنم قسمت آخر میام میگم پایان بای بای @sam127

    بعد جیگر همه برام کباب میشه که بی نقش موندم
    امضای ایشان
    اى خدا بى تو ميسر نمى شود...

    بهش نزديکتر از هميشه ات شو تا نظرش عوض شود



  20. بالا | پست 258

    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    شماره عضویت
    14030
    نوشته ها
    5,491
    تشکـر
    647
    تشکر شده 3,132 بار در 1,758 پست
    میزان امتیاز
    11

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    بریم واسه قسمت بعدی داستان

  21. بالا | پست 259

    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Sep 2014
    شماره عضویت
    6159
    نوشته ها
    13,380
    تشکـر
    10,730
    تشکر شده 13,478 بار در 6,868 پست
    میزان امتیاز
    19

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    نقل قول نوشته اصلی توسط sam127 نمایش پست ها
    بریم واسه قسمت بعدی داستان
    بوگو
    امضای ایشان
    زندگی سه دیدگاه داره

    دیدگاه شما
    دیدگاه من
    حقیقت

  22. بالا | پست 260

    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    شماره عضویت
    14030
    نوشته ها
    5,491
    تشکـر
    647
    تشکر شده 3,132 بار در 1,758 پست
    میزان امتیاز
    11

    پاسخ : ...داستان جنایی با بازی بچه های مشاوره...

    زلزله براي 5 ثانيه كوتاه اما شديد تهران رو لرزاند..
    صداي جيغ زنان و بچه ها درختان پارك رو از زلزله بيشتر به لرزه انداخته بود...


    چندين ساختمان ترك برداشتن و حتي بعضي مناطق زمينش شكافته شده بود..


    .تنها جاي خلوتي كه درتهران بي سرو صدا به استقبال حادثه رفته بود بهشت زهرا بودش..


    .بعد از لرزش شديد و شكستن چند درخت و البته گسلي كه وارد شد..


    زمين از وسط شكافته شده و تنها يك گور در مسيرش قرار داشت كه سنگش از وسط شكسته شد...


    از بين شكاف ميشد اسمش رو خوند: بانو غزل.....؟!؟!؟!؟


    جسد پوسيده از زير سنگ در ميان سايه و تاريكي تنها با نور ماه قابل رويت بود...




    انگار هوا باعث شده بوده بود جان بگيره لرزش خفيفي خورد بعد صداي


    خس خس مانند از بيني اش بيرون آمد...


    چيز مه مانند و سياهي از داخل بدن و گورش بيرون زد...


    صداي آمبولانس و ماشين هاي آتش نشاني از دوردست بگوش ميرسيد...


    در ميان مه هاله تاريكي از گور بيرون زد و در مه غرق شد...


    صبح رسيد...فرخ كه روي كاناپه خوابش برده بود با صداي تلويزيون


    كه پریماه روشن كرده بود بيدار شد و بدون حركت اضافه اي سرش رو برگردوند..


    اخبار داشت از زلزله صبح در تهران ميگفت...


    فرخ آب دهانش رو قورت داد و سريعا به خانواده اش زنگ زد..


    وقتي فهميد مادرش اينا با خانواده پریماه داخل پارك بودند


    و هيچ آسيبي نديدن نفس راحتي كشيد..اما خونه هايشان گويا بدجور آسيب ديده بود...


    پریماه كه خيلي راحت بدون نگراني مشغول خوردن يك سيب سرخ رنگ بود گفت: اشكال نداره


    دردوبلا بود..همون بهتر كه به مال خورد...فرخ نفس عميقي كشيد


    و چشم به تصاويري از تهران نشان ميداد شد....


    بعد از پايان اخبار تلويزيون رو خاموش كرد و رو به پریماه گفت:


    حالا صبحانه چي ميخواي بهمون بدي؟ پریماه پوزخندي زد و گفت: كوفت.!!!!


    فرخ اخماشو درهم كشيد...قبل از اينكه بخواد حرفي بزنه


    پریماه گفت: خوب هيچي نداريم يخچال خاليه...اين سيبم از خونه آوردم پاشو برو يه چيزي بخر...


    نون تازه هم يادت نره...فرخ از جا بلند شد و مثل سربازي كه براي فرمانده اش احترام ميزاره


    پا جفت كرد: چشم قرباان...دقايقي بعد فرخ از ويلا براي خريد بيرون زد و پریماه مشغول گردگيري ويلا شد...آينه بشدت قبارآلود بود وقتي با دستمال پاكش كرد ...


    چهره چندش آور جسد خون آلود و چروكيده با همان چادر سياه رو ديد..


    .جيغ بلندي كشيد و از جلوي آيينه كنار پريد...قلبش تند ميزد...


    چيزي كه ديده بود رو نميتونست باور كنه...


    از بعد از آن قضاياي سال قبل ديگر حتي يكبار توي خواب هم آن شبح رو نديده بود..


    اما حالا ...با پاهاي لرزانش يكبار ديگر به كنار آينه رفت و نگاهي دزدكانه انداخت...




    تنها تصوير خودش داخل قاب آيينه نقش بسته بود...

    این داستان ادامه دارد.........





صفحه 13 از 14 نخستنخست ... 311121314 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. داستان ترسناک با بازی بچه های مشاوره
    توسط sam127 در انجمن گپ خودمانی
    پاسخ: 347
    آخرين نوشته: 07-02-2018, 12:00 AM
  2. راه اندازی پیش دبستانی
    توسط سایه هستی در انجمن مشاوره شغلی
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 07-25-2016, 01:00 PM
  3. بازی زیبای گانگسترهای دیوانه
    توسط minim در انجمن بحث آزاد
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 12-14-2015, 08:26 PM
  4. شناخت سبزی های پر خاصیت تابستان
    توسط mahastey در انجمن نکات تغذیه ای
    پاسخ: 11
    آخرين نوشته: 08-29-2015, 04:39 PM
  5. زیبایی های استان گلستان 11
    توسط احمد یوسفی در انجمن اس ام اس و نوشته های زیبا
    پاسخ: 59
    آخرين نوشته: 05-19-2015, 09:58 PM

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

کلمات کلیدی این موضوع

© تمامی حقوق برای مشاورکو محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد